چهارشنبه 5 تير 1398 - 6:37
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

سير و سلوك معنوي

 

نگاهي به يك فيلم معناگرا «استاكر» (تاركوفسكي، 1979)

ابتداي فيلم «استاكر» تصوير به تدريج از تاريكي به سياهي روشن مي‌شود. سپس در آستانه در اتاق نوري ديده مي‌شود، به تدريج از ميان در مي‌گذريم در حالي كه سكوت قطار را در دوردست مي‌شنويم. بعد به ميزي مي‌رسيم كه رويش يك ليوان قرار دارد. در ميان تعجب ما ليوان خود به خود حركت درمي آيد (توهمي از معجزه) ولي لحظاتي بعد متوجه مي‌شويم كه حركت ليوان به جهت حركت قطار از كنار خانه بوده است و در اين دنياي تيره و غمزده معجزه جايي ندارد. تصاوير پيش از رفتن به منطقه ممنوع سياه و سفيد است يا با فيلترهاي تيره رنگ گرفته شده است، اما تصاوير منطقه ممنوع رنگي است. گويي جهان خارج از منطقه ممنوع جهاني است سرد و دلگير و فاقد ايمان، اما جهان روياگون منطقه ممنوع رنگي و گويي جهان ايمان است.

سه شخصيت فيلم استاكر، نويسنده و پروفسور براي ورود به منطقه سوار واگني مي شوند. ابتداي در نماي ورودي آنها را مي بينيم كه كنار واگن ايستاده‌اند و آن را راه مي‌اندازند، بعد دوربين از پشت سر، نويسنده، پروفسور و استاكر به ترتيب در قاب‌هايي ثابت نشان مي‌دهد در حالي كه پس زمينه نما مناظر در حال حركت هستند. گويي ما نيز همراه اين سه سوار واگن شده ايم و قدم در سير و سلوك شخصيت هاي فيلم گذاشته ايم و از نقطه نظر آنها تصاوير منطقه را مي نگريم. اين نماهاي از پشت سر بارها در فيلم تكرار مي شود. گاه در مواقعي كه كاراكتر در حال حركت است به صورت اسلوموشن (حركت آهسته) بر راه رفتن كاراكتر تاكيد مي‌شود، مانند صحنه اي كه نويسنده از فرمان استاكر نافرماني مي‌كند و مي خواهد مسير را مستقيم بپيمايد و منطقه به او هشدار مي دهد يا وقتي كه نويسنده وارد تونلي موسوم به «چرخ گوشت» مي شود هم اين تمهيد را مشاهده مي‌كنيم.

اين تصاوير از پشت سر بر رهرو بودن اين شخصيت ها و مقوله سير و سلوك و جست‌وجوي ايمان كه تم مركزي فيلم هم هست تاكيد دارد. پروفسور براي اين به منطقه آمده كه مكانيسم علمي معجزه را كشف كند و نويسنده هم فكر مي‌كند كه اگر وارد اتاق آرزوها شود بهتر خواهد نوشت، ولي بعد مي گويد كه اگر نابغه شوم چه نيازي به نوشتن خواهم داشت. به هرحال هيچ بارقه اي از ايمان در اين دو شخصيت ديده نمي شود و آنها در نهايت از ورود به اتاق آرزوها سرباز مي زنند و شايد آنها به اندازه كافي رنجديده نيستند كه در امتحان ايمان پذيرفته شوند. چرا كه استاكر مي گويد كه اتاق آرزوها ، كاري به خوب يا بد بودن افراد ندارد بلكه كساني را راه مي دهد كه رنجديده هستند. تاركوفسكي هم گفته فيلم تمثيل جست‌و‌جوي ايمان است. استاكر مي‌كوشد تا بارقه اي از ايمان در دل نويسنده و پروفسور برافروزد، ولي موفق نمي شود. تاركوفسكي مي گويد: بدون ايمان، آدمي از تمامي تبار معنوي خويش جدا مي شود و به نابينايي تبديل مي شود. در اين زمانه ويراني باورها و ايمان، براي استاكر پرسش اصلي روشن كردن جرقه اي است؛ جرقه باور در دل آدميان. اصولاً يكي از معاني فعل انگليسي to stalk كه نام استاكر از آن گرفته شده است و از اواخر قرن 16 در زبان انگليسي وارد شده است. «آهسته ، اما با گام هاي بلند به پيش رفتن است.» كه اين باز مسئله جست و جوي ايمان و سير و سلوك در فيلم را تاييد مي كند.

طبيعت بهشت گونه منطقه ممنوع در برابر فصل هاي ابتدايي و انتهايي فيلم از فضاي تيره رنگ شهري، كنتراست (تضاد) پرتاكيدي ايجاد مي كند. استاكر پس از ورود به منطقه به چمنزار مي‌رود و دراز مي كشد و چمن ها و علف ها را در آغوش مي فشارد. در اواسط فيلم هم وقتي سه شخصيت فيلم خسته مي شوند كنار رودخانه روي گياهان بي آلايش و عاشقانه دراز مي كشند و با هم حرف مي زنند. اين تاكيد بر طبيعت را مي بينيم. تاركوفسكي حتي باتلاق را هم در فيلم زيبا تصوير كرده است. باتلاقي كه سطحش آرام حركت مي كند و از رويش با وزش باد، گردوغبار بلند مي شود و همه اينها تاكيدي است بر سويه معنوي طبيعت. در فيلم «استاكر» فقط در صحنه اي آسمان را مي بينيم كه استاكر دختر فلجش را روي دوش خود گذاشته و راه مي رود. در اين صحنه غبار آسمان شهر رافرا گرفته است. در فيلم تأكيد بر عناصر روي زمين مثل رودخانه‌ها و چمنزار است تا آسمان.

دو حركت دوربين هم به ياد مي ماند؛ يكي حركت دوربين كه از چهره استاكر كه كنار رودخانه دراز كشيده، شروع مي شود و با حركت به جلو محتويات زير‌آب را مي بينيم، سكه، سرنگ، شمايل مقدس، اسلحه و فنر. نماد معنويت را مي بينيم كه عوامل مادي و مرگبار آن را دربرگرفته اند و در انتهاي اين نما مي رسيم به دست استاكر در آب كه گويي در طلب معجزه اي است و گويي تنها نقطه اميد هم همان شمايل ديني بيزانس است. حركت دوربين دوم يك حركت به عقب است. صحنه اي را به ياد بياوريم كه استاكر، پروفسور و نويسنده درمانده در آستانه اتاق آرزوها و در اتاقي ويران نشسته‌اند. دوربين آنها را در نمايي بسته نشان مي دهد و سپس به تدريج دوربين به عقب حركت مي كند. در اين نما سه نفر در پس زمينه روي زمين نشسته اند و در پيش زمينه فضايي خالي وجود دارد و آب زيادي روي زمين جمع شده است. سپس دوربين توقف مي كند و در فضاي پيش زمينه باران شروع به باريدن مي كند و قطع مي شود. تماشاگر با ديدن اين صحنه غافلگير مي شود يا به عبارت بهتر، اين حركت دوربين هم چون نوعي مكاشفه ناگهاني براي تماشاگر عمل مي كند. تاركوفسكي در مورد عنصر آب در آثارش مي گويد: «آب عنصري رازآميز است و مي تواند دگرگوني و گذر بيافريند.» اين دگرگوني و گذر در اين صحنه، نزول رحمت الهي است كه ناگهان پشت در اتاق آرزوها جاري مي‌شود و در انتها هم چون معجزه اي زندگي دختر فلج استاكر را نجات مي بخشد. هيچ كدام از همراهان استاكر به راهي كه او نشان مي دهد باور ندارند و در نهايت استاكر تنها مي ماند. بعد به شهر بازمي گرديم و دوباره فيلم سياه و سفيد مي شود. در حقيقت دوباره برگشته ايم به ملال زندگي.

بعد در نمايي نزديك دختر فلج استاكر را مي بينيم آن هم به صورت رنگي در حالي كه از حركت بدنش به نظر مي آيد كه راه مي رود (توهمي از معجزه)، بعد متوجه مي شويم كه او روي دوش پدرش است و در حقيقت اين پدرش است كه دارد راه مي رود. تصاوير به سياه و سفيد مي‌گرايند بازهم گويي در اين دنياي تيره و افسرده معجزه جايي ندارد. سپس صحنه را مي بينيم كه استاكر نزد همسرش مي‌گريد و مي گويد كه ديگر هيچ كس ايمان ندارد. گويي او به نهايت درماندگي و رنجيدگي رسيده است. آيا اين شرط برآورده شدن آرزوها نيست؟ فصل نهايي فيلم بسيار زيباست. گويي دخترك فلج چيزي از منطقه ممنوع با خود دارد، چرا كه تصاوير رنگي است. در فضا قاصدك‌ها جاري هستند. بعد دختر با نگاهش ليوان ها را به حركت درمي آورد. سپس دوربين به طرف دختر حركت مي كند و روي نماي نزديك او متوقف مي شود. بعد صداي عبور قطار را مي شنويم گويي اينجا برخلاف آغاز فيلم كه عبور قطار موجب حركت ليوان شده بود؛ معجزه گونه اين حركت ليوان است كه قطار را به حركت واداشته و صداي قطار تابعي از حركت ليوان شده است. روي تصوير انتهايي (نماي نزديك دختر) سرود ستايش شادي از سمفوني نهم بتهوون را مي شنويم. گويي با وقوع معجزه دخترك تمامي شادي جهان را به دست مي‌آورد.

وقتي از تاركوفسكي پرسيدند كه دختر نماد چيست؟ او جواب داد: «اما در مورد دخترك نمي دانم شايد خيلي ساده او همان اميد است؛ كودكان همواره بيان اميد هستند. شايد هم در حكم آينده‌اند.» فيلم استاكر شخصيت هاي جالب و متنوعي دارد. آلدوتاسونه از تاركوفسكي پرسيد كه آيا هيچ يك از اين سه شخصيت بيانگر پاره اي از وجود او هستند؟ و در پاسخ تاركوفسكي گفت: «آري، اما استاكر از همه بيشتر به من نزديك است. او بهترين بخش وجود من است، بخشي كه كمتر جلوه مي كند. به نويسنده هم نزديكم، او راه خود را گم كرده، اما به گمانم مي تواند راه حلي معنوي براي خروج از بن بست خويش بيابد. اما استاد را نمي شناسم. آدمي سخت محدود است كه دلم نمي خواهد بيانگر چيزي از وجود من باشد. جدا از محدوديت  آشكارش، اما مي تواند نظر خود را تغيير دهد. روحي آزاد دارد و قادر به درك (چيزهاي تازه) است.»

به هرحال زماني طولاني (نزديك به سه ساعت) با ريتمي آرام صرف مكاشفه طبيعت و طي طريق سه شخصيت فيلم مي شود. اين ممكن است تماشاگر عام را خسته كند، ولي به هرحال فيلمي زيبا و عميق با ريتمي آرامش بخش با چشم‌اندازهاي طبيعي سحرگونه در مقابل داريم. به هرحال سينماي شخصي تاركوفسكي هرچند كه قابل تجويز به عنوان الگويي براي سينماي يك كشور نيست (همان كار اشتباهي كه مسئولان سينمايي ما در مقطعي انجام دادند) اما سينمايي شاعرانه، عميق و لذت بخش و همچنان سرپا است و جلوه معناگرايانه معجزه پاياني دخترك فلج در فيلم «استاكر» را هرگز نمي توان فراموش كرد. با وجود اينكه 27 سال از زمان اكران استاكر مي گذرد، ولي همچنان پس از ديدارهاي مكرر فيلم، از اثر آن ذره اي كاسته نشده است و حتي مي توان نكته هاي جديدي را پس از هر بار ديدن آن پيدا كرد و از ديدن چند باره فيلم لذت برد.

استاكر چگونه ساخته شد؟

استاكر بر اساس داستان علمي- تخيلي، «گردش كنار جاده» نوشته بوريس استروگاتسي و آركادي استروگاتسي (1972) ساخته شده است. اين دو برادر از جمله بهترين نويسندگان داستان هاي علمي- تخيلي در شوروي بودند. آنها چند فيلمنامه هم نوشتند. تاركوفسكي در «استاكر» از همكاري آنها برخوردار بود، اما او در متن دگرگوني هاي فراواني ايجاد كرد كه به ويژه مورد قبول بوريس استروگاتسكي نبود. در رمان «گردش كنار جاده» استاكرها كساني بودند كه راز ورود به منطقه ممنوع را مي دانستند. راهنمايي كه در رمان و در فيلم، شخصيت مركزي است و «استاكر» خوانده مي‌شود، يكي از افرادي است كه راه ورود به آن منطقه را مي داند و با قانون هاي نامعمول و فراطبيعي كه در آن منطقه حاكمند آشنايي دارد.

تاركوفسكي رمان را در تعطيلات ژانويه 1973 خواند و آن را خيلي پسنديد. در مارس 1975 برادران استروگاتسكي را ملاقات كرد و با آنها قرار گذاشت كه با هم فيلمنامه را بنويسند. در پايان همان سال طرح نخست و در ميانه ژوئيه 1976 نخستين فيلمنامه را براي مس فيلم فرستاد. فيلمنامه در طول فيلمبرداري مدام عوض مي شد. در آغاز سال 1977 فيلم ساخته شد، اما نسخه هاي آن در آزمايشگاه و هنگام ظهور، به دليل بي دقتي كادر فني كه نمي توانستند با دستگاه هاي مدرني كه از غرب خريده بودند كار كنند، از بين رفتند.

دومين فيلمبرداري در تابستان 1978 پيش رفت. هرچند در عنوان بندي نام برادران استروگاتسكي به عنوان فيلمنامه نويس آمده، اما هر دو آنها بارها گفته اند كه فيلمنامه كار خود تاركوفسكي بود. «استاكر» اشاره هايي به زندگي دشوار در شوروي دارد و از آرزوي آزادي و خوشبختي ياد مي كند. نشان مي دهد كه ساختن آرمان شهرها بر كدام پايه ممكن شده و چرا پاسخ گو به دردها و رنج هاي راستين انسان نيست. ايماني را تشويق مي كند كه با ايمان به جامعه بي طبقه لنينيست‌ها يكي نيست. «استاكر» آخرين فيلمي بود كه تاركوفسكي در شوروي ساخت.

 

يكشنبه 20 آبان 1386 - 9:34


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری