دوشنبه 25 شهريور 1398 - 15:9
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كشكول

 

كاظم بازافكن
كارشناس ارشد فلسفه‌ غرب

 

فـراتـر از دانـايـي (4)

 

(حكايات اخلاقي از زندگي نامداران )

      در زندگي بزرگان فكر و انديشه، اتفاقات جالبي رخ داده است كه خواندن آ‌ن‌ها براي هر كسي مي‌تواند شيرين باشد. در اين نوشته به برخي از اين رويدادها بر حسب سير تاريخي اشاره شده است كه اميد است مورد توجه قرار گيرد.

 

اپـيـكـور

زندگي زاهدانه

      اپيكور سال‌ها دچار ناراحتي معده بود و هرگز به‌معناي جديد، اپيكوري (لذت‌گرا) نبود. بسيار كم و ساده غذا مي‌خورد و گويا فقط آب مي‌نوشيد و به‌ طور كلي با روش پرهيز و امساك زندگي مي‌كرد. نامه‌هاي او حاوي جملاتي نظيراين بود: « من از لذات جسماني وقتي با آب و نان زندگي مي‌كنم به اهتزاز در مي‌آيم و از لذايذ پُرتجمل بيزام، نه از جهت خود آن‌ها، بلكه به دليل ناراحتي‌هايي كه در پي آن‌هاست.»

 

افـلاطـون

مرگ بي صدا

      يكي از شاگردان افلاطون در مقابل مساله بزرگ و مهم ازدواج قرار گرفت. استاد را به جشن عروسي خود دعوت كرد. افلاطون كه هشتاد سال داشت به آن جشن رفت و در مراسم سور و شادماني شاگردش شركت جست. ساعت‌ها با خنده سپري شد و افلاطون پير در گوشه‌اي خلوت گزيد تا اندكي به دور از چشم ميهمانان استراحت كند. سحرگاهان جشن به پايان رسيد و مدعوين خسته و درمانده به دنبال افلاطون رفتند تا او را بيداركنند. پس از يافتن او ديدند استاد به آرامي و بدون صدا به‌خواب ابدي رفته و آنها را در جشنشان تنها گذاشته است.

 

ارشميدس

يافتم! يافتم!

      هيرو پادشاه سيراكوز از دوستان نزديك يا شايد از خويشان ارشميدس، زرگري را مأمور كرده بود تا برايش تاجي از طلاي خالص بسازد. وقتي تاج تكميل شد و به دست پادشاه رسيد،پادشاه ترديد داشت كه زرگر تمام طلا را به كار برده باشد. اين بود كه از ارشميدس درخواست كرد تا راهي براي حل اين مسئله پيدا كند.

      ارشميدس انديشيد كه اجسام هم‌اندازه مقدار آب يكساني را جابه‌جا مي‌كنند ولي اگر از نظر وزني به موضع نگاه كنيم يك شمش نيم كيلويي طلا كوچكتر از يك شمش نقره به همان وزن است (طلا تقريباً دو برابر نقره وزن دارد). بنابراين بايد مقدار كمتري آب را جابه‌جا كند. اين فرضيه‌ي ارشميدس بود و آزمايش‌هاي بعدي او اين فرضيه را اثبات كرد. او براي اين كار نياز به يك ظرف آب و سه وزنه با وزن‌هاي مساوي داشت كه اين سه وزنه عبارت بودند از: تاج شاهي، هم‌وزن آن طلاي ناب و ‌ هم‌وزن آن نقره‌ي ناب.

      او در آزمايش خود تشخيص داد كه تاج شاهي ميزان بيشتري آب را نسبت به شمش طلاي هم‌وزنش پس مي‌راند ولي اين ميزان آب كمتر از ميزان آبي است كه شمش نقره هم‌وزن آن را جابه‌جا مي‌كند. به اين ترتيب ثابت شد كه تاج شاهي از طلاي ناب و خالص ساخته نشده، بلكه جواهرساز متقلب و خيانت‌كار آن را از مخلوط طلا و نقره ساخته است و بدين ترتيب ارشميدس يكي از چشم‌گيرترين رازهاي طبيعت را كشف كرد، آن‌ هم اين‌كه مي‌توان وزن اجسام سخت را با كمك مقدار آبي كه جا‌به‌جا مي‌كنند اندازه‌گيري كرد.

 وداع با دنيا

      زندگي ارشميدس با آرامش كامل مي‌گذشت، هم‌چون زندگي هر رياضي‌دان ديگري كه تأمين كامل داشته باشد و بتواند همه‌ي استعداد، هوش و نبوغ خودرا به مرحله‌ي فعليت در آورد. زماني كه روميان در سال 212 قبل از ميلاد شهر سيراكوز را به تصرف خود درآوردند، سردار رومي (مارسلوس) دستورداد كه هيچ‌يك ازسپاهيانش حق آزار، اذيت، توهين، ضرب وجرح اين دانشمند و متفكر مشهور و بزرگ را ندارد. بااين وجود ارشميدس قرباني غلبه‌ي روميان برشهر سيراكوز شد.

      او به‌ وسيله‌ي يك سرباز مست رومي به قتل رسيد و اين درحالي بود كه در ميدان بازارشهر درحال انديشيدن به‌يك مسئله‌ي رياضي بود. ‌گويند آخرين كلمات او اين بود:«دايره‌هاي مرا خراب نكنيد.» بدين ترتيب بود كه زندگي ارشميدس خاتمه يافت و شمع زندگاني‌اش به خاموشي گراييد.

 

دكـارت

استعداد  رياضي

      روزي دكارت  اعلاميه‌اي را به ديوار ديد مشتمل برطرح يك مسئله رياضي كه بنا به عادت آن زمان، مسائل علمي قابل طرح را از طريق اعلاميه به اطلاع دانشجويان مي‌رساندند تا اهل ذوق به‌ حل آن‌ها بپردازند.

       دكارت زبان هلندي را درست نمي‌دانست لذا از دانشجوي ديگري كه مشغول خواندن آن اعلاميه بود درخواست كرد مسئله را نيز به او بگويد. آن شخص كه بِكمان (bekman) نام داشت و اهل فضل و دانش بود گفت: به شرطي مساله را به تو مي‌گويم كه اگرآن را حل كردي، به‌ من هم بگويي. دكارت شرط را پذيرفت . بِكمان كه گمان نداشت دكارت بر حل مسئله اينقدر توانا باشد، از استعداد رياضي او درشگفت ماند و با او دوست شد.

 كتابخانه ‌ عجيب

      دكارت در هلند فارغ از امور زندگي، روزگارش را وقف امور علمي ‌كرده بود. جز با اهل فضل معاشرت نمي‌كرد و غيراز معدودي افراد با كسي مكاتبه نداشت.در شبانه‌روز ده ساعت مي‌خوابيد و هرروز مدتي ميان مردم به راحتي گردش مي‌كرد، درحالي كه كسي او را نمي‌شناخت تا مزاحم او شود. گوشت كم مي‌خورد و در كارهاي مردم به عنوان مشاور نظر مي‌داد. به امور سياسي و دولتي به هيچ‌وجه علاقه نداشت وهرگز مداخله نمي‌كرد.

      تحقيقات علمي او بيشتر راجع به تفكر و تجربه‌ي شخصي بود تا خواندن كتاب، و چنان‌كه خود مي‌گفت در كتابخانه جهان مطالعه مي‌كرد. يعني سير و تأمل او درآثار طبيعت و چگونگي خلقت بود. يكي از دوستانش مي گويد: روزي به ديدن دكارت رفته بودم و خواهش كردم كتابخانه‌اش را به من نشان دهد. او مرا به پُشت ساختمان برد. گوساله‌اي ديدم پوست كنده و تشريح شده و گفت بهترين كتاب‌‌هايي كه غالباً مي‌خوانم از اين نوع است.

 

  هـيـوم

پشت‌كار قوي

      هيوم در آثار متنوع خود استدلالاتي را كه بعضي از فلاسفه در اثبات عقايد ديني خود  به كار مي بردند مورد انتقاد شديد قرار داد و اين امر شايد به علت شيوع" برهان نظم" در آن ايام بوده است. وي در اين باره در حدود 25 سال متناوب كار كرد و سرانجام كتاب مشهور خود به نام «محاورات درباره‌ دين طبيعي» را به پايان رسانيد. بعضي از دوستان هيوم اصرار داشتند كه او را از تأليف اين كتاب منصرف سازند و مجبور كنند آن‌چه را نوشته از ميان ببرد، زيرا گمان مي كردند كه انتشار آن كتاب موجب اتهام بي‌ديني به او مي‌شود. هيوم مدتي نوشتن  آن را كنار گذاشت، ولي هنگامي كه از قراين و شواهد دانست كه مرگش نزديك است (به سبب بيماري شديد) آن نوشته‌ها را تكميل كرد و ترتيب انتشار آن‌ها را بعد از مرگ خود داد.

 

 كـانـت

نظم در زندگي

      نظم زندگي كانت از با قاعده‌ترين فعل‌ها نيز با قاعده‌تر بود. بلند شدن از خواب، نوشتن، تدريس ، قهوه‌ خوردن، ناهار خوردن ، قدم زدن و مطالعه كردن كانت هركدام وقت معيني داشت. هنگامي كه او با كُت خاكستري رنگ و عصا به‌ دست، دَم در ظاهر مي‌شد و به سوي خيابان درختان زيزفون( كه اكنون به «گردش‌گاه فيلسوف» معروف است)به راه مي‌افتاد، تمام همسايگان مي‌دانستند كه اكنون ساعت درست 5/3 بعدازظهر است. بدين‌ ترتيب كانت اين مسير را چندين دفعه جهت قدم زدن مي‌رفت و برمي‌گشت. اين كار قدم زدن در تمام فصول سال ادامه داشت و هرگز در شرايط معمول قطع نمي شد.

عدم مسافرت

      اگر مسافرت كانت را به يك روستاي مجاور سكونتش براي تعليم كنار بگذاريم، اين آموزگار آرام و كوچك كه اين همه به مطالعه‌ جغرافيا و اوضاع مادي اقوام مختلف اظهار علاقه مي‌كرد، از زادگاه خود قدمي فراتر نگذاشت در حالي كه جغرافياي جهان خود را به خوبي مي دانست.

 

 ولـتـر

عفو و بخشش دزدان

      زن و شوهر جواني از ولتر چيزي دزديده بودند و براي طلب بخشش به پاي او افتادند. وي خَم شد و آن‌ها را با احترام بلند كرد و مورد عفو قرار داد و گفت: « فقط بايد در برابر خدا به خاك افتاد و زانو زد نه در برابر هر كسي. »

 

 فيخته

هوش سرشار

      پدر و مادر فيخته مردمان پرهيزكاري بودند و فرزند خود را معمولا به كليسا مي‌بردند. روزي يكي از بزرگان شهر براي شنيدن موعظه به كليسا آمد، اما وقتي به مجلس رسيد كه مراسم ديگر تمام شده بود. چون كودك (فيخته) را باهوش يافته بودند، فراخواندند و از او خواستند وعظ هاي شنيده را بيان كند. فيخته‌ كودك چنان به خوبي موعظه هاي شنيده را بيان كرد كه آن شخص او را سزاوار فرزندي خود دانست و سالها متكفل پرورشش گرديد.

 

 هـگـل

دشواري آثار

      آثارهگل به‌دشواري فهم معروف است. ازقول او نقل شده است كه: تنها يك‌نفر فلسفه‌ من را فهميد و او هم در واقع نفهميد. روزي كسي معناي عبارتي از عبارات او را ازخود او پرسيد.هگل پس از تأمل چندي جواب داد :«وقتي‌كه اين عبارت را مي‌نوشتم من و  خدا هردو مي‌فهميديم، اما اكنون فقط خدا مي‌فهمد.»

      يكي از دانشمندان كتاب منطق او را به زبان فرانسه ترجمه كرد. وقتي هگل آن ترجمه را ديد گفت: « حالا مي‌فهمم كه چه مي‌خواستم بگويم! »

 

جرمي بنتام

خجالتيِ كم‌نظير

      جرمي بنتام، بي‌اندازه كم‌رو، محتاط و حساس بود و در جمع غريبه هميشه احساس ناامني مي‌كرد. در نوشتن بسيار پُركار بود ولي عملاً چيزي به اراده‌ خودش منتشر نكرد. در حقيقت دوستانش او را مجبور مي‌كردند كه مطلبي از خود چاپ كند و وقتي كه او اين درخواست را رد مي‌كرد، آنان پنهاني و محرمانه آن را برايش منتشر مي‌نمودند. معهذا اين شخص يكي از مباحثه‌جوترين چهره‌هاي قرن نوزدهم در انگلستان بود. قانون جنايي انگلستان به طور قابل‌توجهي به سبب كوشش‌هاي بنتام خجالتي و گروهش اصلاح شد.

 

 شوپنهاور

نذر معروف

      شوپنهاور معمولاً در «انگليشرهوف» (مهمان‌خانه‌ انگليسي‌ها) غذا مي‌خورد. هر وقت مي‌خواست در اين مهمان‌خانه غذا بخورد، ابتدا يك سكه‌ي طلا روي ميز مي‌گذاشت و هنگام رفتن دوباره آن را برمي‌داشت. پيش‌خدمت كنجكاوي علت اين كارهميشگي را از او پرسيد و شوپنهاور در پاسخ گفت: «نذر كرده‌ام هر وقت انگليسي‌ها در اين مهمان‌خانه به جز زن، اسب و سگ از چيزهاي ديگري سخن گويند، اين سكه را به صندوق خيريه بيندازم ولي تا به حال چنين نشده است.»

 نامه‌ مادر

      مادر شوپنهاور در نامه‌اي به فرزندش، خودخواهي او را اين‌گونه توصيف مي‌كند: «تو ستوه‌‌آور و ملال‌انگيز هستي . زندگي با تو خيلي سخت است. خودخواهي تو تمام صفات نيك تو را تحت‌الشعاع قرار داده و تمام آنها را  بي‌فروغ كرده است، زيرا تو نمي‌تواني از عيب‌جويي ديگران خود‌داري كني.»

 

  آگوست كنت

عشق ناتمام

      زندگي آگوست كنت به خوشي سپري نشد. اشتغال به امور علمي و فلسفي به او مجال نمي‌داد كه به فكر وسعت معاش باشد. طبع مستقلي داشت كه با كسي سازگار نمي‌شد و از حُسن معاشرت با ديگران عاري بود. حتي مصاحبت با زنان نيز براي او ناخوشايند بود. يك بار ازدواج كرد، ولي ازدواجش سرانجام به جدايي انجاميد.

      در سن 47 سالگي به زن جواني دل باخت، ولي قبل از ازدواج با او، آن زن درگذشت. اما آگوست كنت تا آخر عمر مِهر او را از دل بيرون نكرد و روزي سه بار مرتب از او ياد مي‌كرد و هفته‌اي يك بار بر سر مزارش مي‌رفت.

 

 جان استورات ميل

تربيت پدر

      پدر جان استوارت ميل فرزندش را كاملاً مطابق سليقه‌ خود بزرگ كرد. او را هرگز به مدرسه نفرستاد و خودش متكفل تربيت او شد و جز علم و دانش چيزي به او نياموخت. جان استوارت ميل در سن سه سالگي به فراگيري زبان يوناني پرداخت. در ده سالگي كتاب‌‌هاي افلاطون را به راحتي مي‌خواند و باقي معلوماتش نيز به همين نسبت بود. همه تعجب مي‌‌كردند كه چگونه قواي دماغي يك چنين نوجواني اين همه قابليت دارد.

 استعداد سرشار

      جان استورات ميل شايد باور نكردني‌ترين اعجوبه در تاريخ فلسفه باشد. پدر او (جيمز ميل) عقيده داشت كه خصلت، شخصيت ، هوش و عقل آدمي تحت تأثير تعليم و تربيت اوست. در نتيجه فرزندش مجاز نبود كه به مدرسه ها‌ي عمومي برود، بلكه از همان دوره كودكي تحت مراقبت و تربيت پدر خويش قرار گرفت.

      پيشرفت‌هاي جان استوارت ميل در اين دوران حيرت‌آور است. در سن هشت سالگي به چندين زبان زنده دنيا تسلط داشت و در دوازده‌ سالگي در قسمت بزرگي از ادبيات و فلسفه هاي متعارف كار كرده بود!

 

 انيشتين

لباس كهنه

      انيشتين زندگي ساده‌اي داشت و در مورد لباس‌هايي كه به تن مي‌كرد بسيار بي‌اعتنا بود. روزي يكي از دوستانش از او پرسيد: «استاد! چرا براي خودتان لباس نو نمي‌خريد؟» انيشتين لبخندي زد و پاسخ داد: «چه احتياجي به اين كار است؟ اين‌جا همه مرا مي‌شناسند و مي‌دانند من كه هستم!».

      تصادفاً پس از چند ماه، همان دوست در شهر ديگري با انيشتين روبه‌رو شد و چون همان پالتوي كهنه را به تن او ديد با حيرت پرسيد: « استاد!باز هم كه متا سفانه همان پالتوي كهنه را به تن داريد!» انيشتين جواب داد: «چه احتياجي هست! اين‌جا كه كسي مرا نمي‌شناسد».

 

چهارشنبه 22 اسفند 1386 - 16:0


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری