سه‌شنبه 3 ارديبهشت 1398 - 3:29
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

عليرضا قرائي

 

نهمين ميز انديشه با موضوع:نقش دينداران در فرآيند عرفي شدن

 

بحثي را كه عرض خواهم كرد در واقع يك نوع تعريف يا بياني از پديده «سكولاريزم» (عرفي شدن) است كه با عناوين مختلفي در ادبيات ژورناليستي مكتوب و نظري معرفي شده است. البته تعاريف متعدد است اما اين‌كه كدام تعريف ناظر به بحث ما است را اشاره خواهم كرد. پس از آن خواهم گفت كه اساساً اين پديده چه ماهيتي دارد. پديده‌اي كاملاً نظري است و در فضاهاي ايدئولوژيك صرف مطرح مي‌شود يا حيات اجتماعي دارد يعني پديده‌اي اجتماعي است و انسان‌ها با آن درگير هستند. آيا فقط فرهيختگان، نخبگان و اهل فن با اين پديده يا فرآيند درگير مي‌شوند يا زندگي عامه‌ مردم هم به نحوي متأثر از اين پديده است؟ بحث سوم ناظر بر اين است كه اگرچه عوامل متعددي باعث بروز و وصول اين پديده است من از بحث عوامل مختلف صرف‌نظر مي‌كنم و از مجموع عوامل مؤثر به انسان‌ها و كساني‌كه در تقويت اين فرآيند مي‌توانند مؤثر باشند اشاره خواهم كرد و نهايتاً بحث را متمركز مي‌كنم بر روي دينداران چون به نظر مي‌رسد در نگاه نخست علي‌القاعده دينداران بايد امتناع از اين داشته باشند كه اين فرآيند رخ دهد و يا بسط پيدا كند اما در عين حال با تمام امتناع، انكار و عدم رغبت آن‌ها نسبت به اين پديده، بي‌نقش هم نيستند و بي‌نقش هم نبوده‌اند. حال با مراجعه به شواهد و قرائن و هم به لحاظ نظري مي‌شود اين مطلب را نشان داد.

دوستان اشاراتي مي‌كردند در باب اين‌كه تمايز بين عنوان‌هاي مختلفي كه بعضاً در بين كاربردها و بحث‌هايي كه راجع به پديده‌ عرفي شدن استفاده مي‌شود: عرفي‌سازي، عرفي شدن، سكولار شدن، دنيوي شدن و انواع و اقسام عناوين، در جايي از بحث خود وارد اين مباحث خواهم شد البته نه به تفصيل ـ اگر كسي تفصيل اين بحث يا واكاوي مفهومي و بحث معادل‌يابي‌هاي مناسب براي اين عنوان را بخواهد، بايد به همان كتاب عرفي شدن در دو تجربه‌ي اسلامي و مسيحي مراجعه نمايد ـ در بحث معادل‌يابي، ما در مورد همه‌ پديده‌ها اين مشكل را داريم. اصولاً حوزه‌ علوم انساني دچار اين معضل هست؛ هم در تعريف مفاهيم خود و هم در پيدا كردن معادل‌هاي مناسب در انتقال از يك زبان به زبان ديگر. تلاش‌هاي فراواني هم شده است حداقل معادل‌يابي‌هاي اصطلاحات فني و علمي يك نظم و ساماني پيدا كند، اما به سامان نرسيده است. شايد هم هيچ‌گاه به سامان نرسد. سليقه به هرصورت مؤثر است.

ميل بشر به اين‌كه اهل ابداع باشد و چيزي را به اسم خودش ثبت كند مؤثر است. لذا همين بحث سكولارايزيشن (secularization) تحت اين عنوان معادل‌هاي متعددي وجود دارد كه بنده «عرفي شدن» را ترجيح داده‌ام، دلايلي دارم كه در آن كتاب عنوان شده است. به جز عنوان معادل مناسب براي هركدام از اين مفاهيم، به چند مفهوم هم‌خانواده كه بايد از هم تفكيك شود به‌طور گذرا اشاره‌اي مي‌كنم و مي‌گذريم. سكولارايزيشن درواقع آن «ايشن» انتهاي آن، آن‌طوري‌كه من مي‌فهمم به معني وقوع يك فرآيند است، فرآيندي كه اراده‌ي انسان‌ها مستقيماً در آن مؤثر نيست يا اراده در فرآيندهاي طولاني مدت مؤثر است به نحوي كه مي‌شود گفت: فرا ارادي تحقق يافته است. هيچ امر فرا ارادي در جهان رخ نمي‌دهد ليكن آن‌جا كه دامنه‌ وقوع آن وسعت و گسترش پيدا مي‌كند ما از فرآيندهاي فرا ارادي نام مي‌بريم. اين ايشن‌ها كه «گلوبالايزيشن» و «وسترنايزيشن» يا در جاهاي ديگر استفاده مي‌شود معادل مناسب آن همين «شدن» است. شدن يك فعل لازم است كه به فاعل آن اتفاق اشاره‌اي ندارد. اين معادل مناسب‌تري است براي سكولارايزيشن؛ بايد توجه كنيم كه به چه منظوري از هركدام از اين‌ها استفاده مي‌كنيم و معادل مناسب آن را پيدا كنيم. در كنار اين مفهوم ما «سكولارايزينگ» را داريم اين «ing» انتهاي آن يك نوع اراده را مستقيماً مؤثر مي‌بيند. به همين خاطر ما جهاني‌سازي را با «گلوبالايزينگ» مي‌گوييم يا عرفي‌سازي را «سكولارايزينگ» مي‌گوييم. در كنار هردوي اين‌ها تعبيري داريم به اسم سكولاريزم يا گلوباليزم درواقع آن «ism» انتهاي آن يك نوع گرايش، يك نوع ايدئولوژي و تعلق را بيان و معرفي مي‌كند. در آن‌جا سكولاريزم خود يك دين است اگرچه به ستيز با اديان، با تمايلات متعالي انسان‌ها و با حضور روحيات اجتماعي دين برمي‌خيزد. اما خودش هم از جنس دين است وقتي‌كه سكولاريزم به محاجه‌ي با دين برمي‌خيزد در عين حال چيزي داريم به اسم سكولار يا سكولاريتي يا گلوباليتي كه اين‌ها خودِ آن پديده را در تماميت آن معرفي مي‌كنند. اين تمايزات را مطمع نظر داشته باشيد كه در بحث‌هاي ديگر هم از اين اصطلاح استفاده خواهيم كرد. من تأكيدم روي عرفي‌سازي است و نقشي كه دينداران در شتاب‌بخشي به اين فرآيند در جامعه‌ي ما داشته‌اند نمايان است اين روح كلي بحث است، ليكن امروز به رؤوس كلي محوري كه اشاره داشتم اكتفا خواهم كرد.

فرآيند عرفي شدن اساساً يك تجربه‌ي غربي- مسيحي است يعني با نظر به گذشته‌ي وقوع اتفاقات در اين جوامع تئوري‌سازي‌هايي پيرامون آن شكل گرفته است، مثلاً پديده‌ توسعه را كه امروزه به‌عنوان يك برنامه‌، الگو و يا تئوري‌هاي توسعه از آن ياد مي‌كنيم در آن سرآغازي كه جوامع غربي خصوصاً در مسير توسعه گام برداشته ‌بودند؛ مسير توسعه يعني بهبود وضعيت زندگي انساني، گسترش امكانات، بالا بردن و ارتقاء بخشيدن به سطح رفاه هيچ‌گاه چيزي به‌ عنوان الگوها يا مدل‌هاي توسعه مطرح نبوده است هر انساني از آغاز خلقت براي بهبود وضعيت زندگي خود، براي مقابله با موانع و سختي‌ها، كم كردن ابتلاآت و ناملايمات تلاش كرده است. مي‌توان از آغاز خلقت بشر را در مسير توسعه قلمداد كرد. آن چيزي كه قالب دقيق‌تري پيدا مي‌كند اتفاقي است كه در تحولات سيصد چهارصد ساله غرب رخ داده است. و بعدها اسم توسعه به خود گرفته است امروزه به آن پديده‌ها توسعه مي‌گويند و كشورهاي عقب‌افتاده و عقب‌مانده به هر دليل، برنامه‌ي توسعه مي‌نويسند و الگوي توسعه انتخاب مي‌كنند و مدل‌هاي توسعه طراحي مي‌كنند و در آن مسير حركت مي‌كنند غرب هيچ‌گاه توسعه‌اش را به اين شكل، مانند كشورهايي كه مثل ما تعقيب مي‌كنند به دست نياورده است و بلكه در تجربه‌ي طبيعي حركت خود به دست آورده است؛ البته در يك دوره‌اي حركت را آغاز كرده كه ظرفيت‌هاي خالي در جهان فراوان بوده است و از همه‌ي موقعيت‌ها به نفع خود مي‌توانسته استفاده كند و استفاده كرده و توسعه‌ي بي‌رقيب و پرشتابي را پشت سر گذاشته است و از مواهب آن هم همه‌روزه بهره‌مند مي‌شود.

امروزه زمينه‌ي توسعه مثل دوره‌هاي گذشته‌ي غرب در مقابل ما نيست، توسعه‌ي ما مثل پازل مي‌ماند بايد حل كنيم بايد بگرديم خلأها، امتيازات و ترجيحات را پيدا كنيم و در آن حركت كنيم. اگر مثال توسعه را زدم و قدري توضيح دادم خواستم بگويم عرفي شدن هم تئوري‌هايي دارد كه با نظر به گذشته‌ي تاريخي غرب ساخته و طراحي شده است؛ برخلاف برخي از نظريه‌ها كه ايده‌هاي انتزاعي هستند و در فضاهاي ذهني طراحي مي‌شوند، بحث عرفي شدن يا حتي پديده‌اي مثل جهاني شدن (البته جهاني شدن به علت اين‌كه دامنه‌ي وقوع گسترده‌اي پيدا نكرده قدري آميخته با پيش‌داوري و پيش‌گويي است.) كاملاً نظر به گذشته دارد و تجربه‌ي تاريخي غرب را جلوي چشم گذاشته و براي آن مدل‌سازي و تئوري‌سازي كرده است. براي درك اين نظريه، اين نكته‌ي بسيار مهمي است. اگر كسي سابقه و پيشينه‌ي اين نظريه را نداند و فكر كند كه يك تئوري است كه با نظر به عموم بشريت طراحي شده است دچار خطاهاي جدي خواهد شد. در عين حال كه اين نظريه يا پديده ناظر به تجربه‌ي تاريخي خاص است تلاش‌هاي قابل اعتنايي براي عموميت بخشيدن به اين تئوري و براي خارج كردن اين تئوري از بستر تاريخي خودش صورت گرفته است. يعني هركسي كه گام در مسير تئوري‌سازي برمي‌دارد اولين تلاش آن است كه به آن تعميم ببخشد هرگونه عنصر و عاملي كه آن را به يك موقعيت خاص تخصيص مي‌دهد كنار بگذارد يا مرتفع كند تا قابليت تعميم پيدا كند. ارزش تئوري‌ها و نظريه‌ها اين است كه بتواند در روندها و اتفاقات به ما قدرت پيش‌بيني و مداخله دهد و لازمه‌ي اين قدرت اين است كه ما يك نظريه‌ي قابل تعميمي داشته باشيم اگر متأثر از يك بستر تاريخي شكل گرفته است قابليت تعميم به موقعيت‌هاي ديگر را پيدا كند. البته اين ضعف يك تئوري نيست كه اختصاص به يك بستر و شرايط خاصي داشته باشد. تئوري‌هاي مطرح در علوم دقيقاً اين چنين هستند.

آن‌ها هم متأثر از شرايط هستند، يعني اگر آن شرايط محقق نشود آن تئوري و نظريه جاري نيست. در عين حال تلاش‌هايي صورت گرفته است علي‌رغم اين‌كه متأثر از شرايط تاريخي، اجتماعي و ديني خاص در غرب مسيحي بوده است ـ اين‌كه مي‌گويم غرب مسيحي هم اشاره به غرب دارم به ‌عنوان يك سرزمين و جامعه با ويژگي‌ها و سرگذشت خاص و هم به مسيحيت اشاره دارم چون عرفي شدن ناظر به نوعي دين است كه در يك جامعه جاري است ـ چنان‌چه ذكر شد علي‌رغم متأثر بودن اين تئوري (ايده‌هاي نخستين اين تئوري) از بستر تاريخي مسيحيت غربي تلاش‌هايي براي عموميت بخشيدن به آن در موقعيت‌هاي ديگر صورت گرفته است، بخشي از اين تلاش‌ها توفيق پيدا نكرده به علت اين‌كه نخواسته است از خصوصيات تاريخي و ديني آن شرايط خود را جدا سازد و برخي هم توفيق پيدا كرده‌اند. من در ابتدا تلاش خواهم كرد دو تعريف مشخص را كه در معرفي اين پديده وجود دارد بيان كنم و بگويم ادعاي بنده ناظر به كدام يك از اين دو تعريف است. خيلي هم تعيين‌كننده است يعني اگر تعريف نخست را مبناي تحليل اتفاقات جامعه ما قرار بدهيد از همان گام نخست دچار مشكل خواهيم شد. يعني انطباق ندارد، ليكن اگر تعريف دوم مطمع نظر باشد احتمالاً با شرايط جامعه‌ي ما انطباق بيشتر پيدا خواهد كرد.

يكي از اين تعاريف با شاخص‌هايي كه عرض كردم كاملاً با شاخص‌هاي مسيحي و غربي صورت گرفته است. اين تعريف نخست بنده است: عرفي شدن در واقع بيان اتفاقات يا سلسله رخدادهايي است كه انتقال از يك وضعيت را به وضعيتي ديگر معرفي مي‌كند. من بر اين كلمه «انتقال» تأكيد دارم و مي‌گويم كه چرا اساساً با اين اصطلاح مي‌شود عرفي شدن را در زمينه‌ي مسيحي و غربي تعريف كرد. انتقال از ماوراءالطبيعه به طبيعت است، انتقال از خدا به انسان است. انتقال از وحي و ايمان است به عقل. انتقال با به هم‌آوري و با اجتماع تفاوت دارد. شما مي‌توانيد دو وضعيت را در كنار هم داشته باشيد درصورتي‌كه انتقال به معني اين است كه از يك وضعيتي گذر كنيم و به وضعيت ديگر منتقل شويم. يعني از وضعيت گذشته جدا شويم و به وضعيت جديد بپيونديم. تصور اين انتقال مبيّن اين است كه اين دو قابل جمع نيستند.

همين بيان را در اين دايكاتومي‌ها (دو شقي‌‌هايي) كه اشاره كردم نگاه كنيد. تلقي مسيحي اين است كه ماوراءالطبيعه با طبيعت جمع‌ناشدني است، خدا با انسان قابل كنار هم‌نشيني نيستند و يا وحي و ايمان با عقل ناسازگار است. انتقال به اين معنا است كه از آن وضعيت بايد جدا بشويم تا به وضعيت جديد دست پيدا كنيم. اگر چكيده‌ي تلقي مسيحي غربي را بخواهم عرض كنم شايد در همين عنصر و كليد اساسي نهفته است. انتقال با همين بياني كه عرض كردم تفصيلي دارد كه وارد آن نمي‌شوم و دوستان را ارجاع مي‌دهم براي مطالعات تطبيقي به بعضي از كتبي كه در اين‌باره نوشته شده است؛ نه به اين صراحتي كه بنده عنوان مي‌كنم اين نتيجه و چكيده به اين صراحت شايد موجود نباشد و مداخله‌ي بنده در آن مباحث است اما روح تعاليم مسيحي مبيّن چنين رويكردي است و نگاهي است به اين عناصر با شواهد و قراين فراواني از آموزه‌هاي صريح در انجيل از شيوه و سيره‌ي حضرت مسيح، از تجربه‌ي تاريخي مسيحيان، از تلقي انديشمنداني كه به تاريخ و آموزه‌هاي مسيحي بعداً نظر كرده‌اند. اين روح تجزّي‌گرايانه و دوگانگي در مسيحيت قابل احراز است. لذا وقتي‌كه قرار شد اين اتفاق در مسيحيت رخ دهد و به دنيا توجه كند ناگزير بود به ماوراءالطبيعه پشت كند. وقتي‌كه قرار شد به انسان شرافت و اهميت ببخشد و به او اعتنا كند ناگزير بود كه به خدا پشت كند چون تلقي از انسان اين بود كه او موجودي است داراي تلوّث ذاتي و محكوم به گناهي كه آدم ابوالبشر كرده است و او در سرشت و ذات خود، انسان و موجود شريري است و اگر بخواهيم به اين انسان اعتنا كنيم و اهميت دهيم و به او شرافت ببخشيم بايد اين آموزه‌ها را ترك كنيم؛ يعني ترك خداوند و در بحث عقل و نسبت آن با وحي نوعاً همين نگرش وجود دارد و من تمايز ميان اين عناصر دوگانه را انكار نمي‌كنم، دوگانگي امر پذيرفته‌اي است و در آيين اسلام و آموزه‌ها‌ي اديان ديگر هم بر آن صحه گذاشته شده نوعاً اديان توحيدي، اديان سامي و ابراهيمي نگاه دوگانه‌اي دارند، اين دوگانگي را بعضي‌ها در درون بشر آورده‌اند و بعضي‌ها در طبيعت ديده‌اندو بعضي‌ها در رابطه‌ي بين اهريمن و اهورا ديده‌اند. اين نگاه دوگانه در اديان حتي آيين زرتشت كه جزء آيين‌هاي سامي نيست وجود دارد. ليكن نگاه دوگانه با نگاه چالشي و نگاه متناظر، متفاوت است.

نگاه مسيحيت، نگاهي كاملاً چالشي است كه براي دستيابي به وجه ديگر همواره شما بايد وجه ماقبل را ترك بگوييد. درصورتي‌كه من فقط براي يك مثال بسيار عادي در حيات اجتماعي مسلمانان عرض مي‌كنم كه شما در شهرهاي مسلمان مي‌بينيد كه شهرهايي كه بافت مسلماني در گذشته‌هاي دورتر داشته غير از شهرهاي تحول‌يافته امروزي، همواره مساجد و حوزه‌هاي علميه در وسط بازار بوده‌اند البته در سوره‌ي جمعه داريم وقتي‌كه نداي نمازجمعه برمي‌خيزد داد و ستد را ترك كنيد و بعد از اين‌كه نماز را خوانديد بايد فضل پروردگار را بجوييد يعني انگار كه از پس و پيش با معنويت آميخته و تؤامان است. يعني در همان وقت كسب خود نيز مي‌توانيد بزرگ‌ترين عبادت را انجام بدهيد «الكاسب حبيب‌الله» اين‌ها مؤيد اين است كه مرزهاي دوگانه‌اي وجود ندارد. دين آمده است كه تقدس را به درون زندگي عرفي و جاري انسان‌ها بدمد. بر خلاف تلقي «دوركيم» كه معتقد است حيات و زندگي دو بخش متمايز دارد. بخش قدسي و بخش عرفي، يعني اين‌ها ذاتاً عرفي‌اند و آن‌ها ذاتاً قدسي‌اند. هيچ چيزي در آيين اسلام ذاتاً عرفي و قدسي نيست هر چيز عرفي مي‌تواند قدسي باشد درصورتي‌كه در نسبت با پروردگار عالم قرار گيرد و هر چيز قدسي كاملاً مي‌تواند عرفي و به ضد خود بدل شود، درصورتي‌كه اين نسبت از او جدا شود. مي‌بينيم كه نگاهي دايكاتمي وجود دارد اما در آيين زرتشت به گونه‌اي است، در اسلام به گونه‌اي ديگر و در مسيحيت نيز به گونه‌اي ديگر، اين‌كه من تعريف كردم عرفي شدن را در بستر خاص مسيحي و غربي به ‌عنوان انتقال از يك وضعيت، جدا شدن از يك وضعيت و انتقال به وضعيتي ديگر، ناظر بر همين رويكردي بود كه به نظر مي‌رسيد در مسيحيت وجود دارد. احراز و اثبات آن هم در كتابي كه معرفي شد نيز به تفصيل اشاره شده است.

اما تعريف دوم آن تعريفي است كه به نظر مي‌رسد بيشتر قابليت تعميم دارد اگر آن تعريف نخست با شرايط غربي و مسيحي انطباق دارد اين تعريف دوم شموليت بيشتري دارد و مي‌تواند سرزمين‌ها، جوامع و اديان ديگر را هم در بربگيرد. البته نسبت به تلقي اول بعضي از انديشمندان مؤمن اين خطا را داشته‌اند كه چون اين پديده، پديده‌اي كاملاً مسيحي و غربي است و در آن بستر شكل گرفته است، گفته‌اند خوب پس هيچ بلا، خطر و آسيبي و تهديدي براي سرزمين‌هاي اسلامي و مؤمنين نخواهد بود. علتش هم آن است كه اصلاً مصداق ندارد، اين‌چنين نيست با اين تعريف دوم شما اذعان خواهيد كرد كه مي‌تواند يك تهديدي براي اين دسته از جوامع و انسان‌ها باشد.

در تعريف دوم عرفي شدن عبارت است از: هرگونه افول نقش و اهميت دين نزد فرد، جامعه و به لحاظ ارزش ماورايي و معنوي آن. به سه عنصر در اين تعريف اشاره مي‌كنم. يكي ناظر بر تأثيراتي است كه اين اتفاق روي فرد مي‌گذارد، عرفي‌سازي يا عرفي شدن فرآيندي است كه در سه عرصه يا در سه سطح به وقوع مي‌پيوندد.

يكي در عرصه‌ي فرد است، يعني افول نقش و اهميت دين نزد فرد، يعني شما دغدغه‌ي ديني نداشته باشيد. اين دغدغه هم در بينش، نگرش، كنش، رفتار و در گرايش‌هاي ما متجلي است. يك نفر صبح نمازش را نخواند اما زماني‌كه نخواند و نگران بود به نظر من هنوز ديني است چنان‌كه پروردگار عالم آن‌قدر راه را باز گذاشته كه به راحتي كسي را از دايره‌ي دينداران بيرون نمي‌كند همين پديده نماز را زماني‌كه به درستي با آن برخورد مي‌كنيم به اعتبار اين‌كه مرز بين مؤمن و غيرمؤمن است و يا اين‌كه ستون دين است پروردگار اين‌قدر تسهيل، گذشت و تسامح قايل است ـ البته اين نقش پروردگار به خاطر شأن انسان‌ها است ـ كه كسي را به راحتي از اين دايره خارج نكند لذا گفتم اهتمام ديني و دغدغه‌ي ديني و البته اين اهتمام و دغدغه‌ي ديني مؤثر در رفتار ديني ماست اما كاهلي در دين را هيچ‌كس به حساب عرفي شدن نمي‌گذارد. در همه‌ي ادوار تاريخ كاهلي در انجام وظايف ديني وجود داشته است در ادواري كه هنوز بحث يا پديده‌اي به نام عرفي شدن شناخته شده نبوده است. اين‌طوري نبوده است كه همه‌ي مردم اهل نماز خواندن سروقت باشند و مبادي به آداب ديني بوده باشند در گذشته‌ها هم سستي در انجام تكاليف ديني وجود داشته است اما كسي از آن پديده به نام عرفي شدن ياد نمي‌كرده است عرض خواهم كرد، تضعيف رفتارهاي ديني با عرفي شدن متفاوت است.

عرصه‌ي دوم افول موقعيت و جايگاه دين در جامعه است يعني وقتي‌كه دين در جامعه به حاشيه رانده مي‌شود و اصلاً از عرصه‌ حيات عمومي اخراج مي‌شود و ادعا مي‌شود كه دين متعلق به عرصه‌ي خصوصي است و به دغدغه خاطرهاي شخصي و به درون انسان‌ها بايد منتقل شود يا بايد به گوشه‌ي معابد رانده شود و يا بايد به رابطه‌ي فردي انسان با پروردگار عالم و دنياي ناشناخته و فقط با ناشناخته‌ها منتقل شود. در تركيه به يك نحو خيلي قصري و جبري اين امر از حيات اجتماعي رانده شده است تاحدي كه مثلاً علماي بزرگوار را اجازه نمي‌دهند در خيابان‌ها با اين لباس‌ها بگردند بايد اين لباس‌ها در ساك گذاشته شود. مساجد هنوز باز است و هنوز به آن زماني كه تبديل به موزه شود نرسيده است و نمي‌رسد حتي برگشته، مطالبه حضور دين در حيات اجتماعي به مراتب نسبت به گذشته افزايش پيدا كرده اما آن‌قدر دين بايد از حيات اجتماعي زدوده شود كه حتي اجازه‌ي ظهور يك فرد با لباسي كه نمايانگر يا نماد دين است در خيابان‌ها و شوارع اجازه داده نمي‌شود. بايد آن لباس را در مسجد بپوشد و نماز بخواند يعني لباس كار است مي‌گويند معني ندارد كه يك كارگر با لباس كار در خيابان بچرخد؛ حداقل خلاف شؤونات است. اين تأثير عرفي شدن و البته اين عرفي‌سازي است نه عرفي شدن؛ يعني يك اراده و فشاري مثل قانون، پليس پشت سر آن است و دين را از حيات اجتماعي آن‌چنان مي‌رانند كه حتي تحمل ديدن يك نماد ديني را در حيات اجتماعي ندارند.

البته درحالي‌كه با علماي دين اسلام اين‌چنين مي‌كنند احتمالاً يهودي‌ها و مسيحي‌ها مي‌توانند با آن لباده‌ي خود در خيابان‌ها بچرخند و اين از مسايلي است كه وارد بحث‌هاي سياسي‌تر مي‌شود. منظورم اشاره به اين سطح از عرفي شدن بود كه به هر نحوي تجليات دين از حيات اجتماعي زدوده مي‌شود. دين نه تنها در ساختارهاي اجتماعي نبايد نقش ايفا كند، در آرمان‌ها و اهداف كلان اجتماعي نيز نبايد مطالبه‌اي داشته باشد، در شرايطي كه براي نقش‌ها و اشغال مناصب مطرح مي‌شود نبايد ادعايي داشته باشد حتي در تجليات و نمادها هم نبايد ظهور پيدا كند. اين سطح دوم بود عرفي شدن سطح سومي هم دارد و آن جايي است كه ارزش‌هاي قدسي، معنوي، متعالي و ماورايي از دين زدوده شود به ‌عنوان مثال يكي از متألهين مسيحي بحث اسطوره‌زدايي از آيين مسيح را مطرح مي‌كند. اسطوره‌زدايي به اين معني كه هر آموزه‌اي در مسيحيت كه يك نوع جنبه‌ي ماورايي دارد و با معيارهاي درك علمي و تجربي بشري ناسازگار است اين بايد از ساحت دين كنار گذاشته شود و يا باز تفسير شود با گفتمان يا مفاهيمي كه با درك عمومي بشر امروز كه به دنيا و حيات جاري توجه دارد و هر چيزي را كه ببيند مي‌پذيرد، هماهنگي و سازگاري پيدا كند. هرگونه معنا، تعالي، امر ماورايي، وجود هستي‌ها و ذواتي كه دست‌نيافتني و ناشناخته است به ‌عنوان خرافات بايد از دين زدوده شود.

هر نوع تلاش براي قرائت‌ها و تفاسير جديد از دين كه اين نوع عناصر را مورد غفلت قرار دهد و يا به نحوي تلاش كند كه اين عناصر را با تفاسير مادي و دنيوي صرف از آن ياد كند. يادم مي‌آيد يكي از علماي بزرگ در گذشته كه با همه‌ي تلاش، مشغول مبارزه با رژيم شاه بود و تفاسير ديني هم صورت ديگري پيدا كرده بود صراط‌المستقيم را به صراط استقامت تفسير مي‌كرد يعني فضاي سياسي و اجتماعي به نحوي بود كه اين نوع آموزه‌ها بايد صورت و معناي ديگري پيدا مي‌كرد. امروزه هم زمينه‌هايي از اين جنس وجود دارد پس اگر عرفي شدن را از اين دست يعني معناي دوم بگيريم؛ افول اهميت و نقش دين نزد فرد، به حاشيه رانده شدن از عرصه‌ي حيات اجتماعي و خارج كردن صبغه و جنبه‌هاي ماورايي و متعالي از آموزه‌هاي ديني يا باز تفسير آن‌ها است كه مي‌تواند به معني عرفي شدن باشد. حال با اين بيان احساس مي‌كنيد اين پديده يا واقعه خيلي غريب نيست اين پديده را با اين تعريف مي‌شود به جامعه‌ي خود تسرّي داد. امروزه اگر به خودمان مراجعه كنيم نسبت به گذشته‌ها و قدري دورتر؛ دغدغه خاطر ديني ما قدري كاهش پيدا كرده است حال چه چيزي جاي آن را گرفته است امر ديگري است. البته در حيات اجتماعي با جبر قانون و فشار و تمهيداتي از اين قبيل و با روش‌هايي به هر صورت، هنوز حضور اجتماعي دين را در جامعه داريم. اين يك جنبه از حضور اجتماعي دين در جامعه است.

جنبه‌ي ديگر اين‌كه بايد در همين بازار ما جاري باشد يعني در مناسبات و رفتارهاي اجتماعي ما جاري باشد. حال اين بازاري كه داريم بازاري مدرن است ممكن است معيار درستي براي جاري بودن دين در حيات اجتماعي نباشد. در همان بازار كهن كه صبغه و سابقه‌ي ديني هم دارد متأسفانه جاري نيست. يا مقدار خيلي كم جاري است. ترافيك داخل بازار هنگام اذان به اندازه‌ي قبل از آن است، اصلاً احساس محسوسي از كم شدن بار ترافيك در هنگام اذان نمي‌بينيم. منزل من نزديك مكاني است كه يك مسجد مهم در آن وجود دارد. اين مسجد يك پايگاه بايد باشد. وقت اذان، خيابان‌ها بايد از ازدحام جمعيتي كه داخل مسجد مي‌روند ترافيك شود وقتي‌كه هم نماز تمام مي‌شود بايد از ازدحام جمعيتي كه بيرون مي‌آيند ترافيك بشود، مثل تعطيل شدن سينما كه اطراف آن حدود 10 تا 15 دقيقه‌اي شلوغ است اين‌طور بايد باشد. اين‌كه مي‌گويم آن حضور وجود دارد همين است. در حيات اجتماعي با ضرب زور و قانون و بالاخره سپاه و بسيج و مكانيزم‌هاي ديگر حضور داريم، حضور پرقدرتي هم داريم. پاي صندوق‌ها هم مردم مي‌آيند و رأي مي‌دهند اما حضور در حيات و مناسبات اجتماعي خيلي مهم است. پس مي‌شود اين تعريف را به شكل ملموس در جامعه‌ي خودمان هم تعقيب كرد. آيا دين از عرصه‌ي حيات اجتماعي به حاشيه رانده نشده است؟

حال بحث‌هاي فراواني در الگوهاي توسعه‌اي كه ما اتخاذ مي‌كنيم وجود دارد. در برنامه‌هايي كه منتخبين و نامزدهاي رياست جمهوري اعلام مي‌كنند، شاخص‌ها و كارهايي كه مطرح مي‌كنند در همه‌ي اين‌ها عناصري وجود دارد كه مي‌شود ارزيابي كرد كه دين تا چه حد در حيات اجتماعي ما جاري است و عنصر سوم اين‌كه اين فرآيند تا چه حد تفاسير ما را از آموزه‌هاي ديني بر هم ريخته است، تا چه حد آمادگي داريم كه تفسيرهاي جديدي از آموزه‌هاي ديني ارايه دهيم. برخي از عناصر ماورايي مثلاً از شفاعت يك معني ديگري بدهيم كه امروزي‌تر، جوان‌پسندتر و قابل درك‌تر باشد و با علم سازگاري داشته باشد. پس اين تعريف دوم است كه مي‌تواند مصداق حال و يا ميزاني براي بررسي جامعه‌ي ما باشد. پس آن بررسي كه برخي مطابق تعيف اول داشته‌اند به علت اين‌كه اين تعاليم از آموزه‌هاي مسيحي برخاسته و مصداقي در جامعه‌ي ما پيدا نمي‌كند منتفي است. اين تعريف دوم كاملاً قابليت طرح و بررسي در جامعه‌ي ما را احراز مي‌كند. اما مدعاي بحث؛

اول اين‌كه عرفي شدن يك پديده‌ي جهاني است؛ يعني اين چنين نيست كه فقط دامن غرب مسيحي را گرفته باشد يا مثلاً مختص برخي از كشورهايي كه با الگوهاي غربي جامعه‌ي خود را پيش مي‌برند، باشد. پديده‌اي جهاني است يعني كمابيش تمامي اديان و تمامي جوامع برخي بيشتر و برخي كمتر با اين پديده درگير هستند.

دوم اين‌كه بيش از اين‌كه پديده‌اي باشد كه فقط در اذهان، حوزه‌ي نظر و دعواي ايدئولوژي‌ها حضور پيدا كند يك مسأله و واقعيت اجتماعي است؛ مثالي عرض كردم از بازار و حيات اجتماعي و غيره ... اين‌ها نشان مي‌دهد كه ما از نزديك با آن درگير هستيم. لحظه‌ به لحظه، هم فردفرد ما و هم گروه‌ها، اقشار و طبقات ما و هم ساختار كلان جامعه ما با آن درگير است. لذا فكر نكنيد بحثي است كه در فضاهاي نظري، بين اساتيد و علماي ما درمي‌گيرد و خودشان هم به يك ساماني مي‌رسانند و در زندگي روزمره‌ي ما دخلي ندارد. چنين نيست؛ كاملاً در حيات ما جاري است. وقتي‌كه به نسبت بين عرفي شدن و مدرنيته پي ببريد (عناصر مدرنيته از در و ديوار اين سالن مي‌بارد فكر نكنيد مدرنيته اين است كه اشخاص كروات بزنند. خيلي از عناصر مدرنيته را ما با آن‌ها آميزش داريم و با آن سازگاري پيدا كرده‌ايم.) به همان اندازه مشاهده مي‌كنيد كه مدرنيته در حيات اجتماعي ما جاري است و روز به روز هم بيشتر مي‌شود و در زندگي روزمره همه‌ي افراد وجود دارد و ابزار و ادوات خنثايي نيستند؛ بنابراين اگر مدرنيته در حيات جاري ما اين‌قدر رسوخ كرده و بپذيريد كه مدرنيته نسبتي با عرفي شدن دارد، سپس بپذيريد كه عرفي شدن با ما زندگي مي‌كند؛ اگر گفتم دينداران هم در فرآيند عرفي‌سازي نقش دارند، يعني نقشي كه شايد در بعضي از عرصه‌ها بيش از كساني‌كه پيرو ايدئولوژي عرفي هستند دينداران در تحقق اين فرآيند نقش ايفا كردند.

پس واقعيتي اجتماعي است نه اين‌كه مربوط به علما است، علما نمي‌نشينند دعوا كنند، دعوا را فيصله دهند و بعد نتيجه‌ي آن را اعلام كنند. نه دعواي صرفاً ايدئولوژيك است و نه دعواي صرفاً تئوريك و نظري. مسأله‌اي است كه با حيات جاري ما سروكار دارد. يك روز اگر به اين قضيه شك كرديد عناصر، اجزاء و مسايل و فعاليت‌هاي روزانه‌اي را كه داشته‌ايد فهرست كنيد و بعد بنشينيم با هم استخراج كنيم كه كدام بخش‌ها متأثر از اين فرآيند است و كدام بخش‌ها متأثر نيست. كدام بخش‌ها را به عرفي شدن باخته‌ايد و كدام بخش را برده‌ايد.

اين اتفاق تمامي عرصه‌هاي حيات اجتماعي و تمامي آحاد اجتماعي را هم درگير مي‌كند. ممكن است بگوييم جوان‌هاي ما بيشتر از مسن‌ها درگير هستند. ممكن است بگوييم كه دانشگاه‌ها بيشتر از حوزه‌ها درگير هستند. ـ نمي‌دانم اين تقسيم‌بندي بخش‌هاي انتصابي و انتخابي تا چه حد قابل قبول است آن بخش متأثرتر است يا اين بخش ـ سازمان تبليغات جزء بخش‌هاي انتصابي است خيلي هم متعلق به اين بخش بودن مسؤوليت مي‌آورد. بحث اين جلسات من مشخصاً اين سازمان است چون سابقه‌ي حضور در اين‌جا را داشته‌ام، شاگردي كردم و كارشناس بوده‌ام. دوره‌ي كوتاهي از مديريت اين‌جا استفاده كرده‌ام و دوره‌ي بلندي از امكانات اين‌جا استفاده كرده‌ام. و براي خود احساس مسؤوليت مي‌كنم لذا اگر اين بحث‌هاي انتهايي من ناظر است به خود سازمان به خاطر همين جنبه‌‌اي است كه عرض كردم جزء بخش هاي اصطلاحاً با ادبيات امروزي انتصابي محسوب مي‌شويد و مسؤوليت‌هايتان هم چندبرابر است. خيلي هم به نظر غريب مي‌آيد يك جايگاهي با اين شأن و معنويت و مشخصات، آن وقت خود مؤثر باشد در بروز اين فرآيندي كه ديگر منكرتر از اين در حيات امروزي جهان وجود ندارد.

بنابراين معناي اول منتفي است، ما كسي نيستيم كه وقتي از ماوراءالطبيعه به طبيعت مي‌آييم لازم باشد كه ماوراءالطبيعه را ترك گوييم. با همان اندوخته‌اي كه از ماوراءالطبيعه داريم به دامن طبيعت مي‌آييم و اصلاً‌ طبيعت را مي‌خواهيم متصل كنيم، يك حركت رفت و برگشت، يك حضور و آميختگي وجود دارد. ما كسي نيستيم كه بين وحي و عقل تمايز ببينيم از عناصر آن استفاده مي‌كنيم براي اين‌كه ذهن ما باز شود از ذهن خود كمك مي‌گيريم براي اين‌كه آموزه‌هاي وحياني را درك كنيم يا در نسبت بين خدا و انسان؛ خداوند انسان را اشرف مخلوقات مي‌داند هرچه خواسته مسخّر او كرده است، او را خليفه‌الله كرده و جايگاه خود را سينه‌ي او قرار داده است؛ گفته است از رگ گردن به خودتان نزديك‌تر هستم. اين آموزه‌ها، آموزه‌هاي خاص اسلامي است. اصلاً احساس جدايي و بيگانگي بين انسان و خدا در آموزه‌هاي اسلامي نمي‌كنيد. ما دچار آن مشكل نمي‌شويم، دچار انتقال نمي‌شويم، اما دچار افول، حاشيه‌روي دين در جامعه، افول اهميت دين نزد فرد و برداشت‌هاي جديد به اصطلاح خارج يا خالي از آموزه‌هاي متعالي دين خواهيم شد كه اشاراتي كردم و مصاديق آن را در جلسه‌ي بعد عرض خواهم كرد. در نهايت به انسان‌هايي كه علي‌رغم خواسته‌ي خودشان، در تشديد اين فرآيند نقش ايفا مي‌كنند اشاره‌اي خواهم كرد تا مقدمه‌اي براي بحث جلسه‌ي بعد شود.

دسته‌بندي‌هاي مختلفي از كساني‌كه به نحوي درگير بحث عرفي شدن هستند و در خدمت او نقش ايفا مي‌كنند وجود دارد. دسته‌بندي، دسته‌بندي نظري و عملي است. ما يك عده سكولار داريم كه بايد اسم آن را سكولار نظري بگذاريم و عده‌اي هم سكولار عملي هستند. سكولارهاي نظري آن‌هايي هستند كه معتقدند كه دين يك امر كاذب و موهوم است اين ديگر اوج آن كساني است كه چنين تلقي از آموزه‌هاي ديني دارند كه افراطي و بالاترين صورت سكولارهاي نظري هستند. البته بعضي از اين‌ها هم معتقد هستند كه دين امر كاذبِ مفيدي است. يك امر موهوم است اما مي‌تواند انسجام ببخشد. اين در ادبيات عصر روشنگري است؛ ولتر هم مي‌گويد؛ در بين فلاسفه‌ي مسلمان ابن‌رشد هم قايل به اين هست، او در نسبت به بين فلسفه و شرع يا وحي معتقد است كه فلسفه بديل شرع است منتهي كاربرد شرع براي عامه و توده‌هاي مردم است، چون درك فلسفي و عقل ناطق قوي ندارند؛ اما فلسفه مي‌تواند همان كار شرع را انجام دهد. عرض كردم افراطي‌ترين صورت اين سكولارها اين است كه دين امر كاذبي است كه بايد با او جنگيد مانند ماركس كه معتقد است بايد دين را از صحنه‌ي حيات اجتماعي دور كرد تا انسان‌ها آزاد و رها شوند و بعضي‌ها هم معتقدند درست است كه دين امري كاذب، ساختگي و موهوم است اما مفيد است، مي‌تواند انسجام ببخشد حتي ماركس ـ كسي‌كه دين را افيون توده‌ها مي‌داندـ معتقد است كه طبقات فرادست اجتماعي دين را مي‌سازند، چرا؟ براي اين‌كه بتوانند ساخت طبقات اجتماعي را توجيه و حفظ كنند. پس مفيد است. دسته‌ي ديگر سكولار نظري كساني هستند كه قايل به محدوديت قلمرو دين هستند؛ البته بعضي از اديان اين اقتضاء را داشته‌اند.

اديان در ادوار مختلف، حيطه‌هاي عمل و جولان متفاوتي داشته‌اند. اين اديان متأخر هستند كه تام‌گرا هستند، بارزترين نوع آن اسلام است. ـ حال اين تعريف شايد قدري منفي قلمداد شود اما واقعي است. اسلام ديني است توتاليتر، هيچ شرم هم نكنيد. توتاليتر در اصطلاح يعني دين خشن و نظامي، قهار؛ توتاليتر يعني تمام‌گرا؛ يعني همه‌ي عرصه‌ي حيات را عرصه‌ي جولان خود مي‌داند. خوب، كساني‌كه خصوصاً در باب اسلام قايل هستند كه قلمرو محدودي دارد يعني قلمرو آن عرصه‌ي خصوصي انسان‌هاست، به درونيات توجه دارد، به رابطه‌ي زمين و آسمان اهتمام دارد. اين‌ها نوعي نگاه سكولار نظري دارند؛ عرض كردم اين‌ها را جزء سكولارهاي نظري قلمداد كنيد، چون حيطه‌ي بحث آن‌ها بحث‌هاي نظري است. اگر تسري پيدا كند به حيات اجتماعي طبعاً سكولارهاي عملي مي‌شوند. سكولارهاي نظري را مي‌توانيم به چهار دسته‌بندي تقسيم كنيم كه عبارتند از:

دسته‌ي نخست جزء ملحدها و بي‌دين‌ها هستند اصراري هم براي اين كه ظاهري را حفظ كنند ندارند.

دسته‌ي دوم را شايد بتوان بخشي از نوانديشان ديني ياد كرد؛ كساني كه معتقدند عرصه‌ي حيات اجتماعي عرصه‌ي محدودي است؛ دين اگر از عرصه‌ي حيات اجتماعي رانده شود يا آغشته شود آلوده مي‌شود و از مسير منحرف مي‌شود. دسته‌ي سوم و چهارم را كه معرفي خواهم كرد جزء متحجرين مي‌نامم. متحجرين هم علي‌رغم اين‌كه تمسك ديني آن‌ها علي‌الظاهر خيلي قوي است، شايد بيش از اين دسته‌هاي قبلي به عرفي شدن دين، جامعه و فرد خدمت مي‌كنند. حالا مصاديق آن‌ها را معرفي خواهم كرد. كساني‌كه قايل به حضور معصوم براي مداخله‌ي دين در عرصه‌هاي عمومي هستند؛ معتقدند تا معصوم نباشد ما نمي‌توانيم حكمي در عرصه‌هاي عمومي صادر كنيم و حكومتي تشكيل دهيم. دين يعني خالي كردن دوره‌ي طولاني از حيات بشري و سپردن آن به دست يغماي ديگران تا زماني‌كه بنابر حكمتي معصوم ظهور كند. حال چه حكمتي در اين غيب و ظهور هست؟ بحث ديگري است اما تجربه‌ي تاريخي نشان داده است كه دوره‌ي غياب معصوم دوره‌ي طولاني است و اين دوره را بايد به دست حاكمان عرفي سپرد ـ حاكمان عرفي مي‌توانند ظالم باشند و يا هرگونه‌اي ديگر ـ تجربه هم نشان داده است كه حداقل عادل نيستند.

و اين يعني خالي كردن عرصه‌ي حيات، زندگي مردم، سلوك و نحوه‌ي معيشت و گذران زندگي مردم براي تأثيرگذاري ديگران؛ اين دسته به عرفي شدن خدمت مي‌كنند چنان‌كه در برخي از نگرش‌هايي كه قبل از انقلاب رواج جدي داشت اين زمينه كاملاً فراهم بود. از همين دسته‌ي متحجرين؛ قائلين به تقدس‌زدايي از دين درصورت ورود به عرصه‌هاي اجتماعي هستند؛ بعضي از اين‌ها معتقدند كه فقط معصوم است كه چنين اختياري را براي مداخله در حيات اجتماعي انسان‌ها دارد. اين استدلال را در واقع بنابر يك نص، يك اعتقاد درون ديني بيان مي‌كنند و بعضي هم يك توجيه عقلاني هم براي آن مي‌آورند. توجيه عقلاني اين است كه دين وقتي در عرصه‌ي حيات اجتماعي و سياسي پا مي‌گذارد به علت اين‌كه مقتضيات متغير اين عرصه‌ها دين را به اين سو و آن سو خواهد كشيد تقدس دين از بين خواهد رفت.

اين تقدس‌زدايي، از واجبات است. لذا براي اين‌كه دامن دين آلوده به اين نوع مسايل نشود بهتر است كه دين مداخله در اين امور نكند (عدم مداخله‌ي دين)؛ في‌الواقع عرصه را براي مداخله‌ي ديگران خالي مي‌كند. شما چيزي را در قاب عكس نگه مي‌داريد در موزه يا صندوق حفظ مي‌كنيد كه هيچ آسيبي و غباري بر روي آن ننشيند. خوب طبعاً دست ديگران را از آن دور كرده‌ايد و ديگر عدم و وجود دين چه تأثيري در زندگي مردم خواهد داشت. اين‌ها جزء سكولارهاي نظري قلمداد مي‌شوند. سكولارهاي عملي هم طيفي هستند و نمي‌شود آن‌ها را كاملاً جداي از هم ديد. كساني‌كه معتقد به ديني هستند اما در زندگي اين اعتقاد ديني اثر نمي‌گذارد، يعني مؤمن بي‌عمل است هيچ نسبتي بين اعتقاد و عقيده و عمل آن‌ها وجود ندارد. به شدت انسان مؤمني است اما در بازار آن وضعيتي كه عرض كردم در مناسبات، تصميمات اقتصادي، خلقيات و رفتار او اصلاً آن ملاحظات دخيل نيست. كساني‌كه اعتقاد آن‌ها توجيه‌گر عملشان است. مي‌شود به بيان كلي‌تر گفت كه منافق هستند. يعني از اعتقاد خود به شكل ظاهري استفاده مي‌كنند تا عمل خود را توجيه كنند.

دسته‌ي بعدي كساني هستند كه هيچ اهتمام نظري و عقيدتي ندارند. آن دسته‌ي اول يك اهتمام عقيدتي داشتند. عقيده‌ي آن‌ها به عمل تسري پيدا نمي‌كرد. در اين دسته اهتمام عقيدتي هم وجود ندارد. يك هرهري مسلك كامل هستند. آن انسان‌‌هايي كه اعتقاد دارند معمولاً تحت تأثير شرايط، اعتقادشان خيلي مجال ظهور پيدا نمي‌كنند. آن‌هايي كه اصلاً اعتقاد هم ندارند طبعاً اين‌ها مثل همج‌الرعاع هستند. يعني سپرده شدن به نسيم‌ها و بادهايي كه در زندگي انسان‌ها مي‌وزد و از هر سو به سوي ديگر مي‌راند. عقيده در عمل ما اثر مي‌گذارد. البته هميشه شرايط مانع مي‌شود و تأثير مستقيم عقيده بر عمل را كاهش مي‌دهد. واي بر حال كسي‌كه آن عقيده را هم نداشته باشد. هر لحظه حاضر است به هر عقيده و رنگي درآيد. و دسته‌ي افراطي‌تر كساني‌كه نه عقيده‌اي دارند و نه اهتمام در عمل و نه عقيده‌اش تسري به عمل دارد و يك مادي‌گرا، لذت‌طلب و منفعت‌طلب كامل است؛ ما از اين قبيل انسان‌ها فراوان مي‌بينيم. اين‌ها يك نوع دسته‌بندي از سكولارهاي نظري و سكولارهاي عملي هستند. از اين مصاديق مي‌توانيم در اطراف خود پيدا كنيم.

كساني را كه مي‌توانند در اين فرآيند مؤثر باشند به اعتباري ديگر در پنج دسته تقسيم كرده‌ام:

دسته‌ي اول: عرفي‌گراي تئوريك، يعني در واقع اين عرفي‌گرا بايد از جنس كسي باشد كه در ساحت نظر، تأمل دارد. بسياري از كساني‌كه از نظريه‌ي عرفي شدن بحث مي‌كنند و حتي دفاع هم نمي‌كنند فقط طرح مي‌كنند اما ناخواسته يا زيركانه تلاش مي‌كنند آن را به ‌عنوان يك نظريه مطرح كنند اما يك قالب محتوم به آن ببخشند. نظريه‌اي است كه حتماً به وقوع مي‌پيوندد اين ديگر راز تاريخ را كشف كرده است. ما بعد از سالياني كه درگير فلسفه‌ي تاريخ و پارادايم‌هايي كه حتميّت و موجبيّت تاريخ را مطرح مي‌كردند، به اين نتيجه رسيديم و پذيرفتيم كه تاريخ به دست انسان‌ها نوشته مي‌شود و بنابر علوم و مدعيات جديد اصلاً آينده‌ي محتومي ندارد باز مجدداً برخي از تئوري‌ها زنده مي‌شود مثل عرفي شدن، جهاني شدن، مثل پايان تاريخ آقاي فوكوياما. اين‌ها باز همان دعاوي گذشته يعني موجبيت را مطرح مي‌كنند. حالا اگر تئوري‌پرداز يا نظريه‌پردازي اين پديده را به نحوي معرفي كند يا ناخواسته يا به نحوي زيركانه كه انگار آيه‌اي را نازل مي‌كند و حكمي ابدي، سراسري، جهاني و تاريخي ارايه مي‌دهد كه غالب اين نظريات اين‌چنين وضعي دارند، اين هم به نحوي به اين فرآيند خدمت مي‌كند.

بخش غالب علومي كه الآن در دانشگاه به اسم علم، علم خنثي و بي‌طرف مي‌خوانيم از اين جنس است. يعني به ‌عنوان علم معرفي مي‌شود اما آ‌ن‌چنان در لفافه و درونش حتميت‌ها و قاطعيت‌هايي را ابراز مي‌كند كه انگار ما موجودي ناتوان هستيم در مقابل اين پيش‌داوري‌ها و پيش‌بيني‌هايي كه حتماً بايد به آن تن دهيم؛ يعني انسان‌هاي خاضعي مي‌شويم به جاي اين‌كه استفاده كنيم براي توانا شدن وقتي‌كه به آن‌ها مي‌رسيم احساس مي‌كنيم كه هيچ چيزي نيستيم. منظر اين دسته كاملاً تئوريك است حتي تلاش مي‌كنند نگاه ايدئولوژيك به عرفي شدن نداشته باشند و از يك منظر كاملاً عالمانه و فني بحث كنند.

دسته‌ي دوم عرفي‌گرايان ايدئولوژيك هستند اين ها بحث عرفي شدن را به ‌عنوان يك ايدئولوژي پذيرفته‌اند مثل سكولاريزمي كه بيان كردم در تمايز با سكولاريزيشن در اين‌جا نمود پيدا مي‌كند. به سكولاريزم به ‌عنوان يك دين و آيين يك گرايش معتقدند مثل كمونيسم، سوسياليزم، ناسيوناليزم. عده‌اي ديگر هم هستند كه در واقع لباس رزم پوشيده‌اند كه در جبهه و به نفع اين آيين بجنگند و به شيوه‌هاي كاملاً ايدئولوژيك وارد مي‌شوند البته انتظار نداشته باشيد كه پيروان اين ايدئولوژي بابت آن خون دهند؛ يعني به فداكاري و ايثار متوسل شوند. اما از همه‌ي روش‌هاي القايي و تبليغي و هزينه كردن‌هاي مختلف در بسط اين ايدئولوژي استفاده مي‌كنند و معتقدند كه اين ايدئولوژي نجات‌بخش بشر است و طبعاً تأثيرات خود را دارد چنان‌كه تئوري‌پردازان در بسط اين پديده تأثيرات خودشان را دارند، اين دسته هم احتمالاً تأثيرات بيشتري دارند. حال اين‌كه كدام‌يك تأثير بيشتري دارد عرصه‌ها متفاوت است و خيلي هم قابل ارزيابي نيست.

اين دو دسته محل بحث من نيست يعني در جاي ديگر بايد بحث كرد. بحث من به ‌عنوان ناظر در اين سه دسته‌ي اخيري است كه عرض مي كنم به ‌عنوان عرفي‌گرايي عملي يا عرفي‌گرايان عملي. اين‌هايي كه اصلاً نه دركي و نه شناختي از تئوري و نه دركي از ايدئولوژي و عرفي شدن دارند. اما عملاً در خدمت اين پديده عمل مي‌كنند. اگر نسبت عرفي شدن با مدرنيته را بپذيريم هرچه‌قدر ما درگير پديده‌ي مدرنيته شويم (من با پيشرفت، نوگرايي و بهبود وضعيت انسان‌ها مخالف نيستم و هيچ آدم عاقلي نمي‌تواند مخالف باشد.) اما مدرنيته يك امر ديگري است. هر چيزي كه به ‌عنوان پيشرفت و تكنيك به كار رود في‌الواقع متعلق به مدرنيته نيست. مدرنيته ويژگي‌هاي خاص خود را دارد. حال اين دسته عرفي‌گرايان عملي هستند كه بخش زيادي از جامعه‌ي ما در اين دسته قرار مي‌گيرند. مؤمن هستيم اما در عمل به شيوه‌‌اي عمل مي‌كنيم، كه تمايزي مثلاً بين بنده كه نمازم را اول وقت مي‌خوانم با ديگري كه اصلاً نماز نمي‌خواند نيست؛ من از مسجد بيرون آمدم و او از كنيسه و يا اين‌كه من از مسجد بيرون آمدم او از ميخانه و دو حجره كنار هم داريم اما وقتي رفتيم در حجره هاي خود بعضي وقت‌ها مشتري ترجيح مي‌دهد كه از او خريد كند تا از من كه ظاهر ديني دارم. علت اين‌كه او منصف‌تر است يعني قيمت‌ها را كه نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم او منصف‌تر است در معاملات، تعاملات، روابط، زندگي دروني و غيره اين ها عرفي‌گرايان عملي هستند.

عده اي هم هستند كه به ‌عنوان عرفي‌سازان عملكردي نامگذاري مي‌شوند. شايد اين مصداق حال سازمان و بنده و ديگراني كه مقداري نقش آن‌ها از ما بالاتر است باشد. اين‌ها منصب، مسؤوليت، قدرت و اختيارات دارند. روي حيطه‌ي وسيع‌تري از زندگي خصوصي و شخصي خودشان اثر مي‌گذارند؛ هركدام از شما با يك صندلي حداقل روي ده نفر از انسان‌ها مي‌توانيد اثر بگذاريد؛ بعضي‌ها كه صندلي و ميزهاي آن‌ها درشت‌تر است عرصه وسيع‌تر مي‌شود.

اين‌ها را به ‌عنوان عرفي‌سازان عملكردي مي‌توان قلمداد كرد يعني با تصميم‌گيري‌ها و سياست‌ها و با انتخاب نوع الگوي توسعه، با خط و مشيي كه انتخاب مي‌كنند و با بودجه‌اي كه خرج مي‌كنند و با تصميماتي كه مي‌گيرند با عملكرد سويي كه ممكن است بتوانند در كسوت دين و عنوان دين داشته باشند همه‌ي اين موارد عرفي‌سازان عملكردي مي‌شوند. چون در اين‌جا تنها خودت نيستي كه اثر آن بر روي زندگي شخصي‌ات باشد اولاً آدم‌ها چشمشان به شماست و ناظر شما هستند و عملكرد شما مي‌تواند آن‌ها را بري از دين كند؛ البته اين بديهياتي است كه شنيده‌ايم و گفته‌ايم و مي‌دانيم و دوم اين‌كه تصميمات شما مي‌تواند در سمت و سو دادن به روندهاي آتي جامعه اثرگذار باشد، ما چقدر بايد حضور توسعه در دهه‌ي 60، 70 را تجربه كنيم و بعد كسي ديگر بيايد و طوري ديگر بگويد. عين آزمايشگاهي كه با تجربه و خطا بايد روبه‌رو شود و دسته‌‌ي آخر متحجرين هستند كه ويژگي‌هاي آن‌ها عنوان شد. اين سه دسته‌ي اخير مي‌تواند مشمول دينداراني باشد كه در عرفي كردن فرد، دين و جامعه مؤثر واقع شوند.

 

 

دوشنبه 22 خرداد 1385 - 16:35


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری