چهارشنبه 29 خرداد 1398 - 3:32
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

ويژه نامه

 

دكتر رضا دهقاني

 

آموزه‌هاي تصوف (بخش اول)

 

(قسمت هشتم)

دگرگون‌سازي روحي ملتي و مشاركتشان در حيات عالم روحي نويني كه وحي آسماني تازه‌اي موجب آن شده بود واقعيت آنچنان ژرفي است كه نمي‌توان به آساني به عوامل اجتماعي، سياسي يا اقتصادي نسبت داد. اين امر جنبه‌اي از سرنوشت آن ملت را در بر مي‌گيرد و به صورت امكاني ذاتي در داخل ديني كه آن ملت مي‌ورزد دامن‌گير و ريشه‌دار است. اسلامي كردن ايران نمونه كاملي از اين دگرگون‌سازي است. ماوراي همه علل خارجي در درون اسلام امكاني وجود داشت كه ايرانيان را فراگيرد، امكاني كه مي‌بايست باشد و در حقيقت نسبتاً به سرعت متحقق گرديد و در سرنوشت ايرانيان ضرورت اين دگرگون‌سازي كه با چنان عمقي وقوع يافت كه نه تنها دوره‌هاي متاخر تاريخ ايران را از ريشه تغيير داد بلكه دين، فرهنگ و تاريخ ايرانيان به طور تفكيك‌ناپذيري با بقيه عالم اسلام درآميخته است، وجود داشت. اين سهيم بودن در عالمي مشترك از تبادل انديشه‌ها و اطلاعات با ديگر مسلمانان، خاصه با اعراب را بايد پيش از همه در ميدان تصوف مشاهده كرد كه بالصراحه از وحدت الوهي و نظم كلي از قلمروي كه در آنجا انسان عاري از جامعه خاص قومي يا نژادي اما پوشيده از نور وحي كه در تن او منزل دارد و بيانگر كلي‌ترين نمود است در برابر خدا مي‌ايستد و گفت‌وگو مي‌كند.

بنابراين گفت‌وگوي از تصوف در ايران دوره نخستين تاريخ اسلام سخن گفتن از خاستگاه خود تصوف است، چه در هيچ جا جداكردن عناصر عرب و ايراني دشوارتر از حوزه تصوف در اين قرون نخستين نيست و در طي اين دوره تصوف عمدتاً‌ در مراكزي درخشيد كه هر دو عنصر قوي حضور داشتند. در پاره‌اي موارد نظير صوفيان مصر مانند ذوالفنون يا رابعه كه از بيت المقدس برخاسته بود يا اويس قرني كه اهل يمن بود، مي‌توان تمايزات قاطعي ميان اعراب و ايرانيان گذاشت، اما ممكن نيست به سير تصوف در ايران بدون مطالعه در اين شخصيت‌ها پي برد. بنابراين به گفت‌وگو از تاريخ اوليه خود تصوف ناگزيريم، اما در عين حال در مكاتب و اشخاص كه خاستگاه ايراني دارند يا به عالم ايران مربوط مي‌شوند تاكيد مي‌كنيم. همچنين بايد افزود با وجودي كه تصوف سنت واحدي است كه نمي‌توان از لحاظ قومي آن را به بخش‌هاي مجزا تقسيم كرد، مع‌ذلك نمونه‌هاي خاصي از سرآمدان قوي البته توانستند نقش خويش را در تصوف بيابند و به جلوه‌هاي نمايان آن در هر عالم قومي بيان‌هاي گوناگوني ببخشند. چنان‌كه در اشعار صوفيانه فارسي در ادوار متاخر مشاهده توان كرد ايرانيان در اين زمينه به تعاليم كلي صوفيان سيماهاي خاصه خود را داده‌اند و نيز آنها در تبيين ماهيت حقيقي تصوف در قرون نخستين اسلامي كه زبان عربي تنها زبان ارتباط انديشه‌ها بود و زبان فارسي هنوز پا به ميدان عمل نگذاشته بود نقش بسيار خطيري ايفا كردند.

براي مطالعه تاريخ تصوف ايران در چند سده نخست تاريخ اسلام بايد به بررسي خاستگاه تصوف كه از نخستين دهه‌هاي تاريخ اسلام آغاز مي‌شود برگرديم. تصوف در واقعيت دروني خود و نه ضرورتاً در كليه صورت‌بندي‌هايي كه در سراسر تاريخش براي بيان حقايق پايدار پيدا كرده است ريشه در قرآن و سنت و حديث پيامبر اسلام دارد. تصوف ابداع هيچ نژاد خاصي نبوده، خواه عرب، خواه ايراني يا هندي اما در باطن وحي قرآني رازي الوهي نهفته است كه پيامبر برخي از صحابه برگزيده‌اش را از آن خبر داده و آنها نيز به نوبه خود به شاگردان و مريدان شايسته خود انتقال داده‌اند. رأي غالب بر آن است كه كلمه صوفي را نخستين بار در قرون دوم هجري ابوهاشم الصوفي بكار برده بود اما بر طبق كتاب العلماي ابونصر سراج اين كلمه را اولين بار حسن بصري كه در سال 110 ه.ق درگذشت در جمله معروف خود كه گفته بود: «رايت صوفيا في الطواف» بر زبان رانده بود. خواص روحاني را در نسل‌هاي نخستين صحابه، سپس اهل الصفه، آنگاه تابعه و پس از آن عابد، زاهد، ناسك و000 مي‌خواندند. تنها در سده دوم هجري اصطلاح صوفي كه منشأ آن در منابع قديم و جديد وسيعاً مورد بحث قرار گرفته جانشين اين اسامي و القاب گرديد و في‌النفسه به طبقه‌اي از رجال اشاره مي‌كند كه كاملاً خود را وقف زندگي روحاني در اسلام مي‌كردند و پس از پذيرش نخستين، قدم در طريقه مي‌گذاشتند.

در ميان طبقه نخستين عباد و اهل زهد البته بيشتر عرب بودند، اما شماري ايراني نيز به چشم مي‌خوردند كه چون مراكز تصوف در بصره و بعدها در بغداد و خراسان ايجاد گشت و بر تعدادشان افزوده شد، اگر چند خراسان تماماً ايراني است اما در هر مطالعه جامع تصوف تمام فعاليتي كه در بصره و بغداد انجام پذيرفته را نيز بايد در زمره عالم ايران به شمار آورد، چه عناصر عرب و ايراني در اين دو مركز چنان به هم در آميخته بودند كه جدا كردن آنها به هيچ وجهي ممكن نيست. بيان اين حقيقت كه تصوف پيش از آنها وجود داشته و در دوم هجري تنها اسم پيدا كرده و اين كه تصوف سنت پايداري است كه ريشه در قرآن دارد و شاخه‌هاي آن به تمام دوره‌ها و سرزمين‌هاي اسلامي امتداد دارد ممكن است با مخالفت برخي مواجه گردد كه به سير تصوف از زهد نخستين تا رازوري عشق و بالاخره به عرفان اشاره مي‌كنند. اما اين سير ظاهري با تصديق پيوستگي سنت تصوف و ريشه‌هاي قرآني آن كه بارها در زمان‌هاي مختلف از سوي خود صوفيان تكرار گرديده تناقضي ندارد. راست است كه يك حركت تدريجي در سير تصوف از تاكيد بر مخافه به محبت سپس به عرفان يا معرفت وجود دارد. در واقع تصوف به يك معني در درون تاريخ خود سير جنبه‌هاي سه‌گانه سنت ابراهيم را تكرار مي‌كند در آن يهوديت بر مخافه، مسيحيت بر عشق و اسلام بر معرفت خدا تاكيد مي‌ورزد. اما به همان طريق كه اين تاكيد به معني مطلق نيست و در يهوديت جايي براي عشق و معرفت به خدا وجود دارد در مسيحيت پاره‌اي حالت‌هاي روحانيت بر پايه مخافه و معرفت و در اسلام معرفتي كه هرگز جدا از عشق و مخافه نيست پيدا مي‌شود، همچنين در تصوف نيز حضور عشق و معرفت را از همان آغاز پيدا توان كرد در سير سنت تصوف تنها لحن عوض مي‌شود.

از نخستين زاهدان بين‌النهرين كه بر جنبه عظمت الوهي و مخافه انساني و هيبت در حضور او تاكيد مي‌ورزند تا رابعه، حلاج و احمد غزالي كه خصوصاً از عشق سخن مي‌گويند و سرانجام تا عين القضات همداني و ابن‌عربي كه بر عرفان تاكيد مي‌كنند نيازي به گفتن، حركت و تغيير تاكيد نيست. اما اولاً بواسطه نهاد عرفاني روحانيت اسلام، عنصر معرفت در سراسر سنت تصوف حضور دارد. ثانياً حتي در ميان صوفيان نخستين همه عناصر بنيادي از جمله محبت و معرفت يافت مي‌شود و پاره‌اي از صوفيان از اين مقولات دم مي‌زنند اگر چند در سير تاريخي تصوف شيوه بيان از مخافه به عشق و معرفت تغيير مي‌كند، اما همه اين امكانات از همان آغاز در دانه پنهان در خاك وحي وجود داشت و بعدها بر طبق قوانين حيات دوري سنت ظاهر گرديد. مظاهر تصوف در دوره‌هاي گوناگونش يا آنچه در ظاهر به نظر مي‌رسد مانند سيرش اگر با چشم بصيرت و تميز در وي بنگريم، خود دليل استمرار يك جريان زنده، يعني سنتي روحاني است كه ريشه در عالم روح دارد، به همان طريقي كه سال‌هايي كه انسان پشت سر مي‌گذارد بهترين گواه اين حقيقت است كه وي زنده است و حياتش از استمرار ارگانيك برخوردار است. اين دوره‌هاي مختلف تصوف كه بايد به مثابه سر باز كردن يك حقيقت پايدار در آن نگريست نه يك سير تكاملي چنانكه پاره‌اي تصور كرده‌اند نادرستي ادعاي برخي از معاصران را آشكار مي‌سازد كه زاهدان و دوره‌هاي خشك تصوف را منحصراً به اعراب و گونه گرم آن را كه عشق در آن نقش بزرگي دارد به ايرانيان نسبت مي‌دهند. اگر چند چنانكه گفته شد، خوي و طبيعت قوي‌نقشي در نمود روحانيت ايفا مي‌كند و تصوف در مقابل مردم خود را با انواع كاملاً مختلف ساخت رواني و ذهني وفق داده، اما اين گونه تطبيق ايرانيان يا اعراب به يك نوع تصوف تنها يك اشتباه است. عنصر زهد و نيز عشق و معرفت هم در ميان صوفيان ايراني و هم صوفيان عرب و همچنين در ميان صوفيان ديگر ملت‌ها نظير تركان و هنديان كه بعدها اسلام پذيرفتند مشاهده مي‌شود. عرفان و باطن‌گرايان محض را هم در عالم ايران و هم در جهان عرب مي‌توان يافت، مثلاً ابويزيد بسطامي و ذوالفنون مصري.

به همان طريق در هر عالم ايران و عرب صوفياني توان يافت كه با استفاده از زبان عشق اشعار لطيفي سرودند كه از آن جمله‌اند مثلاً‌ عطار و ابن‌فارض. بنابراين بجاي نسبت دادن انواع عمده بيان تصوف به گروه قومي خاصي، پرمعناتر است كه گفته شود ايرانيان و اعراب در ظهور حيات دوري سنت صوفي كه هر دو آنها در آن شركت داشته‌اند سهيم بودند و تصوف در هر دو بخش عالم اسلام در طي دوره‌اي كه شامل سه مرحله مخافه، محبت و معرفت مي‌گردد خود را ظاهر ساخته است همان طوري كه وحدت تصوف به رغم شقاق‌هاي قومي، به وسيله تعاليم پيچيده درباره سلسله مراتب حفظ مي‌شود همان طور اين وحدت به وسيله سلسله مراتب رجال الغيب كه حاكم بر عالم بشري‌اند و در خرقه‌پوشي و ارتباط پير طريقت با عالم روحاني نقش بالخاصه خطيري دارند ادامه مي‌يابد. پس از پيامبر نخستين اقطاب صوفيه در ميان اعراب بودند مگر سلمان فارسي كه ايراني بود اما در تشيع، ائمه كه همان نقشي را دارند كه قطب در تصوف دارد، البته به اهل‌بيت پيامبر تعلق دارند. اما در دوره متأخر تاريخ تصوف سطوح مختلف سلسله مراتب روحاني (ابدال و اوتاد و غيره) به هر دو عالم عرب و ايران يكسان تعلق داشته و شماري از صوفيان ايراني نظير ابوالحسن خرقاني قطب زمان خود به شمار مي‌آمدند. در اينجا بار ديگر وحدت بنيادي تصوف خود را به تمام تنوعات قومي تحميل كرد و سير تصوف در ايران در سراسر تاريخ خود در اساس به سنت صوفي در كليت خود پايبند ماند است. در طي قرون نخستين اسلامي حتي پيش از قرون متاخر، نه تنها اصول و روش بكله بيان ظاهري و انتقال تعاليم نيز در كلي واحد كه كليه مسلمانان را در بر مي‌گرفت حفظ گرديد. سفرهاي ذوالفنون مصري به شرق و شاگردان متعدد ايراني او از جمله يوسف بن حسين رازي سخنانش را حفظ كردند و پراكندند. و يا اين كه شماري از شاگردان جنيد ايراني، عرب بودند موردي استثنايي نيست. بلكه اين امر نمايانگر قاعده قرون نخستين اسلامي است كه اغلب صوفيان برجسته سرزمين‌هاي گوناگون باهم ديدار مي‌كردند و صوفيان را از شرق و غرب سرزمين‌هاي اسلامي معمولاً به نواحي مركزي عراق و نيز ايران و البته به شهرهاي مقدس جهت زيارت و ديدار با صوفيان اين نواحي سفر مي‌كردند.

انتشار تصوف در ميان ايرانيان

نخستين حلقه اتصال ميان ايرانيان و تصوف همان شخصيتي است كه نخستين كس از آنها بود كه با اسلام تماس يافته بود. بنابر مشهور اولين ايراني كه اسلام پذيرفته بود سلمان فارسي يا سلمان پاك است كه در زمره پيشقدمان صوفيان نخستين قرار دارد كه از جمله اهل صفه به شمار مي‌رفت و يكي از چند تني است كه پيام باطني اسلام را مستقيماً دريافت كرده بود. زندگي عبرت‌آموز اين ايراني در جست و جوي پيامبر راستين، جوينده حقيقتي كه پس از دوره‌اي بردگي سرانجام به مدينه افتاده بود در چندين تذكره از منابع سني و شيعي شرح شده است. سلمان چنان به پيامبر نزديك گرديد كه پيامبر وي را از اهل‌بيت خود خواند (سلمان من اهل‌ بيتنا). تذكره‌هاي سنتي مي‌گويند كه وي يكي از شانزده صحابه‌اي بود كه چون پيامبر به مدينه درآمد اجازه يافتند تا در مراسم عقد برادري شركت جويند. پس از رحلت پيامبر سلمان يكي از ياران نزديك علي عليه‌السلام گشت و مدتي والي مداين بود و در آنجا نيز زندگي بي تكلفي داشت و در سال 35 قمري در همين شهر ديده از جهان فروبست. مزار او اكنون در همان محل است و زيارتگاه پيروان تمام نحله‌هاست. بعدها اهل سنت و شيعيان مسلمان را به يك اندازه حرمت نهادند. صوفيان عالم سنت وي را به عنوان يكي از قدماي مشايخ صوفيه بزرگ مي‌داند و ابن‌عربي حتي وي را اولين قطب صوفيه مي‌شمارد. شيعيان در وي به مثابه يكي از پيشگامان جامعه نخستين شيعه و عالم بزرگي در انتشار تعاليم علي عليه‌السلام و بويژه در تفسير معني قرآن مي‌نگرند. برخي فرق غالي، نظير نصيريان حتي سلمان را جبرئيل رساننده وحي مي‌دانند. در نمادگرايي حروفي پاره‌اي نحله‌هاي شيعه ميم نمونه محمد، عين نمونه علي و سين نماينده سلمان است و گويندكه سين نشانه‌اي است از پذيرش نخستين (خرقه‌پوش) و حلقه اتصال لازم ميان ميم و عين يا نبوت و امامت.

جدا از نقش عمده سلمان در شيعه اماميه و اسماعيليه و نيز در شماري فرق مختلف از نصيريه تا مشعشعيه، وي حلقه اصلي ميان ايران و تصوف نيز مي‌باشد. جالب توجه است كه در جامعه اسلامي اوليه، گذشته از اعراب يك ايراني و يك سياه آفريقايي يعني سلمان و بلال نيز وجود داشتند كه حضور آنها كنايه‌اي بود از نشر آينده اسلام در ميان اين مردم. از اين گذشته وظيفه باطني سلمان و نقش خطيرش در تصوف اوليه نيز نمادي بود از انتشار آينده تصوف در ميان ايرانيان و نقش بزرگ آنها در تشريح و هماهنگ كردن تعاليم صوفيه.

پس از سلمان نسل زهاد تعاليمي را ترويج مي‌كردند كه بعدها نام تصوف گرفت. چندان نگذشت كه بصره مركز اين تعاليم گرديد و از طريق نفوذ اين شهر بود كه مكاتب بغداد، خراسان و مصر در وجود آمد. ايرانيان با همه اين مكاتب جز مكتب مصر ارتباط داشتند و در طي اين دوره نخستين، صوفيان نام‌آور بسياري در دامن خود پروردند. اما سلمان همچنان ستاره قدر اول آسمان تصوف بود و در خاطره‌ها نسل‌هاي متاخر به عنوان اولين حلقه اتصال ميان ايرانيان و شجره نبوت كه شاخه‌هايش در طي دهه‌هاي آينده به سرعت دامن گسترد و مي‌بايست از سده دوم هجري شكوفه‌هاي فراواني در مكاتب بصره، بغداد و خراسان بدهي باقي ماند.

نخستين صوفيان و مكتب بصره

نخستين جلوه‌هاي تصوف را اگر چند هنوز نامي نداشت، پس از پيامبر، علي عليه‌السلام و تني چند از نزديك‌ترين صحابه بايد در برخي از كساني كه در سراسر جامعه اسلامي اوليه به زهد و پرهيزگاري شهرت داشتند پيدا كرد. از جمله نخستين اين اشخاص ابوالدردا بود كه خود يكي از صحابه پيامبر بود و بر اهميت تفكر تاكيد مي‌كرد و مي‌گفت كه تفكر بر چهل سال عبادت بدون تقوا ترجيح دارد. در وي خصايلي مشاهده مي‌شود كه همواره صوفيان را از بقيه افراد جامعه متمايز كرده است از ديگر رجال نخستين كه صوفيان و شيعيان به يكسان وي را بزرگ مي‌دارند، ابوذر غفاري از ياران نزديك علي عليه‌السلام بود. ابوذر با وجود شركت در نهضت سياسي به خاطر عدالت اجتماعي و مخالفت با امويان به دلايل ديني، مع‌ذلك زندگي سختي داشت كه آميخته با زهد و تقواي بسيار بود و بر پاكي و خلوص كه جوهر تعاليم صوفيه است تاكيد مي‌ورزيد معاصر وي حذيفه بن رعان نيز مخالف بي‌عدالتي و بي‌تدبيري زمامداران بود. اما وي از هيچ‌گونه شورش حمايت نمي‌كرد. حذيفه نيز مانند ابوالدردا زندگي ساده و بي‌پيرايه‌اي داشت و به اهميت صفاي باطن براي نيل به كمال ايمان تاكيد مي‌ورزيد. چند سالي جوان‌تر از او عمران بن حسين الخزاعي بود كه در بصره زندگي مي‌كرد و به عنوان پرهيزگارترين و بزرگ‌ترين صحابه معروف بود و چون در سال در سال 52 ه.ق درگذشت هنوز در بصره زندگي مي‌كرد. وي تمام زندگيش را به عبادت گذراند و شاگرداني چند تربيت كرد كه مشهورترين آنها حسن بصري بود.

بالاخره از كساني كه به همان گروه قدماي مشايخ تعلق دارد اويس قرني يا يماني است كه هرگز پيامبر را نديده اما از دور به وي گرويد. اويس از برگزيده‌ترين صحابه گرديد و همراه علي عليه‌السلام در صفين با معاويه جنگيد. در تاريخ تصوف كمتر مرداني به اندازه اويس قرني كه نخستين نمونه از نوع خاصي روحانيت در اسلام گرديد تاثيري به عمق تاثير وي گذاشتند.

همه اين اولياي اوليه نسل اول از مردم عرب بودند، اما پيوندشان با حيات روحاني ايران، به خصوص تا آنجا كه به ابوذر و اويس مربوط مي‌گردد عميق بود. ابوذر تا به امروز يك قهرمان ملي ايران باقي مانده است. كردارها و اعمالشان هنوز از منبر مساجد موعظه مي‌شود و صوفيان ايران با احترام به مقام روحانيش مي‌نگرند. و اما اويس عميق‌ترين تاثير را در توسعه تصوف در ايران گذاشته است. نمونه صوفي كه قدم در طريقت گذاشته و بوسيله پيري غيبي يا خضر بدون وساطت پيري زنده هدايت شده را در سراسر تاريخ ايران مشاهده توان كرد و حتي امروز شماري اويسيان وجود دارند. موسس تصوف مكتب بصره كه خود منبع كليه مكاتب متاخر صوفيه است، حسن بصري معروف است كه در سال 21 قمري در بصره ديده به جهان گشود. وي پسر برده‌اي ايراني بود و پس از يك زندگي طولاني و پر ثمر در سال 110 ه.ق در بصره درگذشت. داستان توبه و تبديل حال حسن بصري، اگر چند برساخته و بي‌اعتبار است اما در اخبار ترجمه احوال صوفيان خاصه آن طور كه عطار در تذكره الاوليا مي‌گويد مشهور گرديده است. حسن به عنوان راوي احاديث پيامبر، همچنين به عنوان موسس علم كلام در مرحله رسمي تكامل آن شهرت دارد. از اين گذشته وي پير صوفيه، سر سلسله بسياري از طبقات صوفيه و نيز يكي از بنيانگذاران عمل خرقه‌پوشي در اسلام است و نيز حسن مفسر قرآن و ناطقي زبردست بود.

اگر چند حسن آوازه‌اي بلند داشت و از موقع اجتماعي ممتازي برخوردار بود، اما مانند اسلاف طريقتش در خلوص زهد كامل زندگي مي‌كرد وي تصوف را بر پايه ورع و دست شستن از دنيا يا زهد بنا كرده بود. نامه معروفش به عمربن عبدالعزيز، خليفه اموي با اين سطور آغاز مي‌شود: با حزمي تمام از اين جهان حذر كن، چه اين جهان به ماري ماند كه چون دستش زني آرام است اما زهري مهلك دارد، از هر چه تو را بدان راغب كند روي گردان كه اگر اندكي بدان التفات كني از لدغه آن در امان نمي‌ماني؛ انديشه از وي برگير كه عوارض ناگهاني آن ديده‌اي و به يقين بدان كه تو از آن جدا خواهي شد، سختي دنيا را براي راحتي كه قريباً از آن تو خواهد بود با بردباري بر خود هموار كن. تعاليم حسن تنها منحصر به تصفيه روح از آلايش و ناپاكي دنيوي نبود. وي از عرفان، راز ديدن مستقيم خدا در بهشت و از معني معراج پيامبر نيز سخن مي‌گفت. وي احوالي روحاني مختلف را كه در دوره متاخر تصوف آن همه بسط يافت تحليل كرد و بر اهميت فكر در حيات روحاني تاكيد مي‌ورزيد. روي هم رفته بسياري از جنبه‌هاي اساسي تصوف را حسن ضابطه بخشيده و تاثير عميق و پايداري بر تقريباً كليه مكاتب تصوف در سراسر عالم اسلام گذاشته بود. نسل‌هاي آينده صوفيه وي را نه تنها به واسطه آثار و خطابه‌هايش بلكه عمدتاً به جهت تربيت شاگردان بسيار و ايجاد يك مكتب به ياد مي‌آورند. شايد معروف‌ترين عضو اين حلقه رابعه عدويه از زنان عارف و زاهد بود كه در بيت‌المقدس تولد يافت اما در بصره زندگي كرد و در همان شهر درگذشت و از نخستين صوفياني بود كه مضمون عشق الهي و اتحاد را مطرح كرد.

مكتب خراسان:

تصوف از موطن اوليه‌اش در بصره و نيز تا اندازه‌اي كوفه به دو مركز عمده، يعني خراسان و بغداد گسترش يافت كه هريك از آنها موطن مكتبي گرديدند كه به نام محل ظهورش شهرت يافتند، مكتب خراسان كه جنيد اعضايش را «اهل دل» مي‌خواند خصوصاً‌ بواسطه تاكيدش بر فقر و لاقيديش نسبت به نظر عامه، حتي درجه جلب ملامت و تهمت آنها مشهور بود. تصادفي نيست كه مكتب ملامتيه معني مردمي كه خود را هدف تير علامت عوام مي‌سازند و به حمدون‌القصار پيوستگي داشتند در خراسان ظهور كرد و بيشترين رشدش در آينده در اين سرزمين بوده است. موئسس مكتب خراسان را ابراهيم ادهم يكي از نخستين صوفيان در بلخ تولد يافت و حدود سال 165ه.ق احتمالاً در سوريه درگذشت، اگر چند محل‌هاي بسيار ديگري در مجاورت مسلمانان، بيزانس را نيز محل وفات او ذكر مي‌كنند. ماجراي توبه وي يكي از معروف‌ترين داستان‌ها در اخبار صوفيه است.

قصه ابراهيم انعكاس داستان تبديل شكياموني بودا از زندگي يك شاهزاده به يك موجود منور به نور اشراق است. اين داستان مطلقاً قصه‌اي برساخته از منبعي متأخر نيست، بلكه طنين صدايي است در دل تمدن اسلامي از واقعيتي كه نوعاً‌ اتفاق افتاده و عالي‌ترين جلوه‌اش در زندگي بودا يافت مي‌شود. ابراهيم نيز نظير اميرزادگان از يك خانواده شاهي در بلخ كه پيش از اسلام از مراكز آيين بودا بود برخاست. وي بواسطه برخورد با مكتب امام جعفر صادق عليه‌السلام از طريق سفيان ثوري كه با وي نوشت و خواند داشت مجذوب تصوف گرديد. در نتيجه زندگي اشرافي را به قصد يك زندگي زاهدانه و فقيرانه در سوريه و نواحي مجاور رها كرد. ابراهيم بر اهميت صمت و سكوت تاكيد مي‌كرد چنان كه ابونصيم در كتاب حليه الاوليا نقل مي‌كند، ابراهيم در مورد طريق بندگي خدا مي‌گفت: آغاز بندگي تفكر و صمت است مگر براي استمداد و ذكر خدا.

عالي‌ترين روش تحقق تصوف را اين پير و ولي اولين اشاره كرده كه يادش در طي قرن‌ها، نه تنها آن طور كه ابن بطوطه در سده هشتم ه.ق از مزارش ديدن كرد نقل مي‌كنند، مانده، بلكه حتي امروز از طريق داستان‌هاي زندگي اولياء روايت مي‌شود و در سطحي عمومي‌تر از زبان نقالان جاري مي‌گردد، باقي مانده است.

از ابراهيم به واسطه روايت دو حديث قدسي نيز ياد مي‌شود، از معروف‌ترين شاگردان ابراهيم، شقيق بلخي در گذشته به سال 194 ه.ق است كه بر اهميت توكل تاكيد مي‌كرد. نخستين كس از صوفيه بود كه توكل را حال دانست. وي نيز علاقه وافري به دادن نهاد منظم‌تر به رياضت به جوهر تصوف است داشته و صوفيان سده‌هاي آينده بسيار پروبالش دادند.

برخي از سخنان شقيق را شاگردش حاتم الاصم ضبط كرده است. حاتم خود از صوفيان برجسته مكتب خراسان بود، اما مدتي از عمرش را نيز در بغداد سپري كرد، وي به خراسان بازگشت و در سال 237 ه.ق در نزديكي ترمذ در گذشت. از ديگر صوفيان نامي دوره اول مكتب خراسان عبارتند از: عبدالله بن مبارك كه در علم درايه شهره بود، فضيل‌بن عياض كه راوي يك حديث قدسي است و در سده سوم ه.ق رجالي چون ابوتراب نخشبي، ابن‌كرام و يحيي‌بن معاذ رازي. مكتب خراساني پس از تاثير گرفتن از بالندگي دوره اخير تصوف در بغداد و جاهاي ديگر، برخي از نامدارترين صوفيان قرون متأخر را بايزيد تا ابوسعيد و بالاخره تا شعراي بزرگ صوفي زبان فارسي كه از سنايي آغاز مي‌شود پديد آورد.

مكتب بغداد

تقريباً همزمان و موازي با مكتب بغداد رشد كرد كه وارث مستقيم بصره و كوفه بود، اما خاستگاه‌هايش با خراساني نيز پيوستگي داشت. در منابع سنتي موسس اين مكتب را معروف الكرخي از اصحاب ساده امام رضا عليه‌السلام دانسته‌اند. سري السقطي كه نيز مردي بي‌تكلف بود، سقط معامله مي‌كرد و خالي جنيد بود. در واقع نه تنها مكتب بغداد بلكه تمام دوره متاخر تصوف متاثر از نوشته‌هاي دو تن از مشايخ اين مكتب يعني محاسبي و حسينيه بوده است كه اگرچند داراي خلق و خوي متفاوت و برداشتي مختلف از تصوف بودند، اما هريك در طريقه خود صورت‌بندي‌هاي آييني و فكري اوليه تصوف را فراهم آوردند. حارث ابن اسدمحاسبي كه به راستي مي‌توان گفت نوشته‌هايي كه از او باقيمانده «انگاره تمام انديشه آينده تصوف را تشكيل مي‌داده است» در سال 165 ه.ق در بصره به دنيا آمد، اما بيشتر عمرش را در بغداد سرآورد و در سال 243ه.ق درهمان شهر در گذشت. وي كه به تعليم علوم ديني، خصوصاً حديث و كلام مي‌پرداخت دست به تأليف نخستين آثار منظم درباره صوفيه زد كه تاثير بي‌اندازه‌اي داشته‌اند. شاهكارش الرعايه لحقوق الله قطعاً سرمشق براي احياء علوم ‌الدين غزالي بوده چنان كه وصاياي او منبع الهام اثر بسيار معروف غزالي به نام المنقذ من الضلال بوده است. كتاب التوهم او كه اثري در باب معادشناسي است تاثير عميقي بر بخش پاياني احيا گذاشته است. غزالي در همين كتاب از محاسبي با اين عبارات سخن مي‌گويد كه وي علم حقيقت و علم شريعت را هماهنگ كرد و به هم درآميخت. با مردم به فراخور حال آنها سخن مي‌ گفت. در نتيجه فقها همانند صوفيان به وي اعتماد و اطمينان داشتند. برداشت خاص محاسبي از تصوف مراقبت احوال يا محاسبه نفس است كه وي نامش را از آن گرفته و در سراسر تاريخ به اين نام معروف بوده است. محاسبي اين روش را كه در بسياري از طريقه‌هاي صوفيه بر آن تاكيد رفته بود توسعه بخشيد. مطابق اين روش سالك براي رعايت حقوق خدا به حساب نتايج اعمالش و تاثير اين اعمال بر نفس مي‌رسد. اين راهي است براي تزكيه نفس از آثار سو بر اعمال شر و ممانعت واكنش هماهنگ از آلايش روح. تنها از اين طريق و از راه بندگي خدا تغييري در درون آدمي حاصل مي‌شود كه به تحصيل خود و دانايي در درون او مي‌انجامد. محاسبي را بواسطه آثار و نيز آثار در واقع كلاميش بايد از متفكران تاريخ اوليه اسلام در شمار آورد. مردي كه تاثيري پايدار بر تصوف و نيز كلام و علوم ديني اسلامي به طور كلي گذاشته است.

با ابوالقاسم الجنيد كه حدود سال 210 ه.ق در نهاوند يا احتمالاً در بغداد از پدر و مادري كه از نهاوند به بغداد كوچ كرده بودند تولد يافته بود به قله ديگر مكتب بغداد مي‌رسيم. جنيد نخست فقه و حديث فراگرفت و تنها بعدها بود كه جذب تصوف گرديد و از شاگردان محاسبي گشت. وي زماني دراز در بغداد زندگي كرد و در سال 298 ه.ق در همين شهر درگذشت و قبرش در آنجا هنوز برجاست. اين نامدارترين شيخ مكتب بغداد شاگردان بسيار تربيت كرد و رسايل چندي نوشت كه شماري از آنها به صورت نامه است و تاثير و نفوذ او را در سراسر تاريخ اسلام حفظ كرده‌اند. صوفياني كه درجه شهرت و قبول عام جنيد، اين شيخ‌الطايفه مكتب صحو يافته باشند بسيار اندكند.

جنيد اولين صوفي‌اي بود كه عميقاً به بحث در معني اتحاد روحاني پرداخته است. با جنيد تكامل اوليه تعاليم صوفي به اوج خود مي‌رسد. از اين گذشته وي در تشريح و تفسير تصوف بيش از محاسبي عارفي محض بود و مخالف استخدام كلام در راهي بود كه در نوشته‌هاي متأخران مشاهده توان كرد. همچنين جنيد بلكي مخالف كلام خردگرايي معتزله بود كه در اين ايام در بغداد بازارشان بسيار گرم بود از اين روي وي اصل توحيد صوفيان را كه تضاد شديدي با تعريف كلامي معتزله داشت نظم و ضابطه بخشيد. جنيد در تعريفي كه در تاريخ تصوف و حتي در ميان فقها و متكلمان شهرت يافت توحيد را چنين بيان مي‌كند كه: التوحيد افراد القديم عن الحديث. مي‌توان گفت تعليم جنيد مبتني بود بر دو اصل توحيد و صحو كه اولي هدف و دومي روش او در تحقق آن است. صوفيان ميان دو مكتب يا طريقه روحاني صوفيه، يعني سكر و صحو فرق مي‌گذارند. مي‌توان گفت در دوره اولي تصوف جنيد نماينده برجسته مكتب دوم و بايزيد نماينده مكتب اول است. جنيد صحو را چنين تعريف مي‌كند: وي خودش است، از پس آن كه به راستي خودش نبوده است. وي در خود و در خدا حاضر است از پس آنكه در خدا حاضر و در خود غايب بوده است. اين از آن جهت است كه وي بيخودي غلبه خدا را رها كرده است و به صافي صحو آيد و تفكر بار ديگر نشان‌هاي خويش گيرد از پس فنا. صفات خاصه‌اش در وي در ايستد و اعمالش در اين جهان كه به لطف خدا وي به اوج اعتلاي روحاني رسيده است سرمشقي براي اقرانش گردد.

اين تعاليم اشاره دارد كه پس از سكر بواسطه فنا رجعتي به حالت بقا وجود دارد كه از نظر جنيد همان صحو است و اشاره دارد به تحقق كامل توحيد. براي فهم كامل فرآيند تحقق توحيد كه پايانش صحو است ضروري است دو اصل اساسي كه جنيد رساله جداگانه‌اي به هريك اختصاص داده است، يعني ميثاق و فنا فهم گردد. جنيد به آيه مشهور قرآن و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربكم قالوا بلي شهدنا... اشاره مي‌كند و به آن معني باطني مي‌دهد كه قرن‌ها از سوي صوفيان تكرار شده است وي درباره اين آيه مي‌گويد: در اين آيه خدا تو را گويد كه وقتي با آنها سخن گفت كه آنها وجود نداشتند مگر كه آنها در وي وجود داشتند. اين وجود همان نوع وجودي نيست كه بر حسب معمول به آفريدگان خدا نسبت مي‌دهند، بلكه از نوعي است كه تنها خدا مي‌داند و تنها او از آن آگاه است. خداوند از وجودشان خبر دارد، بر آنها محيط است، وي در آغازي كه آنها وجود ندارند و از هستي و آينده‌شان در اين جهان بي‌خبرند مي‌بيندشان. وجود اينها ازلي است. انسان داراي حالتي از وجود در خداست كه بي‌اندازه حقيقي‌تر از وجود خاكي اوست. فنا و بقا يا صحو در درجه نخست به معني از دست دادن هستي خاكي و سپس تحصيل خود آن طور كه هست و همواره در خدا بوده است. در آن حالتي كه انسان گفت: بلي. انسان براي اين كه در خدا ولادت يابد و بار ديگر چيزي گردد كه همواره بوده و در واقع هست بايد بوسيله فنا در خود بميرد. اين است پايان راستين اتحاد عرفاني كه به موجب آن انسان به حالت الهي وجود به حالت پيش از آن كه حتي به وي هستي متمايز نوع حيواني داده شود برمي‌گردد. جنيد شاگردان بسياري از عرب و ايراني تربيت كرد كه خود از جمله صوفيان نامدارند. ابوبكر شبلي، از اصحاب نزديك او همواره در حالت جذبه بود و سرانجام به تيمارستانش افكندند. يار وفادارش ابوالحسن نوري اشعار صوفيانه لطيف بسيار سرود كه به عنوان يك سبك ادبي نوين اهميت يافت.

ابوسعيد الاعرابي نخستين تاريخ صوفيه به نام طبقات النساك را تاليف كرد، اما شاگرد مستقيم ديگر جنيد، ابومحمد جعفر الخلدي حكايات الاوليا را تصنيف كرد كه علماي بغداد در طي سده بعد بسيار ارجش مي‌نهادند. هر دوي اين زندگي‌نامه‌هاي مهم از ميان رفته است، لذا پاره‌هايي از آنها در نوشته‌هاي متاخر باقي مانده است. به علاوه هر دو اثر مزبور در مطالعه منظم وسيع تصوف كه در سده چهارم هجري پديد آمد بسيار موثر بودند.

البته معروف‌ترين شاگرد جنيد حسين‌ بن منصور حلاج، برجسته‌ترين صوفي دوره نخست بود كه سخنانش در سراسر تاريخ تصوف انعكاس يافته و نيز كسي است كه در نتيجه تلاش‌هاي خستگي‌‌ناپذير لويي ماسينون شناخته شده است.

حلاج حدود سال 244 ه.ق نزديك بيضاي فارس در جنوب ايران به دنيا آمد، در بغداد درس خواند و به زيارت مكه رفت. سپس دس به يك سلسله سفرهاي طولاني زد كه طي آن در سراسر ايران، آسياي ميانه و هند سياحت كرد در هرجا آشكارا از معرفت باطني و اتحاد با خدا سخن گفت و وظيفه خويش يافت تا با افكندن در خرد كه تصوف براي نخبگان روحاني مي‌اندوزد در پيش هركسي وجدان ديني مردمان را بيدار كند. وي سرانجام به بغداد بازگشت و با فاش كردن اسرار الهي به متوحش ساختن مردم ادامه داد تا اين كه عاقبت به تبليغ عليه اسلام متهم گرديد و به مرگ محكوم شد و در سال 309‌ه.ق بر دارش كردند. حمايت آشكارش از مرگ و طريقه مرگش در راه آرمان‌ تصوف اثري پايدار بر اذهان مسلمانان گذاشت چنان كه ماسينيون آن را با شور در محيط مسيحي آن مقايسه كرده است.

ذكر چند البته ميزان اين دو كاملاً متفاوت است. بعدها صوفيان از عطار، سهروردي، ابن‌عربي و رومي تا اوليا و حكماي قرون اخير سخناني فراموش ناشدني حلاج، خصوصاً جمله انا‌الحق را كه وي بالخاصه بر سر اين جمله محكوم گرديد انعكاس دوباره داده‌اند. البته از ديدگاه صوفيان اين نفس حلاج نبود كه اين سخن را جاري مي‌كرد كه كفرآميز بوده باشد بلكه اين خدا بود كه از درون وي سخن مي‌گفت، در واقع مثل مورد شطحيات صوفيان.

 

 

سه‌شنبه 28 فروردين 1386 - 14:11


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری