جمعه 29 شهريور 1398 - 16:30
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كشكول

 

كاظم بازافكن
كارشناس ارشد فلسفه‌ غرب

 

فـراتـر از دانـايـي(3)

 

(حكايات اخلاقي از زندگي نامداران )

 

اسـپـيـنـوزا

فقر و تنگ‌دستي

      اسپينوزا عمر كوتاه خود را در تهي‌دستي و بي‌نوايي سپري كرد. وي براي امرار معاش خود به كار تراش و نصب عينك مشغول بود. حتي برخي گمان برده‌اند كه مرگ وي بر اثر عفونتي بوده است كه از گرد و غبار شيشه در ريه‌ي او پديد آمده است.

      درروز مرگ خود آرام و بي‌ترس بود و در زندگي علي‌رغم حملات كينه‌توزانه و بدخواهانه‌اي كه به او مي‌شد هرگز خشمگين نشد و هيچ‌گاه خُلق و خوي معقول خود را از دست نداد.

 

پوشش و لباس ساده

      اسپينوزا چندان لباس خوب نمي‌پوشيد و لباس او از لباس فقيرترين هم‌وطنان خود بهتر نبود. روزي يكي از اعيان دولت به ديدن او رفت و ديد كه اسپينوزا جامه‌ي خانگي بدريختي به تن دارد، به همين علت اورا سرزنش كرد و خواست جامه‌ي ديگري به او دهد. اسپينوزا جواب داد: «يك شخص با پوشيدن لباس خوب، خوب‌تر نخواهد شد. پوشاندن اشياي بي‌ارزش و كم‌بها با جامه‌هاي فاخر و قيمتي كار شايسته اي نيست.»

      البته فلسفه‌ي لباس‌پوشي او هميشه اين‌قدر خشن و توأم بارياضت نبود، بلكه عقيده داشت كه ژوليدگي و بدلباسي هم هميشه دليل بر عقل و حكمت نيست، زيرا تظاهر به‌ بي‌قيدي و بي‌علاقگي به حفظ ظاهر مي تواني در مواقعي دليل بر روح زبوني باشد كه با  عقل وحكمت حقيقي سازگار نيست و علم در آن با هرج‌ و مرج و از هم‌ پاشيدگي روبرو مي‌شود.

 

آزاد انديشي‌

      اسپينوزا يك سره به مطالعه و تفكر در مسائل فلسفي مشغول بود. ضمناً شغل تراشيدن بلور براي عينك، دوربين و ذره‌بين را هم براي امرار معاش اختيار كرده بود و در اين صنعت زبردست بود و از اين شغل و تدريس خصوصي كه براي طالبان علم مي‌كرد درآمد مختصري داشت.

      از يكي از خانه‌داران حجره‌ي كوچكي گرفته بود و در آن تمام روز را به سر مي‌برد و گاهي مي‌شد كه چندين روز و هفته از آنجا بيرون نمي‌آمد، فقط گاهي براي رفع خستگي از كار و مطالعه و نوشتن به حجره‌ي صاحب‌خانه‌ مي‌رفت و چند دقيقه‌اي را به صحبت‌هاي متفرقه با او مشغول مي‌شد.

      كم‌كم آوازه‌اش در همه جا پيچيد و دوستان زيادي پيدا كرد و دانشمندان فراواني با او رفت و آمد كردند و بزرگاني خواستار ديدارش شدند. يكي از امراي آلمان تدريس در حوزه‌ي علميه شهر خود را به او پيشنهاد نمود ولي او نپذيرفت و گفت به چند دليل اين كار را قبول نمي‌كند: يكي اين‌كه تدريس، اورا از مطالعاتش باز مي‌دارد. ديگر اين‌كه آزادي فكرو انديشه را از او سلب مي‌كند و مجبور مي‌شود تعليمات خود را تابع عقايد مردم زمانه سازد.

 

اعتماد به نفس

      اسپينوزا در اشتغال به فلسفه از هر گونه ريا، فضيلت‌فروشي، شهرت‌طلبي، منفعت‌خواهي، خودپرستي و دنياداري به كلي به دور بود و فلسفه‌ را به جد گرفته بود و حكمت را يگانه امري مي‌دانست كه قابل دل‌بستگي است. زندگي خويش را به درستي تابع اصول فكري خود ساخته بود و در آن عقايد، ايمان راسخ داشت.

      در يكي از نامه‌‌هايش مي‌گويد: « من نمي‌دانم فلسفه‌ي من بهترين فلسفه‌ها هست يا نيست وليكن خودم آن را حق مي‌دانم و اطمينانم به درستي آن به همان اندازه است كه شما اطمينان داريد كه مجموع زواياي هر مثلث دو قائمه است. »

 

 نجات ازسوء‌قصد

      شبي اسپينوزا از ميان كوچه‌ها و خيابان‌ها مي‌گذشت كه يكي از اوباش( به اصطلاح متدين) براي اثبات ايمان وخداشناسي خود خواست او را به خاطر الحادش به قتل برساند. لذا با خنجري كه به همراه داشت به اسپينوزا حمله كرد. اسپينوزا فوراً خود را كنار كشيد و با مختصر جراحتي كه به گردنش وارد آمده بود، فرار كرد. پس از اين حادثه اسپينوزا دريافت كه در روي زمين براي فيلسوف شدن فضا خيلي مناسب نيست و هركسي مشتاق شنيدن عقايد فيلسوفان نمي باشد.

 

 

 

چهارشنبه 1 اسفند 1386 - 12:34


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری