يكشنبه 26 خرداد 1398 - 23:37
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گزارش

 

عليرضا قرائي

 

جانباز حسن رحيمي: هنرمندان، جنگ را آرنولدي و هاليوودي مي‌شناسند

 

اشاره:

چندين‌بار در بيمارستان‌هاي مختلف تهران بستري شده است. مي‌گويد: شرايط زندگي بسيار سخت شده است. از كسي توقعي ندارم، حتي همكاران و همرزمانم. يك سلام تلفني هم براي ما بس است. سال 67 وارد سازمان تبليغات اسلامي شد. قبل از آن هم با اين سازمان رابطه داشته است. به صورتي كه از فعاليت‌هاي سازمان فيلم آپاراتي مي‌گرفته و در مساجد براي عموم بخش مي‌كرده است. او سازمان را مدينه فاضله مي‌داند و مي‌گويد: بهترين مردمان ما جذب سازمان تبليغات اسلامي شده‌اند. از روزهاي تخريب و سنگر كمين مي‌گويد، از اخلاص و عمل. مي‌گويد: ما هم مثل مردم عادي بوديم، براي زندگي‌مان برنامه داشتيم اما جنگ و جهاد را مقدم دانستيم. حسن رحيمي جانباز 35% درصد به سراغش مي‌رويم و به پاي حرف‌هايش مي‌نشينيم.

از نظر جسماني در چه وضعيتي هستيد؟

شكر خدا!

چقدر درد داريد؟

درد براي ما ديگر عادت شده است. درد يعني شكر خدا.

عادت يعني چه؟

به هر حال وقتي به خدا توكل كني، درد به صورت عادي تسكين پيدا مي‌كند. اما اگر بخواهي به صرف آرام شدن درد از دارو و غيره استفاده كني مي‌شود همين كه هست. بايد به آن عادت كنيم. تقدير خداوند بود كه اينگونه آزمايش كند.
منشأ اين درد كجاست؟

من اولين بار در اسفندماه 1362 در جبهه‌هاي جنگ حضور پيدا كردم و در اكثر مناطق جنگي حضور داشتم. و در حال انجام ماموريت بودم. بنده جزو اولين گروه‌هايي بودم كه جهت پدافند و آموزش نيروها به صورت تخصصي دوره ديدمو همچنين جز اولين مجروحان شيميايي نيز بودم.

در كدام مناطق حضور داشتيد؟

من در اكثر مناطق جنگي حضور داشتم،‌ از جنوبي‌ترين مناطق تا شمال غربي‌ترين جبهه‌ها كه مي‌رود به سمت سردشت، مهاباد، بانه، مريوان. زماني كه من با موضوع شيميايي مواجهه شدم نه اطلاعاتي از آن داشتيم و نه تجربه‌اي. هيچ‌كس بحث شيميايي را نمي‌دانست و بعد توانستيم جزء اولين نفراتي باشيم كه آموزش‌هاي دفاع شيميايي را فرا بگيريم. مناطقي كه من شيميايي شدم كربلاي 5 و والفجر 10 در شهر حلبچه بود. البته من سابقاً ورزش را حدود 20 سال به صورت مستمر و حرفه‌اي ادامه داده بودم و اين باعث بالا رفتن توان جسماني من شده بود.

چه ورزشي مي‌كرديد؟

كاراته، سبك كيوكوشين.

مي‌فرموديد...

اين توان جسماني بعد از چند سال تحليل رفت و ضعيف شد. همزمان به دليل وجود گازهاي خردل در ناحيه‌هاي نرم بدن اين قسمت‌ها از كار افتاد و من را دچار اين وضعيت كرد. به بينايي چشم راستم آسيب وارد كرد كه درد آن طاقت‌فرساست. همچنين مشكل گوارشي، سردرد، سرفه كه تاثيرات گازهاي خردل است مرا آزار مي‌دهد. كساني كه وضعيتي مثل من را دارند ممكن است در خانه استراحت كنند و صبر پيشه كنند تا پيمانه پر شود اما من با همين وضعيت ناتوان جسماني‌ام، حركت مي‌كنم و بحث تبليغ و ترويج را در راستاي امور فرهنگي ادامه مي‌دهم.

هنگامي كه با دوستانتان در جبهه‌هاي جنگ خلوت مي‌كرديد از چه صحبت مي‌كرديد؟

بچه‌هاي جبهه و جنگ با مردم عادي هيچ تفاوتي نداشتند. ما هم مثل مردم براي خودمان برنامه‌ريزي اقتصادي، تحصيلي و شخصي و اجتماعي داشتيم. اما چيزي كه در آن زمان بر همه امور مقدم‌تر بود بحث جهاد بود و اينكه بتوانيم در طي اين طريق آموزش‌هاي لازم را فرابگيريم. نكته‌اي كه يك بسيجي را در آن زمان با نيروهاي ديگر (كلاسيك، كادر) متمايز مي‌كرد آن نيروي شجاعت و روحيه جهادي شهادت‌طلبي او بود. افراد نظامي مي‌دانند كه يك هفته آموزش براي جنگ يعني هيچ. اما همين نيروي بسيجي كه تنها يك هفته آموزش ديده است، مي‌آيد و در كنار نيروئي قرار مي‌گيرد كه 4 سال به صورت اصولي جنگ و فعاليت‌هاي نظامي را در دانشكده جنگ فرا گرفته است و نه تنها پابه‌پاي نيروهاي كادر و كلاسيك مي‌جنگند بلكه در بسياري از لحظات شجاعانه‌تر از نيروهاي عادي عمل مي‌كند. نكته‌اي كه ما را از ديگر نيروها متمايز مي‌كرد اين عقيده بود كه اگر كشته شويم پيروزيم و اگر بكشيم پيروزيم.

در جنگ كلاسيك اگر 20 درصد نيروها و تجهيزات از بين مي‌رفت بايد عقب‌نشيني مي‌كرديم و به گفته بعضي از آقايان حركت پشت به دشمن، رو به ميهن را داشته باشيم. اما نيروهاي بسيجي به اين اعتقاد نداشتند.

دلتان براي كار و تحصيل تنگ نمي‌شد؟

من وقتي به جنگ اعزام شدم دوم راهنمايي بودم. بچه‌ها در جبهه از هر فرصتي استفاده مي‌كردند تا بتوانند عقب‌ماندگي‌هاي تحصيلي را جبران كنند. اگر برادري كلاس اول نظري بود بچه‌ها كلاس‌هايي در سنگر تشكيل مي‌دادند و از ايشان بهره مي‌بردند. كلاس‌هاي آموزش قرآن هم داشتيم.

در مقاطع جنگ آيا تصور مي‌كرديد كه ممكن است 10 سال ديگر چنين وضعيتي داشته باشيد؟

با توجه به اينكه ما جزو اولين‌ها بوديم كه اطلاعات و‌ آگاهي در اين زمينه را از متخصصين دريافت كرديم مي‌دانستيم كه اثرات اين بيماري تا 3 نسل در ژن‌هاي نهفته ما خواهد ماند و ما جزو اولين گروهي بوديم كه اين موضوع را متوجه شديم و به ديگران هم آموزش داديم.

احساس خطر نكرديد؟

نمي‌خواهم بگويم بچه نترسي بودم، اما ترس را هيچ‌گاه مقدم بر مأموريتم نمي‌دانستم. هرگز ترس را مبنايي براي كوتاهي در انجام مسئوليتم ندانستم. زماني كه با شهيد غلامرضا صالحي قائم مقام لشكر 27 محمد رسول‌الله (ص) صحبت مي‌كرديم هميشه بر اين باور بوديم كه ممكن است اين آخرين ديدار ما باشد اما هيچ‌گاه سعي نكردم در مسئوليتم كم‌كاري كنم.

همرزم كدام فرماندهان سرافراز در عرصه جنگ بوديد؟

من اين افتخار را داشتم كه در كنار شهيد همت در عمليات خيبر باشم. با شهيد اسماعيل لشكري فرمانده گردان عمار همرزم بودم و گردان عمار كه يكي از گردان‌هاي خط‌شكن‌ در لشكر 27 بود؛ همچنين با شهيد ممقاني كه واقعاً حق بزرگي به گردن همه رزمنده‌هاي عرصه جنگ داشتند، چرا كه اولين بهداري جنگ توسط ايشان تأسيس شد. شهيد فرجي مسئول بيمارستان كرمانشاه، شهيد عباس بادي و... نيز از ديگر همرزمانم بودند. نكته‌ مهم اين بود كه كوچكي و بزرگي ميان بچه‌هاي جنگ مطرح نبود. هركس اخلاص بيشتري داشت خاك جبهه براي او رنگ و روي ديگري پيدا مي‌كرد.

زماني كه در جبهه‌ها احساس ناآرامي مي‌كرديد، چه چيز باعث آرامش دل و فكر شما مي‌شد؟

ذكر خدا. الا بذكر الله تطمئن القلوب. ما فقط با ذكر خدا آرامش پيدا مي‌كرديم. در اين هنگام تنها با احساس، تصميم‌گيري نمي‌كرديم. بلكه عقل را هم دخيل مي‌كرديم. من اصلاً اين موضوع را قبول ندارم كه بچه‌هاي جنگ احساساتي مي‌شدند و حركتي انقلابي انجام مي‌گرفت. بچه‌ها و فرماندهان جنگ بر اساس عقل تصميم مي‌گرفتند. بله ما از اشعار حماسي استفاده مي‌كرديم ولي نه براي رفتارهاي احساسي بلكه براي تقويت حس دليري بچه‌ها و تضعيف روحيه دشمن. گاهي در دو طرف خاكريز بوق‌هايي را نصب مي‌كرديم و اشعار حماسي را از طريق اين بوق‌ها پخش مي‌كرديم تا جنگ رواني راه بيندازيم. دشمن هم چنين رفتارهايي زياد داشت.

چگونه؟

ما بعد از عمليات كربلاي 4 به شدت ضعيف شده بوديم و نيروهاي زيادي را از دست داده بوديم. هلي‌كوپترهاي عراقي بالاي نيرو‌هاي ما حركت مي‌كردند و پوسترها و اعلاميه‌هاي مختلفي را مي‌پراكندند كه بچه‌ها تسليم شوند.

زندگي شما سرشار از خاطره‌هاي تلخ و شيرين است. براي خوانندگان ما 2مورد از خاطره‌هاي تأثيرگذار در زندگيتان را بگوييد.

شهيد كهريزي بيسيم‌چي گردان بلال بود. ما هر زمان كه مرخصي مي‌رفتيم، به صورت پيغامي براي كساني كه به مرخصي نيامده بودند مرخصي مي‌آورديم. من مرخصي آمدم تهران، با پدر شهيد كهريزي ارتباط داشتيم. ايشان به من گفتند رفتي خط به احمد بگو چند روز ديگر بيايد تهران كه مقدمات عقدكنان را فراهم كرديم. من خط كه آمدم پيغام را به احمد دادم. احمد گفت: من در اين شرايط نمي‌توانم. من را 3 روز ديگر خودتان به تهران مي‌بريد اما نه زنده. گفتم اين حرف‌ها را نزن، آماده شو براي عروسي كه يك شيريني بدهكار هستي. شهيد كهريزي اول بسيجي بود بعد پاسدار وظيفه شد. از خصايل ايشان پركاري بود. ايشان در هر گرداني كه بود بچه‌هاي آن گردان احساس آرامش خاطر مي‌كرد.

فرمانده گردان بلال جانباز بود. يكي از پاهايش قطع بود. بنابراين احمد هم بيسيم‌چي گردان بود و هم وظيفه سركشي به گروهان را داشت.

همان روز عراقي‌ها تك زدند. تك سنگيني بود. احمد رفت بالاي تپه. خمپاره كنار او زمين خورد و تركش آن به شريان «فمال» پاي ايشان اصابت كرد. احمد از بالاي تپه به پايين پرتاب شد به جايي كه عمق 700 متر داشت. احمد بيسيم‌چي بود و من تنها كاري كه توانستم بكنم اين بود كه به او گفتم: احمد دستت را روي شريان فشار بده تا بيايم پايين. ساعت 30/5 عصر بود. بايد تا هوا گرگ و ميش بود او را بالا مي‌كشيديم. با يكي از دوستان پايين رفتيم. وقتي به احمد رسيديم و پاي او را مي‌بستيم خودش مي‌دانست كه ديگر رفتني است. اما نكته جالب آنجا بود كه با اينكه مي‌دانست ديگر اميدي به زنده‌ ماندن نيست و شهيد خواهد شد، اما ذكر خدا از زبان ايشان نمي‌افتاد و يك حس خاص آرامشي او را فرا گرفته بود. من ذكر خدا را از ايشان به يادگار دارم.

شهيد حسين معصومي يكي از دوستان صميمي من بود و حقيقتاً يك عارف به تمام معنا بود. ما در شاخ شميران با يكديگر همرزم بوديم و گاهي فاصله‌مان با دشمن به حدي بود كه صداي صحبت افراد سنگر كمين دشمن را مي‌شنيديم. در ‌آن منطقه بچه‌ها به شدت از نظر آب و آذوقه در مضيقه بودند. من خدمت شهيد معصومي رسيدم و وضعيت آب و غذاي بچه‌ها را گزارش دادم. ايشان گفتند: شب‌ها 4 تا 20 ليتري تو بيار، 4 تا من، مي‌رويم از چشمه كنار درياچه آب مي‌آوريم. اين درياچه محلي بود كه محل عبور و مرور غواصان عراقي بود و شديداً تحت نظر بود. طي شرايط بسيار سختي آب را مي‌آورديم. وقتي ايشان بشكه‌هاي آب را از روي دوششان روي زمين مي‌گذاشتند آهي مي‌كشيدند و بعد مي‌گفتند: اين بهترين لحظه زندگي من است كه مي‌توانم براي بچه‌ها آب بياورم. اين روحيه خالصانه‌اي بود كه بين بچه‌ها بود و آنان را خودساخته كرده بود.

بعد از گذشت 18 سال از آن دوران، جنگ چقدر به نسل امروز معرفي شده است؟

متأسفانه فيلم‌سازان و نويسندگان، جنگ را يك بعدي نگاه مي‌كنند. پسر من مي‌گويد: بابا، وقتي يك رزمنده ايراني مي‌توانست از پس 100 رزمنده عراقي بر بيايد، پس چرا جنگ 8 سال طول كشيد؟!

بياييم جنگ را آن‌طور كه بود نشان دهيم. بگوييم ما در مقابل چه قدرت عظيمي ايستادگي كرديم. بياييم نقاط ضعف و قوت را در جنگ با هم نشان دهيم. عراقي چه كسي بود و چه تجهيزاتي داشت. اگر اين مطالب را عنوان كنيم ديگر اين سوالات براي بچه‌هاي ما پيش نخواهد آمد. ما دست خالي در مقابل كسي جنگيديم كه تا دندان مسلح بود. ما از 48 كشور اسير جنگي داشتيم. هيچ‌گاه من فيلمي نديدم كه در آن سربازان مصري، عربستاني، قطري يا منافقين ديده شود. غربي‌ها كه حضور فيزيكي نداشتند، اما آواكس‌ها يا سيستم‌هاي جاسوسي كه در اختيار عراق مي‌گذاشتند صدمات زيادي را به ما وارد كرد. ايده سه‌ضلعي در شلمچه از اسرائيل و شوروي گرفته شده بود. كساني كه مي‌خواهند در زمينه جنگ قلم‌فرسايي كنند بايد به اين نكات توجه كنند. متأسفانه قلم‌فرسايان ما جنگ را نمي‌شناسند. جنگ را آرنولدي و هاليوودي مي‌شناسند.

شما چه سالي ازدواج كرديد؟

سال 68

آيا همسرتان از ميزان مجروحيت شما مطلع بودند؟

بله

حاج‌خانم با آقاي رحيمي كي و كجا آشنا شديد؟

سال 68 بود ما قبل از ازدواج با همديگر آشنايي نداشتيم. روال خواستگاري طي شد.

آقاي رحيمي، شما همسرتان را چگونه شناسايي كرديد؟

ما نسبت دوري با يكديگر داريم. يكي از اقوام ايشان را به ما معرفي كردند، ما هم رفتيم صحبت كرديم و موافقت كردند.

حاج‌خانم، آيا شما علاقه‌مند بوديد جنگ را از نزديك تجربه مي‌كرديد؟

بله. دوست داشتم‌ ايثار و فداكاري رزمنده‌ها را از نزديك لمس مي‌كردم و بسيار علاقه‌مند بودم كه با ايشان در محيط جنگ بودم.

اگر بخواهيد يكي از خصوصيات بارز آقاي رحيمي را بگوييد؟

يك مرد مخلص.

تا به حال شده شما را عصباني كند؟

هي... (خنده) ولي خوب ما اين را مي‌گذاريم به حساب مسائل جنگ و تاثيرات آن كه روي اعصابشان اثر گذاشته است. هم ما كوتاه مي‌آييم و هم ايشان.

آقاي رحيمي، بنياد جانبازان را مي‌شناسيد؟

من در بنياد پرونده دارم، اما تا به امروز بنياد جانبازان و ايثارگران تنها هزينه‌هاي درماني من را پرداخت كرده است و هيچ‌گاه از كمك‌هاي جانبي اين سازمان استفاده نكرده‌ام.

ايثار يعني چه؟

ايثار يعني هر چيز را اول براي ديگران بخواه و بعد براي خودت.

آقاي رحيمي همسرتان را چگونه مي‌بينيد؟

صبر، استقامت، صداقت در رفتار و عمل ايشان را ستايش مي‌كنم. حضور ايشان تاثير بسزايي در زندگي من داشته است.

عيد را در جبهه‌هاي جنگ چگونه برپا مي‌كرديد؟

من 4 بار تحويل سال را در مناطق جنگي بودم. با استفاده از كمك‌هاي مردمي، عيدهاي مناطق جنگي را برگزار مي‌كرديم. سفره هفت‌سين ما با سفره‌هاي هفت‌سين مردم شهر فرق داشت. يكي از سين‌هاي سفره هفت‌سين سرنيزه بود، يكي ديگر از سين‌ها سوزن لباس بچه‌ها بود. آب را هم داخل يقلاوي يا كلاه‌‌‌آهني مي‌ريختيم. دور هم جمع مي‌شديم، دعاي تحويل سال را مي‌خوانديم. بچه‌هاي بزرگ‌تر يا فرماندهان به بچه‌ها تبريك مي‌گفتند.

بحث عيدي چي مي‌شد؟

يك مشت آجيل از كمك‌هاي مردمي، عيدي بچه‌ها.

حرف آخر جانباز سرافراز.

مي‌خواهم خوانندگان اين مطلب بدانند كه رزمنده‌ها مثل تمام مردم عادي بودند و فكر زندگي و تحصيل داشتند. براي تمام اركان زندگي برنامه ريزي داشتند. اما آن روز نكته مهم بحث جهاد بود كه بايد حركت مي‌كرديم و دل را به دريا مي‌زديم. بنده فكر مي‌كنم اگر دوستانمان بتوانند در ايام عيد به ديدن خانواده شهدا بروند باز مي‌توان اميدوار بود كه فرهنگ ايثار و جهاد جاي خود را بيشتر باز كند. اگر سازمان، ستادي را ايجاد كند كه صبح عيد، دو نفر از مسئولان تقسيم شوند و در 10 نقطه از شهر به ديدن خانواده‌هاي شهدا و جانبازان بروند‌، مطمئناً اين روحيه جهادي در كشور بيمه خواهد شد. اگر به ايثارگر‌، امروز احترام بگذاريم و نسل بعد اين احترام را مشاهده كند، در ذهن جوانان فرهنگ جهاد و مبارزه ثبت خواهد شد. به فكر تورم هم باشيم.

 

 

پنجشنبه 2 فروردين 1386 - 12:34


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری