پنجشنبه 4 ارديبهشت 1393 - 3:21
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

محرم - ادبيات

 

آرام

 

شعر عاشورايي

 

ياران

ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه

هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه

ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه

هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان خون است به دلهامان

فرياد و فغان دارم دورديکش ميخانه

هر سو نظر اندازي صد خاطره مي سازي

زآنها که سفر کردند دلشاد از اين خانه

تا سر به بدن باشد اين جامه کفن باشد

فرياد اباذرها ره بسته به بيگانه

اي واي که يارانم گلهاي بهارانند

رفتند از اين خانه رفتند غريبانه

ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه

هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان خون است به دلهامان

فرياد و فغان دارم دورديکش ميخانه

هر سو نظر اندازي صد خاطره مي سازي

زآنها که سفر کردند دلشاد از اين خانه

تا سر به بدن باشد اين جامه کفن باشد

فرياد اباذرها ره بسته به بيگانه

اي واي که يارانم گلهاي بهارانند

رفتند از اين خانه رفتند غريبانه

ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه

هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه

ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه

هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه

 

بشنو از ني چون حکايت ها کند

بشنو از ني چون حکايت ها کند

از سر ببريده اي هر دم حکايت ها مي کند

بشنو از ني چون شکايت ها کند

وز لب خشکيده اي هر دم حکايت ها کند

بشنو از ني در ره دلدادگي

در زه دلدادگي فرزانگي

بشنو از ني آن به غايت راستين

حامل راس حسين اندر زمين

بشنو از ني از زمين کربلا

ناله و نفرين و آه و نينوا

بشنو از ني چون حکايت ها کند

از بدي هاي زمين هر دم شکايت ها کند

بشنو از ني از زبان اهل دل

راستگويان در سراي اهل دل

بشنو از ني واقعه از کربلا

کاروان کي ميرسد در نينوا ؟

بشنو از ني ، آن زمان سلطان حسين

بي بدن قرآن قرائت مي کند راس الحسين

 

 

خزانِ محرم

شرمنده شد بهار ، ز گلزار کربلا

بلبل کند نوا که خزانِ محرم است

ما عاشقانِ لاله ي سرخِ پيمبريم

کز عطر او بهشتِ خداوند ، خرم است

صد مرده زنده مي شود از ذکرِ يا حسين

مولاي ما معلمِ عيسي بن مريم است

عيسي اگر در آخرِ عمرش به عرش رفت

قُنداقه حسين شرفِ عرشِ اعظم است

با يوسفش مقايسه کردم نگار گفت

او شاهِ مصر باشد و اين شاهِ  عالم است

ما را نيازِ صيد چمن نيست در بهار

روي حسينيان ، گل و اين اشک شبنم است

اي صاحب عزا به عزا خانه ها بيا

ياران سينه زن همه در زير پرچم است

گر وعده ي بهشت ، به ما مي دهد بهار

ما نيستيم طالبِ رضوان مسلم است

بر عاشقان ، سياحتِ گلشن حرام شد

خاکم به سر ، که قامت سروِ علي خم است

اي آب ، بس کن اين همه جوش و خروش را

در پيش چشم ما علي اصغر مجسم است

سقا ز تشنگانِ حرم شرمسار شد

شرمنده ي خجالت او نهرِ علقم است

ساقي تشنه تا که برون آمد از فرات

قربان غيرتش شود عالم ، اگر کم است

چون محتشم بخوان به پيمبر ز سوز دل

باز اين چه شورش است که در خلق عالم است

 

 

جلوه رنگين کمان

کربلا بيت الحرامي ديگر است

حاجيانش را مقامي ديگر است

نيت اش ترک سر و تن گفتن است

در پي اش تکبير در خون گفتن است

شيعه گي آيا شکم پروردن است

يا به روز جنگ عذر آوردن است ؟

شيعه يعني امتزاج نار و نور

شيعه يعني راس خونين در تنور

شيعه يعني باز تاب آسمان

بر سر ني  جلوه رنگين کمان

شيعه بايد آبها را گل کند

خط سوم را ز خون کامل کند

خط سوم خط سرخ اولياست

کربلا بار ز ترين منظور ماست

 

نشانه زيبايي

عباس براتي‌پور

هر چند كه گل نشانه زيبايي است

بي‌عشق حسين هيچ گل، زيبا نيست

زيباست حسين و عشق شورانگيزش

هر كس كه بدان ز پرده دل نگريست

در معبد عشق چون حسين است، دل و جان

جان كرده فداي حضرت جانان، كيست؟

 

 

فصل عزا

اشعاري از مرحوم محمد رضا آقاسي

سلام بر تو و نيزه اي که حامل توست

به محملي که درونش تمامي دل توست

سلام بر تو بر زلف عنبر افشانت

نگاه غم زده ي زينب پريشانت

دشت پر از ناله و فريادبود

سلسله بر گردن سجاد بود

فصل عزا آمد و دل غم گرفت

خيمه دل بوي محرم گرفت

زهره منظومه زهرا حسين

کشته افتاده به صحرا حسين

دست صبا زلف تورا شانه کرد

بر سر ني خنده مستانه کرد

چيست لب خشک و ترک خورده ات

چشمه اياز زخم نمک خورده ات

روشني خلوت شبهاي من

بوسه بزن بر تب لبهاي من

تا زغم غربت تو تب کنم

ياد پريشاني زينب کنم

آه از آن لحظه که بر سينه ات

بوسه نشاندند لب تيرها

آه از آن لحظه که بر پيکرت

زخم کشيدند به شمشيرها

آه از آن لحظه که اصغر شکفت

در هدف چشم کمانگير ها

آه از آن لحظه که سجاد شد

همنفس ناله زنجير ها

قوم به حج رفته به حج رفته اند

بي تو در اين باديه کج رفته اند

کعبه تويي کعبه به جز سنگ نيست

آينه اي مثل تو بي رنگ نيست

آينه رهگذر صوفيان

سنگ نصيب گذر کوفيان

کوفه دم از مهر و وفا مي زدند

شام تو را سنگ جفا مي زدند

کوفه اگر آينه ات را شکست

شام از اين واقعه طرفي نبست

کوفه اگر تيغ و تبرزين شود

شام اگر يکسره آذين شود

مرگ اگر اسب مرا زين کند

خون مرا تيغ تو تضمينکند

آتش پرهيز نبرد مرا

تيغ اجل نيز نبرد مرا

بي سر و سامان توام ياحسين

دست به دامان تو ام يا حسين

جان علي سلسله بندم مکن

گردم از خاک بلندم مکن

عاقبت اين عشق هلاکم کند

در گذر کوي تو خاکم کند

تربت توبوي خدا مي دهد

بوي حضور شهدا مي دهد

مشعر حق عزم منا کرده

ايکعبه ي ششگوشه بنا کرده اي

تير تنت را به مصاف آمدست

تيغ سرت را به طواف آمدست

چيست شفابخش دل ريش ما

مرحم زخم و غم و تشويش ما

چيست به جز ياد گلروي تو

سجده به محراب دو ابروي تو

بر سر ني زلف رها کرده اي

با جگرشيعه چه ها کرده اي

باز که هنگامه برانگيختي

بر جگر شيعه نمک ريختي

.....

 

دورباعي قيصرامين پور براي امام حسين و يارانش

آيين

اين خاک به خون عاشقان آذين است

اين است در اين قبيله آيين ، اين است

زاين روست که بي سوار برمي گردد

اسب تو که زين و يال آن خونين است

آن حادثه

خود را چو ز نسل نور مي ناميدند

رفتند و به کوي دوست آراميدند

سيراب شدند زآن که در اوج عطش

آن حادثه را به شوق آشاميدند

 

تضمين غزل حافظ

 مرحوم چلويي

سبکباران به سوي کربلا بستند محمل ها

در آن وادي پر خوف و خطر کردند منزل ها

جوانان بني هاشم به پا کردند محفل ها

چه محفل کز محبت تار و پودش رشته ي دل ها

زدند آسان و ليکن عاقبت افتاد مشکل ها

شترها زير بار عشق با وجد و طرب واله

روان بودند در خار مغيلان چون گل و لاله

زنان در محمل عصمت روان از ديدگان ناله

بگرد بانوان نور رسالت حاجب و هاله

فرو بردند سر خورشيد و مه در برج و محمل ها

سپاه شاه مظلومان بسوي کربلا عازم

سپهسالار اردو ؛ شمس دين ؛ ماه بني هاشم

سوار توسن اجلال با وجه حسن قاسم

علي اکبر بذکر يا قدير و قادر و قائم

که ما رفتيم سوي دوست بشتابيد مايل ها

علي اصغر به خواب ناز روي دامن مادر

نگاه مادر مظلومه اش بر صورت اصغر

سکينه بنگرد بر قدر و بالاي علي اکبر

رقيه بي خبر از زجر راه و خشت زير سر

جوانان مي روند با پاي خود بر سوي قاتل ها

نهنگ قلزم قهر خدا عباس نام آور

غضنفر خسرو گردان حشم فرمانده لشگر

علم افراشته جولان دهد در ميمن و ميسر

ز سقايي برد ارث البته از ساقي کوثر

الا يا ايها الساقي ادر کاساً و ناول ها

مسلمانان کوفه شاه را کردند مهماني

و ليکن کافران دارند ننگ از اين مسلماني

نوشته نامه ها آن فرقه ي بدتر ز نصراني

نمي دانم چه بنوشتند خود نا گفته مي داني

هم آن هايي که مي کردند قرآن را حمايل ها

رسيد اردو به دشت کربلا شهر حسين آباد

حسين آباد بود آن سرزمين از اول ايجاد

عزيز حضرت باري در آن جا بارها بگشاد

براي نصرت دين اهل عالم را ندا در داد

به جان و دل بلي گفتند کوشيدند از دل ها

شه ملک امانت فيض بخش مومن و کافر

نشسته بر سرير معدلت با صولت حيدر

به پا نعلين شيث ، عمامه ختم رسل بر سر

عصاي موسوي در کف ، رداي احمدي در بر

همان که حب ّ و بغضش امتحان حق و باطل ها

صبا عنبر فشان کن گلستان شهادت را

که شاه دين دهد خون از گلو نخل رسالت را

به پايان مي رساند حضرتش کار شفاعت را

بزن " ساعي " به چوگان عمل گوي سعادت را

که همچو شمع مي سوزند و مي گريند ناقل ها

 

 

شنبه 20 بهمن 1386 - 8:52


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری