شنبه 27 آبان 1396 - 13:37
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

پاي منبر معرفت

 

عليرضا قرائي

 

سرباز كوچك اسلام

 

داوود اميريان

درهاي هواپيما بسته شد. هواپيما سرعت گرفت و پرواز كرد. صياد به رزمندگان جواني كه سرزنده و خندان به جنگ ضد انقلاب مي‌رفتند خيره شد. دكتر چمران از بين نيروها گذشت، كنار صياد نشست و گفت: «استاندار اصفهان تلفني كمي از قضيه را گفت. ماجرا چيست؟» صياد گفت: «چند هفته پيش خبر آمد كه پنجاه و دو پاسدار اصفهاني در نزديكي سردشت در كمين ضد انقلاب افتاده و شهيد شده‌اند. در جلسه شوراي تأمين اصفهان قرار شد كه ما بياييم كردستان و تحقيق كنيم چرا اين جنايت انجام شده و چه بايد كرد؟» چمران گفت: «متأسفانه كردستان به دست ضدانقلاب اسير شده، هر گروهك و نيروي ضد انقلابي آنجا جمع شده و مردم كرد را تحريك مي‌كنند كه خودمختاري بگيرند. يك بلوا و آشوب درست مي‌كنند.»

در سردشت چمران آن دو را راهنمايي كرد تا كارشان را شروع كنند. صياد و صفوي در حال گفت و گو با شخصي بودند كه متوجه جنب و جوش نيروهايي شدند كه مي‌خواستند عازم شناسايي شوند. صياد به صفوي گفت كه تحقيق را ادامه دهد و خودش يك قبضه تفنگ ژ3 و چهل فشنگ گرفت و به همراه عده‌اي سوار هلي‌كوپتر شد. هلي‌كوپتر دقايقي بعد نزديك زمين شد. يكي يكي پايين پريدند. صياد با هفت رزمنده ديگر با راهنمايي يك پيشمرگ كرد به راه افتادند. هنوز از تپه پايين نرفته بودند كه به سويشان تيراندازي شد. صياد فرياد زد: «بياييد اين طرف!» و گروه را به سوي غاري كه در پناه يال يك تپه بود هدايت كرد. گلوله‌ها به تخته سنگ‌ها مي‌خورد و كمانه مي‌كشيد. نيم ساعت بعد گروه به سوي مركز نبرد رفتند. ضد انقلاب متوجه آنها نبود. هنوز به مركز اصلي درگيري نرسيده بودند كه يك منور بالاي تپه روشن شد. يكي از پاسدارها گفت: «بايد برگرديم. هلي‌كوپتر آمده» اما هنوز راهي نرفته بودند كه ديدند هلي‌كوپتر از زمين كنده شد و رفت! پيشمرگ كرد با وحشت گفت: «ما را جا گذاشتند، هلي‌كوپتر رفت!» همه گيج و متحير شده بودند. صياد سريع گفت: «بي سيم دست كيه؟» صدايي نيامد. پرسيد: «نقشه دست كيه؟» باز كسي جواب نداد. صياد جا خورد. براي لحظه‌اي دست و پايش را گم كرد. اما بعد با صداي محكم گفت: «نترسيد! خدا با ماست. من سروان شيرازي هستم. دوره‌هاي مختلف چتربازي و كماندويي را ديده‌ام، به همه تخصص‌ها و فنون جنگ هم واردم. اگر خودمان را ببازيم كشته و يا اسير دشمن مي‌شويم. از حالا طبق اصول نظامي حركت مي‌كنيم. من يك آموزش كوتاه به شما مي‌دهم. خوب دقت كنيد!»

ستون هشت نفره دقايقي بعد به فرماندهي صياد به راه افتاد. در آن شب پر از اضطراب صياد با مديريت و خونسردي توانست آن هشت نفر را از كنار موانع و سنگرهاي ضدانقلاب به سلامت عبور دهد و به پاسگاه ژاندارمري برساند. هنوز آفتاب سرنزده بود كه دكتر چمران با هلي‌كوپتر آمد. صياد را بغل كرد و گفت: «ديگر از شما قطع اميد كرده بوديم، شما هشت نفر قهرمان هستيد.» چمران ادامه داد: «همراهانت از مديريت و تدبيري كه به كار بردي خيلي تعريف مي‌كنند. ما در اين جنگ نابرابر به افراد مدير و آموزش‌ديده‌اي مثل تو نياز داريم. اگر بماني و كمك‌مان كني خيلي خوشحال مي‌شويم.» صياد گفت: «من هنگام ورود به ارتش قسم خوردم كه در هر حال و موقعيت از مملكتم دفاع كنم. من در خدمتم!»

نيروهاي دكتر چمران با حمله‌هاي جسورانه و برق‌آسا ضدانقلاب را گرفتار خود كرده بودند. صياد به عنوان مشاور و معاون دكتر چمران در 9 عمليات ديگر شركت كرد. درست هنگامي كه ضدانقلاب را در چنگ خود مي‌ديدند و نزديك بود كه به بحران كردستان براي هميشه پايان دهند، ضدانقلاب خواستار مذاكره شد و باز هم ماجراي قرآن و نيزه تكرار شد. چمران به صياد گفت: «سروان! جنگ در اين مرحله تمام شد، اما من مطمئنم چند مدت ديگر ضد انقلاب تجديد قوا مي‌كند و دوباره دست به وحشيگري مي‌زند. آن روز ما دوباره همديگر را خواهيم ديد.» صياد لبخند تلخي زد. آن روز شايد هيچ تصور نمي‌كرد كه در كمتر از يك سال بعد براي ورود مجدد به سردشت هفته‌ها نبرد خواهد كرد و صدها تن از يارانش شهيد و مجروح خواهند شد.

صياد به اصفهان برگشت و كردستان مي‌رفت كه از بدنه ايران جدا شود. رحيم صفوي گفت: «پادگان‌هاي سنندج، مريوان، سقز، بانه و سردشت سقوط كرده‌اند. بايد به جلسه برويم‌. آنجا بايد اصرار كنيم كه بگذارند به كمك آنها برويم.» صياد در جلسه‌اي در حضور مسئولان سپاه و ارتش گفت طرحي دارد كه با آن مي‌شود پادگان‌ها را از سقوط نجات داد. مسئول جلسه قول داد كه صياد را به بني صدر (كه رئيس جمهور و فرمانده كل قوا بود) معرفي كند. بعد از ملاقات با بني صدر صياد اجراي طرحش را از سنندج شروع كرد.

صياد و رحيم صفوي با دويست پاسدار و چهل نفر از نخبه‌ترين افسرهاي مركز توپخانه اصفهان با دو هواپيمايc-130 به سوي سنندج پرواز كردند.

با رسيدن به سنندج نبرد سختي آغاز شد. ضدانقلاب شهر را در اختيار داشت و تنها نقطه‌اي كه مقاومت مي كرد پادگان بود و باشگاه افسران كه در دل شهر قرار داشت. شهر پر از صداي شليك و انفجار شد و خمپاره‌ها و توپ‌ها به زمين سقوط مي‌كردند. نبرد كوچه به كوچه به خيابان‌ها كشيد. سگ‌هاي ولگرد كه در اين چند مدت از گوشت مردارها سورچراني كرده بودند، زوزه‌كشان و وحشت زده مي‌گريختند و به هر جنبنده‌اي كه مي‌رسيدند حمله مي‌كردند. هنوز آفتاب در مغرب به خواب نرفته بود كه فرياد تكبير و درود بر خميني از جاي جاي سنندج بلند شد. سنندج آزاد شده بود. پس از آزادسازي سنندج‌، صياد درجه سرهنگي گرفت و به عنوان فرمانده منطقه كردستان منصوب شد. در خرداد همان سال طرح صياد براي آزادسازي مريوان به اجرا درآمد. قرار بود كه ستون نيروها پس از پيمودن 130 كيلومتر راه به مريوان برسد. اما همه مي‌دانستند كه اين راه چقدر سخت و پرخطر است. اما فكر همه چيز شده بود و از ميان باران گلوله و آرپي‌جي كه از بالاي تپه‌هاي دو سوي جاده به سوي ستون صياد سرازير مي‌شد به آستانه شهر مريوان رسيدند. نبرد سختي آغاز شد. صداي شليك و انفجار لحظه‌اي قطع نمي‌شد. صياد مي‌دانست كه احمد متوسليان فرمانده سپاه مريوان به همراه نيروهاي اندكش در پادگان مريوان محاصره‌اند. اما حالا متوسليان و نيروهايش قوت قلب گرفته و از پادگان خارج شده و به دشمن حمله مي‌كردند. هنوز غروب نشده بود كه مريوان هم آزاد شد. پاكسازي مريوان دو روز طول كشيد. عصر روز دوم مريوان را تحويل احمد متوسليان و نيروهايش دادند.

اين عمليات شش روزه از نظر كارشناسان نظامي، به‌عنوان يك عمليات كلاسيك و منظم ارزيابي شد. در اين عمليات نيروهاي صياد شيرازي فقط دو شهيد و شش مجروح با جراحت سطحي داده بودند.

هدف بعدي صياد و نيروهايش بعد از آزادسازي بانه، سردشت بود. ستون صياد پس از روزها جنگ و نبرد سخت در آستانه ورود به سردشت بود كه به صياد خبر رسيد بني‌صدر در كرمانشاه است و با شما كار واجبي دارد. وقتي به كرمانشاه رسيد، بني‌صدر، رجايي و چند فرمانده و تعدادي از مشاوران نظامي رئيس جمهور منتظرش بودند. صياد ديد وقتي از نجات ستون و آزادسازي سردشت مي‌گويد همه با ناباوري نگاهش مي‌كنند. رجايي رو كرد به يكي از مشاوران و با ناراحتي گفت: «شما كه مي‌گفتيد ستون تحت امر صياد نابود شده و كسي زنده نمانده؟» آن شخص سرش را پايين انداخت. بني‌صدر گفت: «حالا وقت اين حرف‌ها نيست. جناب صياد از عمليات بگو.» بعد از توضيحات صياد بني‌صدر گفت: «با تمام اين حرف‌ها بايد بيايي تهران من با شما كار دارم.»

چند روز بعد صياد به تهران رفت. در ساختمان رياست جمهوري برخوردها سرد و پر از توهين و تحقير بود. بالاخره بعد از دو روز معطلي جلسه‌اي تشكيل شد كه در آن اطرافيان بني‌صدر در حضور صياد شروع كردند به بدگويي و كوبيدن او كه فرماندهي كارآيي لازم را ندارد و دارد نيروها را به كشتن مي‌دهد. وقتي نوبت صياد شد كه صحبت كند اول دعاي فرج را خواند و بعد گفت: «آقاي رئيس جمهور، در جلسه‌اي به اين مهمي كه براي حفظ امنيت نظام جمهوري اسلامي تشكيل شده يك بسم‌الله و آيه قرآن خوانده نشد. ما در جايي مي‌جنگيم كه قبلاً هيچ‌كس در آنجا نجنگيده. جنگ با دشمني كه تا بن دندان مسلح است، شهيد و تلفات دارد. ما با كمترين امكانات و مهمات داريم دشمن را از كردستان بيرون مي‌كنيم. بارها از شما تقاضاي هزار قبضه سلاح و تانك و توپ كرده‌ام. اين همه سلاح و مهمات در زاغه‌هاي مهمات تهران هست. اما به ما نمي‌دهيد. به شما گزارش و آمار غلط داده‌اند. ذهن شما را خراب كرده‌اند و من خيلي متأسفم.»

همه ساكت بودند. جلسه در سكوت به پايان رسيد. چند روز بعد در شب سي‌ام شهريورماه 1359 اكيپ سرهنگ عطاريان به قرارگاه كرمانشاه آمد. سرهنگ عطاريان (مدتي بعد به جرم جاسوسي براي شوروي دستگير و محاكمه شد) نامه‌اي به دست صياد داد و گفت: «شما ديگر فرمانده قرارگاه غرب نيستيد؛ فرماندهي را بايد به من تحويل دهيد. خودتان هم فقط فرمانده كردستان باشيد.» صياد كه مي‌دانست اين حركت اولين مرحله براي كنار گذاشتن او از صحنه فرماندهي است با متانت گفت: «باشد. پس بدانيد كه عراق حمله اش را شروع كرده!» رنگ از صورت عطاريان پريد. با لكنت زبان گفت: «پس ... حالا .... حالا بايد .... چكار كرد؟ تنها واحدي كه دم دست است گردان 110 از لشكر 77 خراسان است. برويد براي عمليات.»

صياد خبر پيشروي دشمن را مي‌شنيد و كاري از دستش برنمي‌آمد. او ديگر هيچ مسئوليت و برشي نداشت و دستش به جايي بند نبود. تا اينكه وقتي براي بردن طرحي كه براي آموزش نيروهاي منتخب سپاه در يك پادگان داشت، مي‌خواست به كرمانشاه برود كه به سختي تصادف كرد. پيكر مجروح صياد را كه از ماشين له شده بيرون كشيده بودند پس از كش و قوس هاي فراوان به تهران رساندند. مچ پاي صياد خرد شده بود. سعي پزشكان متخصص در اتاق عمل اين بود كه رگ سياتيك را از لابه لاي استخوان‌هاي خرد شده بيرون بكشند و پاي صياد را از قطع شدن نجات دهند.

روز بعد گزارشگران و خبرنگاران زيادي به ديدار صياد آمدند. صياد ديد بهترين وقت است كه ذهن مردم را نسبت به حوادث كردستان روشن كند. گفت كه نقشه‌اي از كردستان به ديوار نصب كنند. بعد شروع كرد به توضيح دادن وقايعي كه در كردستان گذشته بود.

اما بدخواهان و حسودان در چنين وضعيتي هم صياد را راحت نگذاشتند. خبر رسيد كه عده‌اي در كردستان شروع كرده‌اند به كارشكني و اقدام عليه تشكيلات مشترك ارتش و سپاه. باوجود مخالفت پزشكان، صياد سوار بر آمبولانس راهي كردستان شد. اما هنوز مدتي از حضورش در كردستان نگذشته بود كه نامه‌اي از فرماندهي نيروي زميني ارتش به دستش رسيد: «از تاريخ ارسال اين حكم شما از فرماندهي كردستان بركنار و به‌عنوان مشاور فرمانده لشكر كردستان در امر عمليات‌هاي نامنظم منصوب مي‌شويد.» صياد تصميمش را گرفت؛ در جواب نامه نوشت: «ما به دستور مركز آمده‌ايم و به دستور مركز خواهيم رفت. بايد شوراي عالي دفاع دستور بدهد تا ما برويم. وگرنه همين جا هستيم.»

در جواب نامه صياد به او تهمت زدند كه طغيان و سرپيچي كرده و عليه نظام جمهوري اسلامي موضع گرفته است. از فرماندهي بركنار و درجه اعطايي پس گرفته شد. قلب صياد به درد آمده بود. درخواست كرد از چندماه استراحت پزشكي كه داشت استفاده كند.

پس از بركناري بني‌صدر از فرماندهي كل قوا و رياست جمهوري به دليل بي‌كفايتي و انتخاب محمدعلي رجايي به رياست جمهوري فرماندهي منطقه غرب دوباره به صياد شيرازي سپرده شد. عمليات ثامن الائمه براي شكستن حصر آبادان آغاز شده بود كه نيروهاي صياد به بوكان حمله كردند. صياد در غرب بود، اما طرح عملياتي او بود كه در جنوب اجرا مي شد. سرانجام حصر آبادان شكسته شد و آبادان از محاصره درآمد. صياد فرمانده نيروي زميني ارتش شد. پس از آن، تمام هم و غم صياد به بيرون راندن دشمن بعثي بود. او و محسن رضايي فرمانده سپاه پاسداران در اكثر ساعات شبانه روز در كنار هم بودند. ديگر ارتش و سپاه معني نداشت. هر دو قوا بال‌هاي پرنده‌اي شده بودند كه به سوي آزادي خرمشهر و ديگر مناطق اشغالي به پرواز درآمده بود.

با عمليات فتح‌المبين دو هزار كيلومتر از زمين‌هاي اشغالي ايران آزاد شد، به اضافه اين كه نيروهاي ايران سايت‌ها و ارتفاعات رادار عراقي را نيز قطع كردند. اما در اتاق جنگ قرارگاه كربلا صياد در حضور ديگر فرماندهان ايراني به طرف نقشه بزرگ ايران كه روي ديوار بود رفت. انگشت سبابه بر خرمشهر گذاشت و گفت: «ديگر زمان آزادي خرمشهر فرارسيده است. بايد قبل از آنكه دشمن كمر راست كند حمله را شروع كنيم.» طبق طرح عمليات بيشترين نگراني صياد عبور دادن پنج لشكر سپاه و توپ و لشكرهاي توپخانه و مهندسي رزمي و يگان‌هاي پشتيباني از رودخانه كارون در يك ساعت معين بود تا دشمن را حساس نكند. مشكلش را براي مسئولان نوشت. اما مدتي بعد خبر آمد كه شوروي كه از دادن هيچ امكاناتي به عراق دريغ نمي‌كند، از فروختن پل‌هاي شناور حتي به قيمت خيلي بالاتر عذر خواسته است! صياد دستور داد همه امكانات را بار ديگر بررسي كنند شايد فرجي شود. تا اينكه خبر رسيد سال‌هاست در يكي از انبارهاي عمومي شهر آبيك در قزوين تعدادي عراده شني‌دار آبي خاكي افتاده كه هركدام مي‌توانند 60 تن بار حمل كنند. صياد دستور داد در عرض 48 ساعت آنها را به منطقه بياورند. حالا همه به پيروزي اين عمليات مطمئن بودند و براي آزاد كردن خرمشهر لحظه شماري مي‌كردند.

بسم الله القاسم الجبارين، يا علي بن ابي طالب عليه‌السلام يا علي بن ابيطالب يا علي بن ابيطالب.

و عمليات «الي بيت‌المقدس» براي فتح خرمشهر در شب دهم ارديبهشت ماه 1361 آغاز شد. ساعت 8 صبح سوم خرداد صياد شيرازي از پشت بي‌سيم صداي حسين خرازي فرمانده تيپ امام حسين عليه‌السلام را شنيد: «برادر صياد، ما به دشمن حمله كرده‌ايم. وارد خرمشهر شده‌ايم،‌ نيروهاي دشمن دارند تسليم مي‌شوند. اما تعدادشان آن قدر زياده كه نمي‌‌توانيم بشماريشان. چه كار كنيم؟»

صياد به خلبان يكي از هلي‌كوپترها گفت كه او را روي خرمشهر ببرد. سوار بر هلي‌كوپتر بالاي منطقه خرمشهر رسيد. در كمال ناباوري مي‌ديد كه در كوچه‌ها و خيابان‌هاي ويران خرمشهر تا چشم كار مي‌كند سربازان دشمن گله گله در حال تسليم شدن هستند. صياد طاقت نياورد. به خلبان گفت كه او را بر زمين بگذارد. هلي‌كوپتر به زمين نزديك شد. صياد در كشويي هلي‌كوپتر را كنار كشيد و روي زمين خرمشهر پريد. همانجا سجده شكر كرد. ده‌ها رزمنده به سوي خرمشهر مي‌رفتند. صياد پابه پاي آنها راه افتاد. دست بر شانه آنها گذاشت و به همراه آنان تكبير گفت. از فتح خرمشهر تا اسفند 1363 عمده عمليات‌ها در خاك عراق انجام شد. حالا جنگ شكل فرسايشي به خود گرفته بود. متأسفانه اين عمل در روحيه فرماندهان ارتش و سپاه تأثير گذاشت. اولين زمزمه‌ها براي جدايي ارتش و سپاه و جداگانه شركت كردن اين دو يگان در عمليات شروع شد. با اين زمزمه‌هاي جدايي، صياد رغبت چنداني براي حضور در پست فرماندهي نيروي زميني ارتش نداشت. ماه‌ها با مسئولين نظام بحث و جدل كرد تا استعفاي او را بپذيرند. سرانجام در 23/4/65 امام خميني (ع) با استعفاي سرهنگ صياد شيرازي از فرماندهي نيروي زميني ارتش موافقت كرد.

صياد باوجود استعفا از فرماندهي نيروي زميني ارتش، از حوادث جنگ اصلاً دور نبود. او طرف مشورت امين فرماندهان سپاه و ارتش بود. اما بازي سرنوشت ماجراي ديگري براي صياد شيرازي درنظر گرفته بود. او از طرف شوراي عالي دفاع براي بررسي فعل و انفعالات جبهه‌هاي جنوب به مأموريت رفته بود كه خبر حمله سنگين دشمن از غرب را شنيد. تمام نيروهاي موثر به خاطر حمله عراق به جنوب به آنجا كشيده شده و جبهه‌هاي غرب خالي مانده بود. در چنين اوضاعي رهبران سازمان مجاهدين خلق كارواني با حدود پانزده‌هزار زن و مرد را آماده جنگ كرده با اين فكر كه نيروهاي ايراني از هم پاشيده و دولت هم اقتدارش را از دست داده است. آنها قصد داشتند با يك نقشه حمله ابلهانه به تهران برسند؛ اسلام آباد غرب، كرمانشاه، همدان، قزوين، تهران!

در سوم مردادماه كاروان منافقان به كمك ارتش عراق موفق شدند خط اول را بشكنند. خود رجوي سوار بر ماشين ضدگلوله با آنان مي‌آمد. با رسيدن به اسلام آباد غرب، به سراغ مجروحين بيمارستان امام خميني(ره) رفته و همه را قتل‌عام كردند. خبر سقوط اسلام آباد، در تهران مردان شوراي عالي دفاع را سردرگم كرد.

همان شب صيادشيرازي عازم منطقه غرب شد. او شبانه با يك فروند هواپيماي فالكون به كرمانشاه رسيد و از آسمان صحنه پيشروي منافقان را ديد. سريع طرحي براي به دام انداختن آنان ريخت و به پايگاه هوانيروز رفت. صبح روز پنجم مرداد عمليات مرصاد با رمز مبارك يا علي عليه‌السلام آغاز شد. در تنگه چهارزبر چنان جهنمي براي نوكران صدام برپا شد كه زماني براي پشيماني نماند. جاده كرمانشاه به زودي انباشته از نفربرها و اجساد سوخته منافقين شد. آنان كه زنده مانده بودند وحشت‌زده فرار مي‌كردند. اما مردم روستايي كه دل پرخوني از آنان داشتند منتظرشان بودند. با عمليات مرصاد دفاع هشت ساله مردم ايران نيز به پايان رسيد. اما بازماندگان كينه‌اي عمليات مرصاد هنوز در جست و جوي فرماندهي بودند كه باعث شكست و خواري آنان در مرداد 1367 شد.

همسايگان در طول شب رفتگري را ديده بودند كه ناشيانه خيابان را جارو مي‌‌كرد و حركات و نگاه‌هايش غيرعادي بوده است. ساعت 45/6 صبح 21 فروردين در خانه باز شد و ماشين صياد بيرون آمد. منتظر ماند تا پسرش مهدي در پاركينگ را ببندد و بيايد. رفتگر ناشي به ماشين نزديك شد. رفتگر يك پاكت نامه به سوي صياد گرفت. صياد پاكت را گرفت و باز كرد. ناگهان صداي گلوله در كوچه پيچيد. خون روي پيراهن مهدي كه نزديك شده بود شتك زد. مهدي گيج و منگ به پدر نگاه كرد. خون از صورت و سينه صياد مي‌جوشيد. رفتگر ناشي دويد و سوار ماشين پيكاني كه منتظرش بود شد و فرار كرد. مهدي فرياد كشيد فريادي كه فقط خودش آن را شنيد.

صبح روز 22 فروردين، مردم تهران به نمايندگي از همه ايران، سياهپوش و مغموم به تشييع قهرمان سال‌هاي نبرد آمدند. ابتدا رهبر انقلاب در ستاد كل نيروهاي مسلح بر تابوت صياد فاتحه خواند، سپس بر سر جنازه بزرگمردي كه هميشه خود را «سرباز كوچك اسلام» مي‌ناميد نشست و بر تابوت آن بزرگوار بوسه زد.

 

يكشنبه 18 آذر 1386 - 10:19


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری