چهارشنبه 24 مهر 1398 - 19:21
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

ويژه نامه

 

بخشعلي قنبري

 

نماز عشق با وضوي خون

 

عارفان، امام حسين(ع) را جزو مصاديق انسان كامل مي‌دانند. از اين نظر موقعيت آن حضرت نزد ايشان از حد امام يا رهبر اجتماعي بسيار فراتر مي رود؛ زيرا اگر امام از نقطه نظر سياسي مسئول اداره امور مسلمانان است، انسان كامل درباره كل هستي مسئوليت دارد. به تعبير ديگر انسان كامل جانشين خدا در روي زمين است و اگر از بين برود نظام هستي و حيات از بين مي رود. از اين‌رو ايشان به حادثه عاشورا به عنوان واقعه‌اي مي‌نگرند كه انسان كامل در آن حضور داشته است.

وقتي سخني از عرفا به ميان مي‌آيد، مراد نگاه شهودي به موضوعي از قبيل امام حسين(ع) و قيام عاشورا است. حادثه عاشورا را مي توان از جوانب مختلف مورد بررسي قرار داد اما از اين زاويه نيز مي توان آن حادثه را مورد سنجش قرار داد. به تعبير ديگر در نگاه عرفاني به عاشورا درصدد پاسخگويي به اين سئوال هستيم كه از نقطه نظر شهودي اين حادثه چگونه ارزيابي مي‌شود؟

عموما عارفان در تحليل عرفاني يك حادثه مساله بصيرت دروني را مد نظر قرار مي‌دهند. بصيرت از نظر عرفاني عقلي است كه با نور قدسي منور شده و از طريق هدايت الهي به روشنگري رسيده است لذا دچار خبط و خطا نمي‌شود و همواره حقيقت را پيدا و نمايان ديده و باطل را نابود و زايل‌شدني مي‌يابد. البته دارندگان چنين بصيرتي هيچ وقت دچارحيرت ناپسند نمي شوند بلكه اساسا شك وترديد به وجود ايشان راه نمي‌يابد.1 پس در اين رهيافت، پژوهنده در صدد دستيابي به حقيقت از نظر نقطه نظر شهودي است. به تعبير ديگر او درصدد فهم حقيقت يك پديده است چنين امري را معرفت نيز گويند كه امري شبيه به بصيرت است.2 اينك در صدديم تا عاشورا را از اين نقطه نظر مورد بررسي قرار دهيم.

در نگرش عرفاني به عاشورا، نظرات و مقامات عرفاني مورد توجه قرار گرفته و همه اركان و مولفه هاي عرفان در باب اين مورد تبيين شده است. در اين صحنه هريك از افراد عاشورا هم به عنوان مصداق يك مؤلفه عرفاني‌اند و هم به عنوان نماد آن؛ به گونه‌اي كه هيچ يك از عناصر مؤثر در سلوك عرفاني نيست كه مورد توجه قرار نگرفته باشد. امام حسين(ع) به عنوان قطب عرفان و ساير بزرگواران نقش هاي ديگر را عهده دار هستند. البته عموم عارفان از هر دين و مسلك و مذهبي به عاشورا از اين زاويه نگريسته‌اند. اما موضوع اين مقاله بررسي رهيافت عارفان مسلمان است. در ضمن هدف نگارنده بررسي نظرات همه عارفان نيست بلكه از خيل عرفا تنها عارفان مشهور و بر جسته مورد توجه قرار گرفته است.

1) سنايي غزنوي و مبارزه ظلمت‌ستيزان با ظلمت‌پرستان

حكيم سنايي (متوفي 525يا545 ه. ق) با كمال ارادت به خاندان پيامبر(ص) اميد داشت كه اين ارادت به آنان و بيزاري از بني اميه موجب رستگاري او شود و با دوستي علي(ع) و دو فرزندش حسنين(ع) به بهشت برين وارد گردد.

دو سبب را اميد مي‌دارم

گرچه آلوده و گنهكارم

كه نجاتم دهي بدين دو سبب

زين چنين جمع بي‌خبر يارب

آن يكي حب خاندان رسول

حب آن شير مرد جفت بتول

و آن دگر بغض آل بوسفيان

كه از ايشان بدو رسيد زيان

مر مرا زين سبب نجات دهي

وز جهنم مرا برات دهي

مايه من به روز حشر اين است

ظن چنان آيد كه اين دين است3

ابيات فوق بيان كننده دو اصل تولي و تبري است، تولي نسبت به حسين(ع) و تبري از يزيد و قاطبه بني اميه. مضاف بر اين كه محبت حسن(ع) و حسين(ع) مايه نجات و دستيابي به بهشت الهي است.

هشت بستان را كجا هرگز تواني يافتن

جز به حب حيدر و شبير و شبر داشتن 4

او بر اين باور بود كه براي سخن گفتن از حسنين(ع)، بايد حال و خلق و خوي حسيني داشت.

چند گويي زحال خير كه قال

قال بيحال عار باشد و شين

چون سنايي ز خود نه منقطعي

چه حكايت كني ز حال حسنين5

سنايي بر اين نظر اعتقاد داشت كه مدعي پيروي از اهل بيت بايد از هر جهت خود را آماده كند تابه اخلاق نيكو متخلق شود.

دعوي ايمان كني و نفس را فرمان بري

با علي بيعت كني و زهر پاشي بر حسن6

سنايي به حدي نسبت به يزيد و دار و دسته‌اش ابراز احساس بيزاري مي‌كند كه بيعت كنندگان با يزيد را يزيدي ديگر مي‌خواند و الا انسان داراي وجدان سالم هرگز حاضر نمي شود با يزيد بيعت كند چه رسد به انسان مؤمن.

دين حسين توست، آز و آرزو، خوك و سگ است

تشنه اين را مي‌كشي و آن هر دو را مي‌پروري

بر يزيد و شمر ملعون چون همي لعنت كني

چون حسين خويش را «شمر» و «يزيد» ديگري...

گرد جعفر گرد، گر دين‌جعفري خواهي همي

زانكه نبود هر دو: هم دينار و هم دين‌جعفري‌7

در مقابل نگرشي كه به يزيد و شمر دارد امام حسين(ع) را سرآمد همه شهيدان تاريخ مي داند.

سراسر جمله عالم پرشهيد است

شــهــيدي چـون حسيــن كربلا كو 8

سر بر آر از گلشن تحقيق تا در كوي دين

كشـتـگان زنده بيـني انجــمن در انجــمن

در يكي‌صف، كشتگان بيني به تيغي چون حسين

در دگر‌صف، كشتگان بيني به زهري چون حسن9

از ديدگاه سنايي غزنوي عامل و علت پيدايي قيام عاشورا آن بوده است كه گروهي دنياخواه، تاب تحمل شخصيت لامكاني حسين(ع) را نداشتند و به همين دليل از آنجا كه ظالمان ظلمت‌پرست، چشم ديدن نور خورشيد را ندارند و خفاش‌وار شبانگاهان بيرون مي‌آيند‌؛ لذا در صدد برآمدند خورشيد وجود امام حسين(ع) را به تاريكي بكشانند تا بدين وسيله در زندگي ديجور خود غوطه‌ور شوندو هيچ مانع و رادعي در ميان نبينند.

لامكان گوي، كاصل دين اين است

سر بجنبان كه جاي تحسين است

دشمني حسين از آن جسته‌ست

كه علي لفظ لامكان گفته‌ست10

اين گروه گمراه نه تنها با حسين(ع) چنين برخورد كردند بلكه پيش از او، با پدر گرامي‌اش نيز همان رفتار را نمودند و فلسفه اصلي مخالفت با آنان با حضرت امير در همين نكته نهفته بود. البته سر نبرد علي(ع) با آنان را نيز در همين مسأله مي‌توان جستجو كرد. زيرا هر ضربت شمشير علي(ع) كه بر فرق شب‌پرستان فرود مي‌آمد تا گستره نور الهي را وسيع‌تر كند و آدميان را از آن بيشتر بهره‌مند سازد.

كافراني در اول پيكار

شده از زخم ذوالفقار، فگار

همه را برزده علي صد داغ

شده يكسر قرين طاغي و باغ11

چون آنان ضربات سهمگين علي(ع) را چه در عصر جاهليت و چه در زمان خلافتش متحمل شده بودند، لذا در سال 61 هجري در صدد انتقام بر آمدند تا بخشي از آن شكست‌ها را جبران كنند و با شماتت حسين(ع) و خانواده و يارانش در صدد ضربه زدن بر آن حضرت(ع) بر آيند.

كين دل بازخواسته ز حسين

شده قانع بدين شماتت و شين12

پس قتل حسين(ع) را بايد تاوان شكست‌هايي بدانيم كه جاهلان و ظلمت‌پرستان يزيدي از ذوالفقار علي(ع) متحمل شده بودند.

سنايي، ‌با توجه به چنين نگرش عرفاني است كه يزيد و دار و دسته‌اش را مستحق لعن و نفرين دانسته و بدگويي از آنان را عامل و علت صدرنشيني آدمي در اين دنيا و عالم آخرت مي داند.

هركه بد گوي آن سگان باشد

دان كه او شاه آن جهان باشد13

سنايي آشكارا و بي‌واهمه به يزيد و شمر لعن مي‌فرستد و آنان را ملعونان ابدي مي‌داند. سنايي در ضمن لعنت‌نامه خويش، نام جلادان را يك به يك ياد مي‌كند و نفرين خود را نثار آنان مي‌سازد و كارهاي آنان را بسيار شرم‌آور دانسته، آنان را محكوم كرده، مطرود اعلام مي‌دارد.

كربلا چون مقام و منزل ساخت

ناگــه ابن‌زيـاد بر وي تاخت

سـرش از تـن به تيغ ببريدند

و انـدر آن فعل سود مي‌ديدند

علـي‌الاصـغـر ايـسـتاده بـه‌ پاي

وآن سـگان بـه ظـلم داده رضا14

سنايي در مواردي يزيد و دار و دسته‌اش را به قوم ثمود تشبيه كرده و بيان مي‌كند كه ايشان نيز همان كارهايي را انجام مي‌دهند كه قوم ثمود بدان مرتكب شده بود.

عمرو عاص و يزيد و ابن زياد

همچو قوم ثمود و صالح و عاد

بر جـفا كرده آن سگان اصرار

رفتـه از حقـه بر ره انـكـار

هيچ نــاورده در ره بـيداد

مصطـفي را و مـرتضي را ياد

يكسـو انداخته مـجـامـله را

زشـت كـرده ره مـعـامله را

كـرده دوزخ براي خويش معد

بـوالـحكم را گزيده بر احمد

راه آزرم و شـرم بـربـسـته

عـهد و پيمان شرع بشكسته15

اما البته در ميان آدميان، كساني هستند كه چون دل تاريك و خدا ناشناسي دارند از عرفان اندك بهره اي نبرده اند، خود را به ثمن بخسي به دنيا مي فروشند و در صف يزيديان قرار مي دهند. لذا، آدم خيره سر است. هر كسي به ريختن خون امام حسين(ع) راضي باشد البته مستحق لعن و نفرين نيكان و عارفان خواهد بود.

خيره راضي شود به خون حسين

كه فزون بود وقعش از ثقلين16

بنابر اين هر كسي كه پيرو آدمهاي پليدي چون يزيد و عمرو عاص باشد و به پيروي آنان افتخار كند، يقينا در دنيا نه تنها از دعاي خير صاحب نفسان محروم خواهد بلكه نفرين و لعن آن ها را، هم در دنيا و هم در آخرت شامل حال خود خواهد كرد.

پس تو گويي يزيد مير من است

عمروعاص پليد پير من است

آنكه را عمرو عاص باشد پير

يا يزيد پليد باشد ميــــر

مستحق عذاب و نفـرين است

بدره و بدفعال وبددين است17

نه تنها يزيد و دار و دسته‌اش در دنيا و آخرت مستحق عذاب خدا و نفرين اولياي خدا هستند؛ بلكه هر كسي كه به نا حق از آنان به نيكي ياد كند نيز، در زمره آنان خواهد بود:

لعنت دادگر بر آن كس باد

كه مر او را كند به نيكي ياد18

اما البته عارفان و اولياي الهي و سالكان طريقت، ثنا و ستايش بر حسين(ع) و ياران فداكار و عارف او را وظيفه طريقتي خود مي دانند و از اين جهت همراهي و همگامي خود را با كساني اعلام مي‌كنند كه با نور الهي راه مي پيمايند و بر سر نيزه نداي قرآن سر مي‌دهند.

ثناي حسين(ع) و ياراني و لعن و نفرين يزيد و دار و دسته اش، در واقع استمرار مبارزه نيروهاي متضادي است كه از ابتداي خلقت آدمي تا به امروز وتا پايان جهان ادامه دارد. لذا موضع آدمي نسبت به يزيد و يا نسبت به امام حسين(ع) دور نمي شودو همگامي با آن را عين طريقت به سوي حق مي دانند و بر آن پافشاري مي‌كنند.

از سنايي به جان مير حسين

صد هزاران ثناست دايم دين19

در همين راستا، لعن و نفرين بر يزيد و شمر و ياران آنها، در نگرش عرفاني معنا ومبنا پيدا مي‌كند. سنايي با اشاره به همين دليل اعلام موضع آنچنان مي‌سرايد.20

ياد فاجعه كربلا، قوت قلب ره‌پويان وصال

سنايي براي تأكيد بر لزوم تحمل رنج و بلا در انجام دادن اعمال ديني و نيز تحمل سختي هاي مراحل طريقت، از حسين بن علي(ع) مدد مي جويد و تجربه تاريخي (در عرصه عرفان) آن حضرت و يارانش را الگويي تكرارناپذير مي‌داند و بدين‌لحاظ مطالعه داستان عاشورا را بر خود و ره‌پويان حقيقت فرض مي‌داند.

تا ز سر شادي برون ننهند مردان صفا

پاي نتوانــند بـردن بــر بساط مصطفي

خرمي چون باشد اندر كوي دين كز بهر مل

خون روان كردند از حلق حسين در كربلا

از براي يك بلي كاندر ازل گفته ست جان

تا ابد اندر دهد مرد «بــلي» تن در بــــلا21

بدين ترتيب سنايي، حسين(ع) و شهادت او را الگوي منحصر به فردي مي‌داند كه فراروي سالكان طريقت، قرار گرفته است.

سراسر، جمله عالم، پرشهيد است

شهيدي چون حسين كربلا كو22

الگونمايي عاشورا از ديدگاه سنايي، نه تنها به سبب فداكاري عارفانه است كه حسين آن را به منصه ظهور رسانده است، بلكه علاوه بر آن عارفان و به ويژه سنايي و حسين(ع) و يارانش رابه عنوان كساني مي شناسد كه مرگ پيش از مرگ طبيعي را تجربه كرده اند؛ چه از اين ديدگاه اوليا و مردان خدا آنان‌اند كه در اين نشئه، مرگ نفس خود را ديده‌اند؛ «موتوا قبل ان تموتوا»

سنايي غزنوي با اشاره به اين تجربه عرفاني كه حسين بن علي(ع) آن را نيك آزموده بود چنين سروده است:

كاين طريق است كه در وي چو شوي، توشه تو را

جز فنا بودن -اگر بـوذري و سلــمان- نــيست

اين عروسي‌ست كه از حسن رخـش با تـن تو

گر حسيني، همه جز خنجر و جز پيكان نيست23

و نيز:

سـر برآر از گـلشن تحقـيق تا در كـوي دين

كشـــــتگان زنـده بيـني انـجمـن در انجـمـن

در يكي‌صف كشتگان بيني به تيغي چون حسين

در دگر‌صف خستگان بيني به زهري چون حسن24

سنايي، معرفت‌يابي به ماهيت قيام عاشورا و شخصيت امام حسين(ع) را در صورتي ممكن مي داند كه شخص، انقطاع از اغيار را تجربه كرده باشد و الا حكايت حسين(ع) را خواندن، سودي نخواهد داشت زيرا حسين(ع) دست به تجربه‌اي زده است كه جز «ميرندگان پيش از مرگ» نمي‌توانند آن را تجربه كنند و به فهم و درك و لمس آن نايل آيند.

چون سنايي ز خود نه منقطعي

چه حكايت كني ز حال حسين25

پيروزي حسين(ع) و استمرار راه او

سنايي بر اين اعتقاد داشت كه حق هميشه پيروز است هر چند كه چند صباحي زير ابرهاي ظلمت و تاريكي پنهان بماند از اين رو امام حسين(ع) حركتي را آغاز كرد كه ريشه در حقانيت الهي دارد از اين جهت هرگز فراموش نخواهد شد و گرد شكست بر روي او نخواهد نشست.

به اعتقاد سنايي اگر چه ظالمان بدكردار، جاهلانه حرمت دين خدا را شكستند ودر ناب خاندان رسالت را كه گزينه خوبان عالم بود پايمال نمودند و سرهاي آل ياسين را بر سر نيزه ها كردند و تن‌هايشان را آماج زخم پيكان شمشيرها گردانيدند و با اين عمل بد خويش خود را گرفتار نفرين ابدي ساختند چنانچه من سنايي از اين خاندان بني اميه بيزارم، اما نسيم كربلا، پيام آور بهشت است و قابل متابعت و پيروي، لذا من غلام آن زني هستم كه براي بوئيدن نسيم خوش كربلا هر روز به بيرون شهر مي آمد و از دشمن جفاكار نيز هيچگونه هراسي نداشت. راز و رمز ماندگاري حسين(ع) و يارانش در اين بود كه ايشان تجلي كنندگان حق و اوصاف او بودند.از اين نظر آينه‌هاي جمال الهي هرگز شكسته نمي شوند بلكه در هر عصري و مصري پايدار خواهند ماند. از نظر سنايي، كربلا قطعه‌اي از بهشت الهي است كه در زمين تحقق يافته است و شهيدان كربلا گل‌هاي پاكي هستند كه بر روي خاك كربلا شكفته‌اند و جهان را عطرآگين ساخته اند.

حبذا كربـلا و آن تعـظـيم

كز بهشت آورد به خلق، نسيم

و آن تن سر بريده در گل و خاك

و آن عزيزان به تيغ، دل‌ها چاك

و آن تن سـر به خـاك غـلـطـيده

تـن بـي‌سـر بسي بد افتاده26

از نظر سنايي امام حسين(ع) برگزيده همه جهان بوده است اما به دست اهل جفا شربت شهادت نوشيد.

و آن گزين همه جهان كشته

در گل و خـون تـنـش بـياغشته

و آن چـنان ظالمان بدكردار

كرده بر ظلـم خويشـتن اصـرار

حرمت دين و خاندان رسول

جمله بـرداشـته ز جـهل و فضول

زخم شـمشير و نـيزه و پيكان

بر سر نيـزه سـر به جـاي سـنان

آل ياسين بـداده يـكسر جان

عاجز و خوار و بي‌كس و عطشان

كرده آل زيـاد و شـمر لعين

ابـتدا ايـن چـنين تــبـه در ديـن27

سنايي صراحتا بيزاري خود را از يزيد و خاندان و اعوانش و حتي پدرش و عمر و عاص اعلام مي كند و آنان را مستحق نفرين وعذاب الهي مي داند. بلكه اين لعنت شامل كساني مي شود كه از يزيد و... به نيكي ياد كنند.

من از ايـن ابن‌خال بيزارم

كز پـدر نيز هم دل‌آزارم

لعنت دادگر بر آنكـس باد

كه مر او را كند بـه نيكي ياد28

سنايي كرارا اعلام مي‌كند كه من دوستدار يزيد و شمر نيستم.

من نيم دوستدار شمر و يزيد

زان قـبـيله منـم به عهد، بعيد

هر كه راضي شود به بـد كردن

لعنتش طوق گشت در گردن

از سنايي به جان مير حسين

صد هزاران ثناست دايم دين29

2) شيخ احمد جام( 440-536 ه.ق)

اين عارف بزرگ حنفي‌مذهب كه معروف به «ژنده‌پيل» است حسنين را دو سبط پيامبر و دو نور ديده خود داند.

آن دو سبط نبي حسن و حسين

ديده ي ما شبير و شبر ماست30

كه عاشقان و عارفان با اقتدا به آن دو مي توانند مسير طريقت و شهادت را طي كنند و در نهايت وصال حق را در آغوش بگيرند. اين امامان همانند پدر بزرگوارشان توانسته اند بر ديو نفس پيروز شوند.

همچو حيدر در شجاعت نفس خود را كشته‌اند

چون حسين و چون حسن سوي شهيدان رفته‌اند31

او كه دلش سرشار از محبت آل و اصحاب پيامبر (ص) بود معتقد است كه شهيدي چون حسين احمد ژنده‌پيل نيز همانند سنايي امام حسين(ع) را شهيد بي‌نظيري مي‌داند كه مثل او نه آمده و نه خواهد آمد. زيرا او توانست با پيوند شهادت و عرفان از هر دو موهبت برخوردار شود.

حب آل و صحبت تو دارد ميان جان وطن

در دل ما سر به سر مهر است از ياران تو32

سراسر جمله عــــالم پر شهــيدنــد

شهــيدي چــون حســين كربــلا كــو33

لذا سفارش مي كند كه براي رستگاري آخرت و رسيدن به لقاي پروردگار مي‌بايست به دامان آل مرتضي توسل جست و خلق و خوي حسن عليه‌السلام و خون حسين شهيد(ع) را وسيله قرار داد و در غم شهيد كربلا صبح وشام ناله جان سوز سر داد. ازاين جهت است كه احمد جام از عزاداري فردي و جمعي براي امام حسين(ع) استقبال مي كند. زيرا مشاركت در چنين امري در واقع طي كردن مرحله‌اي از طريقت است.

گر نجات آن جهان مطلوب داري اي عزيز

دست در دامان آل مرتضي بايد زدن

ناله دلسوز و اندوه جگر در صبح و شام

از بـراي آن شهيد كربلا بايد زدن

از براي ميوه جان عزيــز مـرتـضي

هر زمان از سوز باطن ناله‌ها بايد زدن34

از نظر احمد جام امام حسين(ع) گنج معرفتي است كه خدا در روي زمين به وديعت گذاشته است كه اگر كسي به او بنگرد اوصاف تحقق يافته خدا را ملاحظه خواهد كرد.

به خلق و خوي حسن آن شه زمين و زمان

كه گنج معرفتي بود در خداخواني

به آتش جگر خسته حســـين شــــهيد

كه خاك درگه او بود آب حيواني35

اين نظر احمدجام مبين جايگاه والاي امام حسين(ع) است زيرا چنين جايگاهي تنها به انسان كامل اختصاص دارد.

3) شيخ فريدالدين عطار نيشابوري (537-628 ه.ق)

شيخ فريد الدين ابو حامد محمد بن ابوبكر عطار نيشابوري در «مصيبت نامه » در دو قصيده ي جداگانه به مدح حسنين پرداخته و آندو را نور چشم مصطفي و علي مرتضي داند.او با تمجيد از بخشندگي و مروت امام حسن(ع) گويد:

لبي كه شير زهرا را نوشيد و مصطفي(ص) بر آن بوسه زد، دشمن به او زهر داد لكن جوانمردي حسن سبب شد كه نام خصم را بر زبان نياورد و چون رازي در دل نگه دارد.

عطار در آثار خود هم امام حسن(ع)و هم امام حسين(ع) را مدح كرده است. اما عنايت ويژه اي به جريان عاشورا داشته است. عطار از دو جنبه به امام حسين(ع)و عاشورا نگريسته است :يكي از جهت مدح و توصيف، و ديگري از نقطه نظر مباحث عرفاني.

آن لبي كو شير زهرا خورد بـاز

مصـطفي دادش بدان لب بوسه باز36

چون توان كردن گذرگه زهر را

خون توان كردن جگر اين قهر را

او راجع به امام حسين(ع) گويد: لعنت خدا بر كافراني باد كه فرزند دختر پيامبر(ص) را در كربلا شهيد كردند، او آرزو مي‌كند كه كاش سگ كوي حسين بودمي تا در دفاع از آن حضرت جانم را فدا مي نمودم.

گيسوي او تا به خون آلوده شد

خون گردون از شفق پالوده شد

كي كنند اين كافران با اين همه

كو محمد؟ كو علي ؟ كو فاطمه؟

عطار صحنه كربلا را به عرصه محشر تشبيه مي كند كه همه پيامبران در آن اجتماع كرده‌اند ولي به ياد

اباعبدالله تمرين تشنگي مي‌كنند. شكوه و شكايت آنان از دست عاملان جنايت به آسمان بلند است و همه يك صدا بر يزيد و عمالش لعن و نفرين مي كنند.

صد هزاران جان پاك انبيا

صف زده بينم به خاك كربلا

در تموز كربلا تشنه‌جگر

سر بريدندش، چه باشد زين تبر؟37

با جگرگوشه‌ي پيمبر اين كنند

و آنگهي دعوي داد و دين كنند

عطار نيز همچون سنايي كساني را كه يزيد و دار و دسته‌اش را مي‌پذيرند، كافر و بي‌دين شمرده است. در مقابل آرزو مي‌كند كاش در آن زمان حضور داشت و مي‌توانست از حسين(ع) دفاع كند.

كفرم آيد، هر كه اين را دين شمرد

قطع باد از بن زباني كاين شمرد

هر كه در رويي چنين آورد تيغ

لعنتم از حق بدو آيد دريـغ

كاشكي، اي من سگ هندوي او

كمترين سگ بودمي در كوي او

يا در آن تشوير آبي گشتمي

در جگر او را شرابي گشتمي38

از نظر عطار راهپويان طريقت بايد راه حسين(ع) را طي كنند زيرا راه او راه عرفان و طريقت است. بلكه اگر كسي محبت آن حضرت را در دل نداشته باشد سالك شمرده نمي شود.

سالك آن باشد كه در ياران او

دوست دارد مر وفاداران او39

از نظر عطار، هم حسين(ع) و هم يارانش همه اهل يقين بوده‌اند و در سايه چنين يقيني توانستند رضايت حق را كسب كرده، در ظاهر و در باطن به فنا برسند.

جان خود ايثار كردند از يقين

درگذشتند از مكان و از مكين

يارب اين سر را تو مي‌داني و بس

خستگان عشق را فرياد رس 40

به اعتقاد عطار كمتر عاشقي چون حسين(ع) مي توان يافت كه در طلب ديار عشق حركت كند زيرا حسين(ع) توانست سلوك عرفاني‌اش را با شهادت قرين سازد.

آتــش عـشق ومحـبت برفروز

تا بسوزد هر كه او يكرنگ نيست...

نيست منصور حقيقي چون حسين

هر كه او از دار عـشق آونگ نيست41

از نظر عطار بهترين عارف كسي است كه بتواند راه حسين(ع) را طي كند و عرفانش را به شهادت ختم كند.

همچو آن حلاج، بدمستي مكن

يا حسيني باش يا منصور باش 42

4) مولوي(604-672ه.ق)

مولوي جزو عارفاني است كه كه هم به مدح و ثناي حسين(ع) پرداخته و هم در باره آن نظرياتي داده است. از نظر او حسين(ع) عاشق صادق وارسته‌اي است كه جان خود را بر طبق اخلاص نهاده است. به اعتقاد وي نخستين صفت عاشق راستين آن است كه بايد آماده باشد تا خود را بهر حق قربان كند و چون حسين(ع) آماده شهادت در راه حضرت حق باشد از نظر مولوي مصداق بارز عشق وعاشقي حسين(ع) است كه آن را در صحراي كربلا محقق ساخت.

چيست بـا عشــق آشنـا بـودن

به جز از كـام دل جـدا بودن

خون شدن، خون خود فروخوردن

با سـگان بر در وفـا بـودن

او فدايي‌سـت، هيچ فرقي نيـست

پيش او مرگ و نقل پا بودن

رو مسلمان، سپر سلامـت باش

جهـد مي‌كـن به پارسا بودن

كين شهيدان زمرگ نشـكيبـند

عاشـقان‌اند بـر فـنا بـودن

از بلا و قضا گـريـزي تـو

ترس ايشـان ز بـي‌بلا بودن

شيشه مي ‌گير و روز عاشورا

تو نتاني به كربــلا بـودن43

اگر حسين(ع) نمونه‌اي است شايسته تقليد، نه بدين جهت است كه به دست تبهكاران بدگهر كشته شد، اين از بديهيات است. آنچه به راستي درباره زندگي او شايسته ذكر است پيروزي اوست در جهاد اكبر. تنها به بركت عظمت معنوي اوست كه وقايع منجر به شهادت جسمانيش معني مي‌يابد. پس تقليد از آن‌حضرت يعني تكليف بر پيروانش كه به جهاد اكبر برخيزند. از اين جهت است كه مولوي امام حسين(ع) را پيروز ميدان مبارزه با نفس مي‌داند و از پيروان او مي‌خواهد تا ايشان نيز در ميدان مبارزه با نفس پيروز شوند. چه، پيروزي در اين ميدان، مهم‌تر از پيروزي در ساير ميادين است. چنين فردي شايستگي آن را دارد كه پيش معشوق رود و با او يكي شود.

مشين اينجا تو با انديشه خويش

اگر مردي برو آنجا كه يار است

مگو باشد كه او ما را نخواهد

كه مرد تشنه را با اين چه كار است

كه پروانه نيـنـديشـد ز آتش

كه جان عشق را انديشه عار است

چو مرد جنگ بانگ طبل بشنيد

در آن ساعت هزار اندر هزار است

شنيدي طبل، بركش زود شمشير

كه جان تو غلاف ذوالفقار است

بزن شمشير و ملك عشق بستان

كه ملك عشق ملك پايدار است44

از نظر مولوي حسين(ع) كسي است كه در اثر مجاهدت با نفس و شفقت بر خلق توانست وارد ميدان بعدي شود و عشق الهي را در وجود شعله‌ور سازد.

حسين كربلايي آب بگذار

كه آب امروز تيغ آبدار است45

اما براي ستاندن ملك عشق، انسان بايد كه نخست درد رنج عشق و عاشقي و رنج معشوق را بر دل كشد. زيرا هر چه به معناي هدف خودش وقوف پيدا كند به‌ شدت ناتواني خود بيشتر پي‌مي‌برد بلكه هر اندازه نسبت به عظمت معشوق آگاهي بيشتري بيابد درد و رنج بيشتري را احساس مي‌كند.

هر كه او بيدار‌تر پردردتر

هر كه او آگاه‌تر رخ‌زردتر46

با اين وصف دردي كه عاشق مي‌كشد هميشه او را به سوي معشوق مي كشد و سرانجام درد و رنج عشق به مرگ نفس و تولد در حق منتهي مي شود. در واقع عاشق در اين حالت نفس يزيد خودش را به پاي حقيقت حسيني‌اش قرباني مي‌كند.

...اي غم بكش مرا كه حسينم، تويي يزيد47

اين نكته روشن مي كند كه حسين(ع) به قدري براي مولوي مهم است كه او را نماد عشق‌ورزي مي‌داند و راه سلوك را جز از طريق طي كردن مسير عشق كه مسير حسين(ع) است، ميسر نمي‌داند.

مرتضاي عشق! شمس‌الدين تبريزي ببين

چون حسينم خون خود در زهر كش همچون حسن48

اگر حسين(ع) عاشق خداست، خدا نيز عاشق حسين است. از اين نظر حسين عاشق مي‌خواهد در راه و به اراده خداي معشوق خونش ريخته شود تا نزد معشوق پذيرفته‌تر حاضر شود.

هركآتش من دارد، او خرقه ز من دارد

زخمي چو حسين‌اش يا جامي چو حسن دارد49

مولوي نفس رحماني را به حسين(ع) تشبيه مي كند كه بايست از فرات معنويت تا مي‌تواند سيراب شود و لحظه‌اي را از دست ندهد. از اين جهت سالكان طريقت بايد در طريق خويش حسين‌وار عمل كنند و همانند او به شهادت برسند.

حشرگاه هر حسينـي گـر كنون

كــربـلائي كـربـلائي كـربـلا

مشك را بربند اي جان گر چه تو

خوش سقائي خوش سقائي خوش سقا50

نگاه مولوي به عاشورا

مولوي ضمن نقل داستان وضو ساختن حسنين و بازگو نمودن كمال حكمت‌انديشي آن دو بزرگوار را در «فيه ما فيه»51 در تشبيهي حسين(ع) را مركز و دل حقيقت مي‌داند و طرف مخاصم او يعني يزيد را فرسنگ‌ها از حقيقت دور دانسته و به فراق و هجران تشبيه كرده است.

دل است همچو حسين و فراق همچون يزيد

شهيد گشته دو صد ره به دشت كرببلا52

دشمني با خاندان پيامبر(ص) در حد كفر و ارتداد است تا جايي كه در داستان باغبان و تنها كردن صوفي و فقيه و علوي از يكديگر، اهانت به علوي خطاكار را نيز برنمي‌تابد و گويد: اگر آن باغبان نتيجه پدران مرتد نبود درباره خاندان رسالت اينگونه ياوه‌گويي نمي‌كرد و چون يزيد و شمر و خوارج، با آل رسول و آل ياسين برخورد نمي‌كرد.

خويشـتــن را بر عـلي و بر نـبي

بسته است اندر زمانه بس غبي

هر كه باشـد از زنـــا و زانيـان

اين بـرد ظـن در حـق ربـانـيـان

آنـچـه گـفـت آن بـاغـبان بوالفضول

حـال او بد دور از اولاد رسـول

گر نـبــودي او نتـيـجـه مـرتــدان

كي چنين گفتـي بـراي خـانـدان؟

خواند افسون‌ها، شنـيـد آن را فـقـيـه

در پيش رفـت آن سـتمكار سفيه

گفت: اي خر اندر اين باغت كه خواند؟

دزدي از پيـغمـبرت ميـراث ماند؟

شيــر را بـچـه هـمي مـاند بدو

تو به پيغمبر به چه مي‌مانـي؟ بگو...53

5) شاه نعمت‌الله ولي (730-834 ه.ق)

شاه‌نعمت‌الله ولي از عارفان صاحب‌نام اسلام است كه نظريات زيادي در حوزه عرفان نظري و عملي ارايه كرده است. او از طرفداران و مروجان اصلي عرفان وحدت وجودي و از ارادتمندان محي‌الدين ابن عربي است بي شك در برسي موضوعات مختلف به ساختارها و مولفه‌هاي اين نظام توجه كافي داشته است.

از نظر شاه نعمت راه حسين(ع) راه محمد (ص) است اگر كسي مدعي طي طريق نبوي باشد بايد كه راه حسين(ع) را استمرار بخشد و آن را بپويد.

آن يــار كه مـذهـب حـسيـــني دارد

او طالب سر احـمـدي خـواهد بود54

از سر صدق و صفا گر خرقه‌اي پوشيده‌اي

نسبت خرقه بدان آل عبا را دوستدار...

بــي فــنا دار بـقا را دوسـت نـتوان يـافتن

گر بقاي جاودان خواهي فنا را دوستدار

چون شهيد كربلا در كربـلا آسـوده اسـت

همچـو ياران مـوالي كربلا را دوستدار 55

ضمن اين كه حسن(ع) و حسين(ع) را نيز عين هم دانسته، تفاوت جدي ميان ايشان قايل نيست بلكه خصلت هر يك از آنها را بر ديگري نيز صادق مي‌داند.

خلق حسن باشدش هر كه حسيني بود

هر كه حسيني بود خلق حسن باشدش56.

او معتقد است كسي كه ترس از امتحان و آزمايش دارد نبايد با كربلا مانوس باشد زيرا كربلايي‌شدن به معناي رسيدن به نقطه نهايي طريقت است.

سر كوي بلاي او مقام مبتلايان است

اگر تو از بلا ترسي عنان از كربلا دركش. 57

و كساني كه با يزيد همراهي كردند خلاف حكم الهي عمل نمودند و به همين خاطر مستوجب لعن و نفرين الهي مي‌باشند زيرا يزيد و يزيديان نابختياراني هستند كه از حياتشان بهره نبرده‌اند. قدر حسين سالكان طريق دانند و بس.

شاه‌نعمت‌الله‌ولي، در قصيده‌اي به وصف و مدح امام علي(ع) و خاندان پاكش پرداخته، در نهايت توصيه مي كند كه طي طريقت جز از مسير ولايت عبور نمي كند و سالكان بايد از علي(ع) آغاز و همراه حسين(ع) در صحراي كربلا شاهد وصال را درآغوش بگيرند. زيرا اوصاف كبريايي خدا در اين بزرگواران عينيت يافته است.

او در قصيده مذكور معتقد است كه اوصاف كبريائي را مي توان از امام حسن آموخت و در عشق شهيد كربلا هر بلائي را مي بايست تحمل كرد.

دمـبـدم دم از ولاي مـرتـضي بايـد زدن

دست دل در دامـن آل عبـا بايد زدن

نقش حب خاندان بر لوح جان بايد نگاشت

مهر مهر حيدري بر دل چو ما بايد زدن

دم مـزن بـا هـر كه او بيگانه باشد از علي

گر نفس خواهي زدن با آشنا بايد زدن58

شاه نعمت الله البته به خامس آل عبا اكتفا نمي كند بلكه هر چهارده معصوم را الگوي خود و همه سالكان معرفي مي‌كند.

در دو عالم چارده معـصوم را بايد گزيد

پنج نوبت بر در دولت‌سرا بايـد زدن

از حسن اوصاف ذات كـبريا بايـد شنيد

خيمه خلق حسن بر كبريا بايـد زدن...

گر بلايي آيد از عشق شهيد كـربــلا

عاشقانه آن بلا را مرحــبا بايـد زدن

با تقي و با نقي و عـسگري يكرنگ باش

تيغ كين بر خصم مهدي بي‌ريا بايد زدن

هر درختي كو نـدارد ميوه حب علي

اصل و فرعش چون قلم سرتا بپا بايد زدن59

اگر كسي توانست مسير اين بزرگان را طي كند شايسته آن خواهد بود تا از وفاداري نسبت به پيامبر (ص) دم زند و الا طريقت او ناتمام خواهد ماند.

دوستان خاندان را دوست باشد داشت دوست

بعد از آن دم از وفاي مصطفي بايد زدن 60

او دوستداران آل پيغمبر را دوست داشت و رحمت الهي را براي آنان مي طلبيد.

نعمت الله از خدا جويد مدام

هر كه يار آل پيغمبر بود61

6) عبدالرحمن جامي (817-898 ه ق)

مولانا عبدالرحمن جامي، فقيه و عارف حنفي‌مذهب قرن نهم هجري در مدح حسنين اگر چه بطور جداگانه مديحه‌اي ندارد اما او خود را مادح اهل بيت دانسته و عشق خود را به آل و اصحاب پيامبر (ص) آشكار مي‌سازد تا جائي كه جريان رافضي‌گري را مطرح مي‌كند و مي‌گويد: اگر دوستي خاندان پيامبر(ص) رفض است پس همه گواه باشند كه من «جامي» نيز با تولاي به فرزندان فاطمه رافضي هستم. لكن او جريان رافضي‌گرائي را كه بغض اصحاب پيامبر (ص) را طرح مي‌نمايد رد كرده و زير سئوال مي‌برد.

جامي نيز نظير شاه نعمت الله ولي جزو عارفان وحدت وجودي است و داستان عاشورا و ساير موضوعات مورد علاقه‌اش را از اين زاويه مورد بررسي قرار مي دهد. جامي صراحتا تاكيد مي كند كه حسين(ع) و يارانش بهشتي‌اند و دشمنانشان جهنمي‌اند. از اين جهت لعن يزيد را لازم مي‌داند و اعلام نفرت از ايشان را بخشي از طريقت الهي مي‌داند زيرا دوستي ايشان را نشانه ايمان و بغض آن دو و ساير اهل بيت پيامبر (ص) را نشانه كفر مي داند.

مگر آنكس كه از رسول خدا

شد مبشر به جنه‌المأوي

گرچه ده كس بود به آن مشهور

اندر آن ده مدارشان محصور

زآنكه جمعي ز آل پاك‌سرشت

هم بشارت رسيدشان به بهشت62

7) سيد بن طاووس و شهادت وسيله تقرب به خدا

سيد بن طاووس(متوفي 664 هـ. ق) هم از جمله كساني است كه به عاشورا و قيام حسيني از منظر عرفان، نظر انداخته است.از آنجا كه مرگ براي اولياي الهي و در رأس آنان پيامبران الهي و ائمه اطهار، وسيله‌اي جهت رسيدن به حق و آرميدن در جوار او و وصال به حضرت باري است، لذا از هر وسيله‌اي كه باعث تسريع الحاق آنان به خدا شود، سخت استقبال مي كنند. به ويژه اگر اين وسيله باعث شود مرگ آنها به شهادت ختم شود كه در اين صورت، نه تنها اجر وپاداش اولياي خدا بيشتر مي شود بلكه تقربشان به جوار الهي بيشتر مي‌گردد و در نهايت به مقام فنا دست مي‌يابند.

بنابراين ولي الهي، در صدد دستيابي به شهادت از هيچ وسيله‌اي كه مشروع باشد صرف نظر نمي‌كند. البته اين نوع مرگ و شهادت‌طلبي، با به هلاكت انداختن خود بسيار فاصله دارد؛ چه، افتادن در هلاكت، توجيه عقلي و عرفاني و شرعي ندارد ولي شهادت‌طلبي نه تنها توجيه شرعي دارد بلكه خود محبوب، خواهان چنين مرگي است.

بر اين اساس است كه سيد بن طاووس معتقد است كه «امام حسين عليه‌السلام از همان آغاز، به قصد كشته‌شدن حركت كرد...‌63» در جاي ديگر بر مدعاي خود چنين دليل مي‌آورد: «من مي‌گويم، شايد بعضي از حقيقت رسيدن به سعادت شهادت بي‌اطلاع (باشند) و اعتقاد داشته باشند كه با چنين حال (كشته شدن)، نتوان خدا را پرستش كرد و آن كس كه چنين اعتقادي دارد مگر نشنيده است كه در قرآن راست گفتار است كه: طايفه‌اي كشتن خود، خدا را عبادت كردند و خداي تعالي فرمود : فتوبوا الي بارئكم فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم، شايد منشأ اين عقيده آيه شريفه «و لا تلقوا بايديكم الي التهلكه» باشد و مقصود كشته شدن است. در صورتي كه چنين نيست و عبادت خداي تعالي با كشته شدن از مهم‌ترين وسايلي است كه شخص را به درجات سعادت و نيك‌بختي مي‌رساند.64» عبارت زير از سيد بن طاووس بيان‌كننده نوع ديدگاه به عاشورا است:

«دوستان و اولياي خدا هنگامي كه پي مي‌برند حيات و بقايشان، مانع از تعقيب و ادامه پيروي از مقصد و مرام الهي است و زنده ماندنشان، حايل و مانع بين آنان و اكرام و بخشش الهي مي‌باشد، لباس‌هاي حيات را از تن بيرون مي‌كنند و در‌هاي لقاي محبوب را مي‌كوبند و با بذل جان‌ها و تقديم ارواح خويش، در طلب و جستجوي اين پيروزي، متلذذ و كامياب مي‌گردند و بدن‌هاي خود را در معرض مخاطرات شمشيرها و نيزه‌ها و آماج تيرها قرار مي‌دهند...

اين علاقه از سوي امام حسين(ع) جهت ملاقات خدا بود انجذابي كه از سوي خدا نشان داده مي‌شد بر سرعت اقبال امام حسين(ع) به شهادت افزود و در نهايت، او را به مسلخ عشق رهنمون ساخت و او با سري بريده به بارگاه الهي راه يافت و تشرف خود را به محضر الهي با قرائت قرآن آغاز كرد. به همين دليل است كه سيد بن طاووس مي‌نويسد : «قتل امام حسين(ع) را خدا خواسته است.»65

سيد بن طاووس، در مبناي انديشه عرفاني خود درباره عاشورا مي‌نويسد: «و چون ببيند كه زندگي دنيا، آنان را از پيروي خواسته خداوند مانع است و ماندن در اين عالم، ميان آنان و بخشش هاي خداوند، حايل است؛ بي‌تأمل، جامه ماندن از تن بركنند و حلقه بر درهاي ديدار بكوبند و از اينكه در راه رسيدن به اين رستگاري تا سر حد جانبازي فداكاري مي‌كنند و خود را در معرض خطر شمشير‌ها و نيزه‌ها قرار مي‌دهند، لذت مي‌برند.

مرغ جان مردان صحنه كربلا در اوج چنين شرافتي به پرواز در آمد كه براي جانبازي، از يكديگر پيشي مي‌گرفتند و جان‌هايشان را در برابر نيزه‌ها و شمشيرها به يغما مي‌دادند.»66

شكي در اين نيست كه اگر عمر آدمي (به ويژه اولياي الهي) با شهادت به ختم برسد خيلي مطلوب است و معصومان بزرگوار(ع) از ابتدا تا آخر عمر در انتظار شهادت به سر مي بردند. به عنوان مثال امام علي(ع) از كمتر از 20 سالگي آرزوي شهادت مي‌كرده است.67 اما بايد دانست كه منحصر كردن كار عظيم اباعبدالله(ع) در تقرب به خداوند و عدم توجه به جوانب اساسي و اجتماعي آن، به يقين اذهان را از اهداف اصلي آن حضرت منحرف مي‌سازد.

براي نقد و بررسي نظريه مرحوم سيد بن طاووس به چند نكته بايد توجه كرد:

1- تأثير مشي سيد در تبيين حركت عاشورا. از آنجا كه اين مورخ و نظريه‌پرداز شيعه، خود زندگي‌اش با زهد و تقواي كم‌نظيري به سر برده است و فلسفه حيات را تعبد به خداوند و زندگي عارفانه مي‌دانست و به همان گونه هم زيست كرد لذا اين مشي، توجيه‌گر او در تبيين عرفاني عاشورا شد. در حالي كه در نهضت عاشورا اين مسأله از اهداف شاخص و كليدي به شمار نمي‌رود.

2- هر چند رسيدن به شهادت براي اولياي خدا بسيار مطلوب بوده است اما خود دست به كاري نمي‌زدند تا به طور اختياري به استقبال شهادت بروند بلكه در راه خدا به جهاد مي‌پرداختند و به احدي الحسنين مي‌رسيدند كه بي‌گمان يكي از آنها هم شهادت بود. اما اگر به فيض شهادت نايل نمي‌آمدند هرگز در صدد بر نمي‌آمدند بهانه‌تراشي كنند تا شايد به شهادت برسند؟! اينگونه كارها –همچنان كه خود سيد بن طاووس هم اشاره كرده است- خود را به هلاكت انداختن است كه خداوند عموم مسلمانان را از آن باز داشته است، چه رسد به عارفان و بزرگان دين چون امام حسين(ع)!

3- براي رسيدن به مقامات عاليه معنوي لزوما به راه‌انداختن جنگ و كشتار ضرورتي ندارد و به هيچ وجه مؤمنين و مؤمنات (هرچند عارف هم باشند) به چنين اقدامي توصيه نشده‌اند.

4- رفتن امام(ع) به ميدان نبرد به قصد كشته شدن هيچ گونه توجيهي ندارد (نه شرعي و نه عقلي) زيرا اگر هدف والايي در كار نباشد، لازم نيست شخص معصوم دست به چنين كاري بزند، حتي اگر بخواهد به بهترين وجهي به خدا برسد. علاوه بر اين، وقتي جنگي به راه مي‌افتاد سيره و روش پيامبر عظيم‌الشأن اسلام(ص) و امير مؤمنان(ع)، اين بود كه تا حد امكان جان خود را حفظ كنند تا بيشتر بتوانند از دين و ايمان دفاع و حمايت كنند، نه اينكه خود را به كشتن دهند تا به مقامات الهي دست يابند. دعوت امام(ع) از افراد براي شركت درجنگ و اذن خواستن ايشان براي بازگشت به مدينه از دلايل متقني است كه نظريه سيد بن طاووس را باطل مي‌سازد.

5- استناد به آيه مذكور نيز وجهي نمي‌تواند داشته باشد زيرا شأن نزول اين آيه درباره يهودياني است كه پرستش گوساله و كشتن پيامبران متهم بودند و به تعبير مرحوم علامه طباطبائي «اين كشتن هم لزوماً شامل حال همه افراد يهود نمي‌شد، بلكه «واقتلوا انفسكم» كه به عموم نسبت داده شده بود نيز مربوط به بعضي از آنها ست يعني گوساله‌پرستان را بكشيد. شاهد اين مدعا جمله «انكم ظلمتم انفسكم باتخاذكم العجل» است و جمله، «ذلكم خير لكم عند بارئكم»، متمم كلام سابق از قول موسي(ع) است و نيز جمله... فتاب عليكم به عنوان اعلام قبولي توبه آنهاست، و به طوري كه در پاره‌اي از روايات نقل شده (است)، قبولي توبه آنها وقتي اعلام شد كه تمام گنهكاران هنوز كشته نشده بودند.»68

پس، خودكشي در اينجا مربوط به انسان‌هاي گناهكاري است كه يا گوساله را پرستش مي‌كردند و يا پيامبران را مي‌كشتند نه مربوط به معصوماني كه در دنيا و عمر خود دستشان به گناهي آلوده نشده است‌؟! پس قيام حسين بن علي(ع) براي كشته شدن ورسيدن به تقرب الهي نبوده است.

در تفسير مجمع البيان نيز درباره آيه مزبور، كما بيش معناي فوق ذكر شده است. «ابن عباس مي‌گويد: يعني بي گناهان، گناهكاران را بكشند. مانند آيه كريمه: فإذا دخلتم بيوتا فسلموا علي انفسكم69؛ چون به خانه‌اي در آمديد خويشتن را سلام گوييد، يعني بعضي از شما به بعضي ديگر سلام گويد.‌70»

8) محمد اقبال لاهوري و حريت‌بخشي معنوي عاشورا

از ديگر كساني كه درباره عاشورا قرائت عرفاني به دست داده اند مي توان از اقبال لاهوري (متوفي 1938م.) نام برد كه فلسفه قيام عاشورا را در حريت‌بخشي معنوي مي‌داند. از ديدگاه اقبال، امام حسين(ع) و يارانش براي كسب آزادي و گريز از بندگي طاغوت و غير خدا و اثبات بندگي نسبت به خدا و بر خوردار كردن ديگران از آزادي در سايه تعبد الهي قيام كردند. لذا بهترين درسي كه از قيام حسين بن علي(ع) مي توان آموخت. همين حريت خواهي معنوي است.

در نواي زندگي، سوز از حسين

اصل حريت بياموز از حسين71

بنابر اين تنها كساني مي توانند پيرو واقعي امام حسين(ع) باشند كه در درجه اول، آزادي طلب باشند و در ثاني پس از كسب آن، ديگران را هم از آن بهره مند سازند. پس تازماني كه آدمي در درون خود نيازي به آزاد ي نكند و دشمنان دروني آزادي را نشناسد و به دربند بودن خود پي نبرد هرگز در صدد دانش آموزي از مكتب آزادي بخش بر نخواهد آمد. پس فلسفه قيام عاشورا، در آزادي‌بخشي آن است. هر چند كه عاشورا، آزادي از موانع دروني و بيروني را به انسانها ارزاني مي دارد ولي از ديدگاه اقبال تقدم با آزادي دروني است، زيرا تا زماني كه آدمي ارزش آن را نداند و قدر آن را نشناسد هرگز در بيرون، بهره كافي را از آن نخواهد برد.

بنابر اين، آن امام همام قيام كرد تا روح حريت را در امت بدمد؛ پس از آن كه يزيد آزادي‌كش آن را محبوس كرده بود.

چون خلافت رشته از قرآن گسيخت

حريت را زهر اندر كام ريخت

خواست آن سر جلوه خير الامــم

چون سحاب قبله باران در قدم72

حسين بن علي(ع) از ديدگاه اقبال لاهوري نه تنها آزادي‌بخش است، بلكه حيات‌بخش هم مي‌باشد يعني در روزگاري كه آدميان از حق زيستن هم محروم‌اند به آنان حيات مي‌بخشد وبه دنبال آن آزادي را نخستين و اساسي‌ترين هدف آنهاا ز زندگي قرار مي‌دهد.

بر زمين كربلا باريد و رفت

لاله در ويرانه‌ها كاريد و رفت73

نيك مي‌دانيم كه مستبدان و طاغوت‌ها در هر عصري، آدميان را از هر دو نوع آزادي - دروني و بيروني- محروم مي‌كنند. قيام عاشورا هم زمينه دستيابي آدميان بر اين دو نوع آزادي را فراهم كرد و تا ابد به آدميان درس داد كه بر وجود هيچ استبدادي رضايت ندهند و هيچ طاغوتي را برنتابند. حسين(ع) تا ابد با استبداد مبارزه خواهد كرد مستبدان را از صحنه روزگار محو خواهد كرد، البته در صورتي كه ملت‌ها درس نيكو بگيرند وآن را به كار بندند.

تا قيـامـت قـطع اسـتبـداد كـرد

موج خون او چمن ايجاد كرد

بهر حق در خاك و خون غلطيده است

پس بنـاي لا اله گـرديـده اسـت74

او اميدوار بود كه بتواند چون حسين(ع) قيام كند و موجب براندازي حكام فاسد روزگار گردد و انسانهاي خفته را بيدار نمايد.

تير و سنان و خنجر و شمشيرم آرزوست

با من ميا كه مسلك شبيرم آرزوست75

هر چند نتيجه عملي حريت بخشي قيام عاشورا در عرصه اجتماع نيز ظاهر مي شود، ولي اقبال دستيابي به حكومت را، فلسفه اصلي قيام عاشورا نمي داند و مدعيان چنين فلسفه‌اي را به باد انتقاد مي گيرد.

از نظر اقبال قيام امام حسين(ع) باعث شد تا پرچم توحيد در عالم بر افراشته شود تا موحدان و عارفان بتوانند دور آن فراهم گردند.

بهر حق در خاك و خون گرديده است

پس بناي لا اله گرديده است76

ايشان در باب فلسفه قيام آن حضرت در ادامه مي‌افزايد: اگر قصد آن حضرت نفس حكومت بود عشق را كنار مي گذاشت و اينچنين حركت نمي‌كرد، بلكه به فكر جمع‌آوري لشكر و سپاهي شد، در حاليكه قيام آن حضرت فقط جهت اصلاح امت و احياء دين و امحاء مفسدين بود كه اثر آن قيام تا به حال باقي است و تازگي ايمان، نشأت گرفته از قيام آن حضرت مي باشد. البته در كنار اين احياي دين و اخلاق عرفان اسلامي نيز احيا مي‌شد.

هر چند كه حسين(ع) در ظاهر شكست خورد اما توانست با خون خويش به تمام اهدافش برسد و به خواسته هاي خود جامه عمل بپوشاند.

دشمنان چون ريگ صحرا لاتعد

دوستان او به يزدان هم عدد77

از نظر اقبال حسين(ع) سري در دل داشت كه پيش از او پيامبر اسلام وحتي پيامبران پيشين در سر داشتند.

سر ابراهيم و اسمعيل بود

يعني آن اجمال و تفصيل بود78

به همين دليل او مي‌بايست عزم خود را جزم مي‌كرد تا بتواند آن سر را محفوظ نگه داشته در زمان خاصي آشكار سازد. از اين جهت تمام تلاش آن حضرت محض رضاي خدا و دستيابي به وصول او بوده است.

عزم او چون كوهساران استوار

پايدار و تند سيرو كامكار

تيغ بهر عزت دين است و بس

مقصد او حفظ آيين است و بس

ما‌سوي‌الله را مسلمان بنده نيست

پيش فرعوني سرش افكنده نيست79

او خونش را نثار كرد تا اسرار نهفته در دلش تفسير گردد.

خـون او تـفسير اين اسـرار كرد

ملت خوابـيده را بيــدار كرد

تيغ لا چون از ميان بيرون كشيد

از رگ ارباب باطل خون كشيد

نقـش الاالله بر صحـرا نوشـت

سطر عنـوان نـجات ما نوشـت

رمز قرآن از حسين آموختيم

زآتش او شعله‌ها اندوختيم

شوكت شام و فر بغـداد رفت

سطوت غرناطه هم از ياد رفت

تار ما از زخمه‌اش لرزان هنوز

تازه از تكبير او ايمان هنوز

اي صبا اي پيك دور افتادگان

اشك ما بر خاك پاك او رسان80

مدعايش سلطنت بودي اگر

خود نكردي با چنين سامان سفر81

اما عزت، كه نتيجه حتمي حريت‌بخشي است، در كلمات و ابيات اقبال به عنوان فلسفه قيام عاشورا دانسته شده است. اين عزت‌بخشي نيز به نوعي با حفظ دين ارتباط دارد. چرا كه اهل عزت براي حفظ دين از خواسته‌هاي دنيوي‌شان مي‌گذرند و در راه آن جانفشاني مي كنند.

تيغ، بهر عزت دين است و بس

قصد او هم حفظ آئين است و بس82

پس، از ديدگاه اقبال، امام حسين(ع) عبادت آزادانه و عزتمندانه را براي انسان‌ها به ارمغان آورده است و سر تعظيم فرود آوردنش را در برابر هيچ انسان فرعون‌صفتي نمي‌پذيرد.

ما‌سوي‌الله را مسلمان بنده نيست

پيش فرعوني سرش افكنده نيست83

به همين دليل است كه ملت مسلمان در سايه قيام عاشورا نه تنها به عبادت عزتمندانه و درك عزيزانه دين توفيق مي‌يابند، بلكه در نظام اجتماعي جهان همواره آگاه و هوشيار و بيدار مي‌مانند تا هر زمان كه فرعون‌ها مانع از اين گونه عبادت مي‌شوند دست به قيام زنند و از عبادت صحيح الهي دفاع كنند.

خون او تفسير اين اسرار كرد

ملت خوابيده را بيدار كرد

تيغ را چون از ميان او بركشيد

از رگ ارباب باطل خون كشيد

نقش الاالله بر صحرا نوشت

سطر عنوان نجات ما نوشت

تار ما از زخمه اش لرزان هنوز

تازه از تكبير او ايمان هنوز84

پس امام حسين(ع) سر لااله الاالله را افشا كرد و بر هر چه باطل، خط قرمز كشيد. از تكبير خونين او كه از سر نيزه‌اش به گوش آدميان رسيد ايمان راستين زنده شد چنانكه مكتب درس آموز او هنوز هم داير است.

نبرد عقل و عشق در صحنه كربلا

اقبال در باب قيام امام حسين(ع) بر اين باور بود كه حضرت حسين(ع)در صحراي كربلا با تسليم نشدن در برابر غير خدا به تفسير عملي «لااله الا الله» پرداخت و با خون خود و ياران و فرزندانش شهادت داد كه جز خدا معبودي نيست، به اعتقاد او امام حسين(ع) ترجمان عملي قيام موسي و هارون(ع) در قرآن عليه فرعون بود و با همنامي فرزند هارون يعني شبير، آيات مربوط به قيام موسي عليه فرعونيان را در مقابله با يزيديان عملي ساخت و به جهانيان آموخت كه چگونه در برابر ظلم و استعمار فرعون و يزيديان به پا خيزند و به نفي طاغوتها و شياطين بپردازند تا به حيات سعادتمندانه و آزادي نائل گردند. اين اقدام امام حسين(ع) دقيقا مي‌تواند تفسير عرفاني دينداري تلقي شود زيرا هدف و غايت اصلي عرفا رسيدن به توحيد محض است. در اين مرتبه است كه سالك كاملا در حضرت حق محو مي شود و فنا و بقا را يك جا دريافت مي‌كند.

آن امام عـاشقـان پور بتول

سـرو آزادي ز بـستان رسول

الله‌الله بـاي بسـم الـله پـدر

معني زبح عظيـم آمـد پـسر

بهر آن شهزاده‌ي خير الملل

دوش ختم المرسلين نعم الجمل

سرخ‌رو عشق غيور از خون او

شوخي اين مصرع از مضمون او

در مـيان امـت كـيوان جـناب

همچو حرف قل‌هوالله در كتاب

موسـي و فرعون و شبير و يزيد

اين دو قوت از حيات آيد پديد

زنده حق از قوت شبيري است

باطل آخر داغ حسرت‌ميري است85

در واقع، ‌مي‌توان انديشه اقبال را درباره عاشورا در مبارزه عقل وعشق خلاصه كرد؛ چه، امام حسين(ع) در اين ميدان نبرد مظهر عشق، و مصلحت‌جويان دنيا پرست، مظاهر عقل مصلحت جويند.جانبازي و رفتن بر سر دار تقرب از شاهكارهاي عشق است كه بي هيچ مصلحت‌انديشي، عاشق را به ميدان قمار‌بازي مي‌فرستد كه تمام هستي‌اش را در آن به معشوق ازلي مي‌بازد و از او جز نام، چيزي باقي نمي‌ماند. به تعبير مولانا اين عاشق است كه در ميدان شهادت لاابالي مي‌شود و به هيچ چيز وقعي نمي‌نهد.

لاابالي عشق باشد ني خرد

عقل آن جويد كز آن سودي برد86

حسين(ع)همان عاشقي است كه با عقل‌ورزان - كه جز سود دنيوي خود چيزي نمي ديدند- به جنگ برخاست و با اين مبارزه، مصاف اين نيروي دروني و مظاهر بيروني آن را تا ابد مفتوح گذاشت.

آن شنيدستي كه هنگام نبرد

عشق با عقل هوس‌پرور چه كرد

سرخ‌رو عشق غيور از خون او

شوخي اين مصرع از مضمون او87

9) عمان ساماني و عاشورا، مدرسه عشق و عرفان

از جمله كساني كه به صحنه عاشورا از منظر عرفان نظر كرده است، عمان ساماني (1322 هـ.ق) است.عمان در نگاه عرفاني خود به واقعه جانسوز كربلا، از تجلي حضرت حق در هستي و ظهور عشق و عرضه آن بر موجودات و پذيرش آن از سوي انسان و بدنبال آن صف‌بندي سعادتمندان و شقاوت‌پيشگان در طول تاريخ انسان، تصويري منسجم و يكپارچه مي‌پردازد كه كربلا مركز به اوج رسيدن عشق رباني ماندگارترين صحنه آن بشمار مي‌آيد.

او عاشورا را ميداني مي‌داند كه سالكان در آن سلوك مي‌كنند تا به مراد و مقصود خود برسند. در اين ميدان امام حسين(ع)، قطب عرفان و مرشد سالكان است و اصحاب او مريدان و رهپويان وصال‌اند. حسين(ع) در اين مسلخ، در صدد آزمايش دانسته‌هاي عرفاني خود است و آنها را در بوته تجربه و آزمايش قرار داده است؛ به تعبيري ديگر، بايد گفت كه از نظر عمان ساماني مسير مدينه تا كربلا هفت شهر عشق است كه امام و همراهانش بايد وادي‌هاي طريقت را يكي پس از ديگري پشت سر بگذارند تا به سيمرغ عشق دست يابند. گويي كه كربلا آخرين گردنه‌اي است كه كاروان اباعبدالله بايد آن را پشت سر نهد تا بر فراز شهادت به ديدار عنقاي قاف‌نشين نايل آيد. كربلا و شهادت نقطه كمال اين حركت است؛ چه «در عشق دو ركعت (نماز) است كه وضوي آن جز به خون راست نايد.» و امام(ع) و يارانش در روز عاشورا از خون خود وضو ساختند و در صحراي كربلا بر مسلخ رفتند و نماز خونين به پا كردند در واقع ورود به صحنه عاشورا ورود به دارالوصال بوده است.

تا بدانند آن امام خوش خصال

پا چه‌سان هشت اندر آن دارالوصال88

امام وتجلي صفات الهي در او

عارفان، آفرينش را براساس عشق حق به جمال خويش و جلوه ازلي اين جمال در هستي تفسير كرده‌اند. اين اصل كه زير بناي جهان بيني عرفاني است، خود مبتني بر حديث قدسي معروفي است كه بر طبق آن خداوند بزرگ، در پاسخ به سئوال حضرت داود(ع) از علت و انگيزه آفرينش، چنين مي فرمايد: «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف، فخلقت الخلق لكلي اعرف.»

عمان بخش نخست مثنوي خود را با استناد به اين حديث آغاز مي كند و تجلي حضرت حق در هستي و طلوع عشق رباني با آشكار شدن جمال بي‌مثال خداوندي در آينه ما‌سوا را در تصويري شاعرانه در قالب 22بيت مي‌پردازد، كه پاره‌اي از آن بدين قرار است:

لاجرم آن شاهد بـالا و پسـت

با كمـال دلـربايـي در الـست

جلوه‌اش گرمي بازاري نداشت

يوسف حسنش خريداري نداشت

غمزه‌اش را قابـل تـيري نبود

لايق پيكانش نخجـيري نبود

عشوه‌اش هر جا كمندانداز گشت

گردني لايق نـيامد، بـازگشت

ماسوا آييـنـه آن رو شـدند

مظـهر آن طلـعت دلجو شدند

پس جمال خويش در آيينه ديد

روي زيبا ديد و عشق آمد پديد89

از نظر عمان ساماني، امام كسي است كه صفات الهي را در خود متجلي ساخته و بر اثر عبادات و رياضت‌‌هايي كه متحمل شده به مرحله خدا‌گونگي رسيده است. از اين منظر، امام حسين(ع) مصداق بارز آموزه «تخلقوا باخلاق‌الله‌» بوده و بر اثر اين تخلق، جلوه‌گاه اوصاف خداوند شده است. عمان ساماني در اين‌باره از زبان امام حسين(ع) چنين سروده است:

من همه حق و شما باطل همه

از حلي من شده باطله همه90

در نگاه عمان شاه شهيدان حسين بن علي(ع) كامل‌ترين انسان در معركه عشق و عاشقي است و اوست كه در ميان فرزندان آدم، ساغر عشق را بطور كامل نوشيده و دعوت حضرت ساقي را بدون ذره‌اي كاستي لبيك گفته است.

عمان بر اين باور است كه گرچه در تجلي دوم آنگاه كه امانت‌ گران عشق بر هستي عرضه شد، انسان به تمناي آن برخاست، اما آنچه انسان به قدر ظرفيت و استعداد خود از اين شراب طهور نوشيده جرعه‌اي بيش نبوده است. از اينرو لازم آمد تا عاشقي از جنس همين انسان برخيزد و با نوشيدن بي كم و كاست شراب خوشگوار عشق رباني، استمرار حيات هستي را ضمانت نمايد. حضرت ساقي كه ساغر عشق خود را مالامال مي بيند بار ديگر ندا سر مي‌دهد و اكمل عشاق را فرا مي‌خواند، اين بار پير ميخواران و سرخيل عاشقان، حسين(ع)، نداي حضرت دوست را لبيك مي‌گويد.

باز ساقي گفت :«تا چند انتظار؟

اي حريف لاابالي سر بر آر!

اي قدح‌پيما درآ، هويي بزن

گوي چوگانت سرم، گويي بزن»

چون به موقع ساقيش درخواست كرد

پير ميخواران ز جا قد راست كرد

زينت افزاي بساط نشأتين

سرور و سرخيل مخموران حسين

گفت: «آن كس را كه مي‌جويي، منم

باده‌‌خواري را كه مي‌گويي، منم»91

شرط‌هايش را يكايك گوش كرد

ساغر مي را تــمامي نوش كرد

باز گفت: «از اين شراب خوشگوار

ديگرت گر هست، يك ساغر بيار...»92

از اين ديدگاه «اني اناالحق» معنا پيدا مي‌كند؛ چه، آدمي از طريق عبادت، خدا نمي‌شود بلكه خداگونه مي‌شود. عمان ساماني با اشاره به اين مسأله، از زبان امام حسين(ع) مي گويد:

من خداوند و شما شيطان‌پرست

من ز رحمان و شما ابليس مست

آنچه فرمود او به آن قوم از صواب

غير تير از هيچ كس نامد جواب93

مولوي براي توجيه «اناالحق» كه بايزيد وحلاج بيشتر بر زبان جاري مي‌كردند تمثيل جالبي آورده است، مبني بر اين كه وقتي آهني در آتشي قرار گيرد و حرارت زياد به آن داده شود؛ آهن از خاصيت آهن بودن خارج نمي‌شود ولي همان اوصاف و كاركردهايي را پيدا مي‌كند كه آتش داشته است و آن همان سوزاندن است.

چون در آن خم اوفـتد گوييـش قـم‌

از طرب گويد منـم خـم لا تلــم

آن «منم خم» خود، اناالحق گفتن است

رنـگ آتـش دارد الا آهـن اسـت

رنگ آهن محـو رنـگ آتـش اسـت

زآتشي مي‌لافد و خامش‌وش است

چون به سرخي گشت همچون زر كان

پـس اناالنار ست لافـش بـي‌زبـان

شـد ز رنــگ و طـبع آتـش محتشم

گـويـد او مـن آتـشم مـن آتـشم

آتشم من گر تو را شك است و ظن

آزمون كـن دسـت را در من بزن

آتشم من گر تــو را شـد مـشتــبه

روي خود بر روي من يكدم بنه94

عمان ساماني به وحدت امام با حق، اشارات زيادي كرده و امام(ع) را انسان به‌حق‌پيوسته و از‌همه‌چيز‌رسته مي‌داند و اين وحدت را حاصل اخلاص و عبادت آن حضرت مي‌داند. از ديدگاه عمان ساماني، مرتبه امام حسين(ع) در عرفان، به اندازه‌اي است كه مي تواند با جبرئيل به گفتگو نشيند و در يكي از همين گفتگو‌ها است كه به وحدت امام(ع) با حق اشاره شده است.

جبرئيل آمد كه اي سلطان عشق

يكه‌‌تاز عرصه ميدان عشق

دارم از حق بر تو اي فرخ امام

هم سلام و هم تحيت هم پيام95

محكمي‌ها از تو ميثاق مراست

روسـپيدي از تـو عـشاق مراست

اين دوئي باشد ز تسويلات ظن

من توام اي من، تو در وحدت، تو من96

دستيابي به وحدت، علاوه بر اخلاص، لازمه ديگري هم دارد وان زدودن آثار خودي است؛ چه، عاشق پاكباخته كسي است كه جز معشوق چيزي نشناسد و جز او برايش چيزي باقي نماند. از ديدگاه عمان، امام حسين(ع) به اين مقام، دست يافته است و اين دو لازمه را در خود به تحقق رسانده است.

چون خودي را در رهم كردي رها

تو مرا خوان من تو رايم خونبها

هرچه بودت داده‌اي اندر رهم

در رهت من هر چه دارم مي‌دهم97

امام(ع) شمه‌اي از مقامات عرفاني‌اش را به جبرئيل بازگو مي‌كند تا او هم در جريان تعالي روحاني امام قرار گيرد.

آنكـه از پيشـش سـلام آورده‌اي

وآنـكـه از نـزدش پيـام آورده‌اي

بي‌حجاب اينك هم آغوش من است

بي تو رازش جمله در گوش من است

از مـيان رفـت آن مني و آن تويي

شد يكـي مـقصود و بيرون شد دويي

البته عمان ساماني از افتادن در دام حلول و اتحاد به شدت مي‌پرهيزد و هشدار مي‌دهد كه وحدت امام(ع) با خدا، از اين انواع نامقبول و مردود نيست بلكه همچنان كه پيشتر يادآور شديم مانند نسبت آتش و آهن است.

حق همي‌داند كه غالي نيستيم

اشعري و اعتزالي نيـستيم

اتحادي و حلـولي نيستــيم

فارغ از اقوال بي‌معني‌ستيم98

شهادت امام، خواست خدا

عمان ساماني بر اين اعتقاد است كه شهادت امام(ع) بر اساس خواست و مشيت الهي صورت گرفته است و چون نوبت به او رسيده است وصول او به شهادت رقم خورده است.

گويد او چون باده‌خواران الست

هر يك اندر وقت خود گشتند مست

زانبياء و اوليا از خاص و عام

عهد هر يك شد به عهد خود تمام

نوبت ساقي سرمستان رسيد

آنكه بد پا تا زسر مست آن رسيد99

از نظر عمان ساماني، شهادت امام حسين(ع)، معلول نازي بود كه معشوق كرد و عاشق را طلبيد و بهترين راه براي پاسخگوئي به ناز او، جز شهادت چيزي ديگر نمي‌توانست باشد؛ چه، عاشقان تنها چيزي كه برايشان مهم است، رضايت و خشنودي معشوق است نه خواست خودشان.

ناز معشوق و نياز عاشقي

جور عذرا و رضاي وامقي

گفت اينك آمدم من اي كيا

گفت از جان آرزومندم بيا100

وقتي عاشق، اين پيغام را از سوي معشوق مي شنونددر هستي نمي گنجد و مرگ خويش را مي خواهد تا به وصل آن نازنين نايل آيد.خدا براي حسين(ع) چنين كاري انجام دادو او را واله و شيداي خود ساخت.

گفت بنگر بر زدستم آستـين

گفت من هم بر زدم دامن ببين101

لاجرم زد خيمه، عشق بي‌قرين

در فضاي ملك آن عشق‌آفرين

بي‌قريني با قرين شد هم‌قران

لامكاني را مكان شد لامكان102

و بهترين محل ابتلاي حسين(ع) كربلا بود؛ چه، بهشت و لقاي معشوق را به بها و امتحان بدهند، نه به بهانه. بدين جهت براي هر چه خالص‌تر شدن، خدا حسين را به كربلا فراخواند تا خون خود ريزد و خون خدا شود.

كرد بر وي باز درهاي بــلا

تا كشانيدش به دشت كربلا103

و از آن طرف قاتلان و جلادان را هم مهيا ساخت تا در مصاف حسين(ع) درآيند و بر او تيغ بلا كشند و خون او بريزند كه معشوق از عاشق خونين‌دامن، راضي‌تر بودكه راست گفته‌اند عشق از اول خوني بود.104

داد مستان شهادت را خــبر

كاينك آمد آن حريف در به در105

عاشورا، حلقه درس عرفان

از مهم‌ترين شرايط سير وسلوك در نگاه عارفان همراهي و پيروي از «ولي» و به تعبيري «پير طريقت» است.«پير كسي است كه كه سرپرستي سالك را به عهده مي‌گيرد و او را در مراحل سير وسلوك همراهي كرده و راهنمايي مي‌كند.»

عمان در نگاه عرفاني خود به واقعه دلخراش كربلا اين اصل عرفاني رانيز از نظر دور نداشته و به نيكي به شرح آن پرداخته است. امام(ع) پس از نزديك يافتن تحقق وعده حضرت ساقي، همراهان را گرد خود فراخواند و آنچه از سختي و محنت و مصيبت در انتظارشان بود بر آنان باز گفت:

اي اسيران قضا در اين سـفر

غيـر تسـلـيم و رضـا اين‌المفر؟

همره ما را هواي خانه نيـست

هركه جست از سوختن، پروانه نيست

نيست در اين راه غير از تير و تيغ

گو ميا هر كــس ز جان دارد دريغ 106

سخنان امام(ع) گر چه براي سرخوشان عشق، نويد از نزديك بودن وصال معشوق مي‌داد، اما براي نامحرمان اغيار نهيبي بود تا هر چه سريع‌تر راه خود را از كاروان عشق جدا سازند.

هر كه بيروني بد، از مجلس گريخت

رشته الفت ز همراهان گسيخت107

اينك خالص‌ترين حلقه عشاق هستي پيرامون ولي مطلق حق زانوي ادب زده و با همه وجود طالب آنند تا آخرين آداب سلوك خونين را از پير خود فرا گيرند. امام نيز پرده‌ها را كنار مي‌زند و انوار حقيقت را بر آنان آشكار مي‌سازد، عهد الست را بياد آنان مي‌آورد، جلوه‌اي از رخ زيباي ساقي را عيان و جمله عشاق را از شراب عشق سرمست مي‌كند و نزديك بودن وصال معشوق را به آنان بشارت مي‌دهد.

پير ميخواران به صدر اندر نشست

احتياط خانه كرد و در ببست

محرمان راز خود را خواند پيش

جمله را بنشاند پيرامون خويش

با لب خود گوششان انبـاز كرد

در ز صـنـدوق حقيقت باز كرد

جمله را كرد از شراب عشق مست

يادشــان آورد آن عـهد الـست

گفـت شـاباش اين دل آزادتان

باده خورده‌سـتيد، بادا يادتان

يادتان باد اي فرامش‌كرده‌ها

جلوه ساقي ز پشت پرده‌ها

يادتان باد اي به دلتان شور مي

آن اشارت‌هاي ساقي پي ز پي108

در عاشورا امام حسين(ع)، نه تنها سر حلقه مستان سالك طريق بود بلكه او در مقام ارشاد و اصحابش در مقام‌طلب بودند. از ديدگاه عمان ساماني، هريك از اصحاب عاشورا در مرتبه‌اي از سلوك قرار داشتند و به فراخور نيازشان از چشمه‌سار معرفت امام، سيراب مي‌شدند و اما به فراخور هر يك اسراري فاش مي‌كرد.

در جاده سلوك، «رازداري» و پوشاندن اسرار حق از نا محرمان جزء شرايط اصلي است.

پيران طريقت همواره سالكان را بر كتمان اسرار راه توصيه مي‌كنند. اينك كه ناب‌ترين حلقه عاشقان نشانه‌هاي وصال معشوق را بند بند وجود خود دريافته‌اند و خويشتن را بر دروازه فنا كه نهايت سير سالك خداجوست مي‌بينند، امام(ع) آنان را بر رعايت اصل رازداري تا پايان راه فرا مي‌خوانند:

سري اندر گوش هريك باز گفت

باز گفت: اين راز را بايد نهفت

با مخالف پرده ديگر‌گـون زنيد

با منافق نعل را وارون زنيد

خوش ببينيد از يسار و از يمين

زآنكه دزدان‌اند ما را در كمين

كس مبادا ره بدين مستي برد

پي بدين مطلب به تردستي برد109

يكي از شيفتگان دشت معرفت، عباس(ع) بود كه به عنوان مريدي مخلص در دفتر ارشاد ثبت نام كرده بود و در عرصه مجاهدت، در ركاب امام جنگيد و آموخته هايش را تجربه كرد. در شريعه فرات، چون گام نهاد، آبي از حقيقت بر گرفت و از شط يقين در گذشت.

جانب احزاب تازان با خروش

مشكي از آب حقيقت پر به دوش

كرده از شط يقين آن مشك، پر

مست و عطشان، همچو آب‌آور شتر110

در اين ميان امام(ع) هم همچون راهبري دلسوز، گام به گام به تعليم و هدايت طالبان و سالكان مشغول بود و در دستگيري آنان از هيچ كوششي فروگذار نبود. امام، در خطاب به فرزند برومندشان علي‌اكبر(ع) فنا و بقاي عرفاني را چنين تعليم و توضيح مي‌دهد:

از فنا مقصود ما عين بقاسـت

ميل آن رخسار و شوق آن لقاست

شوق اين غم از پي آن شادي است

اين جـزا از بـهر آن آبـادي است

رويي اندر موت و رويي در حيات

رويي اندر ذات و رويي در صفات

دستي اندر احتياج و در غنــا

دست ديگر در بقــا و در فــنا111

امام(ع) با تشكيل مجالس مختلف، هم از عرفان نظري سخن مي گفت و هم از وعده‌هايي كه براي عارفان داده‌اند ذكري به ميان مي‌آورد تا بدين طريق، بر قوت قلب سالكان طريقت بيفزايد و در مواردي هم خود، با بهره‌گيري از قدرت عرفاني و غيبي‌اش جلوه‌هايي از جمال حضرت حق را بر آنان آشكار سازد. عمان ساماني به اين موارد چنين اشاره كرده است:

پير ميخواران به صدر اندر نشست

احتيـاط خـانه كرد و در ببست...112

نهايت تعليم آن مرشد طريقت، تذكار طالبان و سالكان به مقام رضا بود؛ چه، همين مقام بود كه صبر و شكيبايي‌اش را فزوني بخشيد و امام، در برابر تمام مصائب ياراي مقاومت و پايداري پيدا كرد.

اي اسيران قضا در اين سفر

غير تسليم و رضا اين‌المفر

از مهم‌ترين آموزه هايي كه در عرفان مطرح است، نوسان بين قبض و بسط مي باشد و بر سالك واصل فرض است تا از اين دو حالت غافل نشود و هميشه در صدد جمع بين آنها بكوشد. از ديدگاه ساماني، امام(ع) هم، از اين مهم صرف نظر نكرده، در مواضع مختلف آن را بر اهل سلوك، تذكار مي داد.

دستي اندر قبض و بسط و عزم و فسخ

دستي اندر قهر و لطف و طرح و نسخ

دسـتي انـدر ارض و دسـتي در سما

دسـتي انـدر نشـو و دسـتي در نما113

در سلوك خونين عاشقان ناب، دشوارترين و جانكاه‌ترين لحظه سلوك زماني است كه نوبت قرباني كردن و سوزاندن تعلقات فطري و ذاتي به پاي معشوق فرا‌مي‌رسد. پيش از اين ابراهيم خليل(ع) بمنظور تقرب به محبوب، فرزندش اسماعيل را به قربانگاه برده بود و اينك كه نوبت عاشقي اكمل عشاق هستي رسيده است، اين نوع تعلق‌سوزي بار ديگر تكرار مي شود. امام(ع) را با ميوه دلش علي اكبر(ع) تعلقي از جنس ديگر بود و همه چيز حكايت از اين داشت كه براي مقصدي الهي از اين تعلق نيز بايد دست بشويد:

بر هـدف تير مراد خود نشاند

گـرد هستي را به كـلي برفشاند

گرد ايثار آنچه گردآورده بود

سوخت هرچ آن آرزو را پرده بود

از تعلق پرده‌اي ديگر نماند

سـد راهـي جز عـلي‌اكبر نماند

علي اكبر(ع) كه در صورت و سيرت نمادي از پيامبر (ص) بود، با دلي شيدا خود را به حضور ولي‌الله رساند واز جا ماندن از قافله شهدا و رنجي كه از اين بابت آزارش مي داد، شكوه كرد و از پدر خواست تا رخصت دهد او نيز براي جانبازي پا در ركاب شود:

كـاي پـدرجان هـمرهان بسـتند بار

ماند بـار افـتاده انـدر رهـگذار

هر يك از احباب سرخوش در قصور

وز طـرب پيـچان سر زلفين حور...

دير شـد هنـگـام رفتــن، اي پــدر

رخصتي گر هست، باري زودتر

امام(ع) با دقت بر قامت دلرباي فرزند محبوبش نگاهي انداخت، چنان متأثر شد كه به تأملي سخت گرفتار آمد، اما مقصدي بلند در پيش بود كه وصال آن راهي جز دست كشيدن از علي اكبر پيش پاي امام(ع) باقي نگذاشته بود.

گفت كاي فرزند مقبل آمــدي

آفـت جان، رهــزن دل آمــدي

كرده‌اي از حق تجلي اي پــسر

زين تجلي، فتـنه‌ها داري به سـر

راست بهر فتنه قامت كــرده‌اي

وه كز اين قامـت، قيامت كرده‌اي

نرگست با لاله در طنــازي است

سنبلت با ارغـوان در بــازي اسـت

از رخت مست غرورم مــي‌كني

ز مــراد خـويــش دورم مــي‌كني

گه دلم پيش تو، گاهي پيش اوست

رو، كه در يك دل نمي‌گنجد دو دوست114

اينك كه علي اكبر در دشوارترين جاده سلوك، كه رنگ خون دارد، گام برداشته، زبان حالش از لبريز شدن وجودش از عشق رباني حكايت دارد، آتش عشق چنان هستيش را سوزانده كه بيم سركشي و دعوي خدائيش مي رود. ادب عشق –كه در مكتب حسين آموخته – او را بر اين مي‌دارد تا در چنين هنگامه‌اي به سوي ولي حق بشتابد و آئين رازداري در مرحله فنا را از مولايش حسين(ع) بياموزد.

ديد شاه دين –كه سلطان هـداست

اكبر خود را كه لبريز از خداست

عشق پاكش را بناي سركشي است

آب و خاكش را هواي آتشي است...

اينك از مجلـس جدايي مـي‌كـند

فـاش دعـوي خـدايي مـي‌كند

امام(ع) كه خود معلم مكتب عشق است به نيكي بر حالت الهي فرزند سالكش واقف است، دهان بر دهان فرزند و خاتمش را بر لبان او گذاشت و بدينوسيله آنچه را از ادب راه مانده بود به اومنتقل و لبانش را براي هميشه مهر كرد.

پس سليمان بر دهانش بوسه داد

اندك اندك خاتمش بر لب نهاد

مهر، آن لب‌هاي گـوهرپاش كــرد

تا نـيارد سر حق را فاش كرد

هر كه را اســرار حـق آموختند

مـهر كردند و دهانش دوختند115

عاشورا، صحنه نبرد عقل و عشق

مبارزه و معارضه و مناظره عقل وعشق و برتر از آنها، غلبه عشق بر عقل، از موضوعاتي است كه در متون عرفاني به طور زايدالوصفي مطمح نظر نظر عارفان بوده است. شايد به جرأت بتوان گفت كه هيچ عارفي دست به قلم نبرده است مگر اينكه به اين موضوع پرداخته باشد. عمان ساماني نيز از اين قاعده مستثني نيست از نظر او صحنه عاشورا هر چند در ظاهر، نبرد بين دو گروه به رهبري امام حسين(ع) و يزيد بن معاويه بود اما در باطن، واقعيت چيز ديگري را نشان مي دهدو آن نبرد و مبارزه بين عاقلان مصلحت‌نگر و عاشقان سوخته‌جان است.و جناح اباعبدالله مظاهر عشق‌اند وطرف يزيد مصاديق روشن عقل مصلحت‌نگر و دنياخواه.

اما چنانكه اسلاف عمان هم معتقد بودند، او هم، پيروزي نهايي اين ميدان را از آن عشق مي‌داند نه عقل؛ چه، عقل را توانايي مصاف با عشق نيست.

عقل را با عشق، تاب جنگ كو

اندر اينجا سنگ بايد، سنگ كو116

باز دل افراشت از مستـي علم

شد سپـهدار علـم جـف‌القلم117

نبرد عقل و عشق، نه تنها در ارتباط با خود امام(ع) بود بلكه اعضاي كاروان كربلا هم به نوعي در اين نبرد شركت داشتند. از آن جمله علي اكبر(ع) است كه وقتي به ميدان راهي مي‌شود در باطن به نبرد ميان عشق و عقل مي‌پردازد.

مست گشت از ضربت تيغ و سنان

بي‌خودي‌ها كرد و داد از كف عنان

عشق آمد عقل از او پامال شـد

آن نـصيحت‌گـو زبانـش لال شد

وقت آن شد كز حقيقت دم زنـد

شعله بـــر جــان بنــي‌آدم زنـد

باز عقل آمد زبانـش را گرفـت

پير ميخــواران عنــانش را گرفت118

كاملا واضح است كه پيروزي از آن عشق است، هرچند عاشق به تيغ جور، در خون خود بغلتد، اما در باطن هم او چيره و غالب است.

نماز عشق با وضوي خون

كائنات به جنبش در آمده بود، خورشيد رنگ خون گرفته بود، زمان به لحظه‌هاي توقف خود نزديك مي‌شد و زمين شرمسار از آن همه زشتي و پليدي كه بر بال خود به‌ بار آورده است. اينك پيشواي شهيدان، يكه و تنها، آخرين سطور درس‌نامه عشق و عرفانش را مي‌نگاشت. ديگر گردنه‌اي نبود تا وصال معشوق را به تأخير بيندازد و تعلقي نداشت تا بر پاي شوقش زنجير شود، هرچه بود خدا بود و بس.

سرمستان باده شقاوت نيز هر چه از پليدي و پستي در توان داشتند به عرصه كارزار آوردند، تير، نيزه، سنگ، ناسزاه، هلهله و پايكوبي، سر دادن نغمه شوم پيروزي و سرانجام محاصره ولي حق. رقت‌بارترين صحنه حيات انسان در حال شكل‌گيري بود. كسي نديده وحتي نشنيده است كه جماعتي با پيشواي مشفق و دلسوز خويش از سلاله پيامبري كه خود را پيرو او مي‌دانند اينگونه رفتار كرده باشند.

ديري نپائيد كه نشانه‌هاي وصال محبوب در وجود سر حلقه عاشقان هويدا شد، امام(ع)خود را در دروازه فناي حضرت حق مي‌ديد.

از ميان رفت آن مني وآن‌تويــي

شد يكي مقصود و بيرون شد دويي

آشكار شدن نشانه هاي وصال معشوق، چنان شوري در وجود امام(ع) بپا ساخت كه براي سجده‌اي خونين بي‌اختيار از فراز زين به زمين افتاد و با وضوي خون پرستشي از نوع نماز عشق آغاز كرد.

از سر زيـن بر زمـيـن آمـد فـراز

وز دل و جان برد بر جانان نـماز

با وضويي از دل وجان شسته دست

چار تكبيري بزد بر هر چه هست

گشته پر گل ساجدي عمامه‌اش

غرقه اندر خون، نمازي جامه‌اش

بر فقيه از آن ركوع و آن سـجود

گفت اسـرار نزول و هـم صعـود

سرمستان باده شقاوت بر اين نماز عاشقانه نيز ترحم نداشتند و مستانه براي آشاميدن خون خدا، گوي سبقت ربودند.

تير بر بالاي تير بي‌دريغ

نيزه بعد از نيزه تيغ از بعد تيغ

اينك سرور عاشقان در پايان نماز عشق به راز و نياز با معشوق پرداخته و به اين توفيق وصال كه از لطف و رحمت بيكران معبود يگانه نصيبش گرديده، خدا را سپاس مي‌گويد. گويا ندايي از عرش برين برخاسته و اينگونه وصال حسين(ع) را تبريك مي‌گويد: «يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي»

قصه كوته، شمر ذي‌الجوشن رسيد

گفتگو را آتش خرمن رسيد

زآستين غيرت برون آورد دست

صفحه را شست و قلم را سر شكست

ديگر از ساقي نشان باقي نماند

زآنكه آن ميخواره جز ساقي نبود

خود به معني باده بود و جام بود

گر به صورت رند دردآشام بود

شد تهي بزم از مني و از تويي

اتحاد آمد، به يك سو شد دويي

پي‌نوشت:

1-كاشاني، عبدالرزاق، شرح منازل السائرين، قم، بيدار، 1372، ص‌337.
2-همان، ص 565.
3- حديقه الحقيقه، 643.
4- ديوان سنايي، 470.
5- ديوان سنايي، 552.
6- ديوان سنايي، 530.
7- ديوان سنايي، 655.
8- ديوان سنايي، 571.
9- ديوان سنايي، 485.
10- سنايي، حديقه الحقيقه، ص 66، به كوشش مدرس رضوي، انتشارات دانشگاه تهران، 1359.
11- همان، ص 270.
12- همان، ص 271.
13- سنايي، حديقه الحقيقه، ص 271.
14- حديقه الحقيقه، 269-269.
15- همان.
برفي – محمد –سيماي حسنين از منظر اهل سنت – تهران -1381 – مؤلف – صص 245-243.
17- سنايي، حديقه الحقيقه، ص 272.
17- همان.
18- همان.
19- همان.
20- سنايي، مجدود بن آدم، ديوان سنايي، به كوشش مدرس رضوي، تهران، 1362، انتشارات سنايي، ص 655.
21- همان، صص 40-41.
22- همان، ص 571.
23- همان، ص 97.
24-ديوان سنايي، ص 485.
25-همان، ص 552.
26- حديقه الحقيقه، صص 270-271.
27- حديقه الحقيقه، صص272-270.
28- همان.
29- همان.
30- ديوان احمد جام، 87
31- ديوان احمد جام، 143
32- ديوان احمد جام، 345
33- ديوان احمد جام، 347
34- ديوان احمد جام، 326
35- ديوان احمد جام، 424
36- مصيبت نامه، 36
37- مصيبت نامه، 37
38-مصيبت نامه، 37
39-اشتر نامه، ص 12
40- همان، 12-14
41-ديوان عطار، 90
42- همان، ص 346
43-روزه داشتن در شش روز پس از عيد فطر كه سنت است.
43-كليات شمس، غزل ش 2102.
44-كليات شمس 1/137، ابيات 3662-3656
45-همان
46- مثنوي، 1/43، بيت 629
47-كليات شمس، بيت 9206
48-كليات شمس، بيت 7/205
49-كليات شمس، 1/243، بيت 6358
50- كليات شمس، 1/74
51- فيه ما فيه، 158.
52- برفي – محمد –سيماي حسنين از منظر اهل سنت – تهران -1381 – مؤلف – 264
53-كليات شمس، 1/97، غزل، 230
54- مثنوي معنوي، 2/254، ابيات 2105-2195
55- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 683
56- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 337
57- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 648
58- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 358
59-كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 27-28
60- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 27-28
61- همان
62- همان، 269
63- مثنوي هفت اورنگ، 179
64-لهوف ص 28
65- همان
66- لهوف، ص 28
67- همان، ص 3
68- نهج البلاغه، ص 27
69-طباطبائي، علامه سيد محمد حسين. تفسير الميزان، ترجمه ناصر مكارم شيرازي، ج 1، ص 251، بنياد فكري علامه طباطبائي با همكاري نشر رجاء، بي تا
70- نور، ص 61
71- علامه طبرسي، تفسير مجمع البيان، ترجمه حسين نوري و دكتر محمد مفتح، ج1، ص177، انتشارات فراهاني، بي تا
72-اقبال لاهوري، محمد.كليات اشعار فارسي، ص 103، به كوشش احمد سروش 1343.
73-كليات اشعار فارسي، ص75.
74-همان
75-كليات اشعار فارسي، ص75.
76- كليات اقبال، ص 75
77-كليات اقبال، 75
78- كليات اقبال، 248
79- همان
80- كليات اقبال، 248
81- همان
82- كليات اشعار فارسي، ص 75
83-كليات اشعار فارسي، ص75
84- كليات اشعار فارسي اقبال، به كوشش احمد سروش، ص 75
85- كليات اقبال، ص 74
86- مولوي، مثنوي، دفتر 6، بيت 1967، به تصحيح نيكلسون، به كوشش نصر الله پور جوادي، تهران؛ انتشارات امير كبير، 1363 هـ ش
87-كليات اشعار فارسي اقبال، ص 74
88- ساماني، عمان، گنجينه الاسرار، ص120، نسخه خطي، انتشارات ميثم تمار، بي جا، بي تا
-گنجينه الاسرار، ص 40، 41
90- ساماني، عمان، گنجينه الاسرار، ص120، نسخه خطي، انتشارات ميثم تمار، بي جا، بي تا
91-سيري در سلوك حسيني، ص 44
92- گنجينه الاسرار، ص 47و46
93-ساماني، عمان، گنجينه الاسرار، ص120، نسخه خطي، انتشارات ميثم تمار، بي‌جا، بي‌تا
94-مثنوي، دفتر دوم، ابيات 1346-1352
95-گنجينه‌الاسرار، ص‌121
96-گنجينه‌الاسرار، ص‌121
97-همان، ص 122
98-گنجينه‌الاسرار، ص122
99-همان ص 61
100-همان
101-همان
102-همان، ص 62
103-همان
104-عشق از اول سركش و خوني بود، تا گريزد هر كه بيروني بود (مثنوي، دفتر سوم، بيت4751)
105-گنجينه‌الاسرار، ص 62
106-همان، ص 63
107-همان، ص 64
108-گنجينه الاسرار، 64
109-همان، ص 67
110-همان، ص 73
111-گنجينه‌الاسرار، ص 86
112-همان، ص62
113-همان، ص86
114-گنجينه‌الاسرار، ص 83-84
115-گنجينه‌الاسرار، ص 92
116-همان، ص 72
117-همان
118-همان، ص 88

 

 

يكشنبه 13 اسفند 1385 - 14:24


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری