جمعه 28 تير 1398 - 10:52
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

بخشعلي قنبري

 

غزالي و كنفوسيوس در حوزه اخلاق

 

نزد چينيان دين به معنايي كه در ساير كشورهاي جهان استعمال مي‌شود وجود ندارد، ولي سه مكتب يا به عبارت ديگر سه تعليم عام در سراسر آن از روزگار كهن وجود داشته است كه عبارتند از بوديزم، كنفوسيانيزم و تائوئيزم. مي‌گويند در لغت چيني كلمه‌اي براي مفهوم دين وجود ندارد.1

 قرن ششم تا سوم قبل از ميلاد دوره شكوفايي فلسفه باستاني چين و پيدا شدن مكاتب معروف به «صد مكتب انديشه» بود كه از ميان آنها مكتب‌هاي كنفوسيوسي و دائو بسيار مهم بودند. اين صد مكتب را به طور كلي در شش مكتب بزرگ انديشه دسته‌بندي كرده‌اند؛ دائوجيا يا مكتب دائو، ژوجيا يا مكتب فرهيختگان (مكتب كنفوسيوس)، موجيا يا مكتب مودي، فاجيا يا مكتب قانون يا قانونگرايي، يين يانگ ميا يا مكتب يين يانگ (راز و رزي) و مينگ جيا يا مكتب نام‌ها (مكتب سوفسطائيان چيني)2

بدين ترتيب مي‌توان استنباط كرد كه دين در چين باستان از انديشه‌هاي فلسفي و اجتماعي جدا نبوده است و به همين دليل با مفهوم دين در جهان غرب و كشورهاي اسلامي فرق اساسي دارد. غربي‌ها درباره تقسيم‌بندي دين در چين دچار اشتباه شده‌اند. آنها بر اين تصورند كه دين چيني را نيز مي‌توان مثل ساير كشورها به روش غربي طبقه‌بندي كرد. ظاهراً سه دين مهم و اساسي كنفوسيوسي، تائوئيسم و بودايي در چين وجود داشته است، ولي نبايد تصور كرد كه هر يك از اين اديان بخشي از يك مجموعه مذهبي را تشكيل مي‌دهند، بلكه در مواردي حتي اسامي اين اديان نيز باعث به اشتباه‌افتادن محققان مي‌شود. بايد گفت كه دين در چين يك مسئله مردمي است، به اين معنا كه دين خيلي محلي و بومي شده و عموميت يافته است. در مواقعي عنوان كلي كنفوسيوس‌گرايي را به آن اطلاق مي‌كنند. در واقع اين دين مجموعه‌اي از اعمال و عقايدي است كه در جنبه‌هاي مختلف و نهادهاي گوناگون از قبيل تائوئيسم و بودايي را نيز شامل مي‌شود. اين مجموعه از ديد يك غربي ممكن است يك مجموعه غيرمنظم و غيرمنسجم تلقي گردد.3

به هر حال بايد توجه داشت كه فلسفه غربي و چيني از نظر محتوا با يكديگر اختلاف دارند، فلسفه غربي بيشتر به پنج حوزه پژوهش تقسيم مي‌شود؛ منطق يا روش‌شناسي، زيبايي‌شناسي، علم اخلاق و يا رفتارشناسي، علم سياست يا شناخت حكومت و نهادهاي اجتماعي و مابعدالطبيعه يا هستي‌شناسي، ولي خيلي‌كم پيش آمده كه فلسفه چين از نيازهاي اخلاقي و عملي جدا شده باشد (و صرفاً حالت نظري كامل و خالص را پيدا كند) بلكه هميشه به راه اخلاقي يا عملي بستگي دارد.4

علاوه بر آنچه گفته شد پايه و اساس اين دو انديشه از همديگر جدا است. فلسفه غربي از تضاد عوامل متفاوت جهان يعني از تضاد ميان مفاهيم انساني و خدايي، آرماني و واقعي، جامعه و خرد، قدرت و آزادي و مانند اين‌ها تأثير پذيرفته است، ولي فلسفه چيني پيوستگي جهان است نه تضاد آن.5

چند اصل بنيادي ما را در باز شناختن فلسفه چيني از فلسفه غربي كمك مي‌كند. فلسفه غربي با علم و دين بستگي دارد اما فلسفه چيني به اخلاق و سياست و ادبيات و هنرهاي زيبا نزديك‌تر است، زيرا آرمان شناخت براي شناخت در چين يافت نمي‌شود. چه در چين هنگامي طالب شناسايي‌اند كه وسيله رسيدن به هدف‌هاي عملي و شريف باشد. چينيان به خلاف غربيان چندان شوقي به دين ندارند. هر دستگاه بزرگ انديشه چيني در آغاز همچون يك فلسفه تربيت نفس مي‌شكند و تنها از سر اتفاق است كه شكل آيين ديني را به خود مي‌‌گيرد. بسياري از فيلسوفان چيني عناصري را كه به گمان غربيان دين را از فلسفه محض ممتاز مي‌كند نفي كرده‌اند. اين عناصر يكي عقيده به « برترين باشنده» يا وجود متعال و ديگري عقيده به بيمرگي روان است. از همه فيلسوفان بزرگ دوره جو تنها او آموزه آسمان را باشنده‌‌اي خدايي مي‌دانست و حتي او هم اين عقيده را فقط به شكل يك نيروي برانگيزاننده به كار مي‌بست كه به كار تعليم « مهر به همه» مي‌آمد كه اين خود اساساً آموزه‌‌اي انسان‌گرايانه است. به اين ترتيب جايي كه انسان غربي ديندار است و عميقاً وابسته به عشق خداوند است، مرد چيني انسان‌گرا و پاي بند اخلاق است.6

همين وضع در مقايسه فلسفه چيني با جهان اسلام نيز صادق است، چه در اسلام نيز تقسيم بندي غربي يا به تعبير بهتر تقسيم بندي هلنيستي فلسفه باعث تمايز فلسفه اسلامي و چيني است، اما يك امتيازي كه در مقايسه غرب با انديشه چيني مي‌توان يافت، اين است كه در اسلام آيين‌ها (=احكام شريعتي) خيلي شبيه به آيين ( =لي) چيني مي‌باشد‌ و از اين جهت در اين مقايسه از فلسفه غربي جدا مي‌شود. علاوه بر اين نگرش كه مسلمان به خدا دارد عميقاً با نگرش يك چيني به آسمان متفاوت است. اگر چه با انديشه غربي هم تفاوت دارد ولي عمق آن چندان ژرف نيست. برخي از صاحبنظران مدعي هستند كه دين كنفوسيوسي را به سختي مي‌توان در زمره اديان به حساب آورد بلكه بيشتر يك مكتب اخلاقي است، زيرا بنيانگذاران آن اعتقاد به وجود يك خداوند مشخص و انجام مراسم دعا و نماز، و پرستش همگاني يك ذات را تشويق ننموده‌است.7

به هر حال كنفوسيوس و تأثير شگرفي كه انديشه او در مردمان چين و مكاتب بعد از او گذاشته قابل انكار نيست، به‌ويژه مكتب اخلاقي كه به جهانيان عرضه كرد از خود عنوان شخصيتي اخلاقي و بنيانگذار يك مكتب اخلاقي نامي به يادگار گذاشت و در رديف مكاتب اخلاقي جهان قرار گرفت.

اشتغال فكري عمده اين مصلح متواضع، تشويق مردم بدين امر بود كه وظايف اجتماعي‌شان را به نحو شايسته‌اي انجام دهند. كنفوسيوس مسلماً از تعظيم و تكريمي كه از وي بعمل مي‌آوردند، بخصوص از كشتن حيوانات در مراسم نيايش و قرباني به خاطر او دچار دهشت مي‌گردد.8 به همين دليل بود كه براي آيين نظام خاصي قايل بود و مردمان زمان خود را به مسايل و وظايف اجتماعي آشنا مي‌ساخت. با وجود آنكه انديشه‌هاي كنفوسيوس از بدو پيدايش كنفوسيانيزم با عصر حاضر فرهنگ و انديشه ديني- فلسفي و اجتماعي چين را تحت تأثير داشته و در قرون متمادي به عنوان دين رسمي اين كشور بوده‌است، اما در حال حاضر اشاره به آييني دارد كه با انقلاب 1911-م چين پنهان شد و از آن زمان تا به‌حال اهميت اساسي پيدا نكرده‌ است، زيرا حاكميت كمونيزم اهداف خود را با انديشه‌هاي كنفوسيوس در تضاد و تنافي يافته است، بدين سبب امكان ظهور و رسميت يافتن اين انديشه‌ها را نمي‌دهد.

بايد يادآور شويم كه انديشه كنفوسيوسي شامل يك مجموعه كلي از نظريات اخلاقي و دستورهاي عملي است.

البته نبايد« انديشه» در نظر كنفوسيوس را انديشه عقل يكسان تلقي كرد و معناي آن دو  را نبايد يكسان پنداشت. اين انديشه غالباً با مكاتب ديگر تحول و تكامل يافته‌است، اگر چه براي جلب كمك‌هاي دولتي با همديگر رقابت داشته‌اند.9

مقايسه كلي اخلاق كنفوسيوس و نظام اخلاقي غزالي

كنفوسيوس اساس نظام اخلاقي خود را بر اصل« رن» مبتني ساخته‌است. در اينكه معناي اصلي رن چيست بين صاحبنظران اختلافات زيادي وجود دارد، اما آنچه مسلم به نظر مي‌رسد رن معناي انسان دلي و مهر به همه را در خود دارد و در اين اصل دو چيز نهفته است؛ يكي اينكه آدمي در دل به ديگران مهر داشته باشد و ديگر اينكه آن را در برخورد با ديگر افراد انساني از خود بروز دهد. به هر حال انسان‌دلي يا مهر بزرگ اساسي‌ترين پايه نظام اخلاقي كنفوسيوس است. او در پاسخ به سوالات بيشماري كه شاگردانش از وي مي‌كردند مي‌گفت:« رن محبت به مردم است. از يك انسان با شوق، آزاد، حقيقت جو، ساعي و بخشنده رن متوقع است. چنين شخصي در زندگي خصوصي مودب و در كارهاي دستي جدي و به ديگران با وفا است(زيرا يك جزء اصلي رن وفاداري است.) در هدفش پايدار است، با شوق تحقيق مي‌كند و در امور زندگي عكس‌العمل نشان مي‌دهد. خلاصه او مردمي (=انساني) است با همه فضيلت‌ها، ونيز(رن) معلم خود و معاشر با مردم است و فرد و جامعه هر دو را شامل مي‌شود، زيرا آيين‌ها مسير راهنمايي براي رفتار اجتمايي است»10

چنانكه متذكر شديم روح اصلي نظام اخلاقي كنفوسيوس در ارتباط با ديگران شكل مي‌گيرد و اگر ديگران را از صحنه  روزگار كم كنند چنين نظام اخلاقي پايدار نخواهد ماند، چه در اين نظام انسان ما هو انساني در نظر گرفته نشده بلكه انسان از آن جهت مطرح است كه در جامعه انساني زندگي مي‌كند. در مقايسه با غزالي بايد گفت كه نظام اخلاقي او با اين نظام كاملاً تفاوت دارد. مقصود از غزالي شخصيت بعد از تحول او است و الا غزالي فيلسوف و فقيه شايد به انديشه‌هاي كنفوسيوس نزديكتر باشد. اما آنچه در نظر است « احياء العلوم» است نه «مقاصد الفلاسفه» كه كاملاً روح تصوف به خود گرفته‌است.

تصوف روح فراگير اخلاق غزالي است، وي به شرح مبسوط فضايل قهرماني از قبيل شجاعت و امثال آن نمي‌پردازد و بيشتر بر اين تكيه مي‌كند كه شخص پس از گسستن علايقش با اين جهان- دست كم علايق روحي- مي‌بايد به تطهير قلب مشغول گردد.11

غزالي در اخلاق هم تارك دنيا و فردگرا‌ است در حالي‌كه در نظام اخلاقي كنفوسيوس جنبه اجتماعي از بقيه جوانب پررنگتر است و بيشتر آن دسته از فضايل اخلاقي را مطرح مي‌كند كه جنبه جمعي دارد. از قبيل دانش آموختن، احترام به ديگران و مهر به همه. اما در مقابل غزالي حتي آدميان را تشويق به ترك ازدواج و نكاح مي‌كند و در برابر اين سوال كه نكاح بهتر است يا عزوبت پس از بر شمردن فوايد و آفات هر كدام، نهايتاً به اين نتيجه متمايل مي‌شود كه عزوبت بهتر است... همه اينها نشانه ترك دنيا و آخرت‌گرايي است.12 اين در حالي‌ است كه كنفوسيوس در فكر بهتر كردن معيشت دنيوي است و تمام تلاش خود را صرف ساختن دنيايي بهتر مي‌كند.

البته چنين نگرشي بر اخلاق، از جهان‌شناسي و آخرت‌شناسي غزالي ناشي مي‌شود، چه او بر خلاف كنفوسيوس به دنياي ديگر دل دوخته و تمام تلاش را صرف نجات در آخرت مي‌كند، آن دنيا را اصل قرار داده‌است. غزالي اولاً و بالذات تارك دنيا نيست، بلكه از آن رو چنين روشي را در پيش گرفته ‌است كه توجه به دنيا او را از مراد و محبوب خودش، خدا و در نهايت از نجات در آخرت دور مي‌سازد، به‌همين دليل عزوبت را بر ازدواج و فقر را بر غنا مقدم مي‌دارد، چه در نظر غزالي دل‌كندن از دنيا كار سختي است. لذا بهتر آن است كه اساساً دنيا را كنار گذارد و در نظام اخلاقي خود نيز مشوق چنين نگرشي بر دنيا است. در عين حال غزالي و كنفوسيوس در اين عقيده مشتركند كه هر دو قايل به شخصيت كرامت انساني در اجتماع هستند؛ لذا هر دو با شرافت زيستن را مطلوب مي‌دانند. ولي غزالي از آن واهمه دارد كه كرامت و شرافت اجتماعي آدمي را از توجه به آخرت باز دارد و مآلاً گرفتار عذاب الهي مي‌شود. در اينجا است كه نظر اين دو بزرگ از هم متمايز مي‌شود.

مبارزه با رذايل اخلاقي هدف مشترك

 غزالي هم مانند كنفوسيوس آدميان را از شهوت بطن، شهوت جنسي، آفات زبان، شرور، خودپسندي، غضب و حقد، حب مال و جاه و غرور برحذر مي‌دارد و در عوض آنها را به فضايل اخلاقي همچون تواضع، زهد، فقر، شجاعت، محبت و ... دعوت مي‌كند.

اغلب مفاهيم اخلاقي كنفوسيوس در آثار غزالي آمده اما نكته اساسي را بايستي در نحوه نگرش اين دو به انسان يافت. در نظام غزالي تمام اين مفاهيم ابزاري هستند تا آدمي را به خدا نزديك سازند و در آخرت او را از نجات يافتگان قرار دهند، در حاليكه در نظام كنفوسيوس اين فضايل هدف بوده و ربطي به دنياي ديگر ندارد.

تقسيم بندي اخلاق در نظر كنفوسيوس و غزالي

 اخلاق را از ديدگاه كنفوسيوس مي‌توان به دو بخش تقسيم كرد؛ يك بخش آن فردي و بخش ديگر آن اجتماعي است. منظور از اخلاق فردي آن قسم از فضايل اخلاقي است كه آدمي در دل به پرورش آنها مي‌پردازد و ديگران را در نظر نمي‌گيرد. يعني قبل از اينكه با ابناي ديگر انسان برخورد كند و در دلش به آنها مهر مي‌ورزد و منظور از اخلاق اجتماعي همان فضايل پرورده در درون به اضافه ديگر فضايل در ارتباط و برخورد با ديگر ابناي بشر مي‌باشد. كنفوسيوس اخلاق فردي را مكمل اخلاق جمعي(= اجتماعي) مي‌دانست، زيرا اگر افراد خوب باشند جامعه نيز خوب خواهد شد.13 وي مي‌خواست اخلاق را از جنبه شخصي خارج كند و به آن جنبه دنيوي بخشد.14 كنفوسيوس در جنبه فردي اخلاق كم سخن گفتن، كم خوردن، متهم نكردن كسي، مشورت با اطرافيان، قضاوت بعد از تحقيق و دوري از خودسري و لجاجت را به آدميان توصيه مي‌كرد. ناگفته نماند كه تمام اينها ابزاري است تا جامعه انساني به تعبير كنفوسيوس به هماهنگي بزرگ برسد و در انتظام به سر برد.

در زمينه اخلاق اجتماعي كه هدف اصلي نظام اخلاقي كنفوسيوس است، دوستي با ديگران محور عمده اين تعليمات است و بر همين اساس به آن تأكيد دارد و براي انسان در معامله و معاشرت با ديگران شرايطي قايل است كه از آن جمله مي‌توان به دوستي با درستكاران، احتراز از دوستي با آدم‌هاي خود‌‌رأي، تذكر دادن عيوب دوست با زبان احترام آميز و ... اشاره كرد. كنفوسيوس حتي امور مهمي مثل توجه به آخرت را از آن منظر مي‌نگرد كه چه تأثيري بر حيات اين جهان دارد. او در مورد آخرت مثل غزالي به اصالت قايل نيست و سخن زيادي درباره‌ آن نگفته است، بلكه خيلي مبهم سخن گفته، نه اينكه بخواهد رمزي سخن بگويد بلكه خود آخرت براي او قدري مبهم بوده‌است و يا به خاطر اين بوده كه از مطرح كردن اين مسئله سوء استفاده مي‌شده ‌است، به همين علت آخرت را نوعي گريز از حقايق زندگي معرفي كرده‌است.15 لذا او مرگ را تابعي از زندگي و در خدمت آن مي‌داند. اما غزالي در همين مسئله مثل كنفوسيوس نمي‌انديشد، بلكه او حتي آدميان را تشويق مي‌كند كه دست به كاري نزنند و در انتظار لطف خداوند بمانند. در اين زمينه تلقي و تعريف غزالي از توكل مبين اين مدعاست. غزالي توكل  را در مرحله نهايي آن مثل مرده در دست غسال مي‌داند كه انسان كلاً اختيار از كف داده و تنها مانند مرده‌اي در دست پرتوان خداوند قرار مي‌گيرد كه هر چه بخواهد با او مي‌كند. بنابراين غزالي مثل حكيم چيني به مرگ نگاه نمي‌كند كه وسيله‌اي باشد تا مردم از وظايف اجتماعي‌شان بگريزند، بلكه اگر از جمع هم كناره گرفتند و عزلت گزيدند ملامتي نيست. در همين ارتباط است كه غزالي آداب عزلت‌نشيني را مي‌نويسد و از آن به سختي دفاع مي‌كند.

 وقتي از كنفوسيوس درباره مرگ پرسيدند پاسخ داد،« اگر زندگي را نفهميد چگونه مرگ را مي‌فهميد.»16 و نيز از وي درباره موجودات معنوي پرسيدند پاسخ داد، اگر كسي به انسان‌ها خدمت نكند چگونه مي‌تواند به موجودات معنوي خدمت كند.17 «لي» هم در همين ارتباط معنا پيدا مي‌كند. اصطلاح«لي» معناي عالي و مهمي را متضمن است. در يك جا مي‌توان آن را به پاكي و طهارت، در محل ديگر به ادب و انسانيت، در موقع ديگر به رسوم و تشريفات و در زمان ديگر به علل عبادت و مناسك و بالاخره به معناي سرمشق كامل اعمال اجتماعي و مذهبي انساني ترجمه كرد.

در كتاب «لي جي» شرحي مبسوط و بحثي كامل در تفسير كلمه« لي» آمده ‌است. در آنجا  كنفوسيوس گفته است كه قاعده « لي» و اصول عدالت، بنيان نظام اجتماعي را برقرار مي‌سازد و به وسيله قواعد روابط و حقوق رسمي خلايق وخصايص ايشان نسبت به يكديگر روشن مي‌شود تا آنجا كه اعتدال در موسسات اجتماعي ايجاد خواهد شد.18

بنابراين «لي» كاملاً بيانگر شكل اجتماعي نظام اخلاقي كنفوسيوس است كه او بدان طريق مي‌خواست منويات اخلاقي خود را به افراد جامعه تعميم داده و به آنها شكل عملي بدهد. كليات قواعدي را كه او در اين باب بنياد نهاده مي‌توان به شرح زير خلاصه كرد:

اولاً، لي عامل اساسي در انتظام امور و حسن روابط بشري مي‌باشد. رابطه ميان رعيت و سلطان، پدر و فرزند، برادران كوچك و بزرگ، دوستان با دوستان.

ثانياً، روابط فوق، در صورتي كه بر طبق اصول و قاعده«لي» محل عمل قرار گيرد، در هر خانه و قريه بالاخره در سراسر ملك، اعتدال و سازگاري ايجاد خواهد شد و عاقبت منتهي به حسن رابطه مابين انسان با عالم وجود، يعني آسمان و زمين خواهد شد. ثالثاً، آداب و رسوم و تشريفات اجتماعي که حاکي از حسن عمل برطبق رسوم قاعده«لي» مي‌باشد بايستي مطابق رسم و عادت قدما و اسلاف باشد، زيرا پيشينيان طالب سعادت خلايق بوده‌اند و روح انسانيت که موجب احترام  ادب متقابل است در ايشان کاملاً ظهور داشته‌است.19

چنانکه قبلاً متذکر شديم کنفوسيوس به مسايل و روابط اجتماعي بيش از بقيه مسايل زندگي توجه داشت، اصل عملي اساس در اين دين عبارت از آداب معاشرت اجتماعي است، اين نکته را خود کنفوسيوس با دقت نظر به‌طور خلاصه چنين بيان نموده است: تزه‌کونگ در حين گفتار پرسيد آيا کلمه‌اي وجود داردکه بتواند قاعده عمل براي تمام زندگي فرد در نظر گرفته‌شود؟ استاد جواب داد: آيا معامله به مثل چنين کلمه‌اي نيست؟ آنچه تو به خود نمي‌پسندي بر ديگران انجام مده.20 در توضيح رن نيز به چنين مسئله‌اي اشاره شده است. يک جزء آن همان خود را محک رفتار با ديگران قرار دادن است، يعني آنچه بر خود نمي‌پسندي بر ديگران مپسند.

اين اصل مقابله به مثل در آداب و معاشرت را بايد خصوصاً در پنج رابطه زير به‌کار گرفت: رابطه فرمانروا و زير دستان، پدر و فرزند، شوهر و همسر، برادر بزرگتر و کوچکتر، دوست و دوست و... هيچ کس اعم از باهوش يا احمق، نمي‌تواند حتي يک روز فارغ از اينها به سر برد، از اين پنج نوع رابطه، کنفوسيوس احتمالاً در مورد رابطه فرمانروا و زير دستان حرف بيشتري داشت. اين يکي از مشغله‌هاي عمده کنفوسيوس حکيم بوده که بيشتر از آنکه يک عالم زيستي باشد يک دانشمند علوم سياسي بود.21

عقايد حکيم برجسته چين نه تنها در مقايسه با افکار و آراي غزالي بلکه از جهت مقايسه با ساير اديان مي‌توان گفت که در هيچ دين ديگري به اندازه دين کنفوسيوس اين مقدار تأکيد واقعي روي اينکه هر فرد وظايف اجتماعي گوناگون و متقابل خود را به نحو شايسته‌اي انجام دهد به عمل نيامده است.22

 اعتدال کنفوسيوس و افراط غزالي

اساسي‌ترين اختلاف اين دو دانشمند را در اين مسئله مي‌توان يافت که حکيم ميانه‌روي را توصيه مي‌کند و غزالي براي اينکه انسان فريفته دنيا و زخارف آن نشود، شيوه افراط پيش گرفته است. ميانه‌روي در آموزه‌هاي کنفوسيوس جايگاه ويژه‌اي دارد و اگر بگوييم تمام انديشه‌هاي او پيرامون اين آموزه دور مي‌زند و نهايتاً به آن برمي‌گردد ادعاي‌گزافي نکرده‌ايم، چه در نظر او جامعه و انسان آرماني آن است که به اعتدال رسيده باشد. «رن» و«لي» و حتي موسيقي هر سه اين نکته را مي‌آموزند که آدميان در زندگي فردي و اجتماعي بايد از افرط و تفريط بپرهيزند. ميانه‌روي و اندازه نگهداشتن کمال طبيعت آدمي است. اين صفت‌ها دير زماني است که در ميان مردم بسيار کمياب شده است.23 لذا هدف اصلي کنفوسيوس از اين‌همه تلاش تأمين راه ميانه و ميانه‌روي بودن است نه تندرو و پرخاشگر بودن.24

غزالي بر خلاف کنفوسيوس اولاً فردگرا و ثانياً در توصيه‌هاي اخلاقي افراطي به‌نظر مي‌رسد. در احياء علوم الدين مي‌نويسد: بر شخص متفرد رواست که از سر توکل گرسنه بنشيند و به موت رضا دهد، اگر مرگش هم برسد بداند که رزق او همان مرگ گرسنگي بوده‌است و در نهايت نتيجه مي‌گيرد که پس توکل دوري‌گزيدن از اسباب نيست، بلکه چنگ زدن در اسباب خفي و تحمل گرسنگي و رضايت به مرگ است.25منظور از اسباب خفي همان عواملي است که از سوي خدا مأمور رساندن روزي يا مرگ به شخص متوکل بوده، در مقابل اسباب آشکار قرار دارد که همان عوامل و اسباب ظاهري است.

براي اينکه افراط و احتباط افراطي غزالي را نشان دهيم کافي است به نمونه‌هاي زير توجه کنيم.  او اهم ضروريات زندگي را در شش چيز خلاصه مي‌کند: خوراک، پوشاک، خانه، اثاث خانه، همسر و مال. در خوراک عالي‌ترين درجه زهد آن است که آدمي فقط هنگام گرسنگي شديد و بيم از بيماري به قدر سد جوع چيزي بخورد. درجه دوم ذخيره کردن قوت به مدت يک تا چهل روز است و درجه سوم ذخيره‌کردن براي مدت يکسال است. کسي که از اين بيشتر ذخيره کند ديگر نمي‌توان او را زاهد ناميد. در پوشاک آخرين درجه مجاز آن است که شخص علاوه بر پيراهن، کلاه و کفش، شلوار و دستار هم داشته‌باشد بيش از اين موجب خروج از زهد است. در امر خانه هم زاهدانه‌ترين شيوه آن است که هيچ خانه خاصي بر خود برنگيرد و در زواياي مساجد به سر ببرد و مرتبه ميانه، ساختن كوخ و کلبه‌اي از برگ‌ها و شاخه‌هاي نخل وامثال آن است و نازل‌ترين مرتبه خريدن يا اجاره حجره‌اي است.26

چنين اخلاقي به هيچ وجه به درد عموم و متوسطين جامعه نمي‌خورد، هيچ‌گاه اکثر مردمان ديندار توانايي عمل به اين احکام اخلاقي را نخواهند داشت، لذا در نظام اخلاقي غزالي تنها کساني مي‌توانند وارد شوند که تمام هم و غم خود را متوجه نجات در آخرت کنند نه اينکه دنيا و آخرت را با هم داشته باشند.

اما اثاث خانه، زاهدانه‌ترين حال، از آن عيسي مسيح( ع) است که جز شانه‌ و کوزه‌اي نداشت. حد ميانه، داشتن اثاث و ظروفي است به قدر حاجت و ضرورت و بهتر است که از يک آلت استفاده کند. آخرين درجه مجاز آن است که براي هر حاجت، آلتي داشته باشد مشروط به آنکه از جنس نازل و پست باشد. در انتخاب همسر نيز زاهد بايد بنگرد ... تنها يک زن نازيبا اختيار کند و دل را پاس دارد.27

به‌هرحال از نظر غزالي انسان براي اينکه به مراتب عالي اخلاقي (هميشه به ياد خدا بودن) برسد بايد رياضت‌هاي سختي را متحمل شود که در مواردي با شخصيت و کرامت انساني ناسازگار است و آدمي را به ذلت و خواري مي‌کشاند. اما چون به تعبير غزالي به غير از اين به خدا نمي‌توان رسيد، بايد به آنها تن در داد. در حالي‌که کنفوسيوس چنين نظري را نمي‌پسندد و در عين اعتقاد به مبارزه با نفس، چنين راهي را تجويز نمي‌کند.

غزالي مي‌نويسد نفس آدمي در خيال خداوند خاشع و خاضع نمي‌شود مگر اينکه شکسته‌شود، تشنگي و گرسنگي را تمرين کند و تا زماني که آدمي شاهد خواري و ذلت خود نباشد شاهد عزت و قهار بودن خداوند نخواهد بود. پس سعادتش در اين است که هميشه خود را در ذلت و خواري نگهدارد... ذلت و خودشکني از درهاي بهشت است و ريشه آن در گرسنگي است.28 درمقابل نظر غزالي، حکيم چيني بهترين حاکم را کسي مي‌داند که به سه چيز بيش از همه اهميت دهد: فراواني خوراک ( به نظر غزالي پيرامون گرسنگي توجه شود)، سپاه درست و اعتماد مردم.

هدف نهايي غزالي و کنفوسيوس از اخلاق

 هدف غزالي از تمام اين سختگيري‌ها اين است که آدمي دل خود را مسکن خداوند قرار دهد و يک لحظه هم از او جدا نشود و در نهايت در روز قيامت از نجات يافتگان باشد و بتواند در جمال حضرت حق بنگرد و تغذيه دائم نمايد، اما نزد کنفوسيوس مقصود نهايي شناسايي همان جست‌و‌جوي دائوي شريف است. در نزد او دائو راه انسانيت است، راهي که در آن طبيعت انسان بايد بشکفد... هر چيز يک نام مناسب دارد که بايد آن نام درست به‌کار برده‌شود. اين راست گردانيدن نام‌ها را کنفوسيوس اصل درستکاري نام نهاده و غربيان آن را اخلاق مي‌نامند.29

پرستش نزد كنفوسيوس و غزالي

با توجه به اينکه اعتقاد به وجود خدا و حتي خدايان اثر شگرفي در پاي‌بندي مردم به اخلاق دارد، لذا اين مبحث را عنوان کرديم. بي توجه به اين نسبت ( نسبت بين اعتقاد به خدا و عمل به اخلاق ) اين مبحث موضوعيتي در اين باب نداشت. اگر چه تابعان نظريه، اصالت عقل در همه اديان قبل از اين( با خدا) مردم را به لحاظ عقلي وادار به عمل به اخلاق کرده و بر آن اقامه دليل مي‌كنند. اما عملاً ثابت شده که خدا در اين بيشتر از عقل توانسته نقش مثبتي ايفا کند.

کنفوسيوس چنان غرق در مسايل اجتماعي و مشکلات بي‌نظم عصر خود بود که نتوانست پيرامون موضوعاتي از قبيل خدا، تعليمات زياد و درخوري را به مردم  پيرامون خود ارايه دهد، اما در عين حال جسته و‌ گريخته از خداي آسمان يا پرستش امور معنوي يا ارواح نياکان سخن به ميان آورده‌است. او در حالي‌که از موجودات معنوي کم سخن مي‌گفت با وجود اين درباره نياکان و طرفداري از شرکت در آيين نياکان سخت جدي بود. کنفوسيوس علاوه بر اينکه با پرستش خواسته‌هاي روحي و رواني خود را بر طرف مي‌کرد، استفاده‌هاي اجتماعي و تربيتي زيادي از اين اعتقاد و عمل نيز مي‌نموده است، چه شکي نيست که پرستش به عنوان عامل پديدآورنده برخي ارزش‌هاي اخلاقي مطرح بوده‌است و باعث استحکام پايه اخلاق جمعي فردي مي‌شده‌است. به تعبير ديگر اعتقاد به خدا يا خدايان قوم بخشي از اخلاق بوده ‌است. پرستش ارواح اجداد همانطوري که براي نسل‌ها يک نيروي تازه‌اي در مذبح اجدادي مشترک تدارک مي‌بيند رشته‌هاي خانوادگي را محکم مي‌کند ...  و تأثير عظيمي به خانواده چيني و نهادهاي اجتماعي مي‌گذارد.30

بنابراين متعلق و موضوع عبادت کنفوسيوس و پيروانش يکي ارواح اجداد بود و ديگري آسمان. آسمان نزد او عبارت بود از: آسمان، يعني منبع قضا و قدر و نظم دهنده زندگي و ترقيات عالم. اين آسمان همان چرخ گردون و يا سپهري مي‌باشد که به همين معني در زبان شعر و عرفان ايران به‌کار برده شده‌است.31

البته کنفوسيوس مبدع چنين اعتقادي براي مردم چين نبود، بلکه عبادت روان نياکان و پدران گذشته « آني ميزم» يكي از رسوم معمول نزد چينيان باستاني بوده است و در طي دهه‌ها و قرون اين آيين را به‌عمل مي‌آورده و هنوز هم در دل ميليون‌ها نفوس راسخ و متمکن است. کنفوسيوس نيز در تعاليم خود اين عبادت و رسم ديرينه را تاييد کرده ‌است و آن را بهترين نشانه محبت فرزندي نسبت به پدران خود شمرده و از عالي‌ترين فضايل اخلاقي دانسته‌است. ظاهراً در قديم‌الايام مردم « اجداد همگاني» را ستايش مي‌کرده‌اند، ولي بعدها اين رسم تعديل شده به‌صورت عبادت « اجداد انفرادي» در آمده و افراد هر خانواده تمام احترام خود را فقط نسبت به جد اعلاي خود منحصر ‌ساخته‌اند.32

 در هر حال کنفوسيوس هم ارواح اجداد و نياکان و هم خداي آسمان را موضوع عبادت خود قرار مي‌داد و مردمان را هم به آن دعوت مي‌کرد. به تعبير ديگر او عقيده به آسمان را به عنوان يک نوع از خداي شخصي و فردي در نظر داشت.33 و به آن عشق مي‌ورزيد. اما ابوحامد در اصل پرستش با کنفوسيوس مشترک بود، ولي دو امتياز مهم بين آموزه‌هاي اين دو حکيم وجود دارد، يکي اينکه غزالي مثل کنفوسيوس اعتقاد به ارواح اجداد نداشته و تنها خداي واحد را مورد پرستش قرار مي‌داد و ديگر اينکه با توجه به خردگرايي غزالي او نمي‌توانسته به نقش اجتماعي پرستش قايل باشد، بلکه اساسي‌ترين نقش آن را در وصول عابد به معبود مي‌پنداشته است. البته نبايد از نظر دور داشت که هم غزالي و هم کنفوسيوس در اين مشترک بودند که اگر فرد خوب تربيت شود به‌طور طبيعي در ساختن جامعه خوب نقش خواهد داشت.

ابو حامد بر خلاف حکيم چيني که بيشترين اهميت را در تعاليم خود به مسايل اجتماعي داد و حتي خدا هم پس از آن و شايد متفرع بر آن بوده است، از نظر غزالي اولين و اساسي‌ترين مسئله خدا بوده و تمام اعمال و رفتار انسان را منوط بر خدا و عبادت او دانسته است. سراسر احياء علوم الدين مملو از عنايت و توجه غزالي به خداست. لذا در توصيف خدا نيز عنايت زيادي داشته‌است. او نيز مانند فلاسفه بر يگانگي خداوند تأکيد مي‌کند. خدا تنها موجود است و علت العلل و منشأ هستي است. تنها حقيقتي است که قائم است بر ذات خود، اما در عين حال خدا همه کمالات هستي را دارد و همه صفاتي که در قرآن به او نسبت داده شده است در او جمع است. اما اينکه اين صفات چگونه در او هست مطالبي است که عقل از ادراک آن عاجز است ...

او کمال خير و کمال حسن و جمال است و غايت عشق است.34

سرشت آدمي و  تربيت اخلاقي

اخلاق فرع بر انسان شناسي است، چه تلقي آدم از انسان نوع تلقي او را از اخلاق عوض مي‌کند و نظام اخلاقي متناسب با نوع شناختي که از انسان دارد مي‌سازد. اگر کسي ذات و سرشت آدمي را از بيخ و بن بد بداند طبيعي است که نظام اخلاقي متناسب با آن را ارايه خواهد کرد و يا بالعکس، اگر کسي سرشت آدمي را خوب بداند آن‌هم نظام اخلاقي خود را خواهد ساخت.

در اين ميان هم غزالي و هم کنفوسيوس هر دو قايل به پاک بودن سرشت انسان هستند. کنفوسيوس براي همه افراد پايين مرتبه حسن اخلاقي قايل است و بشر را فطرتاً متمايل به راست و درستي مي‌داند و تمايل همه را به خوبي قبول دارد. غزالي هم فطرت آدميان را نيک مي‌داند و معتقد است که اگر حرص و آز و حب دنيا از دل آنها بيرون شود به اصل پاک خود باز خواهند گشت، به‌طوري‌که خود به‌خود خداي خود را شناخته و به سوي نيکي‌ها کشيده خواهند شد و از عموم اين شايستگي حق تعالي خبر داده، بدين عبارت که گفت: الست بربکم؟ قالوا بلي.35 آدمي اگر در نهاد خود تمايل به نيکي نداشته باشد نمي‌تواند در برابر سوال و دعوت به نيکي مطلق جواب مثبت دهد. اينکه آدميان به گفته قرآن توانسته‌اند به اين پرسش جواب مثبت دهند ناشي از آن است که انسان‌ها شايستگي رسيدن به نيکي‌ها را دارند. چنانكه گفته شد کنفوسيوس نيز چنين باوري دارد. در نظر او آدميزاد بر حسب طبيعت نيک منش است، ليکن هوي و هوس‌هاي نفساني و سرشت‌هاي بد فطرت و دل او را آلوده و بدمنش مي‌سازد.36

تا اينجا هيچ اختلافي بين اين دو دانشمند به چشم نمي‌خورد، اما آنچه موجب امتياز آنها شده‌است روش رسيدن به نيکي است( به تعبير بهتر نيکي مطلق يا انسان کامل شدن). غزالي براي رسيدن به چنين مرحله و مرتبه‌اي رياضت سخت را بر آدميان ( طالبان) تکليف مي‌کند، در حالي‌که کنفوسيوس چنين تکاليفي را لازم نمي‌بيند، بلکه معتقد است هيچ چيز بيهوده نيست. هرچه طبيعي است خوب است. بدون رياضت از خويش مي‌توان فراتر رفت. از راه تربيت مي‌توان طبيعت را بهتر ساخت با قهر با آن رفتار کردن فاجعه مي‌آفريند.37

به‌هرحال غزالي بر پاکي سرشت آدمي تأکيد مي‌ورزد و مانند ژان ژاک روسو فطرت انساني را پاک مي‌يابد و عاري از آلايش. مي‌گويد با وجود اختلاف‌هايي که در خردها هست روح از روي فطرت براي شناخت حقيقت اشيا آمادگي دارد[لذا] شري كه در وجود انسان هست از فطرت نيست، از کسب است و از تأثير تربيت. از اين رو است که تربيت در احوال مردم تأثيري قوي دارد و انکارناپذير است. همان‌طور که بدن وقتي به دنيا مي‌آيد کامل نيست، با تغذيه تقويت مي‌شود و به کمال مي‌رسد. روح نيز هنگام ولادت کامل نيست. تربيت و اخلاق است که آن را به کمال مي‌رساند.38

فضيلت اخلاقي

فضيلت اخلاقي عبارت است از غلبه يافتن بر نفس و به عمل آوردن قوانين تصفيه خاطر. از اين راه هر کسي مي‌تواند صاحب فضيلت اخلاقي شود. اگر مردم يک روز بر نفس خود ظفر يابند دل‌هاي خود را از صفات بد پاک نمايند، آن وقت تمام جهان از نيکي و فضيلت اخلاقي سرشار خواهد شد. کسب اين فضيلت بسته به همت و کوشش خود ماست نه کار ديگران.39

کنفوسيوس در جاي ديگر فضيلت اخلاقي را چنين تعريف مي‌کند: فضيلت اخلاقي عبارت از اين است که فرد نخست معلومات جامع و عمومي کسب کند، و مقصد اصلي خود را هرگز از نظر دور نسازد و آنچه را نمي‌داند با جديت کامل بپرسد و به‌خوبي روشن سازد و فراگيرد و تجارب خود  و ديگران را روز به روز به کار بيندازد. اين چنين کوشش معنوي به‌راستي کسب فضيلت اخلاقي است.40

تنها با فضيلت اخلاقي و عقلي مي‌توان محبت و خصومت را در مورد خود بجا آورد، يعني صفات نيک را در خود و ديگران دوست داشت و صفات بد را دشمن.41 صفت خاص کسي که داراي فضيلت اخلاقي است اين است که غلبه بر صفات زشت و سختي‌ها و هوي و هوس نفساني را اساس کوشش و زندگي خود قرار مي‌دهد و به سود و پاداش تنها در درجه دوم ناظر است.42 فردي که داراي فضيلت اخلاقي است به حکم ضرورت دلير خواهد بود ولي هر که دلير است بناچار فرد با فضيلت نيست.43 فضيلت اخلاقي براي مردم بيشتر از آب و آتش ارزش دارد. من کساني را ديده‌ام که در آب و آتش به خطر افتاده و مرده‌اند. ليکن هرگز کسي را نديده‌ام که به فضايل اخلاقي روي‌آورده و در آن مرده باشد.44

آيا به‌راستي کسب فضايل اخلاقي اين قدر دشوار است؟ همين که من از ته دل مي‌خواهم فضيلتي اخلاقي به‌دست بياورم فوراً اين فضيلت پيدا و جلوه‌گر مي‌گردد. پس براي کسب فضيلت اخلاقي جز داشتن اراده‌اي نيرومند و همتي بلند چيز ديگر لازم نيست.45

دانايي فرد را از شک رهايي مي‌دهد با فضيلت اخلاقي او را از رنج و درد مي‌رهاند. همت عزم استوار او را از ترس نجات مي‌بخشد.... و دانايي و فضيلت و همت براي او فرشتگان نجاتند.46

کنفوسيوس براي فضيلت نشانه‌هايي آورده است که عبارتند از: ادب، سعه صدر، اعتماد، کوشش و گذشت. اگر کسي مؤدب باشد هيچ کس او را خوار نمي شمارد. سعه صدر محبت مردم را جلب مي کند، با اعتماد ورزيدن اعتماد مردم را مي‌توان به‌دست آورد، کوشش کاميابي مي‌آورد و با گذشت و بخشش مي‌توان مردم را به خدمت وا داشت.47

غزالي نيز براي فضيلت اخلاقي شرايطي قايل است:

1-هدايت الهي شرط تحقق هر گونه فضيلت است و مايه تمييز ممدوح از مذموم، بد از خوب و حق از باطل مي‌گردد و تا اين تمييز ميسر نگردد نمي‌توان به انجام نيکي‌ها و اجتناب از بدي‌ها اميدوار بود.

2-رشد صرف علم به نيکي، گرچه لازم است اما براي عمل به آنها نيست. بايد برخوردار از اراده لازم بود.

3-تشديد نيرويي الهي که بدن را مطيع اراده مي‌سازد تا هدف خود را عملي گرداند.

4-تاييد که عبارت است از آماده ساختن شرايط براي تحقق يافتن اراده.48

غزالي و کنفوسيوس آموختن را به آدميان فرض مي‌دانند و غفلت از آن را به هر بهانه بر نمي‌تابند. حکيم مي‌گفت: «بهجت زاست آنچه را که مي‌آموزيم پيوسته تکرار نمودن، چه نيکوست تجديد ديدار دوست که از سفري دور و دراز باز مي‌آيد.49 غزالي بدون در نظر گرفتن کاربرد علم آن را ذاتاً مطلوب مي‌داند و مي‌گويد: وقتي به علم بنگري آن را ذاتاً لذت بخش مي‌يابي و مطلوب مي‌داني و وسيله‌اي مي‌يابي که به‌وسيله آن سعادت دنيا و آخرت حاصل مي‌شود.50 از نظر غزالي علم در دنيا براي آدمي عزت و وقار و نفوذ در پادشاهان و احترام در ميان مردم مهيا مي‌سازد و در آخر نجات از عذاب الهي را فراهم مي‌کند. او با الهام از سخن پيامبر (ص)  طلب علم را بر همگان واجب مي‌داند و نيز هيچ کاري را برتر از علم نمي‌داند و مي‌گويد: « چون دانستي که عامي به هيچ وجه از خطر خالي نباشد، از اينجا معلوم شود که هيچ کار که آدمي بدان مشغول خواهد شد، فاضل‌تر و بزرگوارتر از علم نخواند بود و هر پيشه‌اي كه بدان مشغول خواهد شد براي طلب دنيا خواهد بود و علم بيشتر خلق در دنيا نيز بهتر از پيشه‌ها است.» 51

غزالي و کنفوسيوس محبت متقابلي بين انسان و خدا قايل هستند، با اين تفاوت که اين محبت در انديشه حکيم چيني به مراتب کم رنگتر از انديشه غزالي است. در منابع کنفوسيوس آمده است که او به خداي آسمان دعا مي‌کرد و حتي يک بار نيز گريست و آسمان نيز عنايت خود را از او را دريغ نمي‌کرد و غزالي در باب محبت خدا مي‌نويسد:« محبت بدون معرفت مقصود نيست، چون انسان چيزي را دوست دارد که آن را مي‌شناسد... محبت تابع ادراک و معرفت است.»52 لذا هر عاشقي عارف هم هست. بنابراين است که غزالي اصلي ترين محبت را مختص به خدا و بنده مي‌داند.

در مقابل تأکيد غزالي بر کسب محبت الهي، کنفوسيوس به محبت و احترام به مردم تأکيد بيشتر مي‌ورزد. وقتي که از خانه خود مي‌روي چنان فکر کن که هر کس را مي‌بيني براي تو مهمان محترمي است، پس با وي با احترام و ادب رفتار کن. در گفتار و کردار رعايت حرمت و ادب شرط اساسي فضيلت اخلاق است. حتي در موقع سخن گفتن و کار کردن بامردمان عامي چنان رفتار کن که گويي در عبادتگاهي قرباني مي‌کني، يعني حرمت و ادب لازم را بجا بياور. همچنين چيزي را که نمي‌خواهي ديگران درباره تو بکنند درباره ديگران مکن. بدين وسيله نه در همه کشور و نه در خانواده کسي پيدا نخواهد شد که با تو کينه‌ورزي کند.53

زندگي زاهدانه و فقيرانه

 هووي (مريد محبوب کنفوسيوس که پيش از او وفات کرد) به‌راستي فرد نيک سرشتي بود. با يک مشت برنج در کاسه‌اي چوبي و يک کاسه کدويي پر از آب در کلبه ويرانه‌اي بدون لوازم زندگي مي‌کرد. مردم ديگر هرگز نمي‌توانستند چنين زندگي را تحمل کنند. با وجود اين هووي شادي خود را از دست نمي‌داد و به‌راستي هووي مردي نيک سرشت بود.54

اين سخنان بيانگر آن است که زندگي زاهدانه در نظر کنفوسيوس ارج و اهميت زيادي داشت و شايد همين صفت زاهد بودن هووي باعث محبوبيت او در نظر کنفوسيوس شده بود. در جاي ديگر مي‌گويد« زيستن با برنج پست، سبزه‌هاي ساده و آب خالي، با آرنجي بر بالشي نهاده، هنوز نيکبختم. ثروت بد يافته و سرفرازها مرا به کردار ابرهاي سرگردان است.55

و نيز: تهيدست بودن و شکايت نداشتن بسيار دشوار و توانگر بودن و غرور و تکبر نداشتن آسان است.56

غزالي نيز کم و بيش چنين تمجيدي از زاهدان مي‌کرد و بيش از غزالي بر نقش تربيتي آن داشت و آدميان را به سوي آن مي‌خواند تا خداي خود را هرگز فراموش نکنند.

بدان که فقر عبارت است از دست دادن آنچه که آدمي به آن نيازمند است اما اگر به چيزي که نيازمند نيست و آن را از دست بدهد چنين شخصي را فقير نمي‌گويند و نيز اگر آنچه مورد نياز است موجود باشد و شخص دسترسي به آن را دارد. چنين شخصي را نيز فقير نمي‌گويند.57 غزالي فراتر از کنفوسيوس فقر را مي‌ستايد و اقوال زيادي از اولياي دين در مدح ستايش آن آورده است.58

او زهد را که همنشين و قرين فقر است( که تعريف آن گذشت) چنين تعريف مي‌کند: زهد عبارت از اين است که سالک ميل خود را از چيزي که به آن تمايل دارد به چيزي بهتر از آن سوق دهد.59

اهميت زبان و حفاظت آن از خطا و لغزش

کنفوسيوس به اهميت تربيتي زبان واقف بود و مي‌دانست که اگر اين مار رها شود همه را خواهد گزيد و مانع از رسيدن جامعه به هماهنگي بزرگ خواهدشد. لذا مي‌گفت: هر که صاحب عقل و هوش است سخنان او ناچار سنجيده و پسنديده است، ليکن هر که سخنان سنجيده و پسنديده گويد ناچار فرد با هوش  و عقل نيست.60

کنفوسيوس خيلي تأکيد داشت بر اينکه آدميان بايد در گفتار خود رعايت شرم و حيا را بکنند و به هيچ وجه از مرز حيا و تقواي کلام تجاوز نکنند. کسي که در سخنان خود حسن شرم و حيا نشان نمي‌دهد به‌طور يقين مي‌توان گفت که او در کارهاي خود نيز همينطور رفتار خواهد کرد.61 بدين ترتيب او به رابطه گفتار و کردار صحه مي‌نهاد و سخن راستين (نه راست در مقابل دروغ بلکه راست اخلاقي يعني آنچه در دل دارد همان را گويد) را نماينده رفتار آدمي مي‌دانست. چه از ديد او سخن مي‌تواند بخشي از افعال او به‌حساب آيد و بلکه بالاتر، مي‌تواند افعال او را گزارش کند. لذا صاحب عقل يا حرف نمي‌زند و يا سخن به خير و نيکي مي‌گويد.

غزالي نيز همانند کنفوسيوس با استناد به سخنان بزرگان دين آدميان را دعوت به سکوت مي‌کرد تا آن را به اقوال زشت نيالايد و اگر اين توانايي را نداشته باشد به آنها توصيه مي‌کند سخنان نيکو بر زبان جاري سازند. اين‌همه تاکيد اين بزرگوار بيانگر اهميت زبان و بالاتر از آن خطر آفاتي است که از بد‌ زباني به بار مي‌آيد. از زبان است که خطاهايي چون دروغ، غيبت، سخن‌چيني، ريا، نفاق، فحش، جدال و ... سر مي‌زند. به همين دليل است که غزالي ملامت را در سکوت و ضمت مي‌داند آن را توجيه مي کند.62

ابوحامد يکي از آفات سخن گفتن را خصومت مي‌داند که به دنبال مجادله و مناظر مي‌آيد و چون اين مناظرات و مجالات نهايتاً به دشمني مي‌انجامد آدميان را از دست زدن به آن باز مي‌دارد.63

و کنفوسيوس نيز آن را با تأکيد بر حفظ حيا و شرم مورد تأکيد قرار مي‌دهد. از ديد غزالي همانند کنفوسيوس فحش که از آفات ديگر زبان است باعث از ميان رفتن آبروي انسان‌ها مي‌شود، لذا در اين قسم نيز با حکيم هم قول است.64

دوري از ريا،  چاپلوسي و نفاق

هر دو دانشمند از اين صفات رذيله بشدت متنفر بودند و آدميان را از ارتکاب به آنها بر حذر مي‌داشتند.65 کنفوسيوس مي‌گفت: مردان رياکار و چاپلوس در ميان يک ملت، دزدان فضايل اخلاقي هستند. سخنان چرب و آبدار چهره‌هايي که تملق از آنها نمايان است کمتر با فضيلت اخلاقي همراهند.»

و نيز برخي از مردم در ظاهر خود را استوار و متين نشان مي‌دهند و در درون دچار ناتواني‌اند. اين گونه مردم مانند دزدي هستند که ديواري را سوراخ مي‌کند و يا به بالاي ديوار جستن مي‌کند اما در دل خود لرزان است.

و نيز طبيعتي محکم و استوار، دور از رياکاري پرگويي، طبيعتي است که کسب فضايل اخلاقي را آسان‌تر مي‌کند. غزالي نيز مانند کنفوسيوس از اين صفات سخت رنجيده بوده و مي‌گفت اصل ريا طلب منزلت در قلوب از طريق نشان‌دادن خصلت‌ها و رفتارهاي خوب است و لذا به لحاظ شرعي ربا حرام و موجب بطلان نماز مي‌شود.              

          

پي‌نوشت‌ها:

1- حكمت علي اصغر، تاريخ اديان، ص 108، انتشارات ابن‌سينا، 1345

2- چوجاي ووينبرگ جاي، تاريخ فاسفه چين،نشر گفتار،1369،ص24

3-smart, ninian, the words religions, combridge university p.103

4-تاريخ فلسفه چين، ص18

5- همان، ص19

6-همان،ص 15-16-17

7-هيوم،رابرت، تاريخ اديان زنده دنيا، ترجمه دكتر عبدالرحيم گواهي،ص158،1369،دفتر نشر فرهنگ اسلامي.    

 8-همان، 168

9-religions.p.104 the worlds

10- encyclopedia of religions vol4.p.17

11- شريف، م، تاريخ فلسفه در اسلام، ج2 صص57 -58 ، مركز نشر دانشگاهي11.  

 12- همان

13-همان،صص61تا70 با تلخيص

14- اديان زنده دنيا، ص75  -

15-ياسپرس، كارل، فيلسوفان بزرگ، ترجمه اسدالله مبشري، ص298،انتشارات پيام، 1353   

16- 2,3.ency

17- همان

18- تاريخ جامع اديان، ص375، جان بي ناس،ترجمه علي اصغرحكمت، آموزش انقلاب اسلامي، چاپ 1370    

19- همان

20- اديان زنده دنيا

21- همان

22- همان، ص160  

23- كنفوسيوس، مكالمات، ترجمه حسين كاظم زاده، ايرانشهري، ص199، انتشارات علمي فرهنگي، 1367 

24- تاريخ فلسفه چين، ص71

25- سروش، عبدالكريم، قصه ارباب معرفت، ص 100، موسسه صراط، 1371  

26- همان، صص89 -90

27- قصه ارباب معرفت، ص91 

28- غزالي، احياء علوم الدين، تصحيح حافظ العراقي، ص156، ج3، جز8، دارالكتاب العربي

29-

30- ency

31- مكالمات، ص36

32- تاريخ اديان، ص114

33-  the word

34- فيلسوفان بزرگ، ص26

35- غزالي، كيمياي سعادت، ج1، ص25، به تصحيح احمد، آرام  

36- مكالمات، ص32 

37- فيلسوفان بزرگ، ص26 

38- زرين‌كوب، عبدالحسين، فرار از مدرسه، ص185

39- مكالمات، ص203

40- مكالمات، ص192 -193

41- همان، ص196

42- همان،ص198

43- همان، ص210

44- همان،ص211

45- همان، ص200

46- مكالمات202  

 47- همان، 211-212

48- تاريخ فلسفه در اسلام، ج2،ص60  

49- كنفوسيوس، هزار اندرز، ترجمه ع. وحيد مازندراني، ص22، انتشارات تيراژه 

50- احياء علوم الدين، ج1، جز1، ص22   

51- كيمياي سعادت، ج1، صص117-118 

52- احياء علوم الدين، ج5،جز4، صص44-45    

53- مكالمات صص202-203، 204  

54- همان، ص198

55- تاريخ فلسفه چين ص71

56-مكالمات ص210

 57-احياء علوم الدين، ج5 جز13 ص63

  58-همان ج 5 جز13 ص69 

  59-همان108

 60- مكالمات، ص210

  61- همان

  62- همان، جزء 8 ص 8-9

  63- همان ص 14

 64- مكالمات ص212

 65- همان

 

چهارشنبه 2 آبان 1386 - 17:43


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری