پنجشنبه 6 تير 1398 - 4:40
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

فيلمي كه مي خواهد متفاوت باشد

 

نقد فيلم «در شهر خبري نيست، هست» ساخته رضا خطيبي

در مقابل فيلمي چون «در شهر خبري نيست» احساس مي‌كنيم اثري است كه تفاوت‌هايي با سينماي رايج و تجاري روز دارد. خطيبي سعي كرده كه ساختار جديدي را تجربه كند و موقعيت‌هاي طنز تازه‌اي ارائه دهد. اين مسئله به صورت بالقوه در صحنه‌هاي فيلم حس مي‌شود. البته در برخي از صحنه‌هاي معدود هم خطيبي موفق مي‌شود طنز متفاوتش را مؤثر ارائه كند. ولي در مجموع توانايي‌هاي بالقوه چنين طنز  ساختار تازه‌اي به صورت بالفعل موفق از آب در نمي‌آيد.

مهم‌ترين دليل در شكست خوردن اين ساختار تازه مسئله «شتابزدگي» است. شتابزدگي فراواني در كار، كارگردان و فيلم‌نامه نويس و در ارائه شوخي‌ها و ساختار دراماتيك فيلم به چشم مي‌خورند. اما به هر حال فيلم خالي از لحظات قابل تأمل هم نيست. از لحظات با نمك فيلم مي‌توانيم به صحنه كتك خوردن جواد(فرهاد آئيش) به صورت اسلوموشن اشاره كنيم كه گاه تصاوير فيكس (ثابت) مي‌شوند كه اين تمهيدات حالتي سرخوش و هجوآميز به اين صحنه مي‌دهند.يا پس از صحنه درگيري جزئيات درست كردن كله‌پاچه را به ياد بياوريم با موسيقي متفاوتي كه دارد همراه با سبزيجات و كله‌هايي كه در آب غوطه‌ورند و مي‌جوشند كه اين ايده جالبي است. موسيقي غربي اين صحنه ضمن تناقض با يك غذاي ايراني و ايجاد طنز حالتي هجوآميز هم به درست‌كردن يك غذاي سنتي مي‌دهد.

اما جدا از اين معدود نمونه‌هاي موفق، بسياري از شوخي‌ها از ساختار كلي اثر جدا هستند و بيشتر به ايده‌هاي مجردي مي‌مانند كه خطيبي آنها را جذاب يافته و در فيلم گنجانيده است بدون آنكه ارتباط ارگانيك با كل اثر داشته باشند، مثلاً قسمتي كه نيما پسر مرد ثروتمند ساندويچ مي‌خرد و با «چيز جون» (مرتضي ضرابي) برخورد مي‌كند و ايده فلش‌هايي كه او و ساندويچ را نشان مي‌دهند قبل از اينكه با نمك به نظر برسد ايده‌اي منفرد جلوه مي‌كند كه در سير دراماتيك فيلمنامه نقش چنداني ندارد.

گويي آنقدر كارگردان و فيلمنامه‌نويس شيفته ايده‌هاي خود شده‌اند كه گاه منطق دراماتيك را فداي آن كرده‌اند و بيشتر حوادث شتابزده و خلق‌الساعه به نظر مي‌رسند.

نمونه ديگر استفاده از عنصر تصادف است كه در كنار شتابزدگي در اجراي ايده‌ها وضع را بغرنج‌تر مي‌كند. مثلاً مي‌توانيم اشاره كنيم به برخورد تصادفي جواد و اصغر (شريفي‌نيا) سوار ماشين با گروگان‌گير‌ها كه آنها هم سوار ماشين هستند پشت چراغ‌قرمز؛ اينجا كارگردان و نويسنده آن قدر شيفته ايده ماسك‌هاي ترسناك شده‌اند كه منطق دراماتيك را از ياد برده‌اند.

يا مثلاً استفاده از مونتاژ موازي باز يكي از اين موارد است. يكي از كاربردهاي مونتاژ موازي آن است كه دو اتفاق هم زمان را به نوعي و به شكل يك قياس تصويري نشان مي‌دهد تا از اين قياس به نوعي از همساني بين دو واقعه هم زمان اشاره شود. اما مونتاژ موازي بستن چشم‌هاي افسانه بايگان با دويدن اسماعيل سلطانيان به دنبال گوسفند‌ها و سلاخي گوسفند‌ها و نما‌هايي از سر گوسفندها يك قياس شتابزده و گل درشت و آزاردهنده است.

در مجموع اگر خطيبي همان وقتي را كه براي پيدا كردن ايده‌هاي كميكش گذاشته،‌ براي درام پردازي و اصلاح ساختار اثرش صرف مي‌كرد مي‌توانست فيلم‌ قابل قبول‌تري را ارائه دهد.

 

سه‌شنبه 6 آذر 1386 - 16:32


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری