شنبه 27 آبان 1396 - 13:40
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

پاي منبر معرفت

 

عليرضا قرائي

 

جهان پهلوان

 

سيدفريد قاسمي

قهرمانان بي‌شمارند، اما قهرمانان پهلوان كم‌شمارند و از اين ميان زنده ياد جهان پهلوان تختي حكايت ديگري دارد. تختي از فقر برخاست، با وجود توانمندي با فقيران زيست و در تنهايي و غربت ترك دنيا كرد. براي او هر آنچه از خصلت‌هاي نيكو نام گرفته برشمرده‌اند. خود را وقف همنوعانش كرد. با معيارهاي زمان سرسازگاري نداشت. سراي آتي را به سود آني ترجيح داد. ذات و صفات و يادگارهايش ماندگارش كرد.

اكنون و در آستانه ورود به چهلمين سال روزگاري كه چشم از جهان فروبست، اين مختصر كه دربردارنده شماري خاطره از اوست به ياد او و دفتر حاضر به پيشگاه دوستان و دوستدارانش تقديم مي‌شود. تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.

سيدمحمد آل حسيني: روزي به تختي گفتم فلان كس را كه مي‌شناسي، كرايه خانه‌اش عقب افتاده و صاحبخانه مي‌خواهد اثاثش را بيرون بريزد، 600 تومان مي‌برم براي او كه كرايه عقب افتاده‌اش را بدهد. آثار اندوه در چهره تختي پيدا شد و به من گفت: «چرا برايش خانه نخريم.» گفتم: «من و تو كه وسعمان نمي‌رسد، چطور مي‌توانيم براي او خانه بخريم.» و در آن زمان تختي مورد غضب شاه بود و دستور داده شده بود كه دستگاه‌هاي دولتي به مراجعات تختي كه همه‌اش براي مردم بود ديگر توجهي نكنند و در عمل هم در چند مورد به تختي گفته شده بود كه ديگر براي كار مردم مراجعه نكند. اما تختي كه سخت از وضع اين شخص ناراحت شده بود از فرداي آن روز با مراجعه به بانك مسكن و اين طرف و آن طرف و سعي فراوان، بالاخره اين رفيق مشترك را در كوي نهم آبان صاحبخانه كرد.

منوچهر برومند: در بازي‌هاي المپيك 1964 توكيو با تختي همسفر بودم. آخرين كشتي‌اش با مصطفي‌اف بلغاري بود. براي ما مسلم بود كه تختي مي‌توانست از مصطفي‌اف به راحتي ببرد. در شش دقيقه اول، تختي يك پل رفت و سه امتياز از دست داد، اما در اوايل شش دقيقه دوم‌، حريف بلغاري را سه بار پي در پي خاك كرد و در نتيجه 3-3 مساوي شد و مدال برنز به  مصطفي اف رسيد. وقتي بعداً از تختي سوال كردم كه چرا از اين كشتي‌گير نبردي جواب داد: «براي من رسيدن به فينال و دريافت حداقل يك مدال نقره مهم نيست و ارزش چنداني ندارد، اما همين مدال براي اين بلغاري كاملاً ارزش دارد و در زندگي‌اش موثر خواهد بود.»

عطاءالله بهمنش: وقتي دستگاه حاكمه ديد كه تختي به سوي ديگري مي‌رود، براي فريفتن تختي پيشنهاد شهرداري تهران را به ايشان دادند و او گفته بود: «شهردار اگر با انتخاب مردم باشد جايي دارد، ولي اگر مرا انتخاب نكنند چه شهرداري و چه كشكي و چه پشمي! ما نيستيم.» و آن را رد كرد. او توجه مردم را در زلزله بويين زهرا آزمايش كرد و به جمع‌كردن اعانه براي زلزله پرداخت. نزديكي‌هاي ظهر به خيابان اسلامبول رسيد. به مغازه [...] مراجعه كرد، صاحبش گفت: «من از اين پول‌ها به كسي نمي‌دهم، ولي به تو پهلوان ايمان دارم، آن دخل را بردار و برو! مطمئن هستم در محل درستي مصرف خواهد شد.»

حسيني خرم: به اتفاق آقاي عبدالله رستمي و جهان پهلوان هفته‌اي دو روز در دفتر باشگاه بوديم. يك روز دو نفر شيك‌پوش آمدند و گفتند: «آقاي تختي صدهزار تومان مي‌دهيم و عكس شما را پشت جلد تيغ ژيلت مي‌اندازيم.» در همين حين تختي خنده‌اي كرد و گفت: «خرم، بگو براي اينها آب ميوه بياورند ... بنده اهل اين حرف‌ها نيستم...»

روز ديگري به اتفاق مرحوم تختي در سالن غذاخوري نشسته بوديم.آقاي ساموئل خاچيكيان با يك سري از هنرپيشه‌ها آمدند و گفتند: «آقاي تختي، پانصد هزار تومان بگيريد تا ما زندگي شما را به صورت فيلم درآوريم و شما فقط سه مرتبه در صحنه حاضر شويد.» مرحوم تختي باز هم خنديد و گفت: «پول برايم مطرح نيست، برويد سراغ ....»

عبدالله خدابنده: بعد از المپيك 1956 ملبورن نفري پنجاه هزار تومان به دارندگان مدال طلا پرداخت كردند و نفري سي هزار تومان به نفرات دوم دادند. آقاي تختي بعد از بازگشت تيم از ملبورن سه نفر از كشتي‌گيران را كه نتوانستند در المپيك ملبورن مدال دريافت كنند به يك چلوكبابي برد و نفري پنج هزار تومان به آنها پرداخت كرد و به آنان گفته بود: «شما هم براي تيم زحمت كشيده‌ايد و اين پول حق شماست.»

علي دلالباشي: من حدود ده سال در كنار تختي بودم و در ايامي كه مورد غضب قرار گرفت و او را ممنوع‌التمرين هم كردند به من گفته بودند «حق ندارد وارد سالن شود» ولي من در را به روي او باز مي‌كردم، تمرين مي‌كرد، دوش مي‌گرفت مي‌رفت. در آن روزها و در جريان كشتي ايران و شوروي در 1342، تيم شوروي در جلوي سالن نشسته بود، به من گفته بودند: اگر تختي را به سالن راه بدهي پدرت را درمي‌آوريم.» شاپور غلامرضا هم در سالن نشسته بود، من پشت در ورودي بودم كه صداي تختي را از بيرون شنيدم كه مي‌گفت: «علي، علي، در را باز كن.» نتوانستم طاقت بياورم و با وجودي كه مي‌دانستم با من چه رفتاري خواهند كرد در را باز كردم و تختي وارد شد. اگر مدويد قهرمان شوروي او را نديده بود تختي در گوشه‌اي از سالن به دور از انظار مي‌نشست، اما اين طور نشد. مدويد با ديدن تختي جلو آمد و او را به وسط سالن كشيد و فرياد تماشاچيان و كف زدن و شادي آنان با حضور تختي همه برنامه‌ها را به هم ريخت. شاپور غلامرضا قهر كرد و رفت و من كه نگران اين اوضاع بودم، ناگهان با فرياد [...] روبه‌رو شدم كه مي‌گفت: «مگر نگفتم او را راه نده؟» و بعد يك سيلي محكم به صورت من زد، ديگر نفهميدم چه شد و بيهوش شدم. هنگامي كه چشم باز كردم ديدم تختي در كنارم نشسته و گريه مي‌كند. به قول خودش كه هروقت مي‌خواست از كسي تعريف كند مي‌گفت: «مشدي» است، تختي خودش واقعاً در كسوت دلاوران «مشدي» بود.

منصور رحيميها: وقتي از خواب بيدار شدم ديدم طفل نوپايم جان به جان آفرين سپرده است ... دست در جيب كردم ديدم فقط چهارده تومان پول دارم و اين مقدار  كفاف كفن و دفن را نمي‌دهد. به فوريت راهي پشت مسجد سپه سالار،  منزل غلامرضا تختي شدم. مادر پيرش تا مرا ديد گفت: «غلامرضا بعد از نماز تازه به خواب رفته است.» به اتاقش رفتم از او طلب وجه دستي كردم. به داخل اطاقكي رفت و ساكي كه داخلش چند بسته پول بود و به‌خاطر مقام قهرماني جهان گرفته بود جلويم قرار داد. يكي را برداشتم و شروع به شمارش كردم. تختي خيلي از عمل من ناراحت شد و گفت: «الان موقع شمارش پول است؟» من مقداري از دسته اسكناس را برداشتم و به بيرون رفتم. وقتي پول را شمردم ديدم هشتصد و هفتاد تومان است ... بعد از كفن و دفن در مسگرآباد، پس از مدتي تختي به ديدن من آمد ... پول را آماده كرده جلويش گذاشتم، گفت: چيه حق مأموريته؟ گفتم نه، گفت: اضافه كاره؟ پاسخم تكرار شد. وقتي از موضوع باخبر شد خيلي ناراحت شد. پول را پرت كرد و بدون خداحافظي از من جدا شد، تلفن‌هاي مرا به دفعات قطع كرد و به خاطر همين عمل مدتي با من قهر بود ...  او مردي بود كه نه براي پول و نه براي مقام هيچ ارزشي قائل نبود. همه هستي‌اش را در طبق اخلاص تقديم رفقا مي‌كرد. به قول خودش هرچه داشت تعلق به رفقايش داشت.

بيژن روئين پور: در جشني كه موسسه كيهان به افتخار قهرمانان موفق مسابقه‌هاي جهاني يوكوهاما ترتيب داده بود، تختي شركت نداشت. در آن مراسم، جوايز و يادبودهايي به كشتي‌گيران داده شد. چند روز پس از آن جشن، تختي به قصد ديدار دوستان كيهان ورزشي به موسسه كيهان رفت. به محض ورود، كارگردان و كارمندان كيهان او را بر دوش گرفتند و ضمن استقبال گرم، ساعت‌ها با وي به گفت و گو پرداختند، طوري كه كار موسسه عملاً مختل شد و روزنامه ديرتر از هر روز به زير چاپ رفت! هنگامي كه تختي به دفتر مجله كيهان ورزشي وارد شد، يكي از همان جوايز كه قبلاً براي وي در نظر گرفته شده بود توسط سردبير تقديم او شد، اما تختي ضمن تشكر و سپاسگزاري فراوان، با سماجت تمام گفت: «خواهش مي‌كنم اين جعبه‌ها را به يكي از همكاران خودتان بدهيد تا به منزلش ببرد. قسم مي‌خورم كه در منزل ما، سرويس پذيرايي موجود است و با اين ترتيب فكر مي‌كنم به كسي كه اين كادو را مي‌دهيد، بيشتر از من احتياج دارد!»

محمدجعفر سلماسي: در مراسم افتتاحيه بازي‌هاي المپيك 1960 رم، سرلشكر دفتري رييس وقت تربيت بدني، پرچم ايران را براي رژه رفتن در پيشاپيش ورزشكاران ايراني در استاديوم به دست تختي داد، ولي او به طرف من آمد و گفت: «برداشتن پرچم ايران حق شماست چونكه اولين ايراني قهرمان المپيك هستي ...» هرچه معذرت خواستم و از آن روح ورزشي بسيار بلند و از خودگذشتگي بي‌مانند او تشكر و سپاسگزاري كردم منصرف نشد و من هم به ناچار خواسته او را اجابت كردم و پرچم ايران را گرفتم و براي رژه رفتن آماده شدم. به جرأت مي‌توانم بگويم كه اين از خودگذشتگي نه تنها در ايران بلكه در جهان بي‌سابقه است. تختي به واقع يك پهلوان بود، زيرا در گفتار، رفتار و كردار انساني آرماني در فرهنگ ايراني را متجلي مي‌كرد.

حسين شاه حسيني: در زمان اميراسدالله علم براي تشكيل انجمن شهر تهران، فعاليت‌هايي به كارگرداني شخصي به نام حسن كلانتري كه از پادوهاي علم و مديركل شهرداري بود، شروع شده بود و جلسه‌اي در منزل غلامرضا شهبازي رئيس اتحاديه بستني‌فروشان تشكيل داده بودند. از تختي و ابراهيم كريم آبادي و اينجانب هم دعوت كرده بودند. در آن جلسه روي تباني قبلي، به تختي و كريم آبادي پيشنهاد شد كه در انتخابات انجمن شهر شركت كنند و حسن كلانتري گفت: «شما كه مدعي هستيد براي مردم كار مي‌كنيد اين گوي و اين ميدان، وارد عمل شويد و مسئوليت بپذيريد. ما قول مي‌دهيم وقتي وارد انجمن شهر شديد، زمينه راحتي براي شهردار شدن تختي فراهم كنيم تا ايشان به اهدافي كه دارد برسد و لياقت و شايستگي خود را در خدمت به مردم نشان دهد ...» البته همه مي‌دانستيم كه اين صحنه‌سازي‌ها براي به دام انداختن تختي است. با وجودي كه از تختي تجليل بسيار كردند و حتي سلام اميراسدالله علم را هم به او رساندند و گفتند: «آقاي علم قول داده‌اند اگر شما در انتخابات شركت كنيد و به سمت شهردار انتخاب شويد هر برنامه‌اي داشته باشيد يقيناً اجرا خواهد شد.» تختي در جواب كلانتري گفت: «من و خانواده‌ام از زورگويي‌هاي خاندان پهلوي خاطرات تلخي داريم. رفتاري كه رضاشاه با پدرم كرد و ما را از هستي ساقط كرد فراموش نكرده‌ايم، او را در حضور ما، مأمورين دولت اذيت كردند و با غصب يخچال‌هاي پدرم در جنوب شهر، زندگي ما را فلج كردند و من از همان روز فهميدم كه پايه‌هاي حكومت فردي با زورگويي و ديكتاتوري توأم است و تصميم گرفتم راهي را انتخاب كنم كه در برابر زورگويي قدعلم كنم و احقاق حق مظلومين را بكنم و به ورزش متوسل شدم و تلاش كردم و به قهرماني رسيدم و حالا هم به آرزوي خود رسيدم. شما قصدتان خدمت به مردم نيست و فقط مي‌خواهيد از وجاهت و محبوبيت ما در ميان مردم سوءاستفاده كنيد و آن را سرمايه كارتان و توجيه اعمال خلافتان قرار دهيد. من حاضرم وكيل مردم بشوم به شرطي كه رأي مردم حاكم باشد نه نظر دولت و تصويب صلاحيت و عدم صلاحيت‌ها توسط دولت.»

تختي به صورت غيرقابل توصيفي نسبت به مشكلات مردم حساس بود. گاهي آنچنان دچار غم و اندوه مي‌شد كه مي‌گريست. در ميدان سرچشمه، چلوكبابي ملي، به اصطلاح پاتوق ما بود. حاج حسن صاحب چلوكبابي هم احترام خاصي براي ورزشكاران قائل بود. با تختي مشغول صرف ناهار بوديم كه يكي از كاسب‌هاي فقير محل، با ديدن تختي جلو آمد و خواست دست تختي را ببوسد كه تختي صورتش را بوسيد. اسم او احمد پهلوان بود. پدرش هم در محل در زمان خودش پهلوان محل بود، اما احمد خيلي تهيدست بود. تختي با مهرباني پرسيد: «پهلوان چطوري؟» احمد گفت: «مادر بچه‌ها مرده و بچه صغيرها را من بايد نان بدهم و با يك دكه يخ‌فروشي امور نمي‌گذرد.» تختي به حدي ناراحت و منقلب شد كه نتوانست ناهار بخورد. از حاج حسن خواست كه به احمد پهلوان براي خودش و بچه‌هاي صغير غذا بدهد و به او كمك نقدي هم بكند و بعد موقع پرداخت حساب، حاج حسن سعي داشت پول نگيرد، ولي تختي گفت: «از اين به بعد از حساب من به احمد پهلوان هم كمك نقدي كن، هم غذا بده.»

حاج نوروز علي لباسچي پدر آقايان لباسچي‌ها و همچنين مهندس حسيني با تختي خويشي داشتند. در آن شرايطي كه فشار رژيم امور زندگي تختي را مختل كرده بود، حاج نوروزعلي بسيار كوشش كرد كه تختي راضي شود با سرمايه او يك سازمان وسيع اقتصادي در خيابان پهلوي آن روز (ولي عصر فعلي) تأسيس كنند و تختي اجازه بدهد كه اسم آن را كلوپ تختي بگذارند و تختي بدون دادن سرمايه شريك اين موسسه بشود. ولي تختي راضي نشد و گفت: «اين كار من نيست، از من ساخته نيست.» در حالي كه لباسچي‌ها مردماني موجه بودند و مشكلي ايجاد نمي‌كردند اما تختي گفت: من حق ندارم از نام و معروفيتي كه مردم به من داده‌اند از اين قبيل استفاده‌ها ببرم. آن زمان درآمد تختي ماهي هزار تومان بود كه از راه‌آهن مي‌گرفت و بعد هم او را براي همين مبلغ تحت فشار قرار دادند كه بايد هر روز سركارت حاضر شوي و دفتر حضور و غياب را امضا كني و گرنه غايب محسوب مي‌شوي و حقوقت قطع مي‌شود...

حسين شهشادي:

1- به اتفاق تختي در آلمان بوديم كه جواني ايراني نزد ايشان آمد و به تختي گفت: من با خانمي آلماني كه مسلمان است ازدواج كرده‌ام و باردار است. مي‌خواهم او را به ايران بفرستم، چون به كسي اعتماد نمي‌كنم و از جوانمردي‌هاي شما شنيده‌ام، از شما مي‌خواهم او را با اتومبيل تا ايران همراهي كنيد، چون با هواپيما مي‌ترسم او را به تهران بفرستم. تختي قبول كرد و هنگام بازگشت به ايران هركجا توقف داشتيم ما بيرون ماشين مي‌خوابيديم و در هتل اتاق جداگانه گرفتيم تا به ايران رسيديم. اين خانم را به منزلش رسانديم. وي براي شوهرش نامه نوشته بود كه اگر انساني واقعي وجود داشته باشد آن تختي است.

2- زماني كه در بويين زهرا زلزله آمد تختي به اتفاق ديگر دوستانش براي جمع‌آوري كمك‌هاي مردمي اقدام كردند. در همين خيابان ظهيرالدوله ما ديديم ماشين‌هاي باري در حال حركت بودند و ملت هرچه داشتند مي‌دادند؛ پول و لباس و ... چون تختي را مردي امين مي‌دانستند.

يعقوبعلي نوروزي: يك سال مسابقات قهرماني كشور در مشهد برگزار مي‌شد. اولين روزي كه دسته جمعي روانه سالن مسابقات شديم، جلوي در ورودي سالن جهان پهلوان راهش را كج كرد و به طرف پسر جوان مفلوجي كه تخمه و تنقلات مي‌فروخت رفت. مقداري از او تخمه خريد و چند دقيقه‌اي هم سربه سر او گذاشت. وقتي مي‌خواست پول تخمه را بدهد پسرجوان قبول نمي‌كرد، ولي با اصرار تختي حاضر نشد حرف جهان پهلوان را زمين بيندازد. تختي نزديك ما كه برگشت در چند كلمه تأكيد كرد كه: «چند روزه انجام مسابقات به‌خاطر كمك به آن جوان مفلوج فقط از او خريد مي‌كنم.» وقتي تختي چيزي مي‌گفت هيچ كس بالاي حرفش حرف نمي‌زد و بي‌چون و چرا انجام مي‌داديم. تا اين كه روز آخر مسابقات رسيد. ما يك گروه بوديم كه با تختي از سالن خارج شديم. تختي براي آخرين بار رفت كه از جوان تخمه فروش چيزي بخرد. ما هم قدم‌زنان به كنارش رسيديم. جوان مفلوج به تختي مي‌گفت: «شما هم كه رفتني شدين، ولي يك چيز توي دل من مي‌مونه.» با اصرار تختي پسر رازي را كه در دل داشت بازگو كرد و معلوم شد كه او خاطرخواه دختري است و دختر هم به او علاقه‌مند است، اما پدر و مادر دختر حاضر نيستند تن به چنين ازدواجي بدهند. تختي كه متوجه شده بود منظور پسر اين است كه او پادرمياني كند و اين موضوع را با خوشي فيصله دهد از فكر بازگشت به تهران منصرف شد و مدتي در مشهد ماندگار شد. در اين مدت بيشتر كارها را انجام داد و خانواده عروس با عروسي موافقت كردند.

يكسال بعد دوباره ما كشتي‌گيران در شهر ديگري دورهم جمع شديم تا مسابقات انتخابي برگزار كنيم. تختي همين كه چشمش به من افتاد گفت: «تا يادم نرفته يك كار ضروري دارم كه الان شروعش مي‌كنيم و تو بايد به انجامش برساني. بلافاصله افتاده دوره و از بچه‌ها پول جمع كرد، هركس به فراخور حال مبلغي داد تا به دويست تومان رسيد. يك ساعتي غيبش زد. وقتي برگشت يك سبد توي دستش بود. آمد پيش من و گفت: توي اين جعبه يك راديو هست براي همان پسر جوان مشهدي خريدم. توي نامه برام نوشته زنش توي خونه تنهاست و حوصله‌اش سر ميره. من هم به فكرم رسيد از طرف بچه‌ها يك كادو براش بفرستم، امانت مي‌سپرم به دستت كه برسوني به دست خودش.»

 همان‌جا بود كه متوجه شدم تختي واقعاً هرچه دارد بين اين و آن تقسيم مي‌كند. او خودش آن قدر پول نداشت كه به تنهايي يك راديو بخرد.

پرويز عرب:

 1- روزي در چلوكبابي نايب در خيابان وليعصر بوديم. هنگام سرو غذا شخصي آمد و به تختي گفت: «صحبتي با شما دارم» تختي او را تعارف كرد و نشست. آن مرد پس از تعريف و تمجيد از پهلواني تختي گفت: «مي‌خواستم به شما پيشنهادي بدهم كه متضمن منافع مادي هم هست و آن اينكه اجازه بدهي از عكس شما روي شيشه‌هاي عسل به‌عنوان تبليغ استفاده كنم و از اين بابت هر مقدار كه خواسته باشي پرداخت مي‌شود.» تختي گفت: «چه هدفي از اين كار داري؟ آيا مي‌خواهي مردم را فريب دهي كه تختي با خوردن عسل قهرمان شد؟ در حالي كه قهرمان شدن من به عسل ارتباطي ندارد. من براي اين كار عسل نخوردم.»

2- ما چند نفري بوديم كه عضو تيم سازمان برنامه بوديم و در يكي از مسابقات كه برنده شده بوديم ابوالحسن ابتهاج مديرعامل وقت سازمان برنامه از اعضاي تيم دعوتي به عمل آورد و به همه پاداش داد و بعد مبلغ قابل توجهي هم علاوه بر پاداش جلوي تختي گذاشت. تختي همان لحظه پول را بين همه ما تقسيم كرد. ابتهاج كه چنين انتظاري نداشت، به تختي گفت: «من پاداش همه را داده بودم اين مبلغ فقط مال شما بود.» تختي گفت: «پيروزي ما نتيجه تلاش دسته‌جمعي بود و هر پاداشي هم كه تعلق بگيرد متعلق به همه است.» ابتهاج دو مرتبه مبلغ ديگري نزد تختي گذارد و گفت: «حالا كه آن را تقسيم كردي اين بار ديگر تقسيم نكن، چون متعلق به شماست.» اما تختي دوباره خواست تقسيم كند، ولي دوستان قبول نكردند.

صمد قاسمي: عكس‌هايي كه من در مراسم و مسابقات از تختي مي‌گرفتم با يك دوربين معمولي بود و تختي هم همين عكس‌ها را امضا مي‌كرد و به هواداران بي‌شمارش مي‌داد. به او پيشنهاد كردم اجازه بدهد به جاي اين كه اين عكس‌ها را تكثير كنم و او امضا كند در آتليه يك پرتره با رعايت اصول فني عكاسي از او بگيرم تا عكسي كه به دست علاقه‌مندانش مي‌دهد بهتر از عكس‌هاي خبري و معمولي باشد. در جوابم گفت: «همين عكس‌ها خوب است» و وقتي اصرار كردم گفت: «من خجالت مي‌كشم و نمي‌توانم جلوي دوربين بنشينم و با ژست عكس بگيرم.»

علي غفاري: روزي براي كاري به اتفاق تختي قصد رفتن به سازمان تربيت بدني را داشتم. جهان پهلوان سخت پايبند قول و قرار بود. در ميدان حسن‌آباد ترافيك سنگيني حاكم بود. به ناچار در ميدان دقايقي متوقف بوديم. در ضمن توقف يك مرتبه ضربه سختي به عقب ماشين خورد، تختي وحشت زده گفت: «علي‌خان يكي محكم به ماشين خورد بيا بيرون ببين چي شده؟»

خودش بي‌معطلي از پشت فرمان بيرون آمد و دوچرخه سوار نگون بخت راكه به خاطر بي‌احتياطي به او زده بود از زمين بلند كرد. دوچرخه سوار يك مرتبه چشمش به جهان پهلوان افتاد و گفت: آقا تختي فدات بشم! هيچي نشده منو بذار زمين جونم فدات بشه! و كلماتي از اين قبيل. مردم حاضر در صحنه كه تختي را ديده بودند همه از ماشين پياده شدند و او را دوره كردند. تختي نگران شخص مصدوم بود و او هرچه اصرار كرد كه چيزي نيست تختي ول كن نبود. با اين كه قول و قرارش دير شده بود به من تكليف كرد كه دوچرخه را پشت اتومبيلش بگذارم و ماشين را به طرف بيمارستان سينا هدايت كنم. تا وقتي كه پزشكان به او اطمينان ندادند كه خطري دوچرخه‌سوار را تهديد نمي‌كند دست از او برنداشت و زماني كه دوچرخه سوار از تختي جدا شد او نفسي كشيد و گفت: علي خان بزن بريم كه خيالم راحت شد.

جواد كويري: سال 1335 دانش آموز كلاس پنجم در يكي از دبستان‌هاي تجريش بودم كه با نام تختي آشنا شدم و پس از چندي دريافتم كه منزل ما در نزديكي منزل تختي قرار دارد. يك روز با برادر كوچكم و يكي دو تن از بچه‌هاي محل به حوالي منزل تختي رفتيم به اين اميد كه شايد از لاي در منزلش و يا هنگام عبور از كوچه او را ببينيم. در كنار در، با توجه به رفت و آمدها به منزلش، ما هم به قول معروف كله مي‌كشيديم ولي موفق به ديدن تختي نمي‌شديم. تا اين‌كه اصغر رمضاني دوست تختي و همسايه او ما را ديد و گفت: «دلتان مي‌خواهد تختي را ببينيد؟» ما در حالي كه خجالت مي‌كشيديم، سرها را پايين انداختيم. رمضاني دست ما را گرفت و وارد حياط منزل تختي شديم. تختي در اتاق با عده‌اي نشسته بود، اما به محض ديدن ما از اتاق بيرون آمد. سرپله‌ها با ما دست داد و ما را نوازش كرد و با خود به داخل اتاق برد. طبيعي است كه اين همه محبت از سوي جهان پهلوان به ما چند بچه و احترامي كه به ما كرد ما را گيج كرده بود و به همين جهت طي مدتي كه در اتاق بوديم و او با مهمانانش صحبت مي‌كرد و يا به تلفن جواب مي‌داد ما مات و مبهوت فقط به او خيره شده بوديم. خودش براي ما چاي آورد و سعي داشت كه ما خجالت نكشيم. نمي‌دانم چقدر آنجا بوديم، تا اين كه بلند شديم كه بيرون بياييم. خودش ما را مشايعت كرد و از ديدن ما و آمدن ما به منزلش ابراز خوشحالي و تشكر كرد. اين نخستين ديدار ما با چنين رفتاري با تختي بود.

حسين كفاش: تختي هر روز به ما سر مي‌زد و ساعت‌ها مي‌نشست و با هم گپي مي‌زديم. روزي جوانك بليت فروشي جلوي مغازه ايستاد و از آقا تختي خواست كه يك بليت بخت آزمايي از او بخرد. آقا تختي او را نصيحت كرد كه اين كار حرام است و در شأن يك جوان ايراني نيست كه با داشتن قدرت جسمي و روحي انساني دست به چنين كاري بزند. بعد رو به من كرد و گفت: آقا حسن، يك جفت كفش خوب به اين جوان بده (چون جوانك كفش به پا نداشت) فوراً كفش را دادم، آقا تختي پولش را داد و هرچه پول توي جيبش بود داد به اون جوانك و گفت: اين هم سرمايه است برو ان‌شاءالله از فردا در راه ثواب قدم برداري.

الكساندر مدويد: به هنگام مسابقات جهاني توليدو زانوي من ضرب‌خوردگي پيدا كرد. پزشك تيم باند زانو را باز كرد و مشغول تزريق مسكن بود. در همين لحظه تختي از آن جا مي‌گذشت همه چيز را ديد. يكي از مربيان به من گفت: بيا! او متوجه شده و در مسابقه به پاي مصدوم تو خواهد پيچيد ... اما غلام اصلاً به پاي مجروحم دست نزد. هر دو خسته شده بوديم و بايد اذعان كنم با اين كه او هفت سال از من پيرتر بود، ولي بيش از من جنبش و تحرك داشت. او هرگز به حيله و نيرنگ متوسل نشد.

حسين ملاقاسمي: تختي راديوي كوچكي داشت كه در همه مسافرت‌ها با خود همراه داشت. اين راديو در اتاق او گم شد. وي به مصطفي تاجيك گفت: راديوي من گم شده است. بعد از آن كه تختي از اتاق بيرون رفت تاجيك به بچه‌ها گفت: راديوي آقا تختي گم شده و من بايد پيدا كنم. بدون اينكه تختي از اين موضوع خبر داشته باشد. به هر صورت كه بود راديو پيدا شد. وقتي پهلوان بازگشت، تاجيك گفت: راديو را پيدا كردم و جريان پيدا شدن راديو را به او گفت. تختي خيلي ناراحت شد، چون به آبروي كسي لطمه خورده بود. بلافاصله رو به تاجيك كرد و گفت: اين چه كاري بود كردي...!  به راديو نگاه كرد و گفت: «آقاي تاجيك، اين راديو متعلق به من نيست. مال من 6 موج است. ببريد اين را به صاحبش پس بدهيد.»

محمود ملاقاسمي: در جريان اقامت چند روزه تختي و من در آمريكا دو برادر ايراني كه مقيم آنجا بودند ما را به خانه خود دعوت كردند. يكي از اين دو برادر در يك «استيك فروشي» كار مي‌كرد و من و تختي از مشتري‌هاي او شده بوديم. روز قبل از خداحافظي تختي از من پرسيد: «چقدر پول داري؟» گفتم: «150 دلار كه 80 دلار آن را مي‌خواهم يك گرام بخرم.» گفت: همه پول‌هايت را بده. پول‌ها را او دادم. فردا صبح كه قصد عزيمت به تهران داشتيم گفتم: پولم را بده مي‌خواهم گرام بخرم. از آن خنده‌هاي معروف خودش كرد و گفت: پول بي پول. گفتم: چرا؟ گفت: مگر نديدي وضع ميزبان با اولاد جديدي كه خدا به او داده ناجور بود. پولهاي تو و خودم را گذاشتم توي اتاقمان و آمدم. گفتم: پس حالا چه كار كنيم، من از كجا پول گرام را تهيه كنم؟ گفت: غصه نخور توي تهران بهترينش را برايت مي‌خرم. بعد كه ديد من ناراحت شده‌ام گفت: ملا، هم پول هم گرام گير مي‌ياد، اما گره از كار مردم باز كردن وظيفه ماست. خودت ديدي زندگي خوبي نداشتند، آن هم با اين گراني و سختي.

منصور مهديزاده: پس از آنكه در سال 1961 از يوكوهاما برگشتيم و همه را به حضور شاه بردند، در كنار تختي ايستادم. همين كه شاه وارد شد، تختي آهسته در گوش من گفت: لابد حالا انتظار دارد كه من هم دستش را ببوسم. شاه به تختي كه رسيد توقف كرد و خطاب به او گفت: شما ديگر بايد كشتي را كنار بگذاري و معلم و مربي باشي. تختي همان طور كه حسب معمول سرش پايين بود خيلي محكم گفت: من براي اين مردم چيزي ندارم جز كشتي، اين آخرين فرصت‌هاي من است كه براي رضايت اين مردم كشتي بگيرم و آنها را خوشحال كنم... شاه خيلي ناراحت شد و در حالي كه از جلوي من رد مي‌شد، گفت: خيلي خوب، هرجور راحت هستي ...

خاكسپاري

صلات ظهر بود. يك آمبولانس سياه ايستاده بود روبه روي پزشكي قانوني. توي سردخانه نعش جهان پهلوان منتظر بود. باران، نم نم درختان پارك شهر را داشت مي‌شست و توي پياده‌رو خيابان كنار وزارت دادگستري صداي هق هق گريه‌هاي غريبانه داشت اوج مي‌گرفت و خشم به پهناي همه صورت‌ها روي همه صورت‌ها نشسته بود. ماموران حكومت «مراقب» بودند كه صدا از كسي درنيايد. مي‌خواستند تختي را بي سر و صدا ببرند به گورستان. «دستور» اين بود، اما خواست مردم، چيز ديگري بود. آنها مي‌خواستند جهان پهلوان‌شان را با شكوهي كه در شأن يك يل نامدار بود به خاك بسپارند و كشمكش شروع شد و مأموران كه خشم مردم را روبه روي خود مي‌ديدند فقط اجازه دادند كه جنازه از محل پزشكي قانوني تا ميدان ارك تشييع شود. اما نه با تابوت با همان آمبولانس سياه. آمبولانس آهسته و آرام به حركت درآمد و جمعيت به خروش آمد. جهان پهلوان تختي قهرمان مردم داشت به خانه ابدي مي‌رفت و من به ياد روزهايي افتادم كه در بويين زهرا زلزله آمده بود و جهان پهلوان براي جمع‌آوري كمك به زلزله‌زدگان در راسته خيابان اسلامبول و نادري به راه افتاد. مثل يك سردار، با حشمت، با نگاهش كه هميشه آرام بود و با آرزوهايي كه در دل داشت و بغضي كه در گلو و مردم دنبال پهلوان‌شان راه افتادند و كسبه به پيشوازش مي‌آمدند و دخل مغازه‌هاي‌شان را توي كيسه‌اي كه به دست جهان پهلوان بود خالي مي‌كردند. دستش را مي‌فشردند و برمي‌گشتند به مغازه‌شان و غرور توي دست‌ها و نگاه‌ها خانه كرده بود و حالا سال و ماهي از آن روز گذشته بود و سال‌ها و ماه‌هايي كه تاريك و سياه بود و جهان پهلوان ما را به مسلخ تاريكي برده بود و حالا نعش پهلوان ما توي آمبولانس به خانه ابدي‌اش مي‌رفت. توي ميدان ارك ديگر جاي سوزن انداختن نبود و مردم هجوم آورده بودند و ماموران آن ترس هميشگي را احساس كردند و بيش از اين رضايت ندادند. آمبولانس گاز داد و موج مردم را شكافت و راه ابن بابويه را پيش گرفت و انگار كه تيري از جلو چشم‌ها رفت و هنوز صداي هق هق گريه مي‌آمد و باران كه نم نم مي‌باريد.

 

چهارشنبه 9 آبان 1386 - 11:21


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری