شنبه 31 فروردين 1398 - 18:57
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

محمدحسن حبيبي

 

ما كيستيم؟

 

گفتاري در باب هويت قوم ايراني

 

چكيده:

در جامعه ابتدايي ايران، چيزي به نام «امت واحد» و «ملت ايران» مفهومي نداشت. سلسله‌هاي ايراني مردم را «فرد فرد» مي‌ديدند. فرديت، به معني فرد‌انگاري كل افراد جامعه است، در قالب افرادي بي‌اراده و مطيع؛ به مثابه تك‌تك گوسپندان يك رمه. اساس مفهوم «رعيت» نيز همين معناست. و فرق «رعيت يا رعايا» با «ملت» نيز در همين نكته است. «رعيت» «مجموعه افراد» است در خدمت حكومت، اما «امت» يك واقعيت يكپارچه است و «جمع‌بودن و تكثرِ» آنان شديداً موضوعيت پيدا مي‌كند. اسطورة «امت واحد يا واحده» در فرهنگ اسلامي نيز از همين تفاوت نگاه برمي‌خيزد. قصد ارزشگذاري در ميان نيست وهمانطور كه گفته خواهد آمد همه چيز را بايد به صورت كلان و يكپارچه در نظر گرفت و همه جزءها را هم داخل معركه نمود. عملكرد‌هاي بد و جلوه‌هاي زشت و كژانديشانه‌اي در تاريخ اين سرزمين حتي در طلائي‌ترين دوران‌ها بر رشد «كيستي» قوم ما اثر گذارده است. يكي از اين كژمداري‌ها، غفلت سنگين قوم ايراني در برابر تحولاتي عظيمي بود كه در مغرب‌زمين به منصه ظهور مي‌رسيد. درست همانند سيلابي ناگزير كه از كوهساران جدا مي‌گشت و با سرعتي شگرف سنگ‌هاي سترگي را كه ساليان طولاني با صلابت و شكوه بر كوهستان حكم رانده بودند از سر راه بر مي‌داشت؛ سيلابي به نام «مدرنيسم»...؛ اين غفلت آنچنان سنگين بود كه حتي تا رسيدن آن امواج خروشان به ساحل آسايش اين قوم كمتر كسي از آن آگاهي به دست آورده بود. مدرنيسم نگاهي متفاوت و بي‌سابقه به جهان هستي داشت. نگاهي كه آمده بود تا يكبار ديگر قوم ما را در برابر چالشي بزرگ و بي‌سابقه‌تر از پيش قرار دهد. قوم ايراني در پي روبرويي با امواج بناگاهان مدرنيسم اكنون بيش از صد سال است كه هراسناك به دنبال «كيستي» خود به هر سوي مي‌نگرد و مانند غريقي نااميد به هر خاشاكي دست مي‌يازد تا راه خلاصي بجويد. روان جمعي اين قوم بسيار خسته شده است. اما اكنون تجدد و مدرنيسم خود نيز به مشكلات بزرگي برخورده است و اين مسئله با ظهور پست‌مدرنيست‌ها بيشتر روشن شد‌ه‌است. پيشقراولان تجددخواهي و مدرنيسم براي خروج از بحران‌هايي كه برايشان به وجود آمده است چه خواهند كرد؟ ما چه مي‌كنيم؟

هرگاه سخن از «هويت» و «فرهنگ» در چارچوب جامعه ايران به ميان مي‌آيد، به ويژه در سطح نخبگان، بيش‌ترين مناقشه بر سر افزودن وصف‌هاي «ملي» و «ديني» در مي‌گيرد. گروهي هر دو را به صورت مركب و گاهي با اندكي جرح و تعديل در توصيف آن به كار مي‌برند. (به عنوان مثال تشكل سياسي‌اي كه خود را «ملي-مذهبي» مي‌نامد از اين دسته است) و دو گروه ديگر، اين هم‌نشيني را بر نتافته و هر كدام با نفي يكي و اتخاذ ديگري در مقام تبيين و توصيف آن برمي‌آيند. اين‌گونه مناقشات در جوامع اسلامي ديگر، كه باورهاي اعتقادي مشتركي هم با ما دارند كم‌رنگ‌تر است. چرا كه اين هر دو مؤلفه به‌شكلي تفكيك‌ناپذير در ساختار فرهنگي آن جوامع ممزوج شده است و به طور معمول جامعه و فرهنگ خود را خاستگاهي مي‌دانند كه دين از بطن آن برخاسته، رشد كرده و بسط يافته است. اما جامعه ايران تجربه‌اي متفاوت‌تر را در زمينه «تغيير بنيادين بينش اجتماعي- فرهنگي خود» آزموده است. اين تغيير آنگونه بنيادين است كه تاريخ اين سرزمين را به دو دوره مهم (ايران پيش از اسلام و پس از اسلام) تقسيم نموده‌است.

ايراني مسلمان در جست‌وجوي «كيستي»

در سرزمين ايران برآيند برخورد و تضارب دو نظام فرهنگي در چهارده سده پيش، نظام سومي بود كه امروز با مختصاتي متمايز از ساير نظام‌هاي متناظر، تعريف و شناخته مي‌شود. اين نظام جديد در دوره تاريخي تازه خود داراي گنجينه‌اي پربار از آموزه‌هاي متعالي شد كه توانسته بود دست‌كم در حوزه تعهدات فرهنگي خود، نيازهاي روح تشنه‌اي را پاسخ گويد كه بر طبق اعتقاداتش تبعيديِ عالمي‌ برتر و متعالي‌تر است بر پهنه خاك، و اين فرصت در اختيار او نهاده شده تا با بازپروري روح طغيانگرش به موطن پيشين رجعت نمايد. ادبيات كه آيينه تمام‌نماي باورها، دغدغه‌ها و دلمشغولي‌هاي هر قوم و ملتي است در تمام اين مدت در خدمت روان ملول و رنجور بزرگان اين قوم بوده و هر كدام به فراخور حال خويش دريچه‌اي از روشنايي را بر دل جامعه باز نموده‌اند. در زبان سربسته اين بزرگان، اين روح آزمند گاه در جلوة «پهلوان»-ي عيار ظاهر مي‌شود كه در ستيز با نيروهاي اهريمني كه بازنموني از نفس چموش و سركش خويشتن انسان است مسيري پرمهلكه را طي مي‌كند و بر او نصرت مي‌يابد، و گاه «ني» بريده از نيستاني است كه با نغمه‌هاي پرسوز و گداز «روزگار وصل خويش» را باز مي‌جويد. زماني نيز درانديشه مواج حكيمي متبلور است كه در «حيرت»-ي شيرين از سر تفكري عميق نسبت به «ماجرا»ي خويش در اين جهان فرو مي‌رود. زماني نيز «رندي فرزانه» است كه در سينة مشروح وي كلام وحي جا دارد كه از قِبَلِ آن، حماسه و تغزل و عرفان را به‌هم آميخته است. و زماني نيز...؛ هويتي با مختصات فوق محصول تجربه دوهزار و اندي ساله‌ حيات مدني است و شناخت ‌آن مستلزم معرفت يافتن به عوامل توانمند‌ي‌ها و كاستي‌هاي فراروي آن است.

نقطه پيوند

ورود اسلام به ايران نقطه پيوندي در تاريخ اين تمدن بود و دوره پيش از آن آنقدر متمايز هست كه شايستگي داشته باشد به‌طور ويژه‌اي مورد كنكاش و امعان نظر قرار گيرد.

دوران جهان باستان هرچند داراي تجارب ارزنده‌اي از حيات مدني بود، اما تحت تأثير عواملي چند از جمله نوپابودن آن‌ها و داشتن سيستم‌هاي بسته زمامداري (توتاليتر) در سير خود به سوي آرمان‌شهر مطلوب هنوز راه درازي در پيش داشت. اين وضعيت كمابيش بر كل دنياي آن روزگار جاري و ساري بود. در آستانه ظهور اسلام اروپا كه بخش عمده آن در سيطره تمدن مسيحي روم بود دوران فترت رو به انحطاط خود را تازه آغاز مي‌نمود كه بعدها به هزاره قرون وسطي يا سده‌هاي ميانه معروف گشت. (چه بسا اگر امپراطوري ايران در اواخر قرن هفتم پس از ميلاد با پديده اسلام مواجه نمي‌شد مسير ديگري مي‌يافت و امكان بسيار زيادي وجود داشت كه تحت نفوذ امپراطوري بيزانس به مسيحيت بگرايد.)

پيشگام در جست‌وجوي حقيقت

در حالي كه در مشرق‌زمين وضعيتي متفاوت در مرحله تكوين بود. اسلام در بسياري از سرزمين‌ها گسترش يافته و با روح علم‌دوستي‌اي كه در ذات اين مكتب موجود بود خيزش علمي‌ بزرگي را موجب شده بود. خصوصا با ظهور نهضت ترجمه كه بدلايلي از سوي دستگاه خلافت عباسيان نيز پشتيباني مي‌شد، سيل عظيمي از معارف فلسفي و ميراث فكري يونان باستان به مجامع علمي اين ممالك سرازير شد و بر شكوفايي دانش و غناي علمي دانشمندان مسلمان افزوده گشت. ظهور بزرگاني چون فارابي، ابن‌سينا، ابن‌خلدون و بسياري از انديشمندان و متفكران كه از متن اين تحول عظيم بر‌آمدند مرهون تلاش‌هاي پيشگامان اين نهضت خاموش و عظيم است. اين دستاورد بزرگ در قرن‌هاي بعد بدان پايه و مايه رسيد كه بخشي عمده‌اي از خوراك علمي و تغذيه فكري اروپاييان را از ترجمه آثار علمي‌ مسلمانان تأمين مي‌نمود.

موانع محيطي

در اين ميان چند مشكل بيروني و محيطي (و نه دروني و ذاتي) بر سر راه بود تا بدون دغدغه هسته‌هاي اوليه و بنيادين تمدن اسلامي با صحت و سلامت پي‌ريزي شود. اسلام از سرزميني برخاسته بود كه يكي از بدوي‌ترين گونه‌هاي حيات اجتماعي را تجربه مي‌كرد. سرزمين خشك و كم‌‌استعداد حجاز (از حيث زندگي نباتي)، تمام دنياي آنها را تشكيل مي‌داد كه در خُلق و خوي‌شان نيز بي‌تأثير نبود. آنان تنها اندك ارتباط تجاري محدود با شام و يا جوامع شمال آفريقا داشتند و اين اندك نيز كمتر دستاوردي از جنس فكر و انديشه به‌همراه داشت. اين دوران در تاريخ سرزمين عربستان به دوره «جاهليت» موسوم است. خداوند براي نخستين بار آن دوره را به اين نام خوانده است و هيچ جامعه ديگر نه پيش و نه پس از آن به اين نام خوانده نشده است كه حاكي از بارز بودن جاهلانگي در مورد آن اجتماع است. البته با ظهور اسلام در جهت زدودن زنگار كژانديشي و بدويّت از چهره آن جامعه با تلاش‌هاي پيامبر نستوه اسلام گام‌هاي بسيار بلندي برداشته شد. اين مسئله آن‌جا اهميت پيدا مي‌كرد كه آيين جديد در پي آن بود تا فراسوي مرزهاي شبه جزيره صادر شود. اين صدور در غيبت شخص پيامبر اكرم از عرصه مديريت اجتماعي_ سياسي جامعه نوپاي اسلامي (و به باور شيعه، غيبت جانشين راستين او از اين عرصه) آغاز مي‌گرديد. خطري بزرگ در مسير عرضه اين آيين در سطح جهان بود. اين نقيصه با وجود «قرآن» كلام مكتوب الهي و ميراث بكر و جاويد پيامبر تا حد زيادي مرتفع شده‌بود اما هنوز موانعي جدي بر سر راه بود. صرف‌ نظر از مباحث كلامي بر سر چيستي واقعيت عيني قرآن و نزاع بر سر «حدوث و قِدَم» آن، قرآن يك عينيت خارجي ملموس دارد كه به صورت متني (قابل تفسير) است در قالب يك زبان (نيازمند ترجمه.) بخش عمده‌اي از مسئوليت رفع اين نيازمندي برعهده مبلغان آن بود. از آنجا كه مبلغان افرادي يك‌دل و يك‌دست نبودند هر كس به فراخور تعلقي كه به هر يك از فرقه‌ها و نحله‌ها داشت، تفسير خويش را ارائه مي‌داد.

مشكل ديگر اين واقعيت بود كه براي دنيايي كه پيامبر را نديده است و براي نخستين بار با آيين او روبه‌رو مي‌شود -‌از آن جهت كه بستر ذهن او خالي از تعاليم اوست- «منش و بينش» جامعه‌اي كه مهد آن آيين بوده و دين جديد در بستر آن نضج گرفته و قوام يافته است در شكل‌گيري ذهني او و نحوه باورمندي او نسبت به آن دين، تعيين‌كننده بود.

يك دوگانه متناقض: موكب همايوني، سوار ساده

اما از سوي ديگر در وراي اين نگاه سلبي و با نگرشي ايجابي به اين وقايع، چشم‌اندازهاي روشني در پرتو اين طليعه به‌ چشم مي‌خورد. كساني كه تا چندي قبل بر سر حقيرترين موضوعات ممكن، ساليان طولاني با يكديگر در جنگ و ستيز مي‌شدند اكنون در سايه روح برابري و برادري و گذشت و ايثار كه با دم رحماني پيامبر در آنان دميده شده بود چنان منزلتي يافته بودند كه در سرزمين‌هاي فتح‌شده با كمترين ‌مقاومت روبه‌رو مي‌گشتند. گفته‌اند به هنگام ورود مسلمانان به فلسطين، مردم از اينكه مي‌ديدند سرداران سپاه اسلام و سربازان خرد در يك مرتبه و منزلت قرار دارند، به آيين سپاه فاتح متمايل گرديده و بدون خونريزي اسلام آورده ‌بودند. در ايران كه خاطره حكمرانان جبار بويژه ساسانيان در ذهن‌ها بود و اختلاف طبقاتي و تبعيض در بالاترين سطح خود اعمال مي‌شد طبيعي بود كه مردم شهر مدائن شخصيتي مانند سلمان فارسي را با حكم استانداري ولايت عراق كه از سوي امام‌ علي به وي تنفيذ شده بود به‌جا نياورند و او كه سوار بر چارپايي آرام آرام به دروازه شهر نزديك مي‌شد با جمعيتي مواجه شود كه با ذهنيت به‌ جا مانده از دوره ساسانيان براي استقبال از موكب همايوني فرماندار جديد تجمع نموده‌اند. ايرانيان با مشاهده اين رفتارهاي ارزشمند مانند اين بود كه تمام سخنان آرماني را كه در سخنان زردشت از زبان مغان و روحانيان شنيده بودند، در تعاليم اسلام و در رفتار مسلمانان مي‌يافتند. اصول سه‌گانه زردشت حول محور نيكي مي‌گشت و اصول آن كاملا اخلاقي و غيرتحكم‌آميز بود. اين آيين كه بر سر آسماني بودن آن بحث‌هاي فراواني بوده و هست در زمان حكومت ساسانيان به‌شدت دولتي شده بود و اين امر زمينه پذيرش آييني همچون اسلام را از سوي ايرانيان كه عدالت اجتماعي سرلوحه آموزه‌هاي آن بود بسي آسان‌تر مي‌نمود.

كنش‌ها و واكنش‌ها

جامعه ايران با پذيرش اسلام آرام آرام جايگاهي مهم در پي‌ريزي شالوده تمدن بزرگ اسلامي به‌دست آورد. آنان خيلي زود با اين آيين خو گرفتند و مانند آن بود كه اين دين سالياني دراز مسلك آباء و اجدادي ايشان بوده است. حكومت ايران در اين دوره با يك دگرگوني تحت سيطره حاكمان شام و پس از آن خلفاي بغداد قرار گرفت. تفكر برتري عرب بر عجم با اين استدلال انحرافي كه اسلام از آن ميان برخاسته است به‌خصوص توسط امويان ترويج و اعمال مي‌شد. اين مسئله در بين ايرانيان موجب شكل‌گيري گرايش‌هاي آشكار و پنهان به سوي جريان مخالف وضع حاكم يعني علويان و بالطبع رهبران آنها امامان شيعه شد. پيدايش فرقه‌هايي نظير شعوبيه در ايران كه با تكيه بر يكي از آيات سوره حجرات بر «تقوي‌محوري» تأكيد داشت، بر اثر همين فشارها بود. در حدود دو قرن بعد «ترك»ها كه اقوامي غيرايراني بودند ابتدا بر خراسان و ماوارءالنهر و سپس بخش‌هاي مركزي مسلط شدند و تا زمان حمله مغول‌ها قدرت را در ايران در دست داشتند. غزنويان با آنكه حكومت مقتدري داشتند به علت مصلحت‌انديشي‌هايي خود را هوادار خليفه بغداد وانمود مي‌كردند تا تحت حمايت‌هاي خليفه پيامبر و به‌نام جهاد عليه كفار، هر از گاهي كه بوي جواهرات معابد و بتكده‌هاي هندوستان مشام شاه را تحريك كند با خيالي آسوده به آنجا لشكركشي كند. شرح جنايات و خونريزي‌هاي لشكر محمود هنگام غارت معبد سومنات، در يكي از قصايد فرخي سيستاني با مطلع «فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر...» در فضايي به شدت متملقانه با ذكر جزئيات به خوبي ترسيم شده است.

غزنويان چيزي به‌ نام تعصب ايراني‌‌بودن در وجودشان نبود، چرا كه واقعاً ايراني نبودند، لذا بنا به مصالحي كه پيشتر نيز گفته آمد نوعي گرايش به عرب‌مآبي از نوع نژادپرستانه‌اش را در جامعه تبليغ كرده و مي‌گستراندند. اين رويكرد انگيزه بروز واكنش‌هايي از سوي برخي مي‌شد و در مقابل اين تحقيرها عده‌اي درصدد احياي روح و مليت ايراني و اقتدار و شكوه ايران باستان برآمدند كه روزگاري امپراطوري بزرگي بود كه گستره فرمانش از دامنه‌هاي فلات تبت آغاز مي‌شد و تا دروازه‌‌هاي يونان و روم و قسمتي از آفريقا (مصر) پيش مي‌رفت. شكوه و هيمنه و روح پهلوان و عزتمند يلان باستاني، نزد روشنفكراني كه در دوره سيطره تركان بر ايران در فضاي مسموم سياسي اجتماعي مُلك ايران‌زمين نفس مي‌كشيدند تبديل به نوستالژي حسرت‌برانگيزي گشته بود. فردوسي از سرآمدان اين جنبش به شمار مي‌آيد و شاهنامه او حاصل تحولات اجتماعي_ سياسي مزبور در آن برهه از سرگذشت سرزمين ماست كه به شهادت تاريخ با بي‌مهري حاكمان غزنه روبه‌رو شد و حتي فردوسي به دستاويز اين اتهام كه مدح گبران را كرده است با خطر مرگ و اعدام مواجه بود و فقط پايگاه اجتماعي او در طراز يك حكيم فرزانه بود كه وي را در برابر اين تهديد مصون مي‌داشت. اين دهقان بزرگ‌زاده طوس خود يك شيعه‌مذهب بود. كتاب وي تنها بر آنان كه اسلام را دستاويزي بر تفاخر عرب بر عجم قرار داده‌بودند گران مي‌آمد و اين با روح اسلام كه معيار كرامت انسان‌ها را فقط تقوا و كردار پسنديده مي‌دانست مغاير بود.

«كيستي‌» ما در هزاره سوم

اگر براي واژه‌ «ماهيت»، كلمه «چيستي» يك معادل پذيرفته‌شده و جا افتاده باشد، من نيز بهتر مي بينم در نوشته‌هايم به‌جاي واژه نافرم و گنگ «هويت»، واژه مترادف «كيستي» را به كار ببرم.

در روزگار كنوني كه ما در آن زيست مي‌كنيم وضعي ديگرگونه پديد آمده‌است. اينك (كيستي) يا (هويتي) به نام «ايران و ايراني» به هزارة سوم از حيات مدني خويش نزديك مي‌شود. اين «كيستي» از كليت زندگي متمدنانه‌اي كه با پيدايش نخستين دولت‌شهرها و يا دولت‌هاي فراگير در جايي كه در نقشه‌ جغرافيا ايران خوانده مي‌شود، به‌دست آمده است.

يكپارچه ديدن «كيستي»

هر كيستي‌اي داراي ‌گونه‌اي يكپارچگي و كلّيت است و به تبع آن، كيستيِ ما نيز نمي‌تواند جدا از اين «يكپارچگي» سنجيده و ديده شود. تشريح يك پديده يكپارچه به اجزاء و مؤلفه‌هايش، نيازمند رعايت ظرافت‌هايي است كه بي‌وجود‌ آن رعايت‌ها، حاصلي كه از تجزيه‌ها و تشريح‌ها به دست مي‌آيد چيزي زمخت و بي‌رگ-و-پي خواهد بود. به بيان ساده مي‌توان اينگونه گفت كه هر اتفاقي كه در درازناي عمر يك قوم روي مي‌دهد نشان‌دهنده اين است كه آن قوم همين اندازه شايستگي را دارا بوده است. حال بعدها مي‌خواهد فرخندگي و خوبي آن پديده آشكار گردد يا مي‌خواهد نافرخندگي و بدي‌ آن بر همگان معلوم شود. هر معلولي از علتي زاده مي‌گردد و هر سنتز(كنش)ي ‌آنتي‌تز(واكنش) خود را مي‌سازد. هر تغيير و تحولي كه در راستاي «كيستي» قوم ايراني صورت گرفته است محصول ظرفيت‌ها، توانايي‌ها، داشته‌ها و نداشته‌هاي او بوده است. شايسته نيست كه وي موقعيت خود را در زماني خاص كه شرايطي ويژه را گردن نهاده و پذيرفته است، نفي و انكار كند و نسبت به ناتوانمندي‌هاي خود دچار توهمِ توانمندي گردد.

زبان فارسي و هويت ما

در مقال و مجالي فراخ‌تر همين ارزيابي را درباره زبان فارسي نيز مي توان كرد. زبان فارسي يا زبان پارسي همان «زبان پهله‌اي(پهلوي)»‌ نيست كه مقاديري لغت تازي به آن ريخته و مخلوطي به نام زبان پارسي از آن درست شده‌باشد. مخلوطي كه بتوان با پرويزَن‌ (بخوانيد غربال) دلسوختگان زبان فارسي كه سوراخ‌هايش فقط براي بيختن‌ (بخوانيد غربال كردن) واژه‌هاي عربي حساس است، زباني داشت پارسيِ پارسي. ورود لغت‌هاي عربي بخشي از «كيستي»‌ زبان فارسي را ساخته‌است. اگر در تاريخ اين زبان متني مانند شاهنامه فردوسي موجود است كه واژه‌هاي عربي در كل سي‌هزار بيت آن به گفته خود سُراينده‌اش كمتر از انگشتان دست است، به دليل اين است كه زبان در طول تاريخ حيات خود از تمام ظرفيت‌ها و توانايي‌هايش به يكباره رو نمي‌كند بلكه آنها را به تدريج و به اقتضاي نياز روح جمعي قوم متكلم‌اش ظاهر مي‌كند، بعضي واژه‌ها و تعبيرات را از دايره استعمال خارج مي‌سازد، مثلاً همين كلمه بيختن. و برخي ديگر را نيز از لحاظ كاربري تغيير مي‌دهد، مانند واژه‌هايي نظير «دولت» كه در گذشته به معني ثروت و مكنت بود و امروزه بيشتر به معني حاكميت است، و «ملت» كه در گذشته به معني دين و آيين بود و اكنون به معني امت بكار مي‌رود. و كلماتي از قبيل دستگاه، دفتر، مكتب و... و بعضي از كلمات و تركيب‌هاي تازه را مي‌سازد؛ مثل ماهواره، شهروند، دستگاه گوارش، آموزه، ... بنابراين نمي توان پارسي شاهنامه‌اي را به عنوان نسخه‌اي براي به كاربردن فارسي ناب پيچيد. پذيرش تغييرات زباني در زمان و در متن فرهنگ قومي صورت مي‌گيرد و يك تغييرِ ضروري، گريزناپذير و لازم است. همچنانكه تا ضرورت فرهنگي و ملي و زباني ما نطلبد هيچ قدرت و هيچ سياستگذار فرهنگي و غيرفرهنگي‌اي نخواهد توانست به عنوان مثال دو واژه «پرويزن» و «بيختن» را كه من پيشتر به كار بردم دوباره به قلمرو كاربردي زبان فارسي بازگرداند. اكنون طرح اين سوال بسيار مناسب است كه آيا در زمانه ما مردم ايران (چه عامه و چه نخبگان) حاضرند به زبان شاهنامه فردوسي يا تاريخ بيهقي سخن بگويند يا چيز بنويسند؟!

تسليم سياسي نمي‌توانست فرهنگ‌ساز باشد

ناسيوناليسم ‌ايراني هميشه به‌تنهايي به محكمه مي‌رود و همواره از «هجوم» اسلام و فرهنگ عربي سخن به ميان مي‌آورد، اما از «پذيرش و تسليم» نياكان ايراني‌مان در برابر آن حرفي و حديثي نمي‌گويد. پذيرش اسلام از سوي ايرانيان تنها يك تسليم سياسي نبود. چون تسليم سياسي هرگز نمي‌تواند فرهنگ‌ساز باشد. هرچند ممكن است در ترقي فرهنگ بومي‌ براي مدتي وقفه ايجاد كند. همچنان‌كه يورش مغولان نتوانست ويرانگر فرهنگ سرزمين‌هاي اسلامي باشد. حتي زمامداران مغول‌ در ايران كه بخشي از امپراطوري عظيم مغولستان به‌شمار مي‌رفت، (مانند غازان‌خان) تحت تأثير فرهنگ بارور اسلامي‌ پس از مدتي مسلمان شدند و دانشمندان و حكيماني چون خواجه نظام‌الملك را به صدارت و وزارت حكومت خود برگزيدند. البته اين تغيير در آنها آنگونه نبود كه يك زمامدار خونخوار مغول را تبديل به فرزانه‌اي حكيم و دانش‌دوست و فرهنگ‌پرور نمايد. غرض ذكر اين نكته بود كه «كيستي» -يعني هر هويتي- كه در درون خودش غنايي داشته باشد، بيدي نخواهد بود كه از تندباد حوادثي كه سياستمداران تاريخ رقم مي‌زنند بلرزد. پس مي‌توان دريافت هر چيزي كه از جنس فرهنگ باشد، كالايي نيست كه بتوان آن را تدوين و بسته‌بندي كرد و يا اينكه بتوان آن را صادر نمود؛ خاصه اينكه ابزار اين صدور هم زور و اسلحه باشد.

«امت واحد» جايگزين «رعايا»

تنها بخشي از چشم‌انداز جامعه ايران را در زمان زمامداري يزدگرد سوم تصور نماييد. حكومتي را در بگيريد كه حق تحصيل دانش و سواد را فقط مختص طبقه اشراف و شاهزادگان مي‌داند كه از اثرات شوم آن بي‌سوادي عامه مردم است و درباره زردشت تنها از زبان موبدان دربار ساساني چيزهايي شنفته‌اند و آتش را پديده مقدسي مي‌دانند؛ همين و بس. مردم پيوسته اين واقعيت را با پوست و گوشت لمس مي‌كردند كه با كشيدن بار ماليات سنگين حكومتي، خرج جنگ‌هاي طولاني و خسته‌كننده دو امپراطوري بزرگ ايران و روم را از دسترنج خود مي‌پردازند. حال با همه اين اوصاف وقتي استاندار يكي از مهم‌ترين ولايات ايران كه كاخ افسانه‌اي تيسفونش هنوز سر بر عرش مي‌سايد و خاطره ساكنان اشرافي‌اش در خاطره‌هاست، يكه و تنها سوار بر چارپايي خسته به شهر وارد مي‌شود و در دارالاماره مي‌نشيند، آيا نبايد بر مذاق مردمي‌ اينچنين، خوش آيد؟ در جامعه ابتدايي آن روزگار ايران، چيزي به نام «امت واحد» و «ملت ايران» مفهومي نداشت. سلسله‌هاي ايراني مردم را «فرد فرد» مي‌ديدند. فرديتي كه مخصوص جوامع ابتدايي است. اين فرديت با آنچه در دنياي جديد با عنوان فردگرايي شناخته شده است فرق دارد چرا كه در آن، فردگرايي به معني اصالت‌داشتن هر يك از افراد جامعه است و فرديت در تعريف ابتدايي آن، به معني فرد‌انگاري كل افراد جامعه است، در قالب افرادي بي‌اراده و مطيع؛ به مثابه تك‌تك گوسپندان يك رمه. اساس مفهوم «رعيت» نيز همين معناست. و فرق «رعيت يا رعايا» با «ملت» نيز در همين نكته است. «رعيت» «مجموعه افراد» است در خدمت حكومت، اما «امت» يك واقعيت يكپارچه است و «جمع‌بودن و تكثرِ» آنان شديداً موضوعيت پيدا مي‌كند. اسطورة «امت واحد يا واحده» در فرهنگ اسلامي نيز از همين تفاوت نگاه برمي‌خيزد. قصد ارزشگذاري در ميان نيست و مقصود اين نوشتار آن نيست كه بگويد هرچه خوبي آمد جاي هرچه بدي را گرفت و يا بالعكس. همانطور كه گفته آمد همه چيز را بايد به صورت كلان و يكپارچه در نظر گرفت و همه جزءها را هم داخل معركه نمود. عملكرد‌هاي بد و جلوه‌هاي زشت و كژانديشانه‌اي در تاريخ اين سرزمين حتي در طلائي‌ترين دوران‌ها بر رشد «كيستي» قوم ما اثر گذارده است.

غفلت تاريخي قوم ما در برابر مدرنيزاسيون

يكي از اين كژمداري‌ها، غفلت سنگين قوم ايراني در برابر تحولاتي عظيمي بود كه در مغرب‌زمين به منصه ظهور مي‌رسيد. درست همانند سيلابي ناگزير كه از كوهساران جدا مي‌گشت و با سرعتي شگرف سنگ‌هاي سترگي را كه ساليان طولاني با صلابت و شكوه بر كوهستان حكم رانده بودند از سر راه بر مي‌داشت؛ سيلابي به نام مدرنيسم. اين غفلت آنچنان سنگين بود كه حتي تا رسيدن آن امواج خروشان به ساحل آسايش اين قوم كمتر كسي از آن آگاهي به دست آورده بود. مدرنيسم نگاهي متفاوت و بي‌سابقه به جهان هستي داشت. نگاهي كه آمده بود تا يكبار ديگر قوم ما را در برابر چالشي بزرگ و بي‌سابقه‌تر از پيش قرار دهد.

هراسناك در پي «كيستي»

قوم ايراني در پي روبرويي با امواج بناگاهان مدرنيسم اكنون بيش از صد سال است كه هراسناك به دنبال «كيستي» خود به هر سوي مي‌نگرد و مانند غريقي نااميد به هر خاشاكي دست مي‌يازد تا راه خلاصي بجويد. درست مثل اين كه آب به آشيانه مورچگان افتاده باشد هر كدام به سويي مي دوند. روان اين قوم بسيار رنجور شده است. او هر از گاه به ماليخوليايي تازه مبتلا مي‌شود. يك بار فكر مي‌كند غرب او را زده است! چيزي مثل عقرب زدگي يا سن زدگي. بيماري توهم غربزدگي آماج حمله بسياري از بيدارگران و مصلحان مشرق زمين در نيمه دوم قرن بيستم بود و «يك نيم قرن» روان آنان و قومشان را آزار داد. گاه گمان مي‌كند اين اقتصاد است كه اجتماع را مي‌سازد و در پي آن به ماركسيسم ميل پيدا مي‌كند. بار ديگر خيال مي‌كند بايد از فرق سر تا نُك پا غربي شود تا به مقصد آمال برسد...

اما اكنون تجدد و مدرنيسم خود نيز به مشكلات بزرگي برخورده است. و اين مسئله با ظهور پست‌مدرنيست‌ها بيشتر روشن شد‌ه‌‌است. پيشقراولان تجددخواهي و مدرنيسم براي خروج از بحران هايي كه برايشان به وجود آمده است چه خواهند كرد؟ ما چه مي‌كنيم؟

 

چهارشنبه 7 دی 1384 - 9:39


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری