يكشنبه 30 مهر 1396 - 18:57
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

پاي منبر معرفت

 

عليرضا قرائي

 

ساعتت را به وقت گل نرگس تنظيم كن

 

امروز همان فرداي موعود بود كه پيرمرد با اطمينان تمام وعده‌اش را به او داده بود؛ همان فردايي كه تا از راه برسد لحظاتي به شوق گذشته بود و لحظاتي به اضطراب، گاهي به اميد سپري گشته بود و گاهي به بيم و يأس. اما عجيب بود كه در اين ميان و در طول تمام شب به تنها چيزي كه نينديشيده بود، اهريمن بيماري‌اش بود؛ او فارغ از بيماري و بيماري فارغ از او. آن گونه كه نه تب به سراغش آمد نه درد توانست امانش را ببرد، نه از الو گفتن خلقش تنگ شد و نه به دام كابوس‌هاي شبانه گرفتار آمد. شبي را گذرانده بود متفاوت از تمام شب‌ها.

در راسته گل‌فروش‌ها در مغازه پيرمرد باز بود. داخل شد و سلام كرد. از عليك سلام گرم و پرحرارت پيرمرد مطمئن شد او همه چيز را به خاطر داشته و انتظارش را مي‌كشيده است.

پس لازم نبود حرفي بزند، جلو رفت و ايستاد. پيرمرد به آرامي پرده كتاني اتاقك پشت سرخود را به كناري زد. خم شد و گفت:

«برو فردا بيا ... فردا منتظرت هستم.»

و جاروي دسته بلندي را بيرون كشيد و آماده جاروزدن شد. مرد كه انتظار شنيدن اين حرف را از پيرمرد نداشت به ناچار كوه آتشفشان شور و نشاط و اشتياقي را كه با خود داشت يك جا فرو داد و درآمد كه بگويد«چه مي‌گويي پيرمرد، اين كه همان حرف ديروز است»كه نتوانست.

 چهره آرام و مطمئن پيرمرد راه را بر هر حرف و سخن و كمترين گلايه‌اي به سختي بسته بود. اين پا و آن پا كرد، اما هيچ نگفت. نه تنها هيچ نگفت هيچ هم نشنيد. نگاه بي دغدغه پيرمرد، راه و رسم چون و چرا كردن را يكباره از خاطر او برده بود. از پيرمرد خداحافظي كرد و در حالي كه راه خود را در پيش مي‌گرفت خرسند از اين بود كه پيرمرد اين بار هم نااميدش نكرده بود. مثل آن‌هاي ديگر به او نگفته بود فصلش نيست و حالا حالاها بايد دندان روي جگر بگذارد و منتظر آمدنش بماند.

فردا همين كه وارد مغازه شد و سلام كرد، با خنده گفت: اميدوارم اين بار ديگر قصد نداشته باشي بگويي برو فردا بيا.

كه پيرمرد جواب داد: چرا، حرف همان است كه خودت مي‌گويي، برو فردا بيا ...

خنده روي لبان مرد خشكيد و نگاهش روي پيرمرد ثابت ماند. نگاه ماسيده او لحظه‌اي در بهت و سكوت ادامه داشت تا اينكه پيرمرد گفت:

پسرم، نشنيدي چي گفتم؟ برو فردا بيا ... فردا منتظرت هستم ....

حالا مرد چرا نياشفت، چگونه به شيوه داد و فريادهاي بي محاباي كوچه خياباني زمين و زمان را به آني به هم كوك نزد، مثل يك معماي حل نشدني براي خودش هم بي جواب ماند. وقتي به خود آمد كه ديگر راسته گل‌فروش‌ها را در بلوار سرباز ترك كرده بود.

همه‌ چيز از دو روز پيش بود كه آغاز شد. درست همان شبي كه فكر دست‌يافتن به يك شاخه گل نرگس براي زنش(رويا) ناگهان به رويايي واقعي بدل شده و تا اين لحظه توانسته بود جا را براي هر انديشه ديگري در ذهن او تنگ نمايد.

دو روز پيش وقتي به خانه رسيد، درست مثل انار زردي كه آبش را تا آخرين قطره مكيده باشند، مچاله بود. شانس آورده بود كه رويا خانه نبود. زار و نزار خودش را توي اتاق خواب انداخت تا پاكت بزرگ عكس‌هاي طلقي و سياه چرده راديولوژي را طوري زير تير و تخته‌هاي تختخواب دو نفره جاسازي كند كه دست رويا هرگز به آنها نرسد.

تا آمدن رويا فرصتي داشت كه دستي به سر و روي خود بكشد و جاي پاي درد و جواب كوبنده دكتر را محو نمايد. همين كه از جا برخاست، ناگهان چشمش به پيشخوان آشپزخانه افتاد. يك دسته ريحان با برگ‌هايي تازه و درشت ميان گلدان بلورين پر از آب، چنان به دلبري براي او پرداخته بود كه مرد براي لحظاتي هم درد را فراموش كرد، هم جواب دكتر را. نزديك‌تر شد و بنا كرد به بوييدن. زيبايي و طعم و عطر ريحان با روح او برعكس همان كاري را مي‌كرد كه سختي و شقاوت و مرگباري درد با بدنش مي‌كرد. هميشه همين طور بود. ريحان براي او، يادآور لحظات ناب زندگي بود؛ لحظات ناب دعا و افطار و رمضان. لايه‌اي اشك چون مهي غليظ، جفت چشمانش را پوشاند و دسته ريحان‌ها هر لحظه توي نگاهش به رنگي درآمدند؛ گاه فيروزه‌اي و گاه سبز و اينك زرد زرد زرد. مرد به يكباره هراسيد. حرف‌هاي دكتر لطيف توي گوشش هنوز از جولان دادن باز نايستاده بود: «با آن كه اين بيماري در دنيا چيزي جديد و ناشناخته نيست، اما هنوز كه هنوز است نه نام واحدي روي آن گذاشته شده و نه درمان قطعي برايش وجود دارد. مخصوصاً كه عناصر آن متأسفانه در بدن شما نهايت پيشرفت را نيز داشته و به بيشتر بدن سرايت كرده. متأسفم ... و مكثي كرده و سپس با تغيير لحن ناگهاني ادامه داده بود: «به هرحال روزهاي آينده براي شما، روزهاي بسيار تعيين‌كننده‌اي است. اگر بتواني كاري كني تا از بيماري‌ات فاصله بگيري كمتر رنج خواهي برد. چه بسا كه با نيروي اميد بتواني آن را پس بزني و ورق را به سود خود برگرداني.»

مرد نخواسته بود بيشتر از اين بشنود و مثل صاعقه‌زده‌ها از مطب بيرون زده بود. از اين لحظه، او ديگر فقط به رويا مي‌انديشيد؛ به او كه به زودي زود مي‌رفت تا تنها شود؛ تنهاي تنها. به او كه آن همه دوستش داشت. مرد حق داشت كه گريه كند. در عرض كمتر از يك نيم روز همه چيز كن فيكون شده بود؛ زير و رو و نااميد كننده.

صداي چرخيدن كليد در قفل پيچيد. مرد با دستپاچگي سرش را زير فشار شير آب گرفت تا خيسي اشك‌هايش با خيسي آب يكي شود.

رويا با يك بغل خريد وارد آشپزخانه شد:

«سلام ...»

و تند تند ادامه داد:

«خيابان‌ها شده‌اند پاركينگ. مگر ماشين‌ها تكان مي‌خورند، با يك وجب يك وجب رفتن هم كه كسي به اين زودي‌ها به جايي نمي‌رسد. بعدازظهر رفته‌ام، حالا برمي‌گردم.»

بار خود را زمين گذاشت و به سمت مرد چرخيد. همين كه او را ديد، دلش هري ريخت پايين. «صورتت بدجوري نگران كننده است. ببينم، عكس‌هايي كه دكتر گفته بود انداختي؟ آنها را به دكتر نشان دادي؟»

مرد خودش را از تيررس نگاه زن دور كرد و جواب داد:

«آره بابا، بيخودي نگران بودي، چيزي نيست.»

رويا دست بردار نبود:

«بگو ببينم دكتر چي گفت؟»

مرد خنديد. از تلخي خنده‌اش همه جور برداشتي را مي‌شد كرد:

«چي مي‌خواستي بگويد. خدا بيامرزد مادرم هميشه مي‌گفت پيش دعانويس بروي دعا به دستت مي‌دهد، گذرت هم به دكتر بيفتد نسخه ....»

رويا ابروهايش را درهم كشيد.

«بالاخره مي‌گويي دكتر چي گفت يا نه؟»

مرد اين بار مجبور به پاسخ دادن بود:

«يك واكنش عصبي همه جانبه! »

رويا سعي كرد از گفته‌هاي او چيزي دستگيرش شود:

«يك واكنش عصبي همه جانبه‌؟ اين كه خيلي نامفهوم و كلي است.»

مرد نمي‌خواست بحث را ادامه بدهد. كم كم داشت از كوره درمي‌رفت:

«آره هم كلي است هم نامفهوم. تنها راه مداوايش هم اين است كه با آن، آن قدر مدارا شود تا داروها اثر خودش را بكند.»

لحظاتي بعد كه آرام‌تر شد اضافه كرد:

«نگران نباش ... من خوبم»

رويا ملتمسانه پرسيد:

«مطمئن ...»

مرد محكم جواب داد:

«مطمئن»

و با اشاره به پيشخوان آشپزخانه ادامه داد:

«حالا تو به من بگو، كي و چه وقت اين ترفند جديد را ياد گرفته‌اي كه از اين پس ريحان را به جاي آوردن بر سر سفره توي گلدان بلورين حبس كني. فكر مي‌كنم كم‌كم داري موفق مي‌شوي بين من و ريحان خانوم چنان جدايي بيندازي كه هيچ وقت ديگر دستمان به هم نرسد.»

رويا هم كه معلوم نبود عاقبت خيالش از بابت او راحت شده است يا نه، شروع به غرغر كرد:

«امان از دست شما مردهاي شكمو، پس بگو آخر تمام آن تعريف و تمجيد و قربان صدقه‌رفتن‌هايت براي اين بود كه معشوق بيچاره‌، سر از سفره دربياورد. كي بود كه مي‌گفت: تا ريحان هست، زندگي بايد كرد ...»

مرد بايد بدجوري از عهده حاضر جوابي برمي‌آمد تا نشان بدهد اتفاقي نيفتاده و قرار هم نيست كه بيفتد:

«شوخي مي‌كني. تمام قشنگي اين ريحان‌هاي ملوس به اين است كه خورده شوند آن هم يك جا.»

رويا كه تازه داشت از خماري نگراني بيرون مي‌آمد، زد زير خنده و گفت:

پس خدا را 100هزار مرتبه شكر كه تو فقط عاشق ريحاني، نه بره و بوقلمون و چيزهاي ديگر.»

با چشم دوختن دوباره به گلدان روي پيشخوان افكار مرد ناگهان راه گذشته را در پيش گرفت و تصويري را جلوي چشم او مجسم كرد كه مربوط به سال‌هاي نه چندان دور بود. به زماني كه او در يكي از شب‌هاي سرد زمستاني با يك شاخه گل نرگس به خانه آمد.

تصوير خوشحالي بي حد و حساب رويا با ديدن شاخه گل و به تماشاگذاشتن آن در همين گلدان بلورين خوش‌تراش و بر روي همين پيشخوان، صحنه‌اي نبود كه مرد قادر به پاك كردن آن از صفحه وجود خود باشد. صداي ذوق زده رويا را او هنوز به ياد داشت: «واي خداي من، از كجا مي‌دانستي من عاشق گل نرگسم؟»

مرد با ديدن ناباورانه آن همه شادي، ديگر چگونه مي‌توانست به روي خود بياورد كه آنچه در انتخاب گل نرگس بيشترين ياري را به او رسانده است‌، معجزه‌اي بوده به نام تصادف‌، نه پي بردن يك شوهر كم‌توجه به علاقه شيفته‌وار زنش.

با آن كه مرد تصوير آن روز را مثل يك عكس قديمي و گرانبها همواره در آلبوم ذهن خود داشت‌، اما درست همين امروز كه بدترين جواب ممكن را از پزشك خود دريافت كرده بود، بايد آن را به خاطر مي‌آورد. چرا كه رويا بعد از اين همه سال همين امروز هوس كرده بود صحنه گذاشتن آن گلدان بلورين را روي پيشخوان آشپزخانه تكرار كند.

از خود در تعجب بود كه با ديدن آن همه شادي از سوي رويا در همه اين مدت حتي به خريد دومين شاخه گل نرگس نيز نينديشيده بود. حال آنكه در تمام اين سال‌ها، رويا حتي يكبار هم خانه را از وجود سبز ريحان تهي نگذاشته بود.

سراسيمه كفش و كلاه كرد تا از خانه خارج شود. در زندگي بي‌گمان براي هر كس روزي فرا مي‌رسد كه دريابد براي خريد يك شاخه گل لازم است همان عجله‌اي را به خرج دهد كه براي سرنوشت‌سازترين لحظه زندگي خود بايد به خرج دهد.

«لعنت به من اگر تا زنده‌ام هر روز يك شاخه گل نرگس هديه‌اش نكنم»

در را كه باز كرد، صداي رويا درآمد:

«كجا؟ ... يهو چت شد؟»

مرد گويي در حال گريختن بود:

«برمي‌گردم ... زود برمي‌گردم....»

و بي معطلي بيرون زد:

بيش از 2 ساعت گذشته بود كه به خانه برگشت، اما با دست‌هايي خالي. قيافه‌اش داد مي‌زد كه اين طرف و آن طرف و اين سو و آن سو زياد دويده است.

رويا كه هم عصباني مي‌نمود و هم نگران، جيغش درآمد:

«خب، براي خودت مي‌روي و مي‌آيي. دل‌شوره‌هاي من هم ديگر اصلاً برات مهم نيست ...»

و صدايش را پايين آورد و ادامه داد:

«يك كلام بگو چته؟ ... كجا رفتي با آن همه عجله؟ من كه مردم از نگراني  ...»

مرد چه مي‌توانست بگويد. بي هوا از دهانش پريد:

«رفته بودم دنبال دارو ...»

لفظ به درد بخور اما نه چندان دلنشين دارو، همانند آبي پاشيده شد روي آتش جوش و خروش رويا، طوري كه مهربانانه گفت:

«خيلي گشتي؟ خسته شدي! حالا كو، كجاست؟»

رويا با تعجب گفت:

«مگر چنين چيزي ممكن است، حتماً هست كه دكتر آن را تجويز كرده.»

و بلند شد و شروع كرد به چيدن سفره شام:

«نگران نباش، آن قدر مي‌گرديم تا پيدايش كنيم.»

رويا همانطور كه زير چشمي او را مي‌پاييد، حس كرد دلش قرص نيست. مي‌ترسيد و ترس داشت به مرد بگويد مي‌ترسد تا به حال هرگز او را تا اين اندازه تكيده و رنگ پريده نديده بود.

به سختي توانست جلوي بغض خود را بگيرد و بگويد:

«بيا عزيزم ... بيا كه غذا از دهن افتاد.»

اما هيچ يك كمترين ميلي به خوردن نداشتند.

فردا كه سر رسيد مرد دوباره افتاد پي همان چيزي كه شب گذشته براي رد‌گم‌كردن بي اختيار اسم دارو را روي آن نهاده بود. اين چندمين گل فروشي بود كه او قدم توي آن مي‌گذاشت. حال و روز خوبي نداشت. شب قبل، هيولاي درد باز افتاده بود به جان خواب و استراحتش و تا بعد از خروس‌خوان صبح هم، نگذاشته بود يك دم پلك روي پلك بگذارد. ساعتي مشغول جان كندن بود. بالاخره وقتي از رختخواب جدا شد كه صلات ظهر بود و براي رفتن به سركار خيلي دير. كم كم غيبت‌ها مي‌رفت كه روز به روز بيشتر و بيشتر شود.

«آقا ! شما گل نرگس داريد؟»

فروشنده كه شش دانگ حواسش توي دخل بود و حساب و كتاب، لحظه‌اي سرش را بلند كرد و با تعجب پرسيد:

«نرگس؟»

مرد جواب داد:

«بله ... گل نرگس»

فروشنده از نو سرش را پايين انداخت و جواب داد:

«ان‌شاءالله بعداً ...»

مرد به التماس افتاد:

«حالا كو تا بعداً آقا. من همين امروز مي‌خواهم. تا بعداً كي مانده كي رفته ...»

و به اصرارهايش افزود:

«قيمتش هر چقدر كه باشد تقديم مي‌كنم.»

فروشنده با شنيدن اين حرف، كشوي آهني دخلش را به حال خود رها كرد و از جا بلند شد:

«حالا چرا نرگس آقا؟ آن هم توي اين فصل ... مي‌بينيد. اين جا پر از گل‌هاي جور واجور و رنگارنگ است. يكي از يكي قشنگ‌‌‌تر و خوشبوتر.»

و سرخوشانه ادامه داد:

«مگر نشنيده‌اي گل همه رنگش خوبه ...»

«آقا من فقط گل نرگس مي‌خواهم. فقط نرگس ...»

فروشنده عصباني شد و غرغر‌كنان به سمت دخل خودش برگشت.

«مي‌خواهي كه بخواه. مگر به خواستن توست. با اين سن هنوز نمي‌داني هر گلي فصلي دارد، وقتي دارد.»

با اين همه مرد هيچ خيال كوتاه آمدن نداشت. از گل فروشي رز به گل فروشي مريم، از دهكده بنفشه‌ها در سه راهي يخچال تا دنياي ميخك در كوي نصر. از وادي پيچك‌ها در اطراف زعفرانيه تا كلبه گل يخ در سراشيبي چمن بازار، همه و همه را زير پاي خود طي كرد. اما هنوز يك راه پيش پايش باقي بود؛ همان راهي كه در مقابل اصرارهايش، نشاني آن را از يك گل فروش گرفته بود.

دست توي جيب خود برد و كاغد نيمه مچاله‌اي را بيرون كشيده و زيرلب به خواندن دوباره آن پرداخت:

«پيش از جاده خاكي‌، بلوار سرباز، خيابان دوازدهم، راسته گل فروش‌ها»

نشاني به او هشدار مي‌داد راه چندان نزديك نيست و تقريباً تا بيرون شهر را بايد برود. رفتن و برگشتن در اين مسير، به كمتر از 3 ساعت قد نمي‌داد.

با اين حال گل فروش اميد به يافتن و يأس از نيافتن را با حرف‌هايش توأمان به مرد بخشيده بود:

«اگر واقعاً طالب گل نرگسي، بي خودي اين طرف و آن طرف وقتت را ارزان نفروش. توي اين فصل و با اين وضع فقط يك جا براي اميدواري باقي است، آن هم سر زدن به راسته گل فروش‌هاست كه گل‌هاي تمام مغازه‌هاي شهر از آنجا تأمين مي‌شود.»

دم دماي غروب بود و وقت تنگ. بيش از اين درنگ جايز نبود. مرد جلوي يك ماشين را گرفت و دربست سوار شد. هوا حسابي تاريك شده بود كه ماشين به بلوار سرباز رسيد و با پيچيدن توي خيابان دوازدهم راسته گل‌فروش‌ها نمايان گرديد. يك رديف طولاني مغازه‌هاي بي‌شماري كه بيشتر به باغ‌هاي پهلو به پهلوي هم داده‌اي مي مانست مملو از گل و گياه و آكنده از گلدان‌هاي كوچك و بزرگ. راسته‌اي كه ابتدا و انتهايش از هر سمت و سو نامعلوم به نظر مي‌رسيد.

مرد پياده شد. وقت زيادي نداشت و بايد هرچه زودتر از يك جايي شروع مي‌كرد. به سرعت وارد اولين مغازه شد. اما خيلي زود بيرون آمد و به سراغ دومي و سومي رفت و سپس بعدي و بعدي را سركشي كرد و تا به نيمه راسته برسد، هيچ يك را از قلم نينداخت. با اين حال دريغ از شنيدن يك جواب مساعد، يك پاسخ اميدبخش.

«اينجا هم بعيد است پيدايش كني. وقتي مي‌گويند فصلش نيست تو هم قبول كن.»

اين كار آنقدر ادامه داشت تا به مغازه كوچكي رسيد. با اولين نگاه كه به پشت ويترين انداخت، بهتر ديد در وقت صرفه‌جويي كند و از داخل شدن در آن صرف نظر كرد. ويترين ساده آن با كمترين گل و ارزان‌ترين گلدان‌ها، بي هيچ تزئين و آرايشي در فراري دادن مرد كافي بود. با سرعت راه خود را گرفت كه برود. چند قدمي هم دور شد، اما ناگهان ايستاد. ضرباهنگ تند تپش‌هاي قلبش مانع از برداشتن گام‌هاي بعدي شده بود. حال خرابش به او مي‌گفت كه بايد هر چه زودتر برگردد. باز چشمش به مغازه كوچك افتاد، بي اختيار دستگيره در را پيچاند و داخل شد. سلام كه كرد تازه يادش آمد اين اولين سلامي است كه در اين جا به كسي داده. پاسخ شنيد:

«عليكم السلام.»

و از دلنشيني صدا، گويي دردش اندكي فروكش كرده و توانست به تماشاي مغازه بپردازد. جز چند گلدان كوچك، چيز ديگري در اطراف ديده نمي‌شد. پيرمردي با موهاي سفيد و عرق‌چيني نباتي رنگ بر سر، مشغول زدن شاخ و برگ‌هاي اضافي همان چند گلدان بود. مرد با ورانداز اطراف جواب خود را گرفته بود. مي‌خواست از در بيرون بزند كه صداي پيرمرد را شنيد:

«نگفتي چه مي‌خواهي پسرم!»

مرد به يكباره برگشت. پيرمرد داشت نگاهش مي‌كرد صورت گرد و ابروهاي پرپشت او به اضافه يك نگاه به ياد ماندني وادار به ماندنش كرد:

«دنبال شاخه‌اي گل نرگسم. هرچه بيشتر مي‌گردم كمتر مي‌يابم.»

و استخوان‌هايش تير كشيدند. پيرمرد جوابي نداد. مرد خودش را از درد در كتش فشرد و به سمت در خيز برداشت. هنوز خارج نشده بود كه صداي پيرمرد او را براي دومين بار سرجاي خود نگه داشت:

«برو فردا بيا ....»

باوركردني نبود. حرف تازه‌اي مي‌شنيد. گل از گل مرد شكفت و حيرت زده پرسيد:

«يعني ممكن است ... محال نيست؟»

پيرمرد جلو آمد و دست روي شانه خسته مرد گذاشت و تكرار كرد:

«برو فردا بيا .. فردا»

خوشحالي سرتاپاي مرد را در نورديده و درماندگي و درد بار ديگر ناچار به عقب نشيني شد.

فردا خيلي دير نبود. فردا خيلي زودتر از هر وقت و هر زمان ديگري از راه مي‌رسيد. فردا بسيار  بسيار دست يافتني‌تر از يك فصل ديگر بود. مرد حالا بعد از گذشت چند روز مي‌خنديد.

از ته دل مي‌خنديد:

«برمي‌گردم ... فردا برمي گردم.»

اين را گفت و دوان دوان به سمت ماشين رفت. راننده تا او را در حال برگشت ديد، سگرمه‌هايش باز شد و با چرخاندن سوئيچ خلقش برگشت سرجاي اولش.

همه اينها كل ماجراهايي بود كه مرد در دو روز گذشته از سرگذراند، تا به اولين فرداي موعود رسيده و سپس دومين فرداي موعود را چشيده و حالا منتظر سومي‌اش مانده بود. اما سومين روز نيز با همان جواب برو فردا بيا، سپري گشت. ديگر بايد به چهارمين روز چشم اميد مي‌دوخت. غافل از آن كه پنجمي و ششمي و هفتمي و ... هم در راه بود و او خبر نداشت، تا اين كه در شگفتي تمام 39 فردا را به چشم خود ديده و اكنون در آستانه چهلمين روز بود.

مرد حق داشت حساب رفت و آمدهاي خود را به راسته گل‌فروش‌ها، چنين دقيق و بي كم و كاست داشته باشد. مگر كم از كيسه سكه‌هاي طلايي عمر كوتاهش در اين راه بريز و بپاش كرده و امروز و فردا كردن‌هاي پيوسته پيرمرد را طاقت آورده بود. اما تا امروز چرا نه عاصي شده بود و نه شاكي، خودش هم از آن سردر‌نمي‌آورد. دنبال كردن اين ماجرا درست مثل دنبال كردن رمز و رازها و نشانه‌هاي يك گنج پنهان بود. اما امروز در آستانه چهلمين فردا، مرد همين كه صبح از جا برخاست خويش را در محاصره كامل انديشه‌اي آزاردهنده يافت. با خودش گفت: «نكند پيرمرد با اين وعده‌ها و امروز و فردا كردن‌ها مي‌خواهد تا آمدن فصل گل نرگس، يعني تا 3 ماه ديگر همين طور كش بدهد ... تا آن وقت ...»

و از اين فكر وحشت‌زده شده و مثل فنر از جا پريد. دستانش مي‌لرزيد. بايد هر چه زودتر خود را به پيرمرد مي‌رساند و سنگ‌هايش را با او وامي‌كند. بايد نشانش مي‌داد كه نه يك ابله خيابان گرد است و نه يك ديوانه تمام عيار. بي معطلي و براي آخرين بار بايد به سراغ او مي‌رفت و برايش توضيح مي‌داد كه با اين فردا و فردا‌كردن‌ها چه به روزگارش آورده است.

در تمام اين مدت نه خواب او از آن خودش بود و نه از خورد و خوراك چيزي فهميده، نه از گذشت روزها اندكي غنيمتي گرفته و نه عبور شب‌ها عايدي براي او داشته‌. همه چيز و همه كس در اين مدت در انحصار فردا بوده است و نه هيچ چيز ديگر.

او اكنون 39 روز بود كه فقط با انديشه گل نرگس به خواب مي‌رفت و با انديشه‌اي جز انديشه او بيدار نمي‌شد. خيلي وقت بود كه مرد حس مي‌كرد گل نرگس را ديگر نه فقط براي رويا كه بيشتر براي خود مي‌خواهد و چه بسا از رويا نيز براي رسيدن به آن محتاج‌تر است. بايد مي‌رفت و به هر قيمتي كه شده گفتني‌ها را به پيرمرد مي‌گفت.

همين كه راه افتاد، رويا جلويش سبز شد. چادر بر سر داشت و آماده بيرون رفتن مي‌نمود:

« من كه مدتي مي‌شود به كارهاي عجيب و غريبي كه مي‌كني عادت كرده‌ام. نه سركار پيدايت مي‌شود و نه توي خانه...»

مرد جواب داد: «كار من اين روزها مگر چيست به جز رفتن دنبال دكتر و دارو و درمان.»

رويا گفت:

«اما امروز تو تنها نمي‌روي. من هم با تو مي‌آيم. از اول هم بايد در دكتر رفتن همراهي ات مي‌كردم.»

مرد غافلگير شد و پرسيد:

«تو ؟!»

رويا چهره مصممي به خود گرفته و گفت:

«بله درست شنيدي، من. اشكالي دارد؟!»

مرد از بدشانسي كه ناگهان به او رو كرده بود درمانده شد، نه راه پس داشت و نه راه پيش. نه فقط بايد فكر يكسره كردن كار خود با پيرمرد را دست‌كم تا بعدازظهر عقب مي‌انداخت، بلكه به اين ترتيب به زودي رويا نيز از نوع بيماري او باخبر مي‌شد. همزمان با دو آشفتگي بزرگ دست و پنجه نرم كردن، كار او نبود كه نبود. روبه‌رو شدن با روياي بعد از مطب آن هم در چنين وضعي بيشتر به يك پهلوان افسانه‌اي نياز داشت.

قيافه‌اش بي اختيار درهم رفت. رويا ناراحتي را از چهره اش خواند.

«ناراحتي؟ من با حضور خودم مايه عذابت مي شوم؟!»

مرد سرش را بالا انداخت و انكاركنان به نرمي گفت:

«آخر اين چه حرفي است كه مي‌زني؟ من كه غير از تو كسي را ندارم. فقط مي‌خواستم خواهشي ازت بكنم.»

و با التماس ادامه داد:

«فقط همين امروز را با من نيا.»

كه رويا بغض كرد:

«عجب! پس خواهش تو اين است.»

مرد گفت:

«فقط براي همين يكبار. كار نيمه تمامي دارم كه بايد به تنهايي به آن برسم. با تمام شدن آن ديگر دليلي ندارد براي رفتن به هرجايي از تو كمك نگيرم. من از اين پس به ياري تو بيشتر از هميشه نيازمندم.»

رويا بغضش را فرو داد و گفت:

«پس لااقل بگذار يك شرط پيش پايت بگذارم. قول بده اول سري به دكترت بزني؛ بعد بروي دنبال كار نيمه تمامت...»

مرد بوسه‌اي از سراحترام به دست‌هاي زنش زد و جواب داد:

«خيالت راحت باشد.»

و از خانه خارج شد. با قولي كه داده بود گريزي از ملاقات با دكتر لطيف نداشت.

او همين كه چشمش به مرد افتاد، از جا برخاست و با حيرتي آميخته به دلسوزي گفت: «شما...؟!»

مرد خنده تلخي كرد و جواب داد:

«لابد منظورتان اين نيست كه بايد تا به حال مرده باشم.»

دكتر پرحوصله بود و شوخ طبع و بزرگوار:

«نه بابا اين چه حرفي است كه مي‌زنيد. ما دكترها اگر به حرف و حديث‌ها و گوشه كنايه‌هاي مريض‌هايمان عادت نداشتيم كه نمي‌توانستيم دوام بياوريم.»

و ادامه داد:

«رفتيد حاجي حاجي مكه ...»

مرد جواب داد:

«گرفتار بودم»

دكتر با تعجب پرسيد؟

«گرفتار؟»

مرد گفت:

«كاري داشتم كه بايد انجام مي‌دادم بالاخره هم نشد كه از عهده اش بربيايم.»

دكتر سرتاپايش را با كنجكاوي برانداز كرد و گفت:

«اما به نظرم خوب سرپا مي‌‌آيي.»

مرد شتابزده درآمد كه:

«دكتر جان، از اين حرف‌ها بگذر. فقط به من بگو چند وقت ديگر ... تا چند روز ديگر زنده ام.»

دكتر سرش را پايين انداخت و بعد از لحظاتي درنگ جواب داد:

«بازهم رفتي سر وقت سوال‌هاي سخت»

مرد به تلخي گفت:

«كسي كه مي‌تواند از وجود بيماري چنين موذي و سخت خبر دهد لابد آن قدر توانا هست كه به سوال‌هاي سخت‌تر  از آن نيز پاسخ دهد.»

دكتر جواب داد:

«از من دلخوري؟ مرا ببخش. كار ديگري نمي‌توانستم بكنم. وضع با گذشته خيلي فرق كرده. طب جديد با پنهان‌كاري سر سازگاري ندارد. بدبختانه من نيز از جمله پزشكاني هستم كه معتقدند بيمار را نبايد از نوع بيماري خود بي اطلاع گذاشت.»

مرد با كم حوصلگي گفت:

«مي‌بينيد من براي كار ديگري اينجا نيامده‌ام. اگر هم فكر مي‌كنيد قادر به جواب دادن نيستيد يا دل گفتنش را نداريد، من به راحتي مي‌توانم از همين راهي كه آمده ام برگردم.»

و بلند شد كه راه بيفتد.

دكتر كم‌كم دريافت مرد هماني نيست كه پيش از اين ديده بود و مي‌شناخت. از حرف‌هايي كه ميان آن دو رد و بدل شده بود به روشني آشكار بود كه او بي آنكه خود بداند دچار نوعي تغيير و دگرگوني اساسي شده است و در جاي ديگري سير مي‌كند. تغييري كه معلوم نبود چگونه اين چنين تا اعماق وجودش راه يافته و تا ناكجاها ريشه دوانده است. چه مي‌توانست به او بگويد. ناچار اشاره به تخت كرد و گفت:

«مي‌خواهيد بدون معاينه اينجا را ترك كنيد؟!»

مرد خنده پرمعني كرد و جواب داد:

«نه. حالا كه شما مي‌خواهيد معلوم است كه نه. اين كمترين كاري است كه يك مريض مي‌تواند در حق دكتر خود انجام دهد.»

و دست‌هايش را به حالت تسليم بالا برد و دراز كشيد.

دكتر پيراهن مرد را بالا زد و شروع كرد به معاينه كردن. از شكم و اطراف آن آغاز كرده و كم كم رفت بالاتر. به قلب و قفسه سينه كه رسيد باز از زانو برگشت به پايين. نواحي مختلف شكم را چند بار زير انگشتان خود فشرد و سپس با ضرباتي محكم‌تر تا مي‌توانست جزء به جزء مخصوصاً كبد را مشت باران كرد، طوري كه مرد دردش آمد و در حالي كه كلافه شده بود، ولي با خونسردي گفت:

«دكتر ! داريد چكار مي‌كنيد، چيز جديدي پيدا كرده‌ايد، مشكل تازه اي پيش آمده؟ ...»

و همين كه سرش را حركت داد و چشمش به چهره دكتر افتاد، نگاهش در جا ماسيده بهت و تعجب از قيافه دكتر، آدم ديگري ساخته بود. مرد، كنجكاو  شده و اين بار باشدت بيشتري جمله‌اش را تكرار كرد و وقتي باز هم جوابي نشنيد، از جا برخاست و پيراهنش را پايين كشيد.

دكتر گفت:

«بايد چند عكس جديد بيندازي ... همين حالا ...»

و روي يك برگه چند كلمه‌اي به انگليسي نوشت و به دستش داد و گفت:

«منتظرت هستم. زود برگرد. حالا هم عجله كن ... بدو ...»

كه او رفت و تا برگردد به نظرش آن قدر زمان برد كه انگار يك روز تمام منتظرم بود‌ه است. عكس‌ها را از او شتابزده گرفت و يكي يكي چسباند روي تابلو نوراني پشت سرش و با دقت تمام خيره شد به آن‌ها. لحظه‌اي چشم از عكس‌ها برنمي‌داشت. چهره‌اش با هر نگاه از حالتي به حالتي ديگر درمي‌آمد و مثل آن بود كه نفس‌كشيدن را هم فراموش كرده است. مسير طولاني ناباوري و سرگشتگي و سپس حس اعجاز را در چند لحظه طي‌كردن، خود به كمتر از يك اعجاز ديگر محتاج نبود. آب دهانش را به سختي فرو داد و بالاخره تصميم گرفت حرف بزند:

«بگو ببينم مرد، در اين مدت با خودت چه كرده‌اي!»

مرد كه از حركات و حرف‌هاي دكتر سردرنمي‌آورد با تعجب جواب داد:

«هيچ. انتظار داشتيد چكار كنم؟»

و مكثي كرد و با حسرت ادامه داد:

«گفتم كه كاري داشتم كه تمام وقت مشغول آن بودم.»

دكتر در حالي كه چشم از عكس‌ها برداشته بود، گفت:

«حس مي‌كردم كه خيلي تغيير كرده‌اي، اما نمي‌دانستم دامنه اين تغيير از روح به جسمت نيز سرايت كرده است.»

اشك توي چشم‌هايش جمع بود و بيشتر از اين نمي‌توانست حرف بزند. به سمت در رفت و آن را باز كرد. سپس با صدايي پر از چين و شكن گفت:

«بفرماييد. شما ديگر اينجا كاري نداريد.»

و با دست، اشاره به راه خروج كرد.

مرد همچنان سردرگم بود. دكتر ادامه داد:

«منتظر چي هستي؟ تو خوبي، يعني خوب شده‌اي. هيچ يك از علايم پيشين بيماري در تو وجود ندارد.»

مرد زبانش بند آمده و به لكنت افتاد:

«م ... من .... نمي ...... فهمم...»

مرد سرجاي خود خشكش زده بود، يك نگاه به دكتر و يك نگاه به بيرون انداخت و تا قدم از قدم بردارد، دقايق طولاني را وراي زمان و مكان و در بي خبري عارفانه‌اي سير كرده بود.

وقتي توانست دريابد چه اتفاقي افتاده، آن گونه باران شادي به صحراي جانش باريده بود كه گويي جسمش شروع كرد به روييدن. حالا از يك لحظه زود رسيدن به نزد رويا هم قادر به گذشت نبود.

اما هنوز راه نيفتاده بود كه به ياد راسته گل‌فروش‌ها افتاد.

پيرمرد را به‌خاطر آورد و آن شاخه گل نرگسي كه بعد از گذشت 39 روز، عاقبت هم به او نرسانده بود. با حال عصبي كه داشت، اينك چقدر دلش مي‌خواست پيش از بازگشت به خانه به نزد او رفته و با يك جمله همه چيز را تمام كند. جمله اي كه ديگر نه از سر تسويه حساب بود و نه از جنس گلايه. جمله‌اي كه حكايت از يك دنيا خوشحالي بي پايان مي‌كرد تا به پيرمرد اطمينان دهد او را به خاطر تمام امروز و فرداكردن‌هايش بخشيده است؛ چرا كه ديگر او نيز هنوز آن قدر وقت دارد كه بتواند تا آمدن گل نرگس، جرعه جرعه از سبوي صبوري بنوشد.

پس ناچار بود مسير هر روز بلوار سرباز را براي چهلمين بار نيز از سر بگيرد.

يك ساعت و نيم بعد، در مغازه را كه باز كرد، پيرمرد منتظرش بود. با بي تابي به سمت مرد شتافت و شاخه گلي را كه در دست داشت جلو روي او گرفت و با خوشحالي فراوان گفت: «بيا اين هم همان چيزي كه مي‌خواستي ...»

مرد گيج شده و سراسيمه فرياد زد:

«گل نرگس ... درست مي‌بينم‌، خودش است...»

پيرمرد جواب داد:

«خود خودشه ...»

مرد همچنان هيجان زده پرسيد:

«پس اين عطر مست‌كننده‌اي كه همه جا را پر كرده از همين يك شاخه گل است.»

پيرمرد سرش را تكان داد و تبسم شيريني كرد.

مرد تازه يادش آمده بود كه بپرسد:

«ولي آخر توي اين فصل ... اين گل .... يعني از كجا رسيده؟!»

پيرمرد شاخه زيباي گل نرگس را به او سپرد و جواب داد:

«از همان جايي كه شفايت رسيده.»

كه مرد از خود بي‌خود شد و بريده بريده گفت:

«اما ... اما شما ... شما كه از بيماري من خبر نداشتي، نه از بيماري‌ام ونه امروز از خوب شدنم.»

پيرمرد پيشاني مرد را بوسيد و گفت:

«من نه، اما آنكه بايد خبر داشته باشد، دارد.»

مرد، هنوز سراپا گيج مي‌نمود. پيرمرد ادامه داد:

«مگر نشنيده‌اي جوينده يابنده است. چطور مي‌شود يك اربعين دنبال نشانه كسي باشي و او خود را به تو آشكار نكند. فقط كافي است كمي از پيله خودت بيرون بيايي و به او فكر كني. از خودت فاصله نگرفتي، نه از بيماري شفا يافتي و نه به گل نرگس رسيدي. اين امروز و فردا كردن هم فقط براي همين بود و نه هيچ چيز ديگر.»

مرد با حيراني بنا كرد به گريه كردن. آن قدر كه احساس سبكي به نجاتش شتافت. گويي بال درآورده و از پي پرواز مي‌گشت. به اندازه نوزاد تازه به دنيا آمده‌اي احساس بي‌وزني و بي‌اندوهي مي‌كرد. هيچ حرفي براي گفتن نداشت. ديگر آرام گرفته بود. تازه اكنون دريافته بود كه در تمام اين روزها، كسي نگرانش بوده و در واقع با رفتن پي گل نرگس، او همان كس را مي‌جسته است نه يك شاخه گل را.

 

يكشنبه 20 آبان 1386 - 11:4


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری