پنجشنبه 25 مهر 1398 - 21:19
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

راضيه فرهي

 

عشق در انديشه عطار

 

در همان گير و دار که گردش چرخ روزگار سال 540 هجري را از پرده غيب بيرون مي‌کشيد و بر صحنه تاريخ جاي مي‌داد، خداوند به ابي‌بکر ابراهيم پسري کرامت فرمود. ابي‌بکر ابراهيم مردي بيداردل و خداشناس و طريقت‌دان بود. وي در نيشابور به داروفروشي مشغول بود. همسر ابراهيم زني پاک‌نهاد و خداپرست، زهدپيشه و زاهدمنش بود که عطار در وصف او مي‌گويد:

نبود او زن که مرد معنوي بود

سحرگاهان دعاي او قوي بود

اين زن و شوهر روشن‌ضمير بنا بر عنايتي که به حضرت محمد مصطفي(ص) داشتند، به شرف نام عزيزش پسر را محمد ناميدند. [1]

نام او به اتفاق آراء اکثر مورخين و تذکره‌نويسان «محمد» است و اين روايتي است مستند و مطابق گفته خود او: [2]

آنچه آن را صوفي آن گويد به نام

من محمد نامم و اين شيوه نيز

ختم شد آن بر محمد والسلام

ختم کردم چون محمد اي عزيز

 (مصيبت نامه- طبع طهران- ص 367)

و همچنين در مدح حضرت رسول اينگونه آورده است:

از گنه رويم نگرداني سياه

حق همنامي‌من داري نگاه

 (منطق الطير- طبع طهران- ص 26)

القاب او: لقب او شيخ «فريدالدين» است و در اين باره هيچ شکي نيست زيرا عوفي و ابن‌الفلوطي و تمام کساني که شرح حالش را نوشته اند اين لقب را به او داده‌اند.

علاوه بر اين شيخ عطار در قصائد و غزليات و مثنويهايش گاه خود را به عنوان فريد ياد ميکند همان مخفف (فريدالدين) است. شيخ در ميان غزليات و قصائد و مثنويات خود، از خود به عنوان « عطار » نيز ياد مي‌کند. که علامه فقيد محمد قزويني در مقدمه تذکره الاولياء ذکر فرموده اين لقب به علت دارو فروش بودن اوست - آري پدر شيخ دارو فروش بود و دکان عطاري داشت و چون شيخ ما شغل پدر را به ارث برده بود اين لقب به او عطا شده بود. او هر دو عنوان (فريد) و (عطار) را به مناسبت وزن و يا برحسب ميل خود اختيار مي‌نموده و نبايد تصور کرد که او در اول فريد و در آخر عمر (عطار) تخلص مي‌کرده است

درد، منشأ عشق [3]

در گام نخست در مورد منشأ عشق از ديدگاه عطار سخن به ميان مي‌آوريم و به ريشه‌يابي مسأله عشق ‌مي‌پردازيم.

منشأ عشق از ديدگاه شيخ «درد» است.

گر تو هستي اهل عشق و مرد راه

درد خواه و درد خواه و درد خواه

درد کلمه‌اي است که هرگز از زبان عطار نمي‌افتد. اين درد دردي روحاني است، دردي کيهاني است که در همه اجزاي عالم وجود دارد. اما انسان، انسان ظلوم و جهول، بيش از تمام کائنات به آن شعور دارد. همه اجزاي عالم به آن انگيزه در پويه‌اند و پويه آنها به سوي کمال است.

درد، شوق طلب است، رؤيت غايت است و بنابراين درد نيست، درمان است، درمان نقص و دور افتادگي از کمال است.  درد در انسان انديشه‌ي طلب برمي‌انگيزد و او را در خط سير عشق که متضمن از خود رها شدن و در واقع اولين مرحله کمال انساني است مي‌اندازد. با اين درد است که انسان مي‌تواند تن را به جان و جان را به جان جان تبديل کند.

مي‌رود تا تن کند با جان بدن

در رساند تن به جان پيش از اجل

(مصيبت‌نامه‌/ 59)

لازمه اين طلب آن است که انسان از عقل و قوانين عقلاني دوري کند و مست و شوريده‌وار آنچه را در اين طلب مطلوب اوست بجويد. نيل به اين کمال براي سالک و طالب جز با درد ممکن نيست. و درد هم از نظر او چيزي نيست که آن را با جهد و سعي و مجاهده و رياضت رايج در نزد اهل خانقاه بتوان به دست آورد، بلکه دردي که مد نظر او است آن دردي است که از درون جان بجوشد و تا درد در دل و جان رخنه نکند  انسان به صفاي راستين که عارف صادق، طالب آن است نمي‌رسد.

او درصدد است درد اهل عصر خود را که بي‌دردي است درمان کند. او مي‌کوشد تا آنچه از اوصاف انساني به دور است از وجود انسان‌ها بزدايد و آنچه از احوال روحاني تا حدي براي خودش قابل دسترس است براي آنها هم فراهم کند تا به آنها بفهماند که با نزديک شدن به درد عشق، درد خدا و درد دين مي‌توانند از بي‌دردي فاصله بگيرند. مي‌توان تن را بارهايي از تعلقات به جان مجرد تبديل کرد و مي‌توان به التزام اخلاق و رفتار بزرگان به انسان واقعي که شايسته مقام خلافت الهي است رسيد. [4]

عشق 

عشق و شرابي که در اکثر غزل‌هاي عطار وجود دارد غالباً مقدمه‌اي است که حجاب و خودي را از پيش چشم وي دور مي‌کند. او در اشعارش خرقه زهد را به آتش مي‌کشد تا بين او و حق چيزي نماند. عشق عرفاني و عشق خالص الهي در برخي غزل‌هاي او چنان آشکار جلوه مي‌کند که آن را با هيچ عشق بشري نمي‌توان اشتباه گرفت و ميثاق الست را مکرر ياد مي‌کند و از روزي که در آن «ما ز خرابات عشق، مست الست آمديم» با شور و عشق ياد مي‌کند.  وي در اشعار خود از عناصر طبيعت براي برقرار کردن ارتباط با خداوند نيز [5] مدد مي‌گيرد؛ چنانكه مي‌گويد:

هر شبيش از شوق مي‌ماليد گوش

 (منطق الطير/ 73)

عشق چيست از خويش بيرون آمدن

غرقه در درياي پرخون آمدن

(ديوان غزل/ 530 / بيت 16)

درست است که عطار در بيت بالا اينگونه عشق را وصف کرده اما آنچه که واقع مطلب است اين است که اين لطيفه نهاني را نمي‌توان شرح داد. چرا که عشق همانطور که گفته شد از مفاهيمي‌است که بي‌کلام سخن را روشن مي‌کند. عطار هم خود بر همين نظر است و تأکيد دارد که عشق در قالب لفظ و بيان نمي‌گنجد؛ چنانکه فرموده:

در عبارت همي‌نگنجد عشق

عشق از عالم عبارت نيست

(ديوان/ 82)

و از نظر او عشق برتر از دو جهان و همان چيزي است که ماوراي شرح و تعريف باشد:

خاصيت عشقي که برون از دوجهان است

آن است که هر چيز که گويند نه آن است

(ديوان عطار‌/ 16)

از سوي ديگر معتقد است که سخن گفتن از عشق روزي را مي‌طلبد که شبي در پي نداشته باشد و اين نکته را ضمن حکايتي، چنين بيان مي‌کند.

صبر   بايد   کرد   تا   روزي   تمام

در رسد کاو را نباشد شب مدام

(مصيبت‌نامه / 155)

پيداست که چنين روزي در عالم نخواهد بود، پس تعريف از عشق هم هيچ زماني صورت نخواهد پذيرفت.  پس آنچه عطار در باب عشق بيان مي‌دارد ذکر پاره‌اي از ويژگي‌هاي عشق و توصيف حال معشوق است و بس.  آن عشقي که عطار به توصيفش مي‌پردازد نيروي خارق‌العاده‌اي است که شور و هيجان مي‌آفريند و آتشي را در دل سالک راه حق ايجاد مي‌کند که شعله‌هاي آن هر چه را که غير از حق در دل است مي‌سوزاند و آنچه مي‌ماند تجليات حق است و محبت او. [6]

عشق از ديدگاه او مدار عالم است. او همچون مدار هستي که همه چيز به گرد او مي‌چرخند بر گرد عشق مي‌چرخد، مي‌خواهد از آنچه که خود چشيده در قالب قصه و حکايت و شعر و لفظ به بيان آورد. او براي عشق ويژگي‌هايي قائل است که ما در اين قسمت با برشمردن اين صفات سعي مي‌کنيم تا به مقصود عطار در رابطه با مقوله عشق آشنا شويم:

عطار سبب پيدايش عشق را شعله‌اي مي‌داند که از روي محبوب در دل تابيده، يا به قول ديگر از نور ذات بي‌زوال برقي جسته و بر عالم زده و سيلاب عشق را در دل آفريدگان جاري ساخته است. [7]

يک شعله آتش از رخ تو برجهان فتاد

سيلاب عشق در دل مشتي خراب بست

 (ديوان، بيت 7 ، غزل 39)

در واقع اين مطلب 2 نکته را در خود دارد:

1- ازلي بودن عشق

2- عطيه بودن عشق

از آنجا که عشق همزاد ازل است و همسال ابد و اولين عاشق خود خدا بود و از زماني که انسان را آفريد عشق را در تار و پود او تنيد، ازلي بودن عشق غير قابل انکار مي‌شود. شيخ در اين رابطه اشعار دلکشي دارد:

ما ز خرابات عشق مست الست آمديم

نام بلي چون بريم چون همه مست آمديم

 ما همه زان يک شراب، مست الست آمديم

ما همه زان جرعه‌ي دوست به دست آمديم

 (ديوان، ابيات 3و1 ، غزل 618)

در جايي ديگر عطار از آدمي ‌مي‌خواهد که نامه عشق ازلي را بر پايي بندد و تا ابد آن را باز نسازد.

عقل مادرزاد کن با دل بدل

تا يکي بيني ابد را تا ازل

نامه عشق ازل بر پاي بند

تا ابد آن نامه را نگشاي بند

(منطق الطير / 36)

و در آنجايي که به درّاج توصيه مي‌کند، اينگونه مي‌فرمايد:

چون الست عشق بشنيدي به جان

از «بلي»‌ي  نفس بيزاري ستان

چون «بلي»‌ي نفس گرداب بلاست

کي شود کار تودر گرداب راست

دومين مطلب در مورد «عطيه بودن عشق» است، عطار عشق را عطيه الهي مي‌داند و آن را بخششي از خدايي تلقي مي‌کند که نصيب کسي مي‌شود که از سر جان برخيزد و دل پردرد کند. اينگونه در اين رابطه مي‌فرمايد:

هر که او برنخيزد از سر، سرد

عشق وقف است بر دل پردرد

عشق جز بخشش خدايي نيست

اين به سلطاني و گدايي نيست

عشق را با دي آشنايي نيست

وقف در شرع ما بهايي نيست

(ديوان ادبيات 5-2 / غزل 95)

عشق را مغز کائنات مي‌داند و ذره‌اي از آن از همه آفاق و عشاق بهتر است، مغز و جوهر هستي عشق است، چنانکه تمام ممکنات، چونان عرض به او قائمند.

ذره‌اي عشق از همه آفاق به

ذره اي درد از همه عشاق به

عشق مغز کائنات آمد مدام

ليک نبود عشق، بي‌دردي تمام

 (72-11 / منطق الطير)

قاموس عشق را اينچنين معرفي مي‌کند که هر چه سلطان عشق فرمايد عاشق بي‌چون و چرا همان کند.

در عشق گمان خود عيان بايد کرد

ترک بد و نيک اين جهان بايد کرد

گر گويد ترک دو جهان بايد کرد

بي‌آنکه چرا کني چنان بايد کرد

 (مختارنامه/ 93)

عشق را با کفر و ايمان و اقرار و انکار و بهشت و دوزخ غريبه معرفي مي‌کند و مي‌گويد عاشق آن است که از همه عالم تنها پرواي معشوق را دارد و بس:

عشق را با کفر و با ايمان چه کار

عاشقان را لحظه‌اي با جان چه کار

لحظه‌اي نه کافري داند نه دين

ذره‌اي نه شک شناسد نه يقين

(منطق الطير‌/1170)

نيک و بد در راه او يکسان بود

خود چو عشق آمد نه اين نه آن بود

عشق تو با جان من در هم سرشت

من نه دورخ دانم آنجا نه بهشت

(منطق‌الطير/3059)

عشق را نيز کيمياي اسرار مي‌داند‌:

اي عشق تو کيمياي اسرار

سيمرغ هواي تو جگرخوار

(ديوان - غزل 39)

عشق را دريايي مي‌داند که عاشق در قعر آن ناپديد است و در آن از هستي او نشاني نيست.

عشق دريايي‌ست من در قعر او

غرقه‌ام تا آشنايي پي برم

(ديوان/436)

و زماني عاشق سزاوار عشق گردد که در آن دريا غرق شود.

«آتشين بودن عشق» يکي ديگر از خصايصي است که شيخ عطار به عشق اعطا مي‌کند. او عشق را همچون آتش و حتي بي‌رحم‌تر از آن مي‌داند که آهنگ جان عاشق را دارد. طبيعت عشق آتشين است و اين آتش هر چه را غير معشوق‌ است مي‌سوزاند و خاکستر مي‌کند. جز معشوق چيز ديگري در نظر عاشق وجود ندارد. عاشق پيوسته سوزان و معشوق علي‌الدوام از او فروزان است و اين سوزندگي است که عاشق را به کمال مي‌رساند.[8]

و کمال عشق زماني است که عاشق پيوسته در سه حالت به سر برد که يکي اشک و ديگري آتش و ديگري خون است.

هر که او در عشق آتشبار نيست

ذره‌اي با سر عشقش کار نيست

 

سه ره دارد جهان عشق اکنون

يکي آتش، يکي اشک و يکي خون

به راستي زماني که عشق در دل افروخته شد، گرماي سوزان آن سنگريزه را به خون مبدل مي‌کند، چه برسد دل آدمي ‌را. 

عشق گوهر آتشي زد در دلم

بس بود اين آتش خوش حاصلم

تفت اين آتش چو سر بيرون کند

سنگريزه در درونم خون کند

او عشق و افلاس را در همسايگيِ همديگر مي‌داند و عشق تنها سزاوار مفلس است زيرا که عشق را با درويشي انس است نه با سروري و شاهي:

عشق و افلاس است در همسايگي

هست اين سرمايه سرمايگي

عشق از افلاس مي‌گيرد نمک

عشق، مفلس را سزد بي هيچ شک

عشق را بايد چو من دل سوخته

تو جهانداري دلي افروخته

 (منطق الطير/3398)

عشق را در جايي ديگر اينگونه وصف مي‌کند که عشق با خواب و خور جمع نمي‌شود، بي‌قراري را از لوازم عشق مي‌داند و بدترين درد عشق را درد هجران مي‌داند که ناآرامي ‌به بار مي‌آورد.

شد چنان عاشق که بي آن بت دمي

نه نشستي و نه آسودي دمي

دل و عشق را دو آيينه مي‌داند که روي در روي‌اند و از دل تا عشق راهي نيست.

دو آئينه‌ست عشق و دل مقابل

که هر  دو روي در روي‌اند از اول

و ليکن نيست بي‌پرده يکي بيش

ميان هر دو يک پرده است در پيش

ببين صورت در اين دل بي‌کدورت

که يک چيز است با هم آب و صورت

ز دل تا عشق راهي نيست دشوار

ميان عشق و دل رويي‌ست مقدار

 (اسرارنامه/ 56 -13 ، ديوان47-48)

 در حکايت بوف ، جايگاه عشق را همانند گنج در ويرانه دانسته اند و بوف به همين علت و به سبب داشتن عشق خود را ويرانه نشين معرفي کرده است تا گنج عشق را تصاحب کند.

عشق براق جان است و جان را به معراج مي‌برد و تن در اين راه طفيلي است.

عشقست براق جان درين راه

تن کيست ؟طفيلي به فتراک

اين نکته همان پيوند روح و عشق از ازل است (849/ديوان)

بنياد عشق بربدنامي‌است و هرکه عاشق است بايد به ترک ننگ و نام گويد ورنه خام است.

عشق را بنياد بر بدنامي‌است

هرکه از اين سر سرکشد از خاصيت

(1476- منطق الطير)

براي همين است که عطار بدنامي‌عشق را مايه نامداري و مباهات عاشق مي‌داند:

در عشق قرار بيقراريست

بدنامي‌عشق نامداريست

(80/13 - 14 ديوان)

عطار عشق مفيد را عشقي مي‌داند که عاشق از عشق خود در عشق خبر نباشد و به همگي خود غرقه در معشوق باشد - نه زمانيکه عاشق با خود است و مشغول عشق و تا هشيار عشق است عشق او را بنده است.

دلا گر عاشقي از عشق بگذر

که تا مشغول عشقي عشق بندست

و گر در عشق از عشقت خبر نيست

ترا اين عشق عشقي سودمند است

 (41/15و14 / ديوان)

شيخ به «غيرت» به عنوان لازمه عشق نيز اشاره مي‌کند و مانند احمد غزالي و عين القضات همداني سبب عدم سجده ابليس را غيرت عشق مي‌داند و اغواي انسان به دست شيطان را نيز از غيرت عشق به حساب مي‌آورد و مي‌گويد: ابليس دربان معشوقست و از غيرت نمي‌گذرد کسي به او راه پيدا کند، او در منطق الطير و مصيبت نامه و آثار ديگر خود از ابليس دفاع کرده و عاشق غيورش ناميده، چنانکه در باب غيرت مي‌فرمايد:

گرچه غيرت بردن از عاشق نکوست

غيرت معشوق دائم بيش از اوست

يکي از مهمترين و بارزترين ويژگيهايي که عطار به عشق مي‌دهد« ارتباط کامل آن با درد» است.

از ديدگاه او « درد و عشق » آنچنان با هم آميختگي دارند که از هر کدام شروع کني به ديگري  مي‌رسي.

همانطور که قصه آفرينش براساس عشق آغاز شد ولي براي آدمي‌درد فراق از محبوبي که شور را در عالم به پا ساخته بود به ارمغان آورد و جالب اينکه داروي اين درد را هم عرفاي نامي‌و همچنين عطار، عشق معرفي مي‌کنند. يا اينکه خواجه عبدالله انصاري مي‌گويد: عشق درد الست را درمان است. 

يعني عشق وسيله رسيدن به خداست و درمان درد جدايي و دوري از جمال مطلق است.

عطار عشق را خاص پاکبازان و وقف بر دلهاي پردرد مي‌داند. چنانکه فرمود:

عشق وقف است بر دل پر درد

وقف در شرع ما بهايي نيست

 (ديوان عطار / 95)

عطار بيان مي‌کند: ذره اي عشق داشتن از همه عالم بهتر و با ارزش تر است با اين حال ذره اي درد بر همه عشاق برتري دارد.

ذره اي عشق از همه آفاق به

ذره اي درد از همه عشاق به

 (منطق الطير)

درد عشق گرچه روح و جان عاشق را به آتش مي‌کشد اما دردي لذت بخش است که نزد عاشق از هر مرهمي‌خوش تر است.

درد عشق تو که جان مي‌سوزدم

درد برمن ريز و درمانم مکن

 گر همه زهر است از جان خوشترست

زان که درد تو ز درمان خوشتر است

(ديوان عطار /45)

عطار عقيده دارد « در وجود قدسيان هم عشق هست و اگر اين طور نبود اين همه با شور و شوق گرد عرش الهي گشتن معني نداشت »

و البته وجه تمايز شان در « وجود درد » است که درد عشق را تنها به کام ابوالبشر چشاندند که قدسيان را عشق هست اما درد نيست و آن عشقي که توأم بادرد است برتري دارد و عشق حقيقي محسوب مي‌شود.

 قدسيان را عشق هست ودرد نيست

درد را جز آدمي‌در خورد نيست

 (منطق الطير /66-67)

يکي ديگر از ويژگيهاي برجسته اي که شيخ عطار براي عشق در نظر مي‌گيرد مسأله جانبازي و فنا در اين راه است.

عطار معتقد است براي رسيدن به معشوق، ذوق جسماني و من و سلوي (سوره بقره 545) را بايد رها کند تا معشوق از پرده در آيد و عاشق را از نور معني پر کند و چون معشوق پرده از روي براندازد رونق نگارستان بر جاي نماند و اهل تقوي روي به ميخانه نهند. پس با اين وصف نتيجه اين است که ميان عاشق و معشوق و شخص عاشق حجاب است، اما چون خودي محو گردد و حجاب از ميان برخيزد. 

عاشق از آن جهت که ناقص است و مي‌خواهد به معشوق که کمال محض است، واصل شود بايد ترک جان کند و وجود عاشق در معشوق مستغرق گردد و در واقع به اتحاد با او برسد.

عطار فنا در عشق را سرمايه عمر جاودان مي‌داند و عاشق نيز بايد چون معشوق بي نشان  شود  

در عشق فنا و محو و مستي

در عشق چويار بي نشان شد

 سرمايه عمر جاودان است

کان يار لطيف بي نشان است

 (ديوان عطار9 - 10/ 62)

 درعشق، زندگي حقيقي را بايد در مرگ و فنا جست:

چنانکه مولانا نيز فرمود:

بميرد بميرد درين عشق بميرند

درين عشق چومرديد همه روح پذيريد

آثار عشق

پير نيشابورمهمترين اثر عشق را فنا دانسته و فنا را زايل شدن هستي مجازي و دور شدن از خود - يعني ازميان  برداشتن تعينات که به قول عرفا حجاب ديدار جمال لايزال و زيبايي مطلق است- مي‌داند.

وي فنا را عين عدم مي‌داند جائيکه نه حزن باشد و نه طرب / تفاوتها از ميان برخيزد و همه چيز يکي شود.

سالک چون فاني شود ثواب و عقاب در نظرش يکسان است - نتيجه فنا، رها شدن از قيد کفر و  دين و نور و نار است.

هر دو عالم چيست رو نعلين بيرون کن زپايتارسي آنجا که آنجا نام نور و نار نيست

(ديوان بيت 2 غزل 111)

پير نيشابور فنا را از عقل و جان و دين و دل به کلي بي خبر شدن مي‌داند.

وي مي‌گويد عدم علي الدوام اصل هر چيز است، عدم را نامي‌مي‌داند که بر اين شکل از وجود نهاده اند و آن در حقيقت عين وجودست، زيرا وجودي که ما نمي‌شناسيم قائم به دم است و اگر دم بر نيايد زندگي ظاهري خود به خود منتفي مي‌گردد. اما آنچه عدم   مي‌نمايد هسته اصلي وجودست و جود بخش.

وي همچنين فنا را گسستن از صورت و دست يافتن به معني معرفي مي‌کند چنانکه مي‌فرمايد:

بگسلان پيوند صورت را تمام

پس به آزادي درين معني نگر

(ديوان غزل 50)

راه عشق فنا است آن دل که طالب کيمياي اسرار و جاوداني مطلق است از خويشتن فاني مطلق مي‌شود.

راه عشق او که اکسير بلاست

فاني مطلق شود از خويشتن

گر بقا خواهي فنا شد کز فنا

محو در محو و فنا اندر فناست

هر دلي چيزي که مي‌زدايد بلاست

کمترين چيزي که مي‌زايد بقاست

(ديوان ابيات - غزل 37)

وي فنا را اکتسابي نمي‌داند بلکه همانند آن نظريه اش در باب عشق که آن را عطيه الهي مي‌داند / فنا را نيز از موهبت حق مي‌داند نسبت به خلق.

محو کن عطار را زين جايگاه

کين نه کسب اوست بل عين عطاست

(بيت 16- غزل 37)

فاني ذات باقي راه عشق است:

زهر دو کون فنا شود درين ره اي

که باقي ره عشاق فاني ذاتست

(ديوان بيت 16/غزل46)

اصلاً شرط وصال را فنا مي‌داند، تا عاشق از خويش فاني شود حق از غيرت جمال ننمايد.

وصلت آنکس يافت کز خود شد فنا

هر که فاني شد زخود مردانه ايست

(بيت100 ديوان غزل 105)

ودر آخر بايد فاني شد تا محرم گشت،

هر چند که پردردي کي محرم ما گردي

ججفاني شو اگر مردي تا محرم ما آيي

(بيت 9 غزل869)

اين فنا تا حدي پيش مي‌رود که به اتحاد مي‌انجامد، عطار در ارتباط با فناي عاشق در معشوق، مسأله اي اتحاد عشق و عاشق و معشوق نيز نظر دارد، و نيز در تأکيد سخنش مي‌فرمايد: اصل و مغز عشق آن است که معشوق عين وجود عاشق باشد و وحدت بر آنها حکمفرما شود. 

در قاموس عشق اينچنين است که آن کس را که ذره اي از وجودش باقي است کافر مي‌شمرند و به حريم يار راه نمي‌دهند،

تا بود يک ذره از هستي به جاي

عشق در خود محو خواهد هر که هست

هرکه انگشتي برد آن جايگاه

عشق از فاني توان آموختن

کفر باشد گر نهي درعشق پاي

ورنه نتوان برد سوي عشق دست

همچو انگشتي بسوزد پيش راه

فاني آن جا کي تواند سوختن

(مصيبت نامه 70)

آري از آنجا که آدمي‌به دنبال جاودانگي مي‌گردد و طبيعي است که بقا را در جهان فاني نمي‌تواند يافت، ليکن اگر ارتباطي معنوي باکمال مطلق يعني خدا برقرار شود و آن لطيفه معنوي که در انسان به وديعت نهاده شده با اصل مرتبط گردد و جزء در کل مستغرق گردد آدمي‌به بقاء نايل مي‌شود و اين فنا به بقا مي‌انجامد. 

هر چند از نظر  عطار عشق في نفسه غير قابل تعريف است اما بيان کيفيات آن امکان پذير بوده که به اعلي درجه از آنها صحبت به ميان رانده.

وحدت وجود از منظر عطار

يکي ديگر از آثار عشق وحدت وجود است که عطار از ان اينگونه ياد  ميکند،در بررسي آثار عطار از جهت فکر وحدت وجودي به اين نکات مي‌رسيم:

1- عطار در وحدت وجود خود و فناي جزء در کل از هر اتحاد و حلول تبري مي‌جويد به گونه اي مطلق معتقد به استغراق جزء در کل است.

2- او براي آنکه بتواند ثابت کند اتحاد و حلول در اين وحدت جاي ندارد و استغراق مبناي انديشه اي در اين زمينه است و جزء را به قطره و سايه، ظل و عکس تشبيه مي‌کند.

3- او همچنين بر اين باور است کثرت امري اعتباري است و وحدت امري حقيقي عالم نيز در عين کثرت واحد است.

4- منظور از وحدت را وحدت عددي نمي‌داند.

گر يکي است اين همه يکي بگذار که عدد را قفا نمي‌دانم

5- نفي زمان و مکان و جهات و همه معيارهايي که در اصطلاح بدان « منزل تجربه » گويند.

6- همه او بودن مهمترين نکته وحدت وجود صوفي است.

7- ما چيستيم ؟ همه و هيچ و چون از خويش فارغ گرديم او ماسيم و ما او.

چکيده مطلب اينکه: عشق از ديدگاه عطار از درد مايه ميگيرد با تمرين و مراقبه عابدانه به اوج ميرسد و به فناي في الله  بقاءبالله ختم ميشود.در مکتب عرفاني ايشان خط سيري تکاملي رو به مبدا خلقت با طرح عشق عرفاني  ترسيم ميشود که به عنوان بهترين روش براي رسيدن به رستگاري و وصول به حق  در نظر گرفته شده است.خصيصه  کلي طريق عشق که خدمت عابدانه و از سر اخلاص است به عنوان کلي ترين و اصلي ترين خصيصه مطرح در مکتب عرفاني عطار ديده ميشود که عينأ در مکتب بهکتي مشاهده ميگردد.

 

 

پي نوشت ها:

[1]  قاضي شکيب نعمت الله / به سوي سيمرغ / صفحه 58

[2]  بديع الزمان فروزانفر  / شرح احوال و زندگاني عطار/ صفحه 33

[3] - صداي بال سيمرغ، ص 168

[4] - همان

[5] -  درياي جان هملوت ريتر ص 127

[6] - کامياب تالشي  / نصرت الله  / عشق در عرفان اسلامي ( از بايزيد تا عبدالرحمن جامي )/  ص 205

[7] - انديشه عرفاني عطار - احمد محمدي ص 94

[8] 0 اصطلاحات عرفاني و مفاهيم برجسته در زبان عطار - ص 426

 

يكشنبه 25 فروردين 1387 - 8:53


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری