جمعه 31 خرداد 1398 - 2:30
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

يادداشت

 

عليرضا صفاري

 

چه بگويم كه چيستم!

 

شاعران نه در ايران زمين كه در هر سرزميني نه عاشق كه عاشقترينند. با عشق آغاز مي‌كنند، با عشق حركت مي‌كنند و با عشق مي‌ميرند. همه‌شان تجربه عشق زميني را دارند، اما عشق آسماني كه با ملكوت پيوند بخورد، عرصه هر شاعري نيست. شاعري عارف بايد كه اين ساحت را نيز تجربه و مكاشفه كرده باشد، شهريار از اين نوع شاعران است، او را مي‌توان در كنار حافظ، سعدي، مولوي و خواجوي كرماني و هاتف اصفهاني و بيدل و شاعران عاشق‌پيشه ديگري در يك طبقه و تذكره قرار داد، هرچند سبك و حوزه شعري و ادبي آنها متفاوت است، اما در شعر كلاسيك روح اين شاعران پيوندي عميق با عشق آسماني دارد، عشقي كه از نبردبان عشق مجازي و زميني به سوي حقيقت متفرد مي‌گريزد و در دامن معشوق ازلي آرام مي‌گيرد. شاعران انواع زيادي دارند، مي‌توان آنها را به خصلتهاي گوناگون، متفاوت و گاه متضاد طبقه‌بندي كرد. برخي از اين نوعند كه گفته شده: « شاعري وام گرفت، شعرش آرام گرفت.» برخي نيز بدينگونه‌اند: «شاعري خم مي‌شد، منشي قبله عالم مي‌شد.» برخي نيز اصلاً شاعر نبودند، اما تا دلتان بخواهد، شعر سروده‌اند: «من يك شاعر هستم و گاهي نيز شعر مي‌گويم.» اما شهريار عاشق بود. عاشق محبوب و نيز كار خويش. به گفته حافظ:

قومي به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومي دگر حواله به تقدير مي‌كنند

شهريار شاعري عاشق و شاعري خلاق بود، زيرا شيفته كار خود بود: ماكسيم گوركي مي‌گويد: «انسان بايد شيفته كاري باشد كه انجام مي‌دهد، در اين صورت، كار هرقدر كه خام باشد، در جريان خلاقيت، تحمل‌پذير مي‌شود.» اما بالاتر از آن شوريدگي و پريشاني شهريار است. شوريدگي صفتي است براي عاشقان واقعي دوست، اما نه هر عاشقي، عاشقي كه به عشق پاك دلبسته و در بند محبوبي است كه از همه قيدها و بندهاي مادي آزاد است و خود عقل كل و خرد مطلق است. چنين افراد پريشاني به همان اندازه وابستگي خود به محبوب و متعلق خود تشبه مي‌يابند و به همان مقدار نيز ارج و منزلت دارند. صائب مي‌گويد:

اي صبا در حرم زلف چو محرم شده‌اي

با ادب باش كه دل‌هاي پريشان آنجاست

اين شوريدگي و دلدادگي در هواي دوست حقيقي غير از ديوانگي و از خود بيگانگي برخي شاعران، يا مدعيان فريبكار و دغلباز است. در اينجا عشق مهذب است و با عقل و خرد و آگاهي همزاد. شاعر در اين مقام گرفتار توهم و هذيان‌گويي نيست، آزاد است، اما وارسته. چنانكه ابيات اول همان منظومه مشهور و تقريباً «شاه غزل» شهريار را كه مي‌خوانيم به اين حقيقت اذعان و اعتراف مي‌كنيم:

حيدر بابا يولوم سنن كج اولدي

عمروم كچدي، گلممه ديم گج اولدي

هيچ بيلمه ديم گوزللرين نج اولدي

 بيلمزديم دنگه لروار، دونوم وار

ايتگين ليك وار، آيرليق وار، ئولوم وار

كه هر چند ترجمه آن هرگز جاي اصل آن را نمي‌گيرد، اما شايد به تسامح مضمون فارسي آن اشعار زير باشد:

حيدربابا زكوي تو راهم كج افتاد

عمرم گذشت و وصل توام ديردست داد

غافل شدم از آن همه خوبان حورزاد

هم بي‌خبر ز پيچ و خم راه زندگي

ز آوارگي و مرگ و جدايي و راندگي

هرچند در واقع اين حالت نوعي «بي‌خبري» است، اما براي عاشق شهريار از همه چيز باخبر بود و دلش مركز اخبار ماندگار و چشمه حيوان بود.

به مرگ چاره نجستم كه در جهان مانم

به عشق زنده شدم تا كه جاودان مانم ...

به خشت و گل نه فرود آمدي سرم، گفتي

كه در سراچه امكان به لامكان مانم

«استاد شهريار»

شعر شهريار البته از بعد ادبي جاي بحث دارد. اهل «شعر پويا» جملگي برآنند كه عصر غزل سرآمده و سبك كلاسيك شاعري در برابر روشهاي بياني نو و سپيد درخشش خود را از دست داده، اما با همه اينها نمي‌توان تك غزلها، قصيده‌هاي شورآفرين، تك‌بيتي‌ها، حتي اشعار نو و شاهكارهاي شعري شهريار را كه بيانگر خلاقيت ادبي اوست، ناديده گرفت. اين بحث البته مجال وسيعتري مي‌طلبد، اما به هرحال واقعيت شايد آن است كه خود شاعر گفته است:

تا هستم اي رفيق نداني كه كيستم

روزي سراغ من آيي كه نيستم ...

گوهر شناس نيست در اين شهر، شهريار

من در صف خزف چه بگويم كه چيستم

 

 

شنبه 25 شهريور 1385 - 11:21


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری