پنجشنبه 27 مهر 1396 - 10:45
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

پاي منبر معرفت

 

عليرضا قرائي

 

محرم در اسارت

 

مرتضي سرهنگي

با اينكه خودشان اسير بودند، براي زيباترين سواران تشنه عزاداري مي‌كردند و براي مسافران راه بي‌پايان شام و آن اسيران كوچك بر سر و سينه مي‌زدند.

اين كتاب نوشته بچه‌هاي خوش اخلاقي است كه پشت ديوارهاي سيماني اردوگاه‌هاي عراق دل به درياي آن نيم روز گفته مي‌زدند تا زيبايي ايمان را به رخ كساني بكشند كه دل‌هاي‌شان با سياهي دنيا رنگ خورده بود. سوغاتي از ادب و دلدادگي از دنيايي كه همه پنجره‌هايش رو به ديوار باز مي‌شد.

ابراهيم ايجادي: يكي دو هفته مانده به ماه محرم فرماندهان اردوگاه، ارشدها را مي‌خواستند و با توپ و تشر آنها را تهديد مي‌كردند كه به افرادتان بگوييد عزاداري نبايد بكنند.

تهديد و هارت و پورت عراقي‌ها چه بود و چه نبود، عشق به امام حسين عليه‌السلام  با خون و گوشت و پوست آزاده‌ها عجين شده بود و ما نيز از هفته‌ها قبل از رسيدن محرم خود را آماده مي‌كرديم، مداح‌ها تعيين مي‌شدند، شعرا نوحه‌هاي مذهبي مي‌سرودند و با دقت و مراقبت، مراسم نوحه‌خواني و سينه‌زني انجام مي‌شد. براي تزيين آسايشگاه‌ها پتوهاي سياه رنگ انتخاب و با صابون روي آنها «السلام عليك يا اباعبدالله» نوشته مي‌شد.

يكسال عراقي‌ها طبق عادت هرساله‌شان روز هفتم و هشتم محرم به همه آمپول‌هايي تزريق مي‌كردند تا ايراني‌ها نتوانند روزهاي تاسوعا و عاشورا عزاداري كنند. اين كار شيطاني‌شان هر سال خوب نتيجه مي‌داد و بچه‌ها چنان تب مي‌كردند كه تا چند روز درجا مي‌افتادند.

آن سال وقتي عزادارها به آسايشگاه ما آمدند، همه بچه‌ها به حضرت علي اصغر متوسل شدند و نجات خود را از آن دردانه كوچك امام حسين خواستند. قلب پاك بچه‌ها و نام پربركت آن طفل چنان اثر معجزه‌آسايي داشت كه هيچ كدام از بچه‌ها به جز يكي دو نفر كه بيماري كم‌خوني داشتند تب نكردند. عراقي‌ها كه مي‌دانستند آمپول‌ها كار خودشان را خواهد كرد ديگر به سراغ آسايشگاه ما نيامدند و ما با خيال راحت، آن شب چراغ عزاداري حضرت حسين(ع) را روشن كرديم.

رضا اميرسرداري:

1- شب هنگام، بعد از گرفتن آمار ناگهان در آسايشگاه باز شد و نگهبان دستور داد كه بيرون برويم. همه اسرا در محوطه ايستاده بودند، ظاهراً نقيب جمال دستور داده بود همه نگهبان‌ها در آن ساعت سر پست خود باشند. خودش هم با ماشين سواري‌اش آمده بود كه حالا در محوطه اردوگاه پارك شده بود، راديوي آن روشن بود و با بلندترين صداي ممكن ترانه پخش مي‌شد. همه كه جمع شدند احسان (مسئول قسمت) جلو آمد. كاملاً‌ مست بود. يك دايره خالي وسط جمع اسرا ايجاد كرد و تلوتلو‌خوران شروع كرد به رقصيدن. آنها كه به او نزديكتر بودند مجبور شدند بلند شوند. چون دست آنها را مي‌گرفت و دور محوطه مي‌چرخاند.

احسان مثل يك ميمون گنده مي‌چرخيد و جست و خيز مي‌كرد، نقيب جمال دست مي‌زد و با صداي بلند مي‌خنديد و گهگاهي هم با موج راديو ور‌مي‌رفت و آن را روي امواج راديوي كشورمان تنظيم مي‌كرد و بلافاصله به موج اول برمي‌گشت و صداي خواننده زن در محوطه طنين مي‌انداخت ... آن شب، شب عاشورا بود.

2- چند روز قبل از فرارسيدن ايام محرم نگهبان‌ها پيامي از اسرا دريافت كردند كه «ما قصد داريم در اين ايام عزاداري كنيم. به فرمانده اردوگاه اطلاع دهيد!» آنها خيلي سريع عكس‌العمل نشان دادند و شديداً مخالفت كردند، اما دوباره همان پيام را دريافت كردند. سرانجام مقدم حيناء در پاسخ اصرار اسرا سكوت كرد. او متوجه شده بود كه آنها در انجام تصميم خود مصمم هستند و از طرفي عزاداري براي سيدالشهدا در ارتش عراق يك جرم مسلم به حساب مي‌آمد. در واقع نه مي‌توانست به بچه‌ها جواب رد بدهد و نه مي‌توانست قانون منع عزاداري را زيرپا بگذارد.

برنامه‌اي تنظيم شده بود كه هشت شب اول عزاداري در آسايشگاه‌ها و روزهاي تاسوعا و عاشورا در محوطه اردوگاه عزاداري مي‌شد. اسراي هر استان، با در نظر داشتن سنت‌هاي خود، هيئت‌هايي تشكيل داده بودند كه مي‌توانستند نوبتي در محل تعيين شده عزاداري كنند. همين طور، با قرعه‌كشي، استان‌ها به نوبت جهت ميزباني عزاداران انتخاب شدند. شكري كه طي ماه‌ها با استفاده از حقوق اندك ماهانه تهيه شده بود حال بايد به مصرف شربت جهت پذيرايي از عزاداران مي‌رسيد.

نصرالله قره‌داغي: شب عاشورا يكي از بچه‌ها گفت: «يك تابلو براي فردا مي‌خواهيم كه پرچم داشته باشيم.» بچه‌ها پيراهن‌هاي سفيد را به يكديگر دوختند و بلافاصله چند خيمه و صحنه عاشورا روي آن‌ها كشيدند. كار تا آخر شب ادامه داشت. صبح هر كس آن را مي‌ديد به گريه مي‌افتاد.

مصطفي عطوفت: محرم سال 64 شروع به سينه‌زني و عزاداري كرده بوديم كه عراقي‌ها وارد شدند و گفتند: «چرا عزاداري مي‌كنيد؟ امام حسين عرب بود، ما هم عرب هستيم. او از ما بود و ما هم از او. خودمان او را كشتيم و اگر لازم باشد، خودمان برايش عزاداري مي‌كنيم! شما زرتشتي‌ها چه كاره‌ايد؟ به شما چه مربوط است كه سينه مي‌زنيد؟ كاري نكنيد كه اين اردوگاه را يك كربلاي ديگر كنيم.»

محمدعلي زردباني: بعد از آن شب كه براي عزاداري سيدالشهدا در آسايشگاه وسوسه‌اي به پا شده بود، سرگرد محمودي به اتاق‌ها آمد، اتاق به اتاق سردسته‌هاي عزاداري را شناسايي كرد و حدوداً پنجاه نفر را جدا كرد. پاهاي آنها را به چوب بست و دو سرباز دو طرف چوب فلك را گرفته بودند. سربازان با كابل به كف پاي بچه‌ها مي‌زدند. محمودي با خنده و تمسخر شعر مي‌خواند و با هر بيت چند ضربه مي‌زد و با تمسخر نوحه‌سرايي مي‌كرد.

ناخن پاي هر پنجاه نفر افتاده بود. روز بعد بچه‌ها براي دستشويي و حمام رفتن بغلشان مي‌كردند، قادر به راه رفتن نبودند.

نصرالله كبابيان: روز عاشورا اسرا، دسته دسته به آسايشگاه‌ها سرمي‌زدند و عزاداري مي‌كردند، به ياد ايران كه دسته‌ها از اين هيئت به آن هيئت مي‌رفتيم. يكي از نگهبان‌ها به بچه‌ها گفت: «عزاداري شما حالاست و سينه‌زني ما بعداً»!

فهميديم كه بعد از عاشورا كتك مفصلي در انتظارمان است؛ اما بچه‌ها، پيه تمام اين دردها و كتك‌ها را به تن ماليده بودند.

فرزاد دليريان: نوحه‌ها و مرثيه‌هايي كه شب‌هاي محرم خوانده بوديم ورد زبان سربازان نگهبان شده تا آنجا كه يكي از آنها هنگام ورود به حمايه (محل نگهبان‌هاي قاطع) غافل از اينكه فرمانده اردوگاه در آنجا نشسته است، با صداي بلند فرياد «يا حسين يا حسين نورعيني يا حسين» را سرمي‌دهد. فرمانده اردوگاه نيز بسيار خشمگين مي‌شود و دستور توبيخ و شش ماه اضافه خدمت وي را صادر مي‌كند.

احمد اسماعيليان: سال اول كه هنوز جو آسايشگاه را به دست نياورده بوديم، بي‌گدار به آب نزديم و آهسته و آرام براي اباعبدالله عزاداري كرديم. در دسته‌هاي پنج يا شش نفره كنار هم مي‌نشستيم، يكي آرام مداحي مي‌كرد و ديگران آهسته سينه مي‌زدند و اشك مي‌ريختند. وقتي براي قدم زدن به حياط مي‌رفتيم، آنها كه صداي خوبي داشتند آرام نوحه‌اي را زمزمه مي‌كردند و ما هم در حين قدم زدن براي امام حسين عليه‌السلام عزاداري مي‌كرديم.

سال بعد در آسايشگاه نوحه را با صداي بلند همه با هم مي‌خوانديم و عراقي‌ها نتوانستند كسي را به‌عنوان نوحه‌خوان دستگير كنند. عراقي‌ها كه دركي از فلسفه عزاداري نداشتند، ساده‌لوحانه به ما مي‌گفتند: «شما خودتان اسيريد، چكار به امام حسين داريد؟»

بهمن نوظهور: يك روز به تاسوعا و عاشورا مانده به آسايشگاه‌ها مي‌آمدند. دكترشان مايعي را به بازوهايمان تزريق مي‌كرد كه دو ساعت بعد منگ و گيج مي‌شديم و تب مي‌كرديم. حال و حوصله كاري را نداشتيم و فقط مي‌خواستيم يك گوشه بيفتيم و بخوابيم. جاي سوزن باد مي‌كرد و دردناك مي‌شد. سرمان از درد مي‌خواست بتركد. مايع آن سرنگ هرچه بود همه‌مان را سه روزي بي‌حال مي‌كرد. قدرت راندن يك مگس هم نداشتيم. عراقي‌ها مي‌دانستند عاشق امام حسين(ع) هستيم و مي‌ترسيدند روزهاي تاسوعا و عاشورا شلوغ كنيم.

بيژن ابراهيمي: ناگهان صداي شكستن شيشه به گوش رسيد. عراقي‌ها را پشت پنجره ديديم. سينه‌زني قطع شد و عراقي‌ها داخل شدند و گفتند: «چرا مرگ بر صدام مي‌گفتيد؟» مسئول آسايشگاه جا خورد و گفت: «نه والله، اينها براي امام حسين عزاداري مي‌كردند.» گفتند: «نه، ما شنيديم شما مي‌گفتيد مرگ بر صدام» فهميديم كه دنبال بهانه‌اند. سربازهايي كه چوب و لوله و كابل در دست داشتند وارد شدند و آنها هركسي را كه سينه‌اش قرمز شده بود، به سوي ته آسايشگاه هل مي‌دادند و شروع به زدن مي‌كردند و اگر چوبشان مي‌شكست با مشت و لگد به جانشان مي‌افتادند.

عبدالله ناطقي: در ايام محرم هر روز چند نگهبان انتخاب مي‌كرديم تا مراقب رفت و آمد نظاميان عراقي باشند و سپس به صورت مخفيانه و آرام يكي از برادران نوحه مي‌خواند و ما در غم مولايمان دم مي‌گرفتيم، بر سينه مي‌زديم و اشك مي‌ريختيم. شبي از همين شب‌ها در حال عزاداري ناگهان سرهنگ عراقي كه رئيس محاكمات اردوگاه بود، وارد آسايشگاه شد. از ديدن‌ ما در وضعيت سوگواري قدري در هم رفت و گفت: ما شيعه‌ها بيست سال است در عراق از وقتي كه حكومت صدام آمده است نتوانسته‌ايم عزاداري كنيم، آن وقت شما با چه جرأتي عزاداري مي‌كنيد؟

 

يكشنبه 13 آبان 1386 - 10:54


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری