شنبه 31 فروردين 1398 - 18:59
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

يادداشت

 

محمدحسن حبيبي

 

شاخه معرفت

 

كودك پيوسته در حال ابراز حيرت از بودن در اين دنياس؛ چيزي كه بعداً براي ما بزرگ‌ترا عادي مي‌شه. يعني خيلي زود با همه چي خو مي‌گيريم و فكر مي‌كنيم همه چيز بايد همين‌جوري كه هست مي‌بود و كمتر انديشه مي‌كنيم خيلي جوراي ديگه هم مي‌تونست باشه. مي‌شه گفت: بچه‌ها همشون در بچگي‌شون يه جورايي فيلسوفن يعني مي‌خوان زندگي‌رو به بهترين نحوي تجربه كنن. نود و نه درصد فيلسوفا بزرگ كه مي‌شن تبديل به آدمايي مي‌شن كه دارن زندگي شونو مي‌كنن و خيلي كمن اونايي كه در بزرگي هم فيلسوف باقي مي‌مومن؛ منظورم اين نيست كه به تحصيلات آكادميك فلسفه مي‌پردازن بلكه مي‌خوام بگم به چيزايي كه ذهن نود و نه درصد مردم رو اشغال نمي‌كنه فكر مي‌كنن و دغدغه‌هاي عالي‌تري دارن.

گاهي وقت‌ها هم پيش مي‌آد كه يه سري از آدمايي كه توي اين اقليت جا مي‌گيرن گرفتار بعضي از اون بقيه مي‌شن كه جهان‌بيني و روش زندگي شونو همسو با اصول جامعه عاميانه بشري تعريف كرده‌ان. البته اونا چون تعدادشون خيلي بيشتره فكر مي‌كنن كه وظيفه دارن اين يه فرد رو از لاك زندگي خود در بيارن و حتي بهش كمك كنن قاطي "نظام" و "سيستم" بشه. و اتفاقاً با توجه به افق ديدشون حق هم دارن اينجوري فكر كنن. ما اين حق رو بهشون مي‌ديم چون از درك لذت‌هايي كه اينور وجود داره محرومن. اين جمله معروفِ يه دانشمنده كه وقتي به كشف مسئله‌اي موفق مي‌شد مي‌گفت: شاه‌ها و شاهزاده‌ها كي‌ان در برابر لذتي كه من هم‌اكنون مي‌برم. البته اين يه نفر مخيّره كه به خواستة‌ اونا تن بده و دعوتشون رو بپذيره، ولي اينو هم بايد بدونه كه در اين صورت لازمه به همه لوازم اين جور زندگي سرِ خاكساري فرود بياره، يعني سرعت حركتش در همين سيستم تعيين مي‌شه؛ افق ديدش هم نبايد از اين چارچوب فراتر بره؛ علاقه‌ها، سليقه‌ها و ذوق كردن‌هاش رو هم بايد با اين سطح تنظيم كنه و گرنه به تعبير علماي جامعه‌شناسي دچار "تعارض اجتماعي" مي‌شه.

حرفي كه مي‌زنم به معني بريدن از همه و دعوت به گوشه‌نشيني نيست. منظورم اينه كه مواظب باشيم اونا رو وارد بخش‌هاي حياتي زندگي‌مون نكنيم، جوري كه روند مسير زندگي‌مون رو در اختيارشون بگيرن. تنها مي‌شيم؟ خيالي نيست! ما كه نمي‌تونيم مثل اون خُرما‌پرست‌هايي باشيم كه موقع قحطي خرماهاشون رو مي‌خوردن! به هر حال يا بايد خدا رو بخوايم يا خرما رو. همه مي‌دونن كه هر كي بخواد در حلقة اين گروه اقليت در بياد بايد هزينه‌شو هم بپردازه. تازه، تنهايي هم نسبت به آدماي مختلف تعريفش تغيير مي‌كنه. كسي كه در اين طرفه و با از دست دادن اون‌طرفيا احساس تنهايي مي‌كنه معلوم مي‌شه كه اين طرف رو هم ناقص داره. بايد هرچه سريع‌تر موضع خودشو مشخص كنه وگرنه از اينجا مونده و از اونجا رونده مي‌شه.

«وقت» مهم‌ترين عنصريه كه در هر دو طرف قضيه، كاركرد مخصوص به خودش رو داره. وقت‌هاي عمر آدما هم فقط ظرفيت پرداختن به يكي از اين دو مقوله رو داره. به همين خاطر مي‌بينيم كه اكثراً اين‌طوره كه آدماي اهل معنا و فكر معمولاً‌ اطلاعات ناچيزي در مورد آخرين مدل مثلاً فلان جنس مصرفي دارن يا اينكه كدوم مارك فعلاً رو بورسه را مي‌دونن، و بالعكس.

ما فقط در صورتي احساس تنهايي مي‌كنيم يا حوصله‌مون سر مي‌ره يا دلتنگ مي‌شيم كه خودمونو از جريان حركت عاميانه بشر كنار كشيده‌ايم ولي اينقدر همت نداشته‌ايم كه حالا كه تا اينجاي كار پيش رفته‌ايم تلاش كنيم به سرزمين وسيع‌تر و زيباتري برسيم كه «در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق، قهرمانان را بيدار كند.» راه بازگشتي براي ما وجود نداره. يا نبايد به يك شناخت‌هايي دست پيدا مي‌كرديم اما حالا كه چشامون به يه سري واقعيت‌ها بازشده فقط يك راه پيش رو داريم: رو به جلو.

سهراب وقتي خودشو دلگرمي مي‌ده كه قايقي بسازه و تو آب بندازه و از اين شهر غريب دور بشه، ضمناً از خطرايي كه تو مسير متوجهشه هم غافل نيست. اون مي‌گه كه قايق رو بايد از تور تهي كرد و در فكر صيد ماهي‌ها نبود و دل رو هم از آرزوي مرواريد و اين جور زرق و برقا خالي كرد. مي‌گه زيبايي‌هاي راه نبايد منو از هدفم غافل كنه:

همچنان خواهم راند
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا- پرياني كه سر از آب به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان
بعد، از كمبودها، كاستي‌ها و وضع نامطلوب شهر قبلي‌اش مي‌گه و توي قايق آواز مي‌خونه:
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند:
«دور بايد شد، دور
مرد آن شهر، اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشة انگور نبود
هيچ آيينة تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود....»
بعد هم سرزمين رؤيايي‌اش رو كه به سمت‌ اون در حركته توصيف مي‌كنه:
پشت درياها شهري‌ست
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است
بام‌ها جاي كبوترهايي‌ست كه به فوارة هوش بشري مي‌نگرند
دست هر كودك ده سالة شهر شاخه معرفتي‌ست
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خوابِ لطيف
خاك، موسيقيِ احساسِ تو را مي‌شنود
و صداي پَرِ مرغان اساطير مي‌آيد در باد
پشت درياها شهري‌ست
كه در آن وسعت خورشيد به اندازة چشمان سحرخيزان است

سهراب حتي رسالت يك عنصر فرهيخته جامعه يعني شاعر را هم تعيين مي‌كنه؛ از شاعرهاي امروزي گله داره و مي‌گه در آن شهر آرماني:
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند

... پشت درياها شهري‌ست
قايقي بايد ساخت.

 

 

پنجشنبه 15 تير 1385 - 9:3


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری