يكشنبه 28 مهر 1398 - 20:18
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

عليرضا قرائي

 

يازدهمين «ميز انديشه»، با موضوع: عوامل شكل‌گيري گروه‌هاي مرجع جوانان و نوجوانان

 

بحثي كه به بنده امر شد كه ارائه بدهم با عنوان عوامل شكل‌گيري گروه‌هاي مرجع جوانان و نوجوانان است. تقريباً بنده از سال 1381 درگير اين موضوع شدم و هنوز هم به نوعي درگير هستم. به اين دليل كه معتقدم اين موضوع مسأله‌ي بسيار مهمي در جامعه‌پذيري، جامعه‌ي ما به ويژه نسل جديد است. اگر نگاهي به شاخص‌هاي جمعيتي بيندازيم مي‌بينيم كه جوانان و نوجوانان از حيث كمي، بزرگ‌ترين و جدي‌ترين گروه جمعيتي كشور هستند و اين امر در تاريخ ما و جوامع معاصر وضعيت ويژه‌اي است. يعني ما در هيچ مقطع تاريخي و در هيچ جامعه‌اي اين حد از جمعيت را نداريم. جمعيتي كه بين 29-15 سال قرار مي‌گيرد و البته با اندكي تسامح آن را به عنوان گروه سني جوان تلقي مي‌كنيم، بالاترين گروه جمعيتي هستند كه بالطبع اين گستره‌ي جمعيتي آثار خود را بر جامعه مي‌گذارد و مي‌دانيد كه هرم جمعيتي ما در حال حاضر از وضعيت نرمال خارج شده است و به جاي اين‌كه بزرگ‌ترين گروه سني (5-0) در قاعده‌ي هرم باشد، الان كودكان 4-0 يا 9-5 سال، جمعيت آن‌ها از نوجوانان 19-15 يا 29-20 ساله كمتر است. بنابراين اين گستره‌ي عظيمي كه وارد مقاطع تحصيلات عالي شده‌اند در حال حاضر در معرض اشتغال و ازدواج قرار گرفته‌اند و هويت جديد و مستقلي مي‌خواهند كسب كنند يعني از حيث كمي جمعيتي بسيار زياد است و طبعاً فشارها يا الزاماتي را تحميل مي‌كنند كه پاسخ گفتن به نيازهاي ويژه‌ي اين قشر، هزينه‌ها و زحمات زياد و برنامه‌هاي بسيار مدون و دقيقي را مي‌طلبد. ويژگي اين گروه اين است كه دوران هويت‌يابي مستقل خود را طي مي‌كنند و براي كسب اين هويت مستقل كه مرحله‌ي بسيار جدي در عرصه‌ي جامعه‌پذيري و شكل‌گيري شخصيت انسان ـ ‌شخصيتي كه تا آخر عمر همراه او خواهد بود ـ است، تعيين‌كننده مي‌باشد و در اين مرحله عنصر تعيين‌كننده‌ي گروه‌هاي مرجع يا به تعبير روان‌شناسي، الگوها هستند. به همين جهت گروه‌هاي مرجع جوانان و نوجوانان در جامعه موضوعي جدي محسوب مي‌شوند چون جوانان و جامعه‌پذيري در جامعه مهم است و نقش گروه‌هاي مرجع در جامعه‌پذيري بسيار تعيين‌كننده است. اين امر موجب شد كه طي چند سال گذشته در جوامع آماري مختلف، راجع به گروه‌هاي مرجع جوانان با استفاده از مطالعات ميداني مطالعه نمايم و كوشش كرده‌ام مطالبي را نيز بنويسم و در حد توان خويش در عرصه‌ي ادبيات علمي اين موضوع مطالبي را ارائه نمايم.

براي ارايه‌ي بحث به سه مرحله مي‌پردازم، اين‌كه جوان چيست يا كيست؟ به تعبيري ديگر نوجوان چيست و كيست؟ اساساً اين مفهوم از كجا آمده است؟ و از چه زماني شكل گرفته است؟ واقعيت جوامع چگونه شكل گرفته است؟ بخش دوم مربوط به حوزه‌ي ويژگي‌هاي اجتماعي جوانان است كه در دو بحث جامعه‌پذيري متفاوت با نسل قبل و استقلال‌طلبي جوانان به آن مي‌پردازم و مابقي ويژگي‌ها را به فرصتي بعد موكول مي‌كنم. قسمت سوم بحث بر مبحث گروه‌هاي مرجع جوانان متمركز مي‌شود كه پاسخ سؤال اصلي است و بر آن مفهوم‌سازي مبتني است كه در اين بحث بايد داشته باشيم. جوان كيست؟ دوره‌ي جواني از كي پديد آمده است؟ اين است كه برگرديم به اين‌كه ما در ادبيات ديني خود شباب داريم؛ در ادبيات فارسي و در ادبيات انگليسي (young يا the youth)، جوانان يا جواني از حيث لفظي و لغوي، واژه‌ي جديدي نيست اما جواني به عنوان يك دوره‌ي زندگي و به عنوان مفهوم اجتماعي پديده‌اي جديد است. يكي از صاحب‌نظران به نام ميتراول مي‌گويد كه ما كودكي را در جوامع قديمي نداريم از قرن پانزدهم است كه مفهوم كودكي در (child hood)، در واژگان تاتيل پديد آمده است و با اين وجود جنبه‌ي لغوي اين مفهوم مدنظر نيست (تفاوت مابين آن‌ها را عرض مي‌كنم) جواني پديده‌ي قرن هجدهمي است و با اين توجيه در جامعه‌ي ما جواني پديده‌ي قرن بيستمي است و غالباً در دهه‌هاي اخير است. چرا مي‌گوييم كودكي، نوجواني و جواني پديده‌اي جديد است؟ به خاطر اين‌كه وقتي اين واژگان را به عنوان دوره‌هاي سني تلقي مي‌كنيم، دوره‌هايي كه از نوزادي، خردسالي، كودكي، نوجواني، جواني، ميان‌سالي، سنِ كمال، پيري و كهنسالي شروع مي‌شود و اين دوره‌هاي مختلفي است كه روان‌شناسان براي دوران مختلف زندگي تلقي مي‌كنند كه از پي هم مي‌آيند. اما در جامعه‌ي سنتي و در جوامع قديم چنين چيزي نداشته‌ايم؛ تنها دو مرحله در جوامع قديم داشته‌ايم؛ يكي مرحله‌ي خردسالي و ديگري مرحله‌ي بزرگسالي. افراد در عرصه‌ي اجتماعي يا بزرگسال هستند يعني مسؤوليت اجتماعي، خانواده، شغل و استقلال دارند يا خردسال كه متكي به خانواده هستند و در درون خانواده تعريف مي‌شوند. هويت آدم‌ها يا هويت خودشان است كه من كيستم، من چيستم؟ هويت متكي به خانواده و يا ديگران است يا فرد خود را از درون خانواده تعريف مي‌كند و بنابراين هويت مستقلي ندارد يا هويت مستقلي براي خود قائل است كه بزرگسالي است. بنابراين در جوامع قديم دو مرحله بيشتر نداشته‌ايم. يا خردسال هستند يا بزرگسال. وقتي‌كه از بچه‌اي پرسيده مي‌شود تو كيستي؟ مي‌گويد: بچه‌ي فلاني هستم، تا زماني‌كه استقلالي پيدا كند، شاغل شود، خانواده‌اي تشكيل دهد و به جايي برسد. به تعبير رايج عاميانه؛ سري در ميان سرها شود به عنوان رأسي از رؤوس جامعه تلقي شود، در آن زمان بزرگسال مي‌شود و آدمي است كه خود مسؤوليت مستقل و جدا دارد، چرا؟ به خاطر اين‌كه اين بچه، كودك و خردسال نمي‌تواند نقشي در جامعه داشته باشد، نمي‌تواند در جايي به رسميت شناخته شود، تا كي؟ تا زماني‌كه شغل پدر را از طريق تجربي و همراه با پدر بودن ياد بگيرد. اين مرحله، طولاني هم نيست، بچه‌اي كه در دامان پدر و مادر و خانواده متولد مي‌شود به تدريج كار و تلاش مي‌كند؛ بازوي پدر و ابزار كار خانواده مي‌شود اما در كنار ديگران نه به طور مستقل. به تدريج فرزندي كه شغل پدرش آهنگري است در كنار پدر شاگردي مي‌كند و حرفه‌ي پدر را ياد مي‌گيرد، كم‌كم به عنوان شاگرد بابا و كم‌كم به عنوان صاحب حرفه به رسميت شناخته مي‌شود و مي‌تواند دستگاه و مغازه‌اي مستقل براي خود مهيا كند، اگر زمينه‌هاي ديگرش فراهم باشد.

اين كودك در مزرعه‌ي پدر و در كنار او كار مي‌كند و كم‌كم اين لياقت را پيدا مي‌كند كه خود مزرعه را اداره كند. اين كودك چوپاني است كه دنبال گله مي‌رود ولي تحت نظارت پدر و به تدريج زماني مي‌رسد كه گله را به خود او مي‌دهند و در كوچكي خود به دنبال گله مي‌رود. بنابراين مي‌بينيد كه بعد از مرحله‌ي خردسالي بلافاصله مرحله‌ي بزرگسالي را داريم. بدين جهت در برخي از جوامع سنتي در مردم‌شناسي اين بحث تحت عنوان مناسك گذار از خردسالي به بزرگسالي تعريف مي‌شود؛ در جلسه‌اي، مجلسي، جشني و يا مهماني معلوم مي‌شود كه بچه‌ي ما ديگر بزرگ شده است يعني اتفاقاتي مي‌افتد كه او هويت مستقل و شخصيت جديدي پيدا مي‌كند. تا ديروز بچه‌ي فلاني بوده ولي امروز ديگر خودش است، حقوق جديدي بر عهده‌ي او گذاشته مي‌شود؛ تا ديروز حق نداشت تفنگ پدر را بر دوش بگذارد ولي الآن حق حمل اسلحه دارد. قوانين جديد به گونه‌ي ديگري تعريف مي‌شوند ولي اين امر مرحله‌اي است؛ به عنوان مثال در جامعه‌ي خودمان كه در آن برخي از شاخصه‌هاي جامعه‌ي مدرن و برخي از شاخصه‌هاي جامعه‌ي سنتي وجود دارد به تعبيري كه همراه با تسامح است در مدارس دختران جشني داريم به نام جشن تكليف، كه به گونه‌اي مناسك گذر است؛ يعني او تا ديروز بچه و كودكي بود كه هيچ مسؤوليتي متوجه او نبود و گناهي هم انجام مي‌داد عيبي نداشت و قابل بخشش بود ولي از امروز به بعد نبايد هر غذايي را بخورد و بايد برنامه‌اي را براي خودش تنظيم كند، كه تكاليفي متوجه او هست و الآن اين دختر خانم 9 يا 10 ساله (به هر حكمي كه فرض كنيم) در اين مقطع، خانمي مثل بقيه‌ي خانم‌ها و بانوان ديگر است. تا ديروز دختر بچه بود و الآن بانويي شده و مخاطب احكام شرع و دين است و مكَلّّف به تكاليف الهي است، اتفاقي كه تا ديروز نبود؛ اين اتفاق در يك مقطع زماني خاص و در روز و زماني تعريف شده رخ خواهد داد. فاصله‌اي بين خردسالي و بزرگسالي نيست. آن دختربچه بوده حال خانمي شده كه متكلف تكاليف الهي است.

مناسك گذر، مقطع مشخصي است كه فرد از مرحله‌اي پا به مرحله‌ي بعدي مي‌گذارد اتفاقي كه در مدارس ابتدايي مي‌افتد و به آن‌ها مي‌گويند شما از ديروز قدم برداشتيد و پا به امروز گذاشتيد پارسال كلاس اول بوديد و قدم برداشتيد و امسال به كلاس دوم آمديد؛ رخدادي كه در يك زمان مشخص اتفاق افتاده است. اما چرا مي‌گوييم كه كودكي در قرن پانزدهم به وجود آمد؟ به خاطر اين‌كه از زماني‌كه آموزش‌هاي عمومي و يا (به تعبيري دقيق‌تر) آموزش‌هاي اجباري به وجود آمد و اين بچه‌اي كه خردسال بوده از دامن خانواده فاصله مي‌گيرد ولي آيا بزرگسال مي‌شود؟ خير! بزرگسال نمي‌شود بلكه در درون مدرسه دوره‌اي را بايستي طي كند كه متكي به خانواده نيست قدري هم بايد روي پاي خويش بايستد اما روي پاي خودش هم نيست متكي به نهاد جديدي به نام معلم، مدرسه و مدير مدرسه است. دوره‌ي جديدي از زندگي او شروع مي‌شود كه دوره‌ي خردسالي نيست؛ محيط جديدي را تجربه مي‌كند كه خانواده و خانه نيست. پس الآن اسم ديگري براي او وضع مي‌شود (children يا child) كودك وارد مدرسه و آموزش‌هاي اجباري مي‌شود؛ مقطع جديدي است كه در قديم نبود. در زمان قديم اگر كسي مكتب مي‌رفت و چيزي مي‌آموخت در محضر خانواده بود و دوري از خانواده را تحمل نمي‌كرد. بچه‌ي كلاس اولي زماني‌كه به مدرسه مي‌رود بايد شيريني و شكلات به او بدهند تا دوري از مادر و خانواده را بپذيرد؛ با محيط جديد درگير شدن مرحله‌اي از گذار است. ولي مرحله‌ي گذار تدريجي است. دانش‌آموزان كلاس اولي يك روز قبل به مدرسه مي‌روند تا با هم آشنا شوند و بعد تا ساعت 10 صبح در مدرسه مي‌مانند و روز بعد تا ساعت 12 در مدرسه مي‌مانند و بعد ديگر دانش‌آموز محسوب مي‌شود و تكاليف و مشق هم بايد بنويسد تا اين‌كه به مرحله‌اي مي‌رسد كه آموزش اجباري را تمام مي‌كند. اما اين‌كه عرض كردم مفاهيم جديدي است نه اين‌كه واژه‌ي آن جديد است بلكه پديده‌اش به عنوان يك مفهوم اجتماعي جديد است.

دوره‌ي جواني، آموزش اجباري كه در حد پنجم ابتدايي، سيكل و يا ديپلم و به تناسب و اقتضاي جوامع مختلف است؛ تمام مي‌شود، اين مرحله را كه فرد طي مي‌كند وارد مرحله‌ي ديگري مي‌شود كه اتكاء آن به خانواده خيلي كمتر شده و قدري هم مستقل مي‌شود و اين‌طور نيست كه اين اتكا از خانواده برداشته شود و به مدرسه واگذار شود بلكه قدري هم به خودش واگذار مي‌شود؛ مثلاً او در انتخاب رشته‌ي تحصيلي خود با انتخاب مواجه مي‌شود. دانش‌آموز اول دبيرستان بايستي رشته‌ي تحصيلي خود را اعم از رياضي، تجربي و انساني انتخاب كند مي‌خواهد چه رشته‌اي برود؟ خودش وارد مرحله‌ي انتخاب شده است. فرد بايد گزينش كند فقط خانواده نيست، به تدريج استقلال از خانواده را تجربه مي‌كند. در سن پانزده سالگي مرحله‌ي انتخابات فرا مي‌رسد، شناسنامه‌ي اين فرد را به دستش مي‌دهند كه به چه كسي رأي مي‌دهي؟ مي‌گويد كه از مادرم مي‌پرسم، بعضاً هم مي‌گويد من به x رأي مي‌دهم ولي در حالي‌كه پدر و مادر به y رأي مي‌دهند. درست است كه اغلب موارد رأي پدر و مادر است كه تعيين كننده براي فرزند است ولي باز قدرت انتخاب جديد در ميان است و او حق دارد انتخاب كند، بنابراين ديگر آدم قبلي نيست كه در عرصه‌ي اجتماعي هر رفتاري كه (به حوزه‌ي شخصي كاري نداريم) مي‌خواهد انجام دهد در عين حال استقلال نسبي پيدا مي‌كند، بزرگ‌تر مي‌شود، به سن كار مي‌رسد و به رسميت شناخته مي‌شود كه به سركار برود. اگر نوجوان چهارده ساله‌اي در جايي كار كند كار او قانوني نيست و كار تلقي نمي‌شود. اما كار نوجوان 15 ساله به عنوان فعاليتي است كه در قبال آن مزد منظم دريافت مي‌شود نه پاداش و پول جيبي كه پدر به او مي‌دهد. اين فرد زماني‌كه مي‌خواهد شاغل شود و به سن كار برسد، قانون كار به او اجازه مي‌دهد كه از امروز شاغل شود در كشور ما اين سن 15 سال و در كشورهاي ديگر 18 سال مي‌باشد و تا زماني‌كه به اين سن برسد قابليت و آمادگي ندارد كه فعاليتي را انجام دهد و در قبال آن مزد منظم دريافت كرده و حقوق بگيرد و هم‌چنين نمي‌تواند حساب بانكي باز كند و بايستي بزرگ‌تر او اين كار را انجام دهد، ولي از سن 15 سالگي استقلال او كم‌كم به رسميت شناخته مي‌شود پس اين مرحله، مرحله‌ي گذاري است كه قبلاً نبوده؛ قبلاً اين اتفاق در يك مقطع و مرحله انجام مي‌شد. اما امروزه جواني به عنوان يك مرحله‌ي گذار تلقي مي‌شود، مرحله‌ي گذاري كه نه يك روز، نه يك زمان مشخص بلكه دوره‌اي است.

جواني دوران گذار از كودكي به بزرگسالي است. اين دوران ديگر يك روز، يك يا دو سال نيست. هرچه جامعه مدرن‌تر، پيچيده‌تر و تمايز يافته‌تر و نهاد اجتماعي درون آن گسترده‌تر، تنوع نقشي در آن بيشتر، نقش‌هاي اكتسابي در مقايسه با نقش‌هاي انتصابي هرچه بيشتر باشد اين دوران، دوران متكامل‌تري خواهد شد. چون جواني كه سيكل مي‌گيرد و دوران تحصيل راهنمايي را تمام مي‌كند، اين جوان مي‌خواهد شاغل شود و در حال حاضر اشتغال دائم براي او به سادگي وجود ندارد و در شأن جوان نيست كه صرفاًً آبدارچي شود يا نگهبان اداره‌اي شود بلكه اين جوان مي‌خواهد كاري انجام دهد كه در شأن خود و متناسب با شؤون خانوادگي و با دريافت‌هاي مناسب همراه باشد. اين جوان با مدرك سيكل به هر جايي كه بخواهد مراجعه كند شغل مناسبي پيدا نمي‌كند. چرا؟ به اين علت كه كارها تخصصي شده است و به همين خاطر كاري كه وزن و شأن مناسبي داشته باشد را به آدمي مي‌دهند كه تخصص داشته باشد. پس نمي‌تواند به آموزش‌هاي عمومي اكتفا كند ناچار است به دانشگاه برود و دوره‌هاي كارورزي را بگذراند. چه كسي اين تصميم را مي‌گيرد؟ بخشي را خودش تصميم مي‌گيرد و در عين حال خانواده هم او را تشويق مي‌كند ولي اگر خودش اهل اين تصميم نباشد ادامه نمي‌دهد و بدون انگيزه‌ي فردي، ادامه‌ي تحصيل ممكن نيست يا موفق نيست. پس نسبتاً مستقل شده است ولي براي اين‌كه بتواند شأن مناسب خود را پيدا كند، نمي‌تواند مستقل باشد يعني نمي‌رود شاغل شود و كماكان تعلق اقتصادي و مالي به خانواده دارد و به اين خاطر فردي كه شاغل نشده است نمي‌تواند خانه‌ي جديدي داشته باشد و نمي‌تواند منزل والدين را ترك كند و براي خود سرپناهي فراهم كند. حال اين مرحله تا چه زماني ادامه دارد؟ بعضاً در جامعه‌ي ما اگر گفته مي‌شود سن جواني تا حدود سي سالگي يا بعد از سي سالگي است به خاطر اين است كه تا سن سي سالگي افراد تحصيل مي‌كنند و هم‌چنين خيلي از دانشجويان در دانشگاه‌ها تا سن 28 و 29 سالگي تحصيلات عاليه‌ي بالاتر دارند و بعضاً هم ممكن است تحصيلات فرد تمام شده باشد ولي شغل مناسبي پيدا نكرده و كماكان اتكا به خانواده دارد. بنابراين وقتي‌كه فرد مستقل از خانواده شد يعني اين‌كه توانست شغل ثابتي داشته باشد و هزينه‌هاي خويش را خود تأمين مي‌كند و تصميمات خويش را خود بگيرد و در اين حال او مردي كامل يا زني كامل مي‌شود و وارد سن بزرگسالي و يا سن كمال مي‌شود.

پس جواني عبارت است از دوران استقلال نسبي، ‌يعني گفته مي‌شود جواني دوران گذاري است كه اين گذار عبارت است گذار از وابستگي به خانواده به مرحله‌ي استقلال و به تعبير دقيق‌تر گذاري است از وابستگي مطلق به استقلال مطلق. جواني دوره‌اي است كه كمي مستقل و كمي وابسته است. جواني گفته مي‌شود مرحله‌ي گذاري است از مدرسه به كار. مدرسه و آموزش‌هاي اجباري در مرحله‌ي كودكي است و مراحلي را هم بايد طي كند تا وارد بازار كار شود؛ اشتغال ثابت و دائم آن مرحله‌اي است كه فرد استقلال كامل پيدا مي‌كند. پس گذار از مدرسه به كار شاخص ديگر جواني است. وابستگي عاطفي خانواده به استقلال از خانواده. فردي كه وارد مرحله‌ي نوجواني مي‌شود، كم‌كم پيوندهاي او با گروه همسال و همالان زياد و تقويت مي‌شود و به تدريج تعلّقات و ارتباطات او با خانواده و فاميل به گروه‌هاي ثانويه تغيير مي‌يابد و در داخل گروه‌هاي هم‌كلاس، هم‌سن و سال و گروه‌هاي دوستي قرار مي‌گيرد و اين گروه‌هاي دوستي كه بچه‌هاي ما دارند دقيق آن‌ها را نمي‌شناسيم بخشي از زندگي فرزندان ما خارج از حوزه‌ي اختيار و اطلاع ما هست و نمي‌دانيم كه آيا همه‌ي دوستان بچه‌هايمان را مي‌شناسيم؟ هم‌كلاسي‌هاي بچه‌هايمان را مي‌شناسيم؟ دانشجويي كه از شهرستان آمده و در تهران زندگي و تحصيل مي‌كند، هم‌كلاسي‌ها و اساتيد او نقش در زندگي او ايفا مي‌كنند، آيا والدين او اين اساتيد و هم‌كلاسي‌ها را مي‌شناسند؟ پس حوزه‌ي ارتباطات و معاشرت اجتماعي و تعلقات عاطفي فرد در اين‌جا مرحله‌اي را طي مي‌كند كه البته كماكان مستقل نيست.

بخشي از اين عواطف متكي به مادر و پدر است و بخشي هم به دوستان ولي زماني‌كه فرد ازدواج مي‌كند تعلق عمده از والدين به خانواده‌ي مستقل منتقل مي‌شود. بنابراين جواني دوران گذار از وابستگي عاطفي خانواده به مرحله‌ي تأهل است يعني اين شاخص‌هاي ازدواج، اشتغال و دوران تحصيل معمولاً شاخص‌هاي عمده‌اي براي تعيين دوران جواني هستند. دوران گذار جواني، دوراني است كه فرد كاملاً بيكار، بي‌تأهل و بي‌مسؤوليت نيست ولي مسؤوليت كامل و مستقل هم ندارد. تأهل و شغل كامل به عنوان پايان دوران جواني است. حال شايد برخي در مقطع سني 15 تا 29 سال يا بعضي 24 ساله و يا زودتر و ديرتر ازدواج مي‌كنند و برخي نيز تا سن 35 سالگي به سركار نمي‌روند و حتي بعضي هم در سن 22 سالگي شاغل مي‌شوند.

جواني مفهوم و سازه‌اي اجتماعي است نه لزوماً براي گروه سني خاص. اگر مي‌گوييم 15-29 سال به خاطر داشته باشيد كه با تسامح به كار برده مي‌شود و به همين خاطر حقيقت مطلب اين است كه مقطع جواني، يك سازه و مفهوم اجتماعي است كه اقتضاء جوامع مختلف و هم‌چنين اقتضاء جنس‌هاي مختلف و دوره‌هاي مختلف هم فرق مي‌كند. دوران جواني را اگر مي‌گوييم 15-29 سال در ده سال پيش هم مي‌گفتيم جواني 15-25 سال و به همين خاطر در ده سال بعد هم مي‌گوييم دوران جواني 15-35 سال است. در بعضي جوامع تا سن 40 سال هم به خاطر اين‌كه يك جوان هنوز آن استقلال مطلق را پيدا نكرده است و هم‌چنين برعكس آن هم ممكن است كه شروع آن متفاوت باشد و به سنين بالاتر صعود كند. حال به عنوان مثال؛ دختران در جوامع ما معمولاً گرايش به تحصيل در آن‌ها بيشتر شده است پس ممكن است شروع دوران جواني ديرتر صورت گيرد. استقلال نسبي دختر از خانواده تا حدي ديرتر از پسر آغاز مي‌شود. و از آن‌طرف استقلال مطلق آن زودتر انجام مي‌شود؛ چون ازدواج دختران معمولاً با يك فاصله‌ي 3 الي 4 ساله با پسران اتفاق مي‌افتد. بنابراين دوران جواني دختران در جامعه‌ي ما كمتر از پسران است و لذا وقتي گفته مي‌شود «جوان‌ها» ذهن ما متبادر به پسران مي‌شود. به اين علت كه جمعيت جوان پسران بيشتر از جمعيت جوان‌هاي دختران است. اگر گروه سني را در نظر بگيريم تقريباً متعادل است به تناسب نسبت جنسي كه در جامعه‌ي ما وجود دارد جمعيتي نزديك به هم است ولي وقتي مفهوم جواني را به عنوان يك سازه و واژه‌ي اجتماعي تلقي مي‌كنيم آن‌وقت ديگر لزوماً اين‌گونه نيست كه همه‌ي پانزده و شانزده ساله‌هاي دختر و پسر جوان هستند و پسر و دخترهاي 27 و 28 ساله جوان نيستند. به طور اجمال و نسبي مي‌شود مقاطع سني را در نظر گرفت كه البته براي دختران و پسران متفاوت است همان‌گونه كه در جوامع و دوره‌هاي مختلف متفاوت است.

جواني و يا نوجواني پديده‌اي اجتماعي است كه اين‌گونه نبوده كه ما هميشه با مسأله‌ي جواني مواجه باشيم؛ اگر ما از شباب و عنفوان بياني ذكر مي‌كنيم بيشتر ذهنيت فيزيولوژيك و زيستي است يعني اين آدم از لحاظ زيستي در حال رشد است و يا به مراحل كمال رشد خود نزديك مي‌شود و سرزنده و پرانرژي است كه ويژگي‌هاي چنين فردي است ولي از منظر اجتماعي پديده‌اي جديد و در حال تحول است. بنابراين مفهوم و دوره‌ي جواني پديده‌اي است جديد كه شكل مي‌گيرد يعني اين‌كه فاصله‌ي بين وابستگي به خانواده تا استقلال مطلق، يك دوره‌اي را تشكيل مي‌دهد كه دوره‌ي قابل توجهي نبوده است بلكه مقطع و برش بوده است ولي حال ديگر برش نيست بلكه دامنه است، اين دامنه به تناسب تمايزيافتگي جامعه و تعدد نهادهاي اجتماعي اين دامنه گسترده‌تر مي‌شود. پس همان‌طوري كه عرض كردم واژگان جديدي نيست و مسايل هم قديمي است منتهي نقشي كه در اين دوره و شرايط اجتماعي جديد به دليل محدود شدن كاركردهاي خانواده و تنوع يافتن نهادهاي اجتماعي به وجود مي‌آيد باعث مي‌شود كه دامنه‌ي سني و اين رِنجي كه مرحله‌ي اجتماعي زندگي را تشكيل مي‌دهد دوران طولاني‌تر شود.

حال نتيجه اين‌كه وضعيت جواني و يا اين مفهوم چه مسأله‌اي را در عرصه‌ي جامعه ايجاد مي‌كند و وضعيت آن چگونه است؟ زماني‌كه جواني را دوره‌اي مستقل از دوره‌هاي ديگر زندگي بپذيريم ويژگي‌هايي دارد اول اين‌كه جوانان جامعه‌پذيري متفاوت با نسل قبل دارند، جامعه‌پذيري يعني فرآيندي كه فرد ارزش‌ها، هنجارها، حرفه‌ها، توانايي‌ها، آداب و رسوم و فرهنگ جامعه‌ي خود را مي‌پذيرد و دروني مي‌كند؛ جامعه‌پذيري البته فرآيندي مادام‌العمر است اما به تدريج شدت آن با افزايش سن كمتر مي‌شود و در دوران كودكي، نوجواني و جواني اين مرحله نقش جدي‌تري در تكميل شخصيت انسان دارد. حال دو مسأله وجود دارد يكي اين‌كه جواني دو مقطع سني دارد كه معمولاً ما نسل را سي سال در نظر مي‌گيريم و نسل جديدي كه سي سال بعد از نسل قبلي وارد صحنه‌ي جامعه شده‌اند طبعاً تجربه‌هاي جديد امروزي را دارند كه اين بخش، جديد نيست ولي بخشي كه جديد است اين‌كه در جوامع در حال تغيير رخ مي‌دهد. حال گفته مي‌شود كه در صد سال اخير، تغييرات مختلف در صحنه‌هاي اجتماعي به اندازه‌ي تقريباً چند هزار سال قبل از آن در تكنولوژي و علم از بعضي جهات و جمعيت است. مثلاً جمعيت يك‌صد سال پيش ايران را با جمعيت امروز مقايسه كنيد؛ در سي سال گذشته جمعيت تقريباً دو برابر شده است يعني هرچه از اول تاريخ جمعيت داشته‌ايم تا سال 1355 همان اندازه در ظرف اين سي سال به آن اضافه شده است. در سطح جهاني هم همين‌طور است. در صد سال قبل يا اندكي بيشتر جمعيت كره‌ي زمين حدود 1 تا 2 ميليارد نفر بوده كه امروز به چند ميليارد نفر رسيده است.

در عرصه‌ي علم، فنون و تكنولوژي كه خيلي مشهور است و رويه‌ي زندگي شهرنشيني را هم دربرمي‌گيرد. بنابراين سرعت تغييرات اجتماعي در جوامع جديد قابل قياس با جوامع قديم نيست و اين سرعت هم در حال افزايش است. بنابراين در جامعه‌اي كه سرعت تغييرات اجتماعي زياد است ديگر تفاوت نسل جوان با نسل قبل فقط در دوره‌ي سني نيست بلكه دو جامعه را تجربه مي‌كنند. نوجواني كه سي سال قبل در سن 16 يا 17 سالگي بود در جامعه‌ي سي ميليوني زندگي مي‌كرده است. جواني كه الآن دوران تجربه‌ي 16 يا 17 سالگي را طي مي‌كند در جامعه‌ي هفتاد ميليوني زندگي مي‌كند. تهران در سي سال پيش 4 ميليون نفر جمعيت داشته ولي الآن گفته مي‌شود بين 8 تا 12 ميليون جمعيت دارد. اگر حداقل همان 8 ميليون در نظر بگيريم در حال حاضر 4 ميليون اين جمعيت سي سال پيش در اين جامعه نبوده‌اند و اگر 1 يا 2 ميليون جمعيت را مواليد در نظر بگيريم ولي 3 الي 4 ميليون آن از جوامع غيرشهري هستند كه از جوامع شهري كوچك وارد شهر بزرگ شده‌اند. سي سال پيش جمعيت روستايي دو سوم جمعيت جامعه بوده الآن حدود يك سوم شده است يعني جمعيت روستايي دو برابر جمعيت شهري بوده ولي الآن جمعيت شهري دو برابر جمعيت روستايي شده است. يعني تعداد زيادي از اين جمعيت زندگي شهري را تجربه مي‌كنند در حالي‌كه پدران آن‌ها زندگي شهري نداشته‌اند.

جوان امروز تجربياتي متفاوت از تجربيات پيشينيان دارد و هم‌چنين ارتباطاتي متفاوت با پيشينيان، با مسايلي مواجه مي‌شود كه پيشينيان او با آن مسايل مواجه نمي‌شدند. مثال بارز آن كامپيوتر و حتي تلويزيون است، تلويزيون در 50 سال پيشِ ايران استثنايي بود ولي در حال حاضر در شهر و روستا رايج است و زماني‌كه تلويزيون وارد خانه شد به طور ميانگين نزديك 3 ساعت استفاده‌ي روزانه در ايران دارد بخشي از زندگي خانواده‌ها در درون خانواده‌ها با اين‌كه در كنار هم نشسته‌اند ولي پيام از منابع ديگر گرفته مي‌شود. اينترنت و ماهواره؛ پيام را از جوامع ديگر مي‌گيرد، جوامعي كه سنخيتِ ارزشي و فرهنگي ندارند. بنابراين اين نسل جديد تجربيات مختلفي دارند در مدرسه تجربياتي كه دارد متفاوت با تجربيات والدين است. در جامعه، جامعه‌اي را تجربه مي‌كند كه والدين تجربه نمي‌‌كردند. باز هم عرض مي‌كنم كه در جوامع قديم هم اين تفاوت بين دو نسل هم‌چنين بين دو مقطع سني بوده ولي امروز چون تغييرات شديد است فقط تفاوت طولي و زماني مد نظر نيست، تفاوت هويت اجتماعي است جامعه‌ي امروز ما متفاوت با جامعه‌ي سي سال پيش است پس جواني كه تجربه‌ي جديد دارد و در معرض مسايل جديدي قرار مي‌گيرد و با سؤالات جديدي مواجه مي‌شود و داده‌هاي جديدي در اختيارش قرار مي‌گيرد حتي بالاتر از آن، تربيت اجتماعي پيدا مي‌كند قدري در نوع ادراك و نوع قضاوت‌هاي او نسبت با بيرون هم با نسل قبل فرق مي‌كند، يعني جامعه‌پذيري متفاوت باعث قضاوت و داوري‌هاي متفاوت با نسل قبل مي‌شود. اگر تفاوت تحولات اجتماعي خيلي به شكل بحراني نباشد ممكن است به جهان‌بيني منجر نشود.

ممكن است ايستارها و زيربناهاي فكري فرد را متزلزل نكند اما حداقل در نمادهاي عيني تأثيرگذار است، در تجليات بيروني رفتار انساني تأثيرگذار است. در نوع پوشش، گفتار و از طريق موسيقي مورد استفاده. فردي كه در اين جامعه زندگي مي‌كند لزوماً آن فردي نيست كه در جامعه‌ي نسل سي سال قبل زندگي مي‌كرده است. بلكه برعكس به احتمال خيلي زياد متفاوت با آن است پس اين جامعه‌پذيري متفاوت باعث نمودها و رفتارهاي متفاوتي مي‌شود.

ويژگي ديگر اين است كه جوان استقلال‌طلب است و به دنبال هويت مستقل خويش است و در اين مقطع مي‌خواهد خود را اثبات كند كه من ديگر به عنوان فرزند ديگري شناخته نمي‌شوم بلكه به عنوان هويت مستقل خودم شناخته مي‌شوم و اين مرحله بعد از وابستگي مطلق به خانواده به مرحله‌ي استقلال مي‌رسد و اين استقلال را تمرين مي‌كند و اين مرحله، ‌مرحله‌اي است كه فرد مي‌خواهد هويت جديد خودش را پيدا كند و از ويژگي‌هاي جواني گفته مي‌شود كه جواني دوران ابهام هويتي است؛ به خاطر اين‌كه هويت خانوادگي فرد تمام شده و مرحله‌ي آن گذشته است و هويت جديد مستقل هم شكل نگرفته است. اين‌كه جوان كيست؟ و چه نقشي در جامعه دارد؟ و پايگاه اجتماعي او چيست؟ اين پديده‌اي است كه در جستجوي آن است؛ بنابراين جواني كه در جستجوي هويت مستقل است و مي‌خواهد نقش، منزلت، چيستي و كيستي خود را تعريف كند و به سمت استقلال هويتي پيش مي‌رود. در بيان يك اصل در حوزه‌ي روان‌شناسي گفته مي‌شود كه اين فرد يك استراتژي مخصوص براي خود را دارد كه در ادبيات ما عصيان، طغيان گفته مي‌شود. اين فرد استراتژي «نه» گفتن را در پيش مي‌گيرد يعني اين‌كه اگر قرار باشد كه امري به او تحميل شود در مقابل او واكنش نشان مي‌دهد. به خاطر اين‌كه به خود و ديگران اثبات كند كه فردي منفعل و تابع نيست و فردي مستقل، اثرگذار و تصميم‌گير است. حال در اين‌جا دو اتفاق رخ مي‌دهد يا اين‌كه اين استقلال نسبي از ناحيه‌ي اطرافيان به رسميت شناخته مي‌شود و يا اين‌كه در مقابل او واكنش نشان داده مي‌شود؛ اگر به رسميت نسبي شناخته شود (البته با هدايت كافي) طبيعتاً دليلي براي اسرار و لجاج بر اين مسأله نيست و فرد ضمن اين‌كه احساس هويت مستقل دارد و اين هويت مستقل توسط ديگران به رسميت شناخته مي‌شود ضمناً در چهارچوب ارزش‌ها، توصيه‌ها و نكاتي كه ديگران مي‌گويند مي‌تواند تصميم گيرد و رفتار كند.

 اما مادامي‌كه اين هويت مورد توجه قرار نگيرد يعني به تعبير ايشان آن وظيف بودن فرد ديگر پذيرفته نشود كماكان فكر مي‌كند كه هنوز بچه است و متوجه نيست و سرد و گرم روزگار را نچشيده، شكست نخورده و سرش هم به سنگ نخورده است يعني احساس كند كه همان‌گونه‌اي با او رفتار مي‌شود كه در مرحله‌ي قبلي در دوران كودكي انجام مي‌شد، در نتيجه اين فرد دچار مسأله مي‌شود و در درون خود به جستجوي هويت محيط بيروني مي‌پردازد در حالي‌كه اين هويت مستقل را از او دريغ مي‌كنند و راه را براي او مي‌بندند. به همين خاطر تلاقي و تعارضي به وجود مي‌آيد و اين مسأله با جامعه‌پذيري متفاوت به گونه‌اي است كه فرد به دنبال هويت مستقلي است كه براساس جامعه‌پذيري جديد. براي خود تعريف كرده است؛ محيط بيروني و اطرافيان اين فضاي جديد را يا براي او به رسميت مي‌شناسند يا نمي‌شناسند. اگر بشناسند كه دو حالت دارد يا وادادگي مطلق است كه اساساً ممكن است كاملاً فاصله بگيرد يا اين‌كه با تدبيري در چهارچوبي قرار دارد كه ضمن احترام و پذيرش نگرش‌ها و ارزش‌ها و سليقه‌هاي آن هويت نسبي مستقل آن به رسميت شناخته مي‌شود اما اگر مطلقاً جايي براي آن در نظر گرفته نشود و جوان همان نوجوان و بچه‌ي گذشته باشد طبعاً در نگاه و نگرش اين جوان با اطرافيان اعم از خانواده، تلاقي و اصطكاك ايجاد مي‌شود و كم‌كم منجر به تعارض مي‌شود؛ حتي يك‌بار هم به عوامل توجه نمي‌كند بار ديگر آن را رد مي‌كند و جلوي آن عوامل مي‌ايستد و مقاومت مي‌كند و اين مقاومت اگر حل نشود موضع‌گيري به وجود مي‌آيد و اتفاقي مي‌افتد كه به آن تعارض نسلي و يا شكاف نسلي مي‌گويند. يعني اين‌كه اين نسل جديد در جامعه‌اي متفاوت با جامعه‌ي قديم بزرگ شده است عناصر تأثيرگذار بر شكل‌گيري شخصيت، ذهنيت، ارزش‌ها و نگرش‌هاي او متفاوت با جامعه‌ي قبل است؛ خانواده و تربيت تأييد شده توسط خانواده بخش محدودي است.

بخشي از ذهنيت‌هاي اين جوان در فضاي اجتماعي در كنترل و در حوزه‌ي اطلاع خانواده نيست كه به او القاء مي‌شود پس نگرش جديدي دارد اما به رسميت شناخته نمي‌شود با اين‌كه تجربه و جامعه‌پذيري جديدي دارد و دنبال اين است كه هويت مستقل خود را براي خودش تثبيت كند ولي اطرافيان نمي‌پذيرند و در مقابل آن مقاومت مي‌كنند. اگر اين مقاومت كوركورانه و ناآگاهانه و بدون توجه و به‌خصوص اگر متكبرانه و مدعيانه باشد طبعاً ممكن است اين تفاوت به سوي تعارض و نهايتاً به سوي شكاف منجر شود. بنابراين اين ويژگي يعني استقلال‌طلبي كه گاهي در استراتژي نفي ديگران اتفاق مي‌افتد اين مسأله‌اي است كه براي نسل جوان در اين جامعه وجود دارد. با اين ويژگي كه براي جوان، نسل جوان و دوره‌ي جوان در اين مقطع زماني و در اين نوع جوامع با آن مواجه هستيم، مي‌خواهيم بگوييم كه بخشي از جامعه‌پذيري جوانان، گروه‌هاي مرجع هستند با اين فضا و ادبيات برخي مي‌گويند كه ما شكاف نسلي داريم يعني اين‌كه اين نسل جديد جامعه‌پذيري متفاوت دارند. پس نسبت به نسل قبل خود گريزان هستند و جامعه دچار فروپاشي است و نسل جديد، نسل قديم را نمي‌پذيرد و نسل قديم هم زبان نسل جديد را متوجه نمي‌شود. اين يك رويكرد و نگرش افراطي است. رويكرد ديگري هم هست كه اصلاً اين جوان، جوان است و جواني هم براي خود مشكلاتي دارد كه در همه‌ي زمان‌ها هم بوده است. به نظر مي‌آيد اين نگرش نيز نگرش تفريطي است چون درست است كه در همه‌ي مقاطع، سنين جوان با سنين قبل متفاوت بوده است و با آدم‌هاي بزرگ‌ترهاي خودشان متفاوت بوده‌اند ولي با سي سال قبل خود شباهت‌هايي دارند اين‌كه مي‌گويند: چرا سخت مي‌گيريد آيا در سي سال قبل بچگي خود را به ياد داريد؟ اين جوان هم مثل بچگي شما مي‌ماند. ولي وقتي جامعه در معرض تغييرات صريح و شديد است و اين بچه مثل بچگي او هم نيست. نه تنها مثل الآن نيست بلكه مثل بچگي او هم نيست، چون در جامعه‌اي زندگي كرده كه آن پدر در نسل قبل در چنين جامعه‌اي زندگي نكرده است و پدر در جامعه‌ي روستايي بوده و اين جوان در جامعه‌ي شهري است.

جوان در جهان اطلاعاتي و اينترنتي هست ولي پدر در چنين جامعه‌اي نبوده است بلكه در جامعه‌اي آزاد و رها بوده ولي جوان در جامعه‌ي كنترل شده است بنابراين در اين فضا به نظر مي‌آيد اين تفاوت قدري مشهود است. حال يكي از شاخص‌هايي كه مي‌تواند به ما نشان دهد كه اين تفاوت در حد يك تفاوت نسلي است و يا در حد يك شكاف نسلي، عنصري به نام گروه مرجع است كه آيا اين مرحله وضعيتي اسف‌بار و بحراني دارد و يا اين‌كه خير، به عنوان مسأله‌اي اجتماعي است و بايد مورد توجه قرار گيرد. آيا در حوزه‌ي جوانان دچار مسأله‌اي به نام تفاوت نسلي هستيم؟ يا با شكاف عميقي كه به انقطاع نسلي منجر شده روبرو هستيم. تأكيد بنده لزوماً بر داده‌ها نيست ولي منطق بحث خيلي متفاوت نيست و درست است كه تغييرات سريع است ولي نه به اين صورت كه در مدت دو سال از انجام اين پيمايش تفاوت ماهوي داشته باشد. اندكي ممكن است داده‌ها را تغيير داده باشند؛ اين‌كه جوان به دنبال استقلال‌طلبي است بنابراين جوان مي‌خواهد كه تصميمات خود را خودش بگيرد نه اين‌كه تابع ديگران باشد. ما يك اصطلاح و ضرب‌المثلي داريم كه آدم بايد كارش را خودش انجام دهد و گوشش هم به كار ديگران نباشد بنده اين ضرب‌المثل يا مطلب را تست كرده‌ام كه آيا واقعاً جوان‌هاي ما در مقابل اطرافيان خود دنبال استقلال هستند؟ در مقابل اين مطلب 66 درصد اعلام آمادگي كرده‌اند و 17 الي 14 درصد نسبتاً موافق نيستند و 30 درصد مخالف هستند. يعني اين‌كه اكثريت مطلق جوانان اين ايده را دارند كه انسان بايستي مستقل باشد و جامعه‌ي آماري ما همان مقطع 16-29 سال است كه از اين تسامح ناچار هستيم تعريفي را ارايه دهيم؛ پس اين مطلب تأييد مي‌شود كه جوان استقلال‌طلب هست اما آيا اين استقلال‌طلبي لزوماً منجر به استراتژي نفي است و يا نه گفتن به ديگران يا در مقابل ديگران مقاومت كردن است؟ آيا در معناي اين است كه در مقابل خانواده مي‌ايستد؟ آيا خانواده‌ها در جامعه توانستند اين تغيير را درك كنند و به نوعي با فرزندانشان تفاهم برقرار كنند يا نتوانسته‌اند؟ بنده براساس اين داده‌ها تصور منفي ندارم و داده‌هايي را كه با طرح‌هاي مختلفي بوده اين تصور متقاعد كننده نيست كه چنين شكافي هست بنده در قضاوت آن دسته از تحقيقاتي كه شكاف نسلي در آن‌ها وجود دارد تحليل كرده‌ام، به نظرم اين‌گونه بوده كه مقداري اين نوع برداشت از داده‌ها، قدري تحت تأثير فضا و القائات تبليغي است يك سؤالي مطرح كرده‌ايم به عنوان اين‌كه آيا الگو داشتن فايده‌اي دارد يا خير؟ نظرات پاسخ‌گويان را پرسيده‌ايم كه داشتن الگو و سرمشق در زندگي چقدر مفيد است؟ 96 درصد يعني تقريباً نزديك به كامل در حد خيلي مفيد و نسبتاً مفيد جواب داده‌اند و 62 درصد خيلي مفيد يعني اين‌كه استقلال‌طلبي را دارد اما استقلال‌طلبي را منافي اين جوان 15-29 ساله‌ي تهراني كه در مقايسه با شهرستاني‌ها و روستاييان ما به نظر مي‌آيد در معرض تغييرات شديد‌تري است و احتمال مي‌رود بايد استقلال‌طلب‌تر باشد و گوش و دل‌بازتر است و هم‌چنين جسارت او معمولاً بيشتر است ولي غالباً با الگو داشتن موافق هستند. حال اين تعبير الگو بيشتر تعبير روان‌شناسي اجتماعي با گروه‌هاي مرجع كاربرد دارد با اندك تفاوتي در معناي آن در حوزه‌ي جامعه‌شناسي بيشتر به كار برده مي‌شود. حال ببينيم اين گروه‌هاي مرجع چه كساني هستند؟ داده‌هاي ما نشان مي‌دهد كه عمدتاً گروه‌هاي اوليه هستند.

گروه‌هايي كه فرد با آن‌ها تعامل مستقيم دارد و بالاخص خانواده. يعني نشان مي‌دهد كه جوان‌هاي ما با همه‌ي توصيفاتي كه ارايه داده‌ايم با يك مسأله‌ي جديدي مواجه هستند، در معرض استقلال‌طلبي و تفاوت و مقاومت قرار دارند اما اين‌گونه نيست كه ما وضعيت بحراني داريم. مسأله داريم اما بحراني نداريم. در حوزه‌هاي مختلف پرسيده‌ايم كه شما دوست داريد مثل چه كسي باشيد؟ در يك زماني قضاوت انسان‌ها در حوزه‌ي فاميل و همسايگان است و زماني‌كه بچه‌هاي محله با هم دعوا مي‌كنند طبعاً بين همسايه‌ها پدر آن بچه بهترين آدم است. ممكن است پول‌دارترين نباشد ولي مهربان‌ترين است و ممكن است آدم مهرباني نباشد ولي دلسوز و پرتلاش است. چون حوزه‌ي قضاوت افراد محدود است و در فضاي رقابتي نزديك و رودررويي هستند. نوعاً خانواده جزء حيثيت و تعصب فرد قرار مي‌گيرد و قضاوت از بيرون خيلي ميسر نمي‌شود. اما در جامعه‌ي جديد اين‌گونه نيست و فرد در حوزه‌ي ارتباطي بسيار گسترده‌اي قرار دارد و معلومات، سواد، قدرت مالي، ارتباطات و ويژگي‌هاي مختلف پدر، مادر، برادر و اطرافيان خود را هم با ديگران، با اساتيد، با همكارانش، با افسر راهنمايي و رانندگي كه كنار خيابان ايستاده است و چهره‌ي هنرپيشه‌اي كه در تلويزيون مي‌بيند و مسايل مختلف مي‌تواند مقايسه كند.

اما در عين حال نشان مي‌دهد كه والدين جايگاه ويژه و متفاوتي دارند. حال در شش حوزه از افراد پرسيده‌ايم كه شما مي‌خواهيد مثل چه كسي باشيد؟ در حوزه‌ي ديني 30 درصد پاسخ داده‌اند كه همانند والدين (به شكل سؤال باز) و 24 درصد پاسخ به اعضاي خانواده و خويشاوندان يعني بالاي 54 درصد در حوزه‌ي گروه‌هاي اوليه جواب داده‌اند و شخصيت‌هاي علمي و فرهنگي كشور درصد قابل توجهي نيست البته روحانيون بزرگ و مراجع تقليد هم مورد توجه هستند ولي در سطح خانواده قرار نمي‌گيرند. يعني در حوزه‌ي ديني گروه مرجع افراد (نه مرجع ديني افراد) گروه مرجع يعني اين‌كه نگاه به ديگران مي‌كند و مي‌خواهد مثل آن‌ها باشد، عمدتاً اعضاي خانواده و بستگان درجه اول هستند اساتيد و معلمان از اين هم نقش كمتري دارند به دليل اين‌كه نقش آن‌ها آموزشي است و لزوماً اخلاق و منش ديني ندارند. در حوزه‌ي علمي و تحصيلي اساتيد و معلمان 12 درصد هستند و دوستان و همكاران 8 درصد ولي باز اعضاي خانواده، فاميل و خويشاوندان 28 درصد و خود والدين هم 6 درصد يعني 6 درصد از مجموعه‌ي جوانان ما باز بهترين الگوي خود را در حوزه‌ي علمي و تحصيلي، پدر و مادر خود مي‌دانند و حدود 30 درصد خويشاوندان درجه يك و حدود 35 درصد حوزه‌ي گروه‌هاي اوليه فاميلي را به عنوان گروه‌هاي مرجع علمي مي‌دانند در حالي‌كه مجموعه‌ي اساتيد و شخصيت‌هاي علمي 21 درصد مي‌باشد يعني كل اساتيد شخصيت‌هاي علمي از ابوعلي سينا تا دكتر حسابي 21 درصد را پوشش مي‌دهد در حالي‌كه باز محوريت در خانواده و خويشاوندان است. در حوزه‌ي اقتصادي و سياسي و اخلاقي به اين صورت است. در حوزه‌ي اخلاقي 37 درصد است و خويشاوندان درجه يك برادر، پدربزرگ، عمو و دايي و خاله در اين گروه قرار مي‌گيرند كه حدود 23 درصد هستند و مجموع 60 درصد را پوشش مي‌دهند؛ در حالي‌كه دوستان و همكاران 8 درصد، اساتيد و معلمان 2 درصد و مجموعه‌ي اين افراد كمتر از 30 درصد است. بنابراين گروه والدين درصد بالايي را به خود اختصاص داده‌اند در حوزه‌ي روابط اجتماعي 33 درصد والدين (فقط پدر و مادر) هستند و 38 درصد اعضاي خانواده (دايي، پدربزرگ و عمو) و چيزي حدود 70 درصد اين گروه‌هاي اوليه را تشكيل مي‌دهند.

نتيجه‌اي كه مي‌گيريم اين است كه كماكان گروه‌هاي اوليه در ارجاعات ملاك اصلي هستند يعني همين جواناني كه احساس مي‌كنيم تجليات متفاوتي دارند. جواناني كه رفتارهايي دارند كه از نگاه نسل قديم جذاب نيست و ناخوشايند است ولي كماكان از حيث اخلاقي، علمي، تحصيلي و اقتصادي كه مرجع و نگاه به اوست و مي‌خواهد مثل او باشد در جاهايي ديگر سؤال شده است كه در شرايط بحراني مشاور و همدم شما چه كسي است و به چه كسي مراجعه مي‌كنيد؟ اين‌طور نيست كه بگوييم به دوست خودم مراجعه مي‌كنم. نمونه‌اي عرض كنم در حوزه‌ي انتخابات‌هاي مختلف، انتخاب همسر، شغل و لباس و حتي دوست، باز خانواده نقش مهمي دارد البته در ديگر موارد بخش‌هاي ديگري هستند. نمونه‌ي بارزي كه در محافل بحث مطرح مي‌شود و در حوزه‌ي سياسي امكان قضاوت آن قدري روشن است يعني مراجع تعريف‌شده‌تر هستند. در حوزه‌ي سياسي به شكل سؤال بسته كه امكان مقايسه‌ي بيشتري وجود دارد وارد شده‌ايم كه حدود سي گزينه مطرح كرده‌ايم كه هركدام به شكل رتبه‌اي چقدر مورد توجه است. يعني اين‌كه در تصميم‌گيري بيشتر به چه كسي مراجعه مي‌كنيد؟ يا نظر افراد چقدر براي آن‌ها مهم است؟ مادر و پدر چقدر مهم است؟ معلم و رئيس‌جمهور چقدر مهم است؟ و گزينه‌هاي مختلف و آخرين گزينه‌اي كه در اين ليست مطرح شده است تحليل شخصي خود فرد است. آن‌چه كه عرض كردم كه جوان دنبال استقلال‌طلبي است يعني نهايتاً حرف ديگران را مي‌خواهد از زبان خودش بيان كند. اگر ما اين هنر را داشتيم كه حرف خود را از زبان او بگوييم هيچ مشكلي نيست ولي اگر خواستيم كه حرف خودش را از زبان ما بگوييم در آن‌جا در معرض تعارض قرار مي‌گيريم. تحليل شخصي‌ام اين‌كه 89 درصد، قريب 90 درصد محور عمده يعني خيلي زياد محور تصميم‌گيري است و ميانگين تعيين رتبه‌ي شخصي از 5 نمره 45/4 صدم مي‌باشد كه بسيار متفاوت است. پدر 42/3 صدم، مقايسه كنيد 42/3 از 5 كه با 45/4 مقايسه مي‌كنيم. ناگهان سقوط مي‌كند يعني اين‌كه من خودم مي‌انديشم و نيز خودم تصميم مي‌گيرم كه محور اصلي مي‌باشد؛ پدر كه رتبه‌ي دوم است هم‌چنين تفاوتي دارد. پدر چيزي حدود 55 درصد در حد خيلي بالايي قرار دارد. مادر، در حد 50-45 درصد و معلمان و اساتيد در حد 30 درصد قرار دارند. يعني در مقايسه با پدر و مادر خيلي افت مي‌كند. اساتيد معروف دانشگاه در حوزه‌ي سياسي (انتخابات) سؤال مشخص اين است كه اگر در يك انتخابات مثل انتخابات مجلس شوراي اسلامي يا شوراي شهر مي‌خواهيد شركت كنيد نظرات هركدام براي انتخابات كانديداي مورد نظر چقدر براي شما مهم است؟ به اين صورت كه بستگان و اقوام حدود 9 درصد است چون خارج از حوزه‌ي خانواده هستند درصدي كم شده است. دوستان نزديك 30 درصد يعني برخلاف تصور ما اتفاقاً پدر و مادر (والدين) در مقايسه با دوستان خيلي ميزان بالاتري است.

مطبوعات و روزنامه‌هاي كثيرالانتشار 16 درصد و ورزشكاران و هنرمندان معروف 10 درصد است در انتخابات پيش آمده كه كانديداها سراغ ورزشكاران مي‌روند تا همراه با او عكس بگيرند و يا فلان هنرمند براي او فيلمي را بازي كند، نه اين‌كه تبليغ كند بلكه خود را نشان دهد كه من هم به او رأي مي‌دهم. اين داده‌ها در مقايسه با داده‌هاي قبل در جوامع آماري ديگر در بين دانشجويان نمازگزارانِ نماز جمعه‌ي دانشگاه‌هاي تهران تحليلي صورت گرفته است و داده‌هايي كه ديگران هم انجام داده‌اند را هم ديده‌ام؛ اين‌گونه نيست كه ورزشكاران و هنرمندان مرجع جوانان باشند، البته در حد مد و نوع پوشش مقداري مورد توجه بوده است، ولي در عرصه‌هاي فكري و تحليل اين‌طور نيست. امروزه مسأله‌اي كه در خانواده از حيث توصيفي اتفاق افتاده اين است كه اولاً گروه‌هاي اوليه كماكان محور هستند و به ويژه خانواده و بعد بستگان هستند و دوستان هم در مرحله‌ي بعد قرار مي‌گيرند ثانياً در گروه‌هاي ثانويه نگاه به ديگران و تقاضاي هم‌شكلي با ديگران و تبعيت و هم‌رنگ شدن با ديگران حوزه‌بندي و تخصصي است و ورزشكار در حوزه‌ي ورزشي قابل توجه است كسي‌كه مي‌خواهد رشته‌ي ورزشي انتخاب كند براي او مهم است و هنرمند در حوزه‌ي هنري مهم است ولي هنرمند در حوزه‌ي سياسي خيلي مهم نيست. هنرمند در حوزه‌ي ديني اين‌قدر مهم نيست و نبايد اين‌گونه تصور كنيم كه اگر حرفي از زبان فلان هنرپيشه گفته شد جاذبه‌ي آن براي جوانان بيشتر است تا آيت‌الله جوادي آملي. در حوزه‌ي ديني علما جايگاه رفيعي دارند اگر چه در آن‌جا هم درصد خانواده بالاست.

اما بعد ديگر قضيه اين‌طور نيست كه هيچ مسأله‌اي نباشد و عده‌اي هم گفته‌اند اثرگذار نيست يا حتي اثر منفي دارد. در مورد پدر اثر منفي خيلي كم است 3 دهم درصد و خيلي ناچيز است اما اين‌كه گفته‌اند اثر ندارد حدود 22 درصد والدين براي او خيلي تعيين‌كننده نيستند، مادر 24 درصد و علماي معروف حوزه و مراجع تقليد (با فاصله‌ي كم و خيلي كم) چيزي حدود 43 درصد و بعد 4 الي 6 دهم درصد در مورد علما و مراجع تقليد اثر معكوس دارند يعني اين‌كه نه تنها اثر ندارد بلكه عكس آن هم اثر دارد در حالي‌كه در مورد اساتيد دانشگاه حدود 37 درصد اثر بالاست اما در آن‌جا 4/1 درصد اثر منفي است يعني ميزان اثر منفي كمتر است. البته مواردي مثل ورزشكاران، هنرمندان معروف 5/3 درصد اثر منفي دارد. يعني حساسيت منفي نسبت به آن دارند. نكته‌ي جالب ديگر اين‌كه راديو و تلويزيون‌هاي خارجي اثر مثبت 7 درصد ولي اثر منفي 8 درصد است و چيزي حدود 65 درصد بي‌اثر است. سايت‌هاي اينترنتي 5 درصد اثر منفي دارند. حال نشان مي‌دهد كه اين‌طور نيست كه جوانان ما كاملاً متحد باشند ولي نكته‌اي كه مورد توجه ما قرار دارد اين است كه بخشي از جامعه البته هم بخشي از جوانان نسبت به والدين و گروه‌هاي اوليه، علما و مراجع سنتي اثرپذيري آن‌ها كم هست و نزديك به صفر است و يا احياناً اثر منفي دارد.

حال از اين بحث مي‌گذريم و به پاسخ تبييني اين سؤال مي‌پردازيم كه چرا اين گروه‌ها مرجع هستند؟ علاوه بر آن‌‌كه چه كساني گروه‌هاي مرجع هستند؟ حال چرا اين گروه‌ها؟ اولاً در مورد شاخص‌هاي كسي‌كه مي‌توان او را به عنوان الگو قرار داد بين شاخص‌هايي مثل تخصص، تحصيلات، منطق، قدرت، استدلال، صداقت، تديّـن، احترام، ثروت و قدرت مهم‌ترين آن‌ها اتفاقاً حوزه‌ي اخلاقي است. به نظر من بعضي از اين داده‌هايي كه در انتخابات ديده‌ايم نشانگر اين است كه چه شعارهايي بيشتر در حوزه‌ي اجتماعي جواب گرفته است. تأييدي بر اين مدعا است كه در مورد صداقت و راستگو بودن حدود 6 درصد تأثيرگذار بوده و مهم مي‌باشد يعني كسي مي‌تواند الگوي من باشد يا من مي‌خواهم مثل كسي باشم كه راستگو و صادق باشد در حالي‌كه پولدار بودن 18 درصد براي آن‌ها مهم است. قدرت سياسي 20 درصد ولي بالاترين؛ منطق، تخصص و تحصيلات مهم است اما از همه مهم‌تر تحصيلات بالا چيزي حدود 73 درصد و صداقت و راستگويي حدود 96 درصد و تدين هم شاخص خيلي بالايي است. پس اولاً شاخص‌هاي اخلاقي در مقايسه با شاخص‌هاي تخصصي و قدرت اقتصادي است. دوم اين‌كه مهم‌ترين شاخص و متغير كه در روابط بين متغيرها در حوزه‌ي ارتباطي شبكه‌هاي ارتباطي، ميزان ارتباطات، به ويژه ارتباطات مستقيم بسيار تعيين‌كننده است. بنده در مراحل آخر تحقيق اين سؤال را جواب مي‌دهم كه چگونه كسي گروه مرجعي را انتخاب مي‌كند؟ و دو شاخص و هركدام در دو حوزه براي گروه‌هاي مرجع تعيين‌كننده هستند. يكي اين‌كه گروه مرجع به عنوان شاخص اصلي كسي‌كه مبناي تصميم‌گيري او است.

يعني زماني كه مي‌خواهم براي انتخابات تصميم بگيرم به پدرم مراجعه مي‌كنم و براساس نظر او تصميم‌گيري مي‌كنم چه كساني و گروه‌هايي مبناي تصميم‌گيري هستند و دوم اين‌كه تعلق خاطر داشتن يعني دلبستگي به چه كسي دارم و طبيعتاً اين دلبستگي باعث مي‌شود گرايش به سمت آن‌ها پيدا كنم و سعي كنم كه اين فرآيند همانند شود و هركدام از اين دو مورد را در گروه‌هاي اوليه و در گروه‌هاي ثانويه جداگانه سنجيده شده‌اند و چهار مدل شكل گرفته است و در همه‌ي اين چهار مدل ارتباطات با افراد و گروه‌ها محور اصلي است چه در گروه‌هاي اوليه و چه در گروه‌هاي ثانويه چه شاخص مبناي تصميم‌گيري بودن و چه شاخص تعلق خاطر داشتن در همه‌ي موارد تنها فاكتوري كه وارد مي‌شود ميزان ارتباطات است. مواردي مثل ارزش‌هاي اجتماعي در مرحله‌ي بعد قرار مي‌گيرد و مواردي مثل نوع فعاليت‌هاي اجتماعي خيلي مهم نيست و يا پايگاه اقتصادي، اجتماعي و جنسيت و آن‌قدر ويژگي‌هاي فردي مهم نيست يعني تفاوت بين زن و مرد و تفاوت بين طبقات بالا و پايين بين جوانان 20-15 ساله تا جوانان 30-25 ساله اين‌قدر زياد نيست كه در حوزه‌ي ارتباطات، متغير تعيين‌كننده‌ي ارتباطات حضوري است؛ يعني كلاً ارتباطات حضوري مهم است و ارتباطات با واسطه‌اي و رسانه‌ها تعيين‌كننده است. به ويژه ارتباطات حضوري در گروه‌هاي عضويت عنصر اصلي است و همين باعث مي‌شود كه گروه‌هاي اوليه مثل خانواده، بستگان و پس از اين دوستان و در بين گروه‌هاي ثانويه اساتيدي كه در معرض هستند و بين اساتيد البته تلويزيون نقش مهمي دارد. اساتيدي مثل الهي قمشه‌اي در آن مقطع زماني در تحقيقات مختلف بيشترين تأثيرگذاري را دارد. آقاي رحيم‌پور ازغدي در مقطعي تأثيرگذاري زيادي دارد؛ در مقطعي انسان‌هايي مثل كديور، مهاجراني و سروش تأثيراتي نه در حد آقاي قمشه‌اي ـ چون او در حوزه‌ي تلويزيوني خيلي ارتباطات گسترده‌اي دارد ـ اما در مقايسه با ديگران قابل توجه بوده‌اند. در اين مقطع سني هرچه اين معرفي و عرضه كمتر باشد در سطح عمومي اين ميزان كمتر مي‌شود و طبعاً استثنايي هم مي‌توان براي آن در نظر گرفت كه عواملي ديگري هم وجود دارد.

ولي عنصر اصلي تعيين‌كننده كه حركت خيلي زيادي متغير مستقل و وابسته را به تعبير آماري تبيين مي‌كند و بالاي 30 و نزديك 40 درصد تغييرات از مرجع ميزان ارتباطات است. بنابراين همه‌ي حرفي كه از اين حوزه‌ها و متغيرها مي‌توان به دست آورد اين است كه آن‌جا شبكه‌هاي ارتباطي و با چارچوبي مشخص و منظمي شكل گرفته و گروه‌هاي مرجع و الگوپذيري جامعه به شكل منسجمي پيش رفته و آن‌جا كه ارتباطات دچار تعارض است و فردي كه در تهران زندگي مي‌كند و ضمناً در آلمان هم فاميل دارد و مسافرت دوبي هم دارد و گروه‌هاي دوستي مختلفي دارد كه از طريق اينترنت و روابط فاميلي در جاهاي مختلف دچار فراز و نشيب‌هايي است. اما نكته‌اي كه عرض كردم جامعه‌پذيري جديد است؛ اگر در اين جامعه ارزش‌ها و ايده‌هاي مختلفي به فرد القاء شود فرد از نظر شخصيتي دچار تعارض مي‌گردد اما با هماهنگي باشد شخصيت متعارضي پيدا نمي‌كند بلكه شخصيت منسجمي پيدا مي‌كند كه مشكلات شخصيتي ندارد و قضاوت‌هاي او راجع به حوزه‌ي زندگي و اجتماعي او روشن است و خيلي سريع‌تر هم از آن ابهام هويتي در مي‌آيد و هويت اجتماعي مستقل خود را تعريف مي‌كند. البته در اين زمينه نكته‌ي مهم اين است كه اگرچه بخش قابل توجهي از جوانان ما نسبت به خانواده و گروه‌هاي اوليه تأثيرپذيري كافي را ندارند و در جايي هم حتي اثر معكوس مي‌پذيرند اما نكته‌ي مهم اين است كه بخش عمده‌ي خانواده و گروه‌هاي اوليه كه بيشترين ارتباط را دارند و آن‌جايي كه ارتباط با اساتيد و دوستان علمي و فرهنگي دارند در آن‌جا ارتباط، عنصر بسيار تعيين‌كننده‌اي بوده است. دانش‌آموزاني كه در عرصه‌ي دانشگاه وارد مي‌شوند حوزه‌هاي دانشگاهي براي آن‌ها خيلي مهم است.

دانش‌آموزان دبيرستاني و معلمان و حوزه‌ي ارتباطي تحصيلي و مدرسه‌اي و در يك كلمه شبكه‌هاي ارتباطي قرار مي‌گيرد كه زندگي آن‌ها را به شكل حضوري احاطه مي‌كند و عنصر تعيين‌كننده‌اي است و همه‌ي اين موارد نشان مي‌دهد كه از اين حيث و تقسيم‌بندي‌هاي رايج سنتي و مدرن كماكان ويژگي‌هاي جامعه‌ي سنتي را داريم و اين‌گونه نيست كه جامعه‌ي ما سنت‌هاي آن متلاشي شده باشد يا اين‌كه مدرن شده باشد يعني اگر فرض كنيم يا بپذيريم كه در يك مبدأ و مرحله‌ي گذار قرار داريم كماكان شاخص‌هاي عمده‌اي از جوامع سنتي داريم و علي‌رغم ادعاها و مباحثي كه مطرح مي‌شود دچار فروپاشي اجتماعي نيستيم و نهادهاي اصيل جامعه‌ي سنتي به ويژه خانواده كماكان كاركرد ويژه و جدي دارند اما اين مسأله در معرض چالش هست و مي‌تواند مورد نقد و نقض قرار گيرد،‌كما اين‌كه قراين آن را هم داريم.

 

 

شنبه 1 مهر 1385 - 14:1


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری