يكشنبه 28 مهر 1398 - 21:2
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

حسين آرياني

 

تك‌درخت، نماد ايمان

 

در سينماي معناگرا

كلمه نماد ترجمه لغت symbol از ريشه يوناني sumbolon به معني به‌هم‌چسباندن دو قطعه مجزا و مشتق از فعل samball (مي‌پيوندم) است و حاكي از چيزي است كه به دو قسمت شده باشد. در اصطلاح هنري، «نماد» چيزي است كه چيز ديگر را از طريق قياس يا تداعي نشان دهد؛ مانند رنگ سفيد كه معمولاً نماد «بي‌گناهي» است.

البته بايد «نماد» را از «علامت» (sign) كه به طور قراردادي تنها مفهوم مشخصي را مي‌رساند و به علت متداول بودن براي همه كساني كه آن را به كار مي‌گيرند و معني واحد قابل دركي دارد، جدا دانست. چرا كه نماد در حقيقت معناي وسيع‌تر و پيچيده‌تري دارد. نمادها را مي‌توان به دو گروه اصلي تقسيم كرد:

نمادهاي مرسوم يا شناخته‌شده

به نمادهايي گفته مي‌شود كه در فرهنگ و هنر يك ملت و گاه حتي در فرهنگ و هنر جهان معروف هستند و مفهوم آنها شناخته شده است. مثلاً غروب خورشيد كه معمولاً‌نماد مرگ است و...

نمادهاي ابداعي يا شخصي

به نمادهايي اطلاق مي‌شود كه معني از‌پيش‌شناخته‌شده‌اي ندارند، اما از زمينه و مجموع اجزاي اثري كه در آن به كار گرفته شده‌اند، مي‌توان تا حدي به مفهوم آنها پي برد.

نمادها، به‌خصوص نمادهاي دسته دوم نياز به تفسير دارند. تفسير نمادها به معني دست‌يابي به مفهوم دقيق و واقعي آنها نيست و هر مفسري بنا به دريافت و ديدگاه‌ها، اثر يا نمادهاي اثر را تعبير و تفسير مي‌كند. چه بسا برداشت مفسران مختلف دقيقاً به هم شبيه نباشد و حتي متفاوت هم باشد. نماد «تك‌درخت» در سينما از نمادهاي دسته دوم است. چرا كه نماد تك‌درخت در فيلم‌هاي مختلف معاني مختلفي دارد و يك معني از‌پيش‌تعيين‌شده را نمي‌توان براي آن در نظر گرفت.

اولين تك‌درخت در سينما، بي‌شك درختچه‌اي است در يكي از فيلم‌هاي اوليه برادران لومير به نام غذا دادن به بچه كه در پشت ميزي قرار دارد كه پدر و مادر دارند به بچه غذا مي‌دهند. واضح است كه در قدم‌هاي آغازين سينما اين مثال نمي‌تواند معناي نماديني داشته باشد. در سينماي ايران هم مشهورترين تك‌درخت را با فيلم «خانه دوست كجاست؟» (ساخته عباس كيارستمي، 1367) به ياد مي‌آوريم. هرچند برخي معتقدند در سينماي واقع‌گرا به سبك كيارستمي به‌خصوص در اين فيلم نبايد دنبال معاني نمادين گشت، اما نگارنده بر اين عقيده است كه تك‌درخت و جاده زيگزاگ روي تپه، تجسم مادي «دوستي آرماني» جاري در فيلم است. گويي هر كسي اين مسير پر پيچ و خم را طي كند، به اكسير مهر و دوستي دست مي‌يابد.

اما بحث ما درباره نماد «تك‌درخت» در سينماي معناگراست. اگر مخلوقات متافيزيكي مثل ارواح، شيطان و... را متعلق به سينماي معناگرا بدانيم آن‌گاه مي‌توان از نماد تك‌درخت در فيلم‌هاي ژانر وحشت شاهد‌مثال آورد. به ياد بياوريم در فيلم «اسليپي‌هالو» (تيم برتن، 1999) را كه روح سوار بي‌سر از درون حفره‌اي در زير تك‌درختي خشك كه جلوه‌اي بسيار شوم و مرگبار دارد بيرون مي‌آيد و پس از آنكه سر قربانيانش را از بدن جدا مي‌كند با خودش به زير درخت مي‌برد. روح سوار به دنيا بازگشته تا انتقام بگيرد و در انتها كه سرش را مي‌يابد به دوزخ باز مي‌گردد.

در فيلم «ديگران» (الخاندرو آمفابار، 2001)، گريس (نيكول كيدمن) در قصري با دختر و پسر كوچكش زندگي مي‌كند. شوهرش به جنگ رفته است. شب‌هنگام وقتي دختر و پسر از راه لوله‌هاي ناودان به حياط خانه مي‌روند تا به خيال خود پدرشان را بيابند، در حياط قصر با تك‌درختي خشك روبرو مي‌شوند كه زير آن سه قبر به چشم مي‌خورد. روي سنگ قبرها اسم سه خدمتكار خانه آنها حك شده كه تازه مادرشان روز قبل آنها را اخراج كرده بود و ناگهان روح سه خدمتكار از پس‌زمينه نماد ظاهر مي‌شوند و به طرف بچه‌ها مي‌آيند و بدين ترتيب يكي از سكانس‌هاي هراس‌آور فيلم رقم مي‌خورد. در «اسليپي‌هالو» و «ديگران» و بسياري از فيلم‌هاي ژانر وحشت، تك‌درخت نمادي است از پل ارتباطي ميان جهان ارواح و دنياي زندگان كه اين نماد معمولاً با ظهور ارواح و ورودشان به دنياي مادي همراه است.

نمونه ديگر را در فيلم «حلقه» (گوروربينسكي،2002) مي‌بينيم. فيلم درباره نواري ويديويي است كه هركس آن را ببيند هفت روز بعد مي‌ميرد. راشل (نائومي واتز) خبرنگاري است كه مي‌خواهد راز اين نوار را كشف كند. او به كلبه‌اي مي‌رود تا نوار مرگبار را ببيند و در پس‌زمينه كلبه، تك‌درختي به چشم مي‌خورد. زن در كلبه فيلم ويديويي را مي‌بيند كه تصاويري ترسناك و سوررئاليستي دارد، مثل تصوير انگشت‌هايي قطع‌شده كه در جعبه‌اي تكان مي‌خورند. و در نمايي ديگر تك‌درختي را مي‌بينيم كه در آتش مي‌سوزد و نمايي هم داريم از زني كه خودش را به داخل دره‌اي پرت مي‌كند؛ در حالي كه تك‌درختي در سمت چپ كار ديده مي‌شود و... . وقتي نوار تمام مي‌شود، نماي اكتريم كلوزآپ چشم راشل را مي‌بينيم كه مردمك‌اش از ترس جمع مي‌شود و بعد اين نما قطع مي‌شود به نمايي از تك‌درخت خارج از كلبه كه در آسمان پس‌زمينه آن خورشيد پشت ابر رفته است.

يا سكانسي را به ياد بياوريم كه راشل داخل چاه افتاده و گذشته دخترك مقتول (كه روحش با نوارهاي مرگبار از انسان‌ها انتقام مي‌گيرد) به طور ناخودآگاه برايش تداعي مي‌شود: دخترك كنار چاه ايستاده و روبرويش تپه‌اي در افق قرار دارد كه روي آن تك‌درختي به چشم مي‌خورد. بعد مادر دخترك آرام از پشت سر به او نزديك مي‌شود و او را به داخل چاه مي‌اندازد. در اينجا هم مانند اسليپي‌هالو و ديگران مفهوم تك‌درخت در راستاي همان مفهوم نمادين پيوند با دنياي ارواح است. ولي تفاوت اينجاست كه در «حلقه» تك‌درخت نمادي از خود مرگ يا سرنوشت مرگباري است كه در پيش است.

دو نمونه تك‌درخت مشهور معناگرا هم در دو فيلم درخشان اروپايي به ياد داريم: نمونه اول را در انتهاي فيلم «چشم‌اندازي در مه» (تئوآنگلوپولوس، 1988) مي‌بينيم. آنگلوپولوس در اين فيلم با زباني تغزلي و تاثيرگذار جامعه پر از ابهام و سرگردان و تهي از معنويتي را كه در آن زندگي مي‌كند به تصوير مي‌كشد. آدم‌هايي سرگشته كه گاهي ناگهان به آسمان و خلأ بالاي سرشان خيره مي‌شوند، بلكه چيزي بيابند. انگار از شدت ضعف منتظر معجزه‌اي هستند. به خاطر بياوريم صحنه‌اي را كه مردم از اداره پليس بيرون مي‌آيند و بي‌حركت به آسمان و دانه‌هاي برفي كه تازه شروع به باريدن كرده است خيره مي‌شوند. يا صحنه‌اي كه دختر نوجوان (وولا) و پسر جواني كه دوست آنهاست (اورستي) در سكوت چشم به دريا دوخته‌اند و شاهد بيرون آمدن مجسمه بزرگ دست توسط هلي‌كوپتر از دريا هستند، دستي كه نشانه حقيقتش (انگشت سبابه) قطع شده است. اينها معجزاتي هستند كه آدم‌هاي فيلم در انتظارشان نشسته‌اند يا مانند دانه‌هاي برف، روي زمين سپيد محو مي‌شوند و يا مانند آن مجسمه دست، حقيقت جايي در آن ندارد. اينجاست كه آنگلوپولوس بر گمگشتگي فرهنگي و معنوي كشورش تاكيد مي‌كند. پدري كه وولا و الكساندر به دنبالش هستند در حقيقت تبار فرهنگي و معنوي كشور يونان است كه در يونان معاصر به دست فراموشي سپرده شده است. اما فيلمساز در انتهاي فيلم نگاهي اميدوارانه دارد. در انتهاي فيلم الكساندر مي‌گويد: در ابتدا تاريكي بود و سپس روشن شد و سپس او و وولا تك‌درخت سبزي را كه نماد آرزومندانه از آينده روشن‌تري براي كشور يونان است در آغوش مي‌گيرند. مانند آنگلوپولوس كه فرهنگ بحران‌زده كشورش را مورد مداقه قرار مي‌دهد.

تاركوفسكي در «ايثار» (1986) اين كار را در ابعادي وسيع‌تر مي‌كند و بحران جهان معاصر را مطرح مي‌كند. لايه ظاهري بحراني كه در ايثار مطرح مي‌شود فاجعه جنگ اتمي است. بحران اصلي مطرح شده بحران معنوي جهان معاصر است. به همين جهت است كه دنيا با ايثار مومني راستين (الكساندر) از نابودي نجات پيدا مي‌كند، چرا كه تنها اوست كه خانه محبوبش را فديه نجات جهان مي‌سازد و تنها اوست كه تك‌درختي خشك (نشان تتمه ايمان در جهاني مادي) را آبياري مي‌كند. بر‌خلاف نظريه بسياري كه تاركوفسكي را در فيلم‌هايش نااميد مي‌خوانند، ايثار از همان آغاز اميدوارانه است. در ابتداي فيلم تابلوي ستايش شاهان محبوس اثر داوينچي را مي‌بينيم؛ تابلويي كه درباره تولد حضرت مسيح عليه‌السلام است و تك‌درختي در آن به چشم مي‌خورد. اين تك‌درخت (تك‌درخت ايمان) به شكرانه تولد حضرت مسيح عليه‌السلام و جاري شدن فيض خداوندي سرسبز است. چرا كه مسيح به دنيا آمد تا انسان را كه (به عقيده مسيحيت) گناه‌آلود به دنيا آمده شامل بخشايش خدا گرداند و تك‌درخت سبز نشان مي‌دهد كه سرانجام اين بخشايش جاري مي‌شود. با همين اميد به جاري شدن فيض خداوني است كه الكساندر در آغاز فيلم، تك‌درخت خشك را در داخل زمين قرار مي‌دهد و سپس آبياري مي‌كند. در انتهاي فيلم نيز تك‌درخت توسط پسر الكساندر كه يك كودك است به نشانه معصوميت اين جهان آب داده مي‌شود تا سرانجام سرسبز شود. هم در آغاز فيلم و هم در انتهاي آن قسمتي از پاسيون سن ماتيو (انجيل به روايت متي) اثر باخ روي تصاوير تك‌درخت به گوش مي‌رسد. اين اثر داستان زندگي مسيح از زمان سفر به اورشليم تا صعود به آسمان را بيان مي‌كند. قسمتي كه در ابتدا و انتهاي فيلم مي‌شنويم، آرياي آلتو نام دارد كه غم‌انگيزترين بخش اين اثر است. اين بخش از موسيقي، اشك‌ها و توبه پطرس از حواريون حضرت مسيح عليه‌السلام را پس از سه بار انكار نمايش مي‌دهد(عده‌اي از يهوديان به همراه يهودا نقشه دستگيري مسيح را مي‌كشيدند. شب پيش از گرفتار آمدن مسيح حواريون را موعظه كرد و گفت كه به زودي او را گرفتار خواهند كرد. پطرس به او گفت: ما از تو جدا نخواهيم شد. اما مسيح به او گفت: كه پيش از بانگ خروس سه بار مرا انكار خواهي كرد. پس از دستگيري مسيح، در محاكمه او وقتي كه از پطرس سوال شد او رابطه‌اش با مسيح را سه بار انكار كرد وقتي پطرس صداي بانگ خروس را شنيد به ياد سخن مسيح افتاد و پشيمان شد.

اين بخش موسيقي آرياي آلتو كه بر تصاوير تك درخت شنيده مي‌شود نشان‌دهنده تأملي ژرف بر مرگ مسيح است كه هم سوزناك و هم بخشاينده است و موسيقي باخ در اينجا در حقيقت صداي بخشايش و فيض خداوندي است كه در آغاز فيلم نويد مي‌دهد و در پايان فيلم اين بخشايش تحقق مي‌يابد و كلام پسرك «در آغاز كلمه بود» نشانه آغاز دوباره جهان است. و سپس در انتها واژگان اميد و اعتماد بر پرده نقش مي‌بندد، با اميد به سرسبز شدن تك‌درخت ايمان. هر زمان تصوير زيباي تك‌درخت انتهايي فيلم و شاخه‌هاي ‌آن را كه از ميانشان انعكاس درخشان امواج آب به چشم مي‌خورد با همراهي موسيقي ملكوتي باخ نزد خود مجسم مي‌كنم، بي‌اختيار به ياد سخن مشهور تاركوفسكي مي‌افتم:« زيبايي جهان را نجات خواهد داد.»

 

يكشنبه 27 خرداد 1386 - 9:31


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری