يكشنبه 27 مرداد 1398 - 7:27
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گزارش

 

الهام حسني

 

"خدايي كه با اوبودن تنها نبودن است"

 

گزارش از بازديد خانواده شهداي سازمان

مي گن خاك سرده اما انگار نفس رزمنده ها آنقدرگرم بوده كه خاكي را هم كه آنها را در آغوش گرفته گرم كرده شايد به خاطر اينكه اونا آدم عادي نبودند، شهيد بودند، شهيد...

امروزه همراه سه تن از مسئولين سازمان تبليغات اسلامي به ديدار چند خانواده شهيد از مجموعه سازمان رفتيم، طي مسير به اين فكر كردم كه بعد از گذشت اين همه سال از جنگ تحميلي همسران، فرزندان، پدر و مادر شهدا چه طور زندگي كردند و چه طور با نبود عزيزانشون كنار آمدند ؟!

اولين جايي كه رفتيم منزل سردار شهيد غلامعلي اسماعيلي بود يه محله قديمي و تقريباٌ‌ دست نخورده ، اسم كوچه بنام شهيد نام گذاري شده بود.ماشين جلوي خانه اي سه طبقه كه دري كوچك داشت ايستاد همه پياده شديم، همسر شهيد به استقبالمون آمد خانه ي ساده اي داشتند كه با وسايل جزئي خيلي باسليقه تزئين شده بود، يه بنر بزرگ از عكس شهيد در گوشه اي از اتاق به خوبي نمايان بود. همسر شهيد اسماعيلي بعد از پذيرايي از ما شروع كرد به صحبت كردن از كم لطفي بعضيا در اين چند سال ، از بچه هاش كه چقدر باايمان هستند و به وجودشون افتخار مي كنن، از مشكلات و دغدغه هاي زندگي و ازسردار شهيد كه در اول ارديبهشت سال 65 در فاو به شهادت رسيده بود گفت" وقتي از روز شهادت شهيد اسماعيلي صحبت مي كرد بغض تو گلويش را به زور خفه كرد انگار دوست نداشت اشكاش رو جلوي ديدگان ما به مهماني گونه هاش دعوت كنه و چشماش تر بشه، با دقت نگاهش كردم ، خيلي محكم بود تو چشمانش يه جور شجاعت موج مي زد اون يه زن معمولي نبود مثل خيلي از همسران شهدا بعد از شهادت همسرش براي 2 دختر و 2 پسرش هم مادر بوده و هم پدر، خيلي خوب صحبت مي كرد دلنشين و بي غل و غش، مزجي مشاور رياست سازمان تبليغات اسلامي و غفور رمضاني كارشناس رفاه سازمان و نماينده بسيج به تمام حرف هاي همسر شهيد گوش دادن و وعده دادن به مشكلات و دغدغه هاي خانواده اين شهيد رسيدگي كنند و در آخر ديدار هم با يك جلد قرآن و يك لوح تقدير و يك سكه بهار آزادي خواستند اندكي ازاون زحمات چند ساله را ارج بذارند و از اون قدرداني كنند.

ماشين حركت كرد به سوي خانه شهيد احد سلطاني

پياده شديم و در زديم بعد از مدتي انتظار پيرزني با چادر مشكي در را باز كرد و به استقبال ما آمد،‌ وارد حياط شديم برگهاي درخت انگور مثل يك سقف تمام حياط را پوشانده بود و روي زمين پر بود از برگهاي خشك شده كه از شاخه درخت جدا شده بود سمت راست حياط باغچه كوچكي بود كه تنها يك بوته گل محمدي با تك غنچه اش بروي شاخه گل و تنه درخت انگور پيردر آن خودنمايي مي كرد. پيرزن همانطوري كه به سختي از پله ها بالاميرفت همسرش را صدا زد، پيرمردي كه پيري از دستان لرزان و چهره خميده و موهاي سفيدش به خوبي هويدا بود در چارچوب در ورودي خانه ظاهر شد وبا لبخند به ما خوشامد گفت. از راهروي طولاني عبور كرديم از آشپزخانه گذشته و وارد اتاقي تو در تو كه شبيه مهمان خانه بود شديم معماري كاملاً قديمي اتاق آدم را به ياد دوران كودكي و خانه مادربزرگ مي انداخت روي يك طاقچه ي اتاق عكس بزرگي از شهيد احد سلطاني و چند لوح سپاس و روي طاقچه ديگه يه دست آينه شمعدان قديمي ودو گلدان با گلهاي قرمز مصنوعي و رو طاقچه اي كيپور سفيد رنگش به نظرم خيلي زيبا و دلنشين آمد.

گوش هاي پدر بر اثر كهولت سن سنگين شده بود،مادر و پدر با لهجه شيرين آذري با ما صحبت مي كردند: از فرستادن احد به جبهه و هديه كردن او براي انقلاب واسلام، از 10 فرزندي كه 5 دختر و 5 پسر بودند واز پسر جانبازوبيماريشان وبيكاري پسر كوچكترشان گفتند،مادر شهيدكه صورتش نمايي از زن زيبا و سفيد رو را داشت وروزگار چين و چروك زيادي بر آن انداخته بود در آخر چقدر با محبت براي همه ما دعاي خير كرد. مشاور رئيس سازمان و كارشناس رفاه و نماينده بسيج سازمان تصميم گرفتند براي پدر شهيد سمعكي تازه بگيرند تا بتواند بهتر بشنود، هديه ها را به آن خانواده تقديم كرده و خيلي صميمي خداحافظي كرديم و خارج شديم. آخرين جايي كه رفتيم منزل شهيد علي قبله اي بودكه در سال 62 در عمليات خيبر در جزيره مجنون به شهادت رسيده و پيكرش كه چند تكه استخوان بيشتر نبود در محرم سال 76 به دست خانواده ي چشم انتظارش رسيده بود. مادر شهيد و برادرش در منزل منتظر ما بودند لبخند از چهره مادر محو نمي شد با شوق فراوان از پسرش تعريف مي كرد از شب قبل از آمدن پيكر پسرشهيدش و ازخوابي كه در آن او را با خبر بازگشت خود به آرامش دعوت مي كرد،از نا آرامي هاي روزهايي گفت كه پسرش مفقودالاثر بود و هيچ خبري از او نداشت و آرامشي كه بعد از غسل و كفن كردن تكيه هاي استخوان پسر شهيدش به دست خودش به او دست داده بود،از 8 فرزندش گفت و شهيد اولين فرزند پسرش بود. برادر شهيد از جامعه و مردم جامعه گفت كه احساس خطر مي كند ازكمرنگ شدن جايگاه شهيدان در جامعه و مزجي هم در جواب برادر شهيد گفت:" ممكنه شهدا مفقود باشند اما چراغ هدايت همه جامعه هستند و گفت: شهيد مثل يك رودخانه جاري و سياله كه ما بايد خودمون رو در ان رودخانه پاك كنيم".

بعد از دادن هديه به مادر شهيد يك لوح سپاس هم از طرف بسيج به برادر شهيد كه فرمانده پايگاه بسيج بود اهدا شد و از آنها خداحافظي كرده و به سوي سازمان حركت كرديم و من در تمام مسير به اتفاقات و حرف ها و دغدغه هاي خانواده اين شهدا فكر مي كردم و به دنبال جايگاه شهيد و شهادت در جامعه امروز بودم آيا واقعاً جايگاه شهيدان در جامعه امروز كم رنگ شده؟آيا توانسته ايم از آرمانهايي كه آنها به خاطردفاع از آن به شهادت رسيده اند حفاظت كنيم و اينكه اگر روزگاري دشمن به كشورمون حمله كنه شجاعت مقابله با آن را مثل اون بزرگان خواهم داشت يا... .

 

 

يكشنبه 5 آذر 1385 - 16:9


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری