شنبه 2 شهريور 1398 - 3:31
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

دكتر رضا داوري

 

گزارش ششمين ميز انديشه با موضوع: «تلقي ما از مدرنيته»

 

 

عبارت«تلقي‌ ما‌ از مدرنيته» تعبير مبهمي است مقصود از«ما» ما ايرانيان هستيم نه مثلاً: ما معلمان ما مروجان دين، ما اهل فرهنگ، ما اهل دين و عرفان.

ما چگونه با مدرنيته آشنا شديم؟ اگر به مقالاتي كه اين سالها درباره‌ مدرنيته با حجم بسيار و مطالب متفرقه و متنوع توجه كنيم، نمي‌دانم نتيحه‌گيري‌هايي كه شده تا چه حد درست باشد، و نيز در نظر همه ما كه در اين مجلس حاضريم به محض اين‌كه صحبت از مدرنيته مي‌شود سنت به خاطر مي‌آيد و اين مطلب كه سنت در مقابل مدرنيته است، درست است. اما اين تقابل چگونه تقابلي است آسان‌ترين پاسخ اين است كه سنت مانع مدرنيته مي‌شود، و به‌طور مثال 2 فردي كه يكي مظهر سنت و فرد ديگر مظهر مدرنيته است بگوييم اين دو در تقابل قرار گرفته‌اند، اگر اين مطلب را اين‌طور بفهميم در واقع بحث را درست نفهميده‌ايم. اصلاً ‌مگر آدم مي‌تواند سنت نداشته باشد؟ همه ما سنت داريم، انقلابي‌هاي قرن 18 اروپا هم سنت داشتند. بي‌سنت بودن يعني در آشوب زندگي كردن، يعني هيچ راه و رسمي نداشتن، بنابراين وقتي تجدد را در نظر مي‌آوريم و به سنت مي‌انديشيم، بايد به تقابل ميان آنها خوب بينديشيم. البته من نمي‌خواهم انواع تقابل را كه به نظر مي‌آيد بيان كنم، اشاره مي‌كنم به اين معنا كه به عالم قديم اگر گفته مي‌شود عالم سنت است به چه معناست و به عالم جديد اگر گفته مي‌شود مدرنيته در مقابل سنت است باز چه معنايي مراد مي‌شود؟

درتمام طول تاريخ بشر در حدي كه ما مي‌شناسيم فقط در عالم جديد است كه بشر متصدي و متعهد ساختن آينده است و براي ساختن آينده برنامه‌ريزي مي‌كند. يعني در تمام طول تاريخ اين عالم تجدد است كه فردا را بهتر از ديروز تصور مي‌كند، مطلبي كه به صورت تكامل تدريجي، تطور و تحول به اين معاني مطرح شده، تحول وتطور خطي تاريخ.

در تمام طول تاريخ هيچ ‌وقت مطلب به اين‌صورت نبوده، البته در تفكر ديني ظهور اسماء الهي دوره‌اي بوده چنان‌كه عرفاي ما گفته‌اند انبياء عظام مظهر اسم يا اسمائي بوده‌اند و نبي اكرم ما صلي‌الله عليه‌وآله مظهر جميع اسماء الهي است. به اين معني كه با بعثت اين بزرگوار دور انبياء به پايان مي‌رسد و كمالي در تاريخ حاصل مي‌شود كه بعد از آن ديگر كمالي نيست، در تفكر ديني چنين چيزي نيست كه بشر برنامه‌ريزي كند و كمال فرد را فراهم كند. او داعي حق است، او مصطفي است، مصطفي آمد و دور انبياء به پايان رسيده و در دوره جديد بشر متصدي مي‌شود كه عالم را بسازد و در مرحله‌اي از اين دوران بشر متصدي مي شود كه فردا را با برنامه ريزي بسازد. براي اين امر فردا بايد بهتر از امروز باشد، ما هم مي‌گوييم فردا بهتر از ديروز باشد، ولي بايد مراقبت كنيم كه فردا بهتر از امروز هم باشد يعني عمل فردا بهتر از ديروز باشد. يعني كمال آدميت متحقق شده باشد، مقصود اين نيست كه سيستم و نظم جامعه چنان سير كند كه فردا تمتع بيشتر از امروز باشد يا برخورداري و بهره‌برداري بيشتر از امروز باشد اين مطلب ديگري است واين اختصاص به مدرنيته دارد.

البته اين مطلب كه (فردا بهتر از امروز باشد) كسي به من اعتراض نكند كه اين مطلب مخ دين و اخلاق است و ربطي به امروز و ديروز ندارد. زيرا وقتي مي‌گوييم كه اين تاريخ فردا تاريخ به اصطلاح پيشرفته باشد اختصاص به تجدد و مدرنيته دارد يعني پيشرفت در تكنيك و تمتع و بهره‌برداري باشد وگرنه تلقي هميشه بوده، شنيديد كه يكي از شعارها و اصول مدرنيته پيشرفت و ترقي است. كسي مي‌تواند اعتراض كند كه: اگر ترقي در قديم نبود لفظش هم نبود، اما لفظ ترقي در كتاب‌هاي ما هست پروگرِسي(پيشرفتي) كه در مدرنيته گفته مي‌شود، سير از پايين به بالا نيست در واقع سير در گسترش و بسط است، چيزي هست در جايي ظهور مي‌كند متحقق مي‌شود و بسط پيدا مي‌كند. در زمينه اقتصاد و صنعت در نظر بگيريد انديشه رفاه پيدا مي‌شود تدابير رفاه اتخاذ مي‌شود، رفاه بسط پيدا مي‌كند، جامعه مرفه پديد مي‌آيد. در نظم و تربيت درجامعه قديم اصل بر اين است كه به آغاز توجه داشته باشيم، هرچه هست كمالش در صدر است. سير كه مي‌كنيد دور مي‌شويد اين معنا را اتولوژي (جامعه‌شناسي جديد) هم به آن توجه دارد. مردم قديم كمال را در آغاز مي‌بينند در پايان آن‌چه آنها فكر مي‌كنند دوري و بيگانگي است. اميد چه دارند؟ اميد منجي و مهدي دارند. شايد هيچ جامعه‌اي را در گذشته شما نشناسيد كه اميد به منجي نداشته باشد. جامعه انحطاط پيدا مي‌كند و منجي جامعه را نجات مي‌دهد. در جامعه جديد نجات به عهده برنامه‌ريزي گذاشته شده، اين‌كه سنت مقابل مدرنيته است، اينجا درست است. يعني جامعه قديم به سنت نظر دارد. سنت مال كجاست؟ سنت مال گذشته است. به مولاي پرهيزگاران گفته شد: شما به سنت عمل مي‌كنيد؟ فرمود: من به سنت رسول الله صلي‌الله عليه‌وآله عمل مي‌كنم. سنت رسول الله صلي‌الله عليه‌وآله براي همه مسلمين مطاع و متبع است. كمال اين است كه به آن سنت عمل شود همه جوامع قديم اهل سنت بودند، به سنت عمل مي‌كردند. جامعه جديد به چنين سنتي قايل نيست نه اينكه به تفكر صدر قايل نباشد اما اينكه در آغاز سنتي باشد كه طبق آن عمل كند، خير.

فردا را بايد جانشين امروز كرد و از فردا بايد گذر نمود و به روز بعد رفت و به همين ترتيب اصلاً اين نو شدن است. به اين معنا سنت نه و گرنه اگر شما به آثار صاحبنظران غربي مراجعه كنيد، آنها تاريخ را انكار نمي‌كنند، اتفاقاً آنها تاريخ را مطرح كردند، آنها تاريخي بودن امور را مطرح كردند.

اين‌كه افلاطون در عالم چه اثري داشته؟ قرون وسطي چه بوده؟ رنسانس از كجا آمده؟ افكار رنسانس چه بوده و چه اثري داشته؟ اينها مطالبي نيست كه مورد افكار قرار بگيرد.

اگر شما از غرب و غربي بپرسيد آيا شما سنت داريد؟ مي‌گويد سنت سنت ماست، سنت سنت غربي است. تاريخ تاريخ غربي است او تاريخ را تقسيم كرده و مي‌گويد تاريخ قديم، تاريخ قرون وسطي، و تاريخ جديد كه ما تقسيم نكرديم، اگر ما تقسيم كنيم نمي‌گوييم قرون وسطي، اين وسطي وسط چيست؟ وسط تاريخ جديد و قديم يونان. او نمي‌گويد سنت ندارم، متجدد مي گويد سنت ندارم.

بنابراين وقتي ما مسأله را به اين‌صورت مطرح مي‌كنيم كه تجدد در مقابل سنت قرار گرفت دچار آشوب فكري و آشوب ذهني مي‌شويم. اصلاً اگر منورالفكر ما گاهي در مقابل تفكر ديني و دين قرار مي‌گيرد، ناشي از اين تلقي است كه بايد گذشته را انكار و نفي كرد. غربي چنين نكرده گذشته را نفي نكرده، اگر نفي كرده نفي او به معني مخالفت نبوده. ما هيچ‌ وقت نمي‌توانيم منكر شويم كه تاريخ غربي تاريخ نفي است يك مقدار. اما نفي صرفاً به معني مخالفت نبوده، غرب با تفكر و فلسفه ساخته شده بنيانگذاران غرب اهل فلسفه و شعر و فرهنگ بودند و نقش انسان‌هايي كه اهل دين و معنا بودند، نبايد ناديده انگاشته شود. اگر به تصويري از رنسانس توجه كنيم آن معني كه عرض كردم روشن مي‌شود، آن چيزي كه امروز به اسم تجدد گفته مي‌شود در آثار فكري و تفكر نويسندگان و شاعران و فيلسوفان رنسانس به‌وجود آمده مي‌خواهم بگويم. عالم جديد را طراحي كردند. فرانسيس بيكن با رجوع به سنت كتاب آتلانتيس را نوشت آتلانتيس مدينه افلاطوني است كه در آبها غرق شده است، ببينيد فرانسيس بيكن با رجوع به سنت مدينه جديدي را طراحي كرد، مدينه‌اي كه براساس علم و با رجوع به علم و استمداد از علم اداره مي‌شود، البته رفورم هم بود. رفورم ديني هم بود بي‌ديني هم بود. اما دين هم بود. نمي‌دانم شخصي كه كتاب يوتوپيا را نوشته مي‌شناسيد يا نه؟ يعني توماس مور.

توماس مور در يوتوپيا جامعه آينده را تصوير كرده جامعه‌اي كه صورت كلي و اجمالي جامعه مدرن است. يعني مي‌تواند زمينه باشد براي جامعه مدرن و بدون آن زمينه جامعه مدرن متحقق نمي‌شد. اما اين شهيد مسيحيت است، شهيد تجدد نيست. براي نوشتن كتاب يوتوپيا محاكمه، محكوم و اعدام نشده براي اين اعدام شده كه قانون شريعت را برتر از هرچيز دانسته. اين هم يكي از آثار ظهور تجدد است. نمي‌خواهم تاريخ فلسفه، تاريخ فقه و تاريخ ادبيات بگويم، مي‌خواهم به اين مطلب اشاره كنم كه كسي فكر نكند همه كساني‌كه تاريخ جديد غرب را بنا گذاشتند از سنت بريدند و قطع علاقه كردند و رو به آينده داشتند. هر متفكري كه پشت به گذشته نمايد يعني از گذشته مي‌برد هيچ ‌چيز در آينده نمي‌بيند آنها به گذشته و پشت سر خودشان توجه كردند، اصلاً تذكر داشتند به گذشته خودشان. كسي‌كه گذشته ندارد امروز ندارد و قهراً و طبعاً فردا هم نخواهد داشت. در اين سه چيز (ديروز و امروز و فردا) درعين حال كه يكي مي‌رود و ديگري مي‌آيد اما آن رفته، نابود نشده، عدم محض نيست آن رفته در امروز هم هست و در فردا هم خواهد بود.

ما كه با غرب آشنا شديم، ما مدرنيته را نساختيم، غرب مدرنيته را به‌تدريج ساخت، من نمي‌دانم آنها مي‌دانستند چه چيز دارد به‌وجود مي‌آيد و يا مي دانستند كه چه مي‌كنند؟

از قرن 16 تا 18، اين دو قرن قرن بحث و فكر و شعر است، قرني است كه به نام منورالفكري ناميده شده.

تا وقتي‌كه زمينه انقلاب سياسي در حال فراهم شدن است، در اواخر قرن 18 و قرن 19 انقلاب مي‌شود. آن‌چه در اين 200 سال انديشيده شده در تمدن و جامعه ظهور و بروز پيدا مي‌كند. انقلاب فرانسه تحقق تفكر دويست ساله از قرن 16 تا قرن 18 است. يعني صورت سياسي آن‌چه در اين 200 سال انديشيده شده در انقلاب فرانسه و اروپا تحقق پيدا مي‌كند. اروپا در اين 200 سال ساخته شده، يعني از اول فكر نكردند كه تصويري از يك جامعه بسازند و آن تصوير را مثل يك موزاييك كنار هم بچينند و جامعه را به‌صورت تصنعي درست بكنند، يك مردمي ساخته و پرداخته شدند براي اين عالم، براي عالمي كه كانت گفت: اين عالم عالم خروج بشر از محجوريت است، يعني بشر تاكنون محجور و صغير بوده و حالا از محجوريت خارج شده حالا بالغ و عاقل است و خودش را اداره مي‌كند، حالا نياز به قانونگذار و كسي ندارد كه بگويد چطور بايد زندگي كني. اين 200 سال طول كشيده تا اين داعيه به صراحت اظهار شود. تنها مي‌توانيد تمام تاريخ غربي را در اين داعيه، در جمله اول مقاله كانت در 20 يا 30 سال پيش كه براي كسي چندان اهميتي هم نداشته ببينيد. اين مطلب مطلب تكان‌دهنده‌اي بايد باشد، حالا ردش مي‌كنيد يا يا قبولش مي‌كنيد خيلي مطلب در آن است: منور الفكري چيست؟

منورالفكري خروج از صغر و محجوريت است. بشري كه اين‌همه راهنمايان و حكيمان و... داشته اين بشر در محجوريت بسرمي برده؟ اگر به كانت بگوييد: شما تاريخ بلدي به دين هم معتقدي اصلاً به دين كاري ندارم، اين‌همه حكيم و شاعر كه در عالم بودند اينها محجوران و صغيران بودند؟ او جواب مي‌دهد كه: نه عهد عهد صغر و محجورين بوده كه پايان يافته و حالا عهد خرد رسيده و وارد عهد خرد شديم. اينكه اين خرد كدام خرد است و بشر را به كجا مي‌برد مطلب ديگري است. اين تاريخ 200 ساله ساخته شده حالا كسي در مرحله اي از اين تاريخ مي‌گويد ما وارد مرحله ديگري مي‌شويم.

مرحله سازندگي، مرحله تحقق عقلي است و به عهده گرفته است كه جهان را تغيير دهد. عقل فقط عقل فهم نيست اين عقل، عقلي است كه جهان را تغيير مي‌دهد. ماركس به‌عنوان خلف كانت(اگر در تاريخ فلسفه هيچ رابطه‌اي بين اين دو نمي‌گذارند اشتباه است) گفت: اگر فلاسفه جهان را تفسير مي‌كردند حالا جهان را تغيير مي‌دهند. وظيفه فلسفه تغيير جهان است. تفسيرش اين است كه اين 200 سال فلسفه گفتند حالا بايد جهان را تغيير داد و از همين الآن هم شروع مي‌شود جهان متغير مي‌شود. تغيير مي‌كند بر اساس برنامه و خردي كه قوام پيدا كرده، خرد خرد تغيير دهنده و متصرف است، خرد مستولي است يا خردي است كه درس استيلاء مي‌دهد، راه استيلاء را نشان مي‌دهد، اگر غرب به سلطه و استعمار رسيد، عقلش عقل استعمار و سلطه بود. هم در عالم تصرف كرد هم در آدم تصرف كرد. نظام و رابطه عالم و آدم را دگرگون كرد. ما چه كرديم؟ ما كه آن دوران را طي نكرديم، ما حاصل علم و تكنيك غربي را ديديم احياناً وضع سياست غرب را ديديم و فكر كرديم، يا با آن مخالفت كرديم و گفتيم به درد ما نمي‌خورد و كاري به كارش نداريم. يا از سر ناگزيري به آن اعتنا كرديم. اما فكر نكرديم با اين چه كار مي‌توانيم بكنيم. نه اين‌كه هيچ‌كس فكر نكرده باشد يا خيلي ساده گرفته باشيم. بالاخره مردم ما كه هوش داشتند.

عباس‌ميرزا از افسر فرانسوي مي‌پرسد كه: شما چگونه به اينها رسيديد؟ شما چگونه صاحب اين تكنيك شديد؟ خوب يعني مي‌گويد كه: چرا ما نتوانستيم، ما چرا اين كار را نمي‌كنيم. ولي هيچ‌كس فكر نكرد كه واقعاً اين افسر فرانسوي چگونه به اين تكنيك و تكنولوژي رسيده هنوز هم فكر نمي‌كنيم و الآن اگر فكر نمي‌كنيم تا حدي موجه است براي اين‌كه تكنيك امروزي را مي توان در اسرع وقت از بازار خريد و مصرف كرد تكنولوژي امروز بلافاصله وارد بازار مصرف مي‌شود. علم به اطلاعات تبديل شده. علم را مي‌توان به عنوان اطلاعات information خريد و مصرف كرد. تاريخ تكنيك از ابتدا تا حالا اين‌طور نبوده در اين تكنيك مصرفي اگر مي‌خواهيد ثابت، متصرف و فروشنده باشيد بايد فكر ديگري كرد. مع‌هذا امروز مي‌شود در قلمرو محدودي از تكنولوژي تكنيك‌ساز شد و لااقل آن تكنيك را مصرف كرد. چنان‌كه همه مردم دنيا مصرف مي‌كنند. در ابتداي آشنايي ما با تكنيك ما فكر كرديم كه اگر تكنيك اروپايي را ياد بگيريم شريك مي‌شويم در مدرنيته اروپايي. اين راه را رفتيم و نرسيديم. اشكالي ندارد ولي بد، اين بود كه اگر هم نرسيديم نپرسيديم چرا نرسيديم و هنوز فكر مي‌كرديم كه فردا خواهيم رسيد. فردا كه نرسيديم دوباره همان راه را پيش گرفتيم و دور خودمان گشتيم. ما وقتي مدرسه عالي تأسيس كرديم اين فكر در آن نبود كه بنيان اين مدرسه عالي چيست؟ حتي نمونه‌گيري هم نكرديم. مي‌توانستيم فكر كنيم كه اگرفلسفه بد است اگر ادبيات فقط تفنن است اين فرنگي كه همه فكر و ذكرش اين دنيا است چرا ادبيات مي‌خواند؟ چرا فلسفه مي‌خواند؟ اصلاً چرا در دانشگاهي كه دانشگاه ديني بود- بيشتر دانشگاههاي اروپا و آمريكا ديني بوده- دين و ادبيات و فلسفه را سر جايش نگه داشتند و چيزهاي ديگري به آن اضافه كردند. ژاپن كه بعد وارد عالم غرب شد به چه مناسبت همه آثار مهم فكري غرب را به زبان ژاپني ترجمه كرد، ادبيات بزرگ غرب و فلسفه غرب را ترجمه كرد چه احتياجي داشت؟ اگر به صرف تكنيك كار تمام مي‌شد چرا چنين كاري كرد؟ ما فكر كرديم ياد مي‌گيريم غرب چگونه ابزار مي‌سازد بعد در مدرنيته و تمدن غربي شريك مي‌شويم. يك عده هم اين كار را كردند. ابزارسازي كردند اما ابزارساز بيچاره كه رفت كار تمام شد. دوباره بايد ابزار سازي ياد بگيرند دوباره بايد ... وقتي دارالفنون درست شد ما فقط فنون كاربردي را خواستيم در آنجا بياموزيم و ياد بگيريم. فنون كاربردي بد نيست. اصلاً بدون فنون كاربردي نمي‌شود زندگي كرد. زندگي كاربرد است. مسأله اين است كه چه چيزي را به كار ببرم و چگونه به كار ببرم و چه پشتوانه‌اي براي كاربرد دارم و گرنه اگر سرنوشت را به دست ميل و هوسي كه هر روز دارم بسپارم اين نظمي ندارد.

پس كاربرد نظم، قوام و قاعده‌اي مي‌خواهد. كاربرد پشتوانه و ريشه مي‌خواهد. در علم كاربردي هيچ حرفي نيست "اعوذ بالله من علم لا ينفع" مي‌دانيد كه اين كلام مولاي متقيان است. علم بي‌سود و فايده، خوب براي چه؟ بشر نبايد كار لهو انجام دهد. اما توجه بفرماييد اين علم سودمند را از كجا بياورم و چگونه آن را حفظ كنم؟ اين علم سودمند اساس و پايه‌اي دارد. غرب اول پايه را استوار كرد و بر مبناي آن فلسفه‌اي كه مدرنيته از آن بوجود آمد، رسيد به قدرتي كه هم اكنون رسيده يعني با اراده‌اي به سوي قدرت رفت. اين لفظ نيچه نيست خيال نكنيد اين لفظي است كه آدمي به كار برده كه اگر بدنيا نيامده بود اين لفظ به كار نمي‌رفت. نخير، او مي‌گويد: اراده به سوي قدرت، تاريخ غرب است. اين اراده ضعيف شود انسان از هم مي‌پاشد، اما اين اراده ضعيف شده، كساني در صدر تاريخ غرب پيش‌بيني كردند مثلاً خود نيچه اعتراف كرده در نظر او اين اراده ديگر نيست. تاريخ يك سختگيريها و قواعد و ضوابطي دارد كه هركس هوس كند نمي‌تواند آن قواعد را تغيير بدهد. اين قواعد يا از بالا تغيير مي‌كند، (هميشه از بالا تغيير مي كند) يا كساني‌كه عنوان نمي‌كنند از بالا چيزي گرفتند با تفكرشان تغيير مي دهند. تاريخ با اراده‌هاي جزئي اشخاص تغيير نمي‌كند با هر اراده‌اي تغيير نمي‌كند. بله، اراده تاريخ را تغيير مي‌دهد اما اراده‌اي كه منتسب به بالاست. يا اراده‌اي كه با تفكر قرين و يكي است در تاريخ 200 ساله‌اي كه ما پشت سر گذاشتيم. تلقي ما (تلقي سياسي ما) اين بوده كه از دموكراسي، سوسياليزم و كمونيسم تعريف بكنيم. كمونيسم و دموكراسي برقرار بشود يا هر سيستم ديگر سياسي برقرار بشود. راه اروپا راه طي شده‌ است. اروپا صاحب تكنولوژي و تكنيك و فرهنگ شده ما هم همان تكنولوژي و تكنيك و فرهنگ را مي‌گيريم. ما صاحب بهترين دانشمندان جهان هستيم در كشورمان. يعني ما دانشمنداني داريم كه (البته منظورم علماء دين و ادب و فرهنگ نيستند) علماي علومي كه به علوم پايه معروف است، علوم مهندسي و پزشكي را عرض مي‌كنم، دو سوم دانشمنداني كه در اين رشته‌ها هستند در خارج از كشورند.يك سوم ديگر كه در داخل كشور هستند جزء بهترين دانشمندان جهان هستند يا مي‌توانستند باشند. چنانكه كساني كه در آنجا هستند و در غرب هستند جزء دانشمندان خوب آنجا هستند. بخصوص آنها كه در آمريكا هستند، چون بيشترين دانشمندان ما در آمريكا هستند، ولي شما وجود آن دانشمندان را اينجا حس نمي‌كنيد اما آمريكا وجود دانشمندان خارجي به‌خصوص ايراني را در امريكا حس مي‌كند. ما وجود اينها را حس نمي‌كنيم نه اينكه اينها بزرگ نباشند، اينها مجال كار ندارند. براي اين كه نظم و سيستم كار علمي نيست. نه اينكه پژوهش نباشد پژوهش هست اما پژوهش در يك سيستم نيست تازه راه افتاده كه دانشگاه و صنعت ما به هم متصل شود. پيش از اين نبوده علمي كه با صنعت و تكنولوژي ارتباط ندارد و تكنولوژي كه با علم ارتباط ندارد و از علم جداست حاصل آن گسيختگي در جامعه است. ما اطلاعات تكنيك را از خارج گرفتيم دانشمندان ما هم براي خودشان دانشجو داشتند. به قول يك كارشناس اگر ما سپر پيكان مي‌خواستيم فرمول آلياژ را بايستي از ديگران بگيريم. دانشمندان ما هم كار خودشان را كردند.

ما مدرنيته و تمدن را اقتباس كرديم. البته اقتباس بد نيست، معني خاصي را مراد مي‌كنند. اقتباس به اين معنا كه: جزء جزء را گرفتيم و خيال كرديم اگر اين جزء جزء را كنار هم بگذاريم چيزي مثل مدرنيته درست مي‌شود. به‌طور مثال موزائيكي كه مي‌خواستيم از آب در بيايد درست نشد دوباره به فكر موزائيك ساختن افتاديم، به طوري كه همواره خواستيم موزائيك بسازيم. اما تمدن موزائيك نيست. تمدن زنده است، موجود زنده است از زنده هم حساس تر است. يعني جامع از فرد زنده است. خاصيت موجود زنده اين است كه يك ميكرون ترشح اين يا آن غده كم يا زياد شود، اختلال در وجودش پيدا مي شود. تمدن حساسيتش از اين بيشتر است. ما نمي‌توانيم تصور كنيم كه تاريخ چه موجود زنده‌اي است و چه حساسيتهايي دارد و هر حادثه‌اي كه در آن حاصل شود چه تحولات و تغييراتي در آن بوجود مي آورد. امروز در هر نقطه اي از جهان هر حادثه اي كه واقع شود همه جهان را متحول مي‌كند. ما خواستيم راحت و آسوده تمدني كه ديگران با زحمت در طي تاريخ فراهم كردند ما اين تمدن را با أخذ و خريداري اجزاء آن كنار همديگر بگذاريم و بسازيم. اين ممكن نيست. ما مرده ساختيم.

مي‌خواستيم در غرب شريك شويم اما فكر نكرديم اين چيست؟ مي‌خواستيم تمدن اسلامي را احياء كنيم مي‌خواستيم با اسلام تجديد عهد بكنيم. كساني فكر كردند اما در عمق مطلب نرفتند. يك چيزي گفتند و رها كردند و كسي هم دنبال آن را نگرفت. اگر مي‌خواستيم تجزيه در زندگي غربي بشويم. تمدن غربي تمدن زنده بود مي‌بايستي با حياتش آن را گرفت. حيات و جان آن چيست؟ حيات و جانش تفكر است. ما هم متفكر داشتيم. مي‌رفتيم به سمت آن تفكر و اگر با آن تفكر مقابل بوديم خوب تفكر ديگر داشتيم. ما تجديد عهد مي‌كرديم. اصلاً همه تاريخ تجديد عهد است.

تلقي ما تلقي سياسي و مكانيكي بود و به اين جهت درست درك نشد. اگر درست درك مي شد قرار نبود آن را قبول بكند. هركسي هرچيزي را درك بكند قرار نيست آن را قبول هم بكند، اما براي اينكه رد هم بكند بايد درك كند. يك جريان و هواي غالبي بود كه داشت همه جهان را مي‌گرفت اگر مي‌خواهي مثل او و صاحب آن هوا بشوي بايد ان را درك بكني، مي‌خواهي مانع آمدن و گسترش آن هوا بشوي بايد آن را درك بكني. ما در طي اين 150 سال در صدد درك برنيامديم در اين 30 سال اخير بخصوص يك بيداري پيدا شده و اين بيداري همراه بيداري ديني است. به خصوص در كشور ما و به طور كلي در همه جهان. براي اين بيداري وقت بگذاريم به اين بيداري اهميت بدهيم فكر نكنيم اين هم راه خودش را مي‌رود و سير قهري خود را طي مي كند و به مقصدي كه منظور نظر ماست مي‌رسد. آرزو را با اميد اشتباه نكنيد به تجربه تاريخ هم توجه داشته باشيد آن تاريخ تكرار نشود. آن تاريخي كه از جنگهاي ايران و روس آغاز شد و ادامه پيدا كرد به آن تاريخ توجه كنيد و تذكر پيدا كنيد. آن تاريخ، تاريخ انحطاط بود اشخاص اشخاص متفكري نبودند. گناه را به گردن كسي نيندازيم بهرحال تاريخ، تاريخ است. تاريخي بود كه گذشت. بعد هم كه غرب آمد ما حقيقت غرب را درك نكرديم. تا حالا هم مي‌گويند به حقيقت غرب كار نداشته باشيد سفره گسترده است، برويد و بخريد، خوبش را بخريد بدش را هم بخريد. هيچ‌كس نمي‌تواند اين حرف ساده را رد كند اما يعني چه؟ من هم مي‌گويم خوبش را بخريد اما بصيرتي به دست بياوريم كه خوب و بدش را بشناسيم. بدانيم چگونه مي‌شود خوب را خريد و آورد.

تغييري كه بايد در ديد ما پيدا شود، مطلب مهم ماست. به قول شاعر بايد يك قدري چشمها را بشوييم و طور ديگر ببينيم. بعضي چيزهائي كه چندان جدي نيست جدي نگيريم. بعضي چيزها بسيار مهم است مهمل نگيريم. مهم و اهم و بي‌اهميت را در رديف هم قرار ندهيم. مسأله فكر و تفكر، مسأله حكمت و معرفت از اهم مسائل ماست. از نان شب واجب‌تر است زيرا كه نان شب در پي او مي‌آيد. و اگر آن(حكمت و معرفت) نباشد و در تمدن ناني هم كه هست اين نان قطع مي‌شود. هرچه، هرجا و هر وقت بشر به كمال رسيده اين ديگر اختصاص به غرب ندارد هر دوراني در تاريخ در هر نظمي در هر مدينه‌اي اگر كمالي بوده اين كمال با تفكر پيوسته بوده، اگر غرب مدينه آتني را مثال مي گيرد، مدينه آتني، مدينه دموكراسي تنها نيست، مدينه رفاه و آسايش و... نيست مدينه علم و فكر و شعر است مدينه سفكل و افلاطون و سقراط است. اگر شما در تاريخ اين كشور قدرت و ثبات و عظمت مي‌بينيد آن هم در جامعه زمان شيخ مفيد و شيخ طوسي و شيخ رئيس مرهون تفكر است. هر جامعه‌اي كه از تفكر بهره دارد همه چيز دارد. جامعه‌اي كه از تفكر بي‌بهره است، چيزي ندارد. تلقي اسلاف ما از غرب تلقي مكانيكي بود. تلقي اين بود كه غرب وسائل مصرفي دارد و اين وسايل مصرفي را بايد گرفت و مصرف كرد. او هنوز مصرفي نشده مقلدانش مصرفي شدند. حالا شما مي‌گوييد جامعه غربي جامعه مصرفي است، جامعه غربي جامعه خست بود. جامعه مصرفي نبود. بزرگترين نويسندگان غرب درآستانه بورژوازي و سرمايه‌داري كتاب، خسيس نوشتند مطلعان از ادبيات غرب مي‌دانند، لومير خسيس نوشت و اگر دو نويسنده در تاريخ غربي بخواهيد ذكر بكنيد نام بالزاك را مي‌بريد. بالزاك خسيس نوشت. اينها تفنن نكردند. اين زندگي بود كه غرب را ساخت. غرب با مصرف به جامعه مصرفي نرسيد. مقلدان غرب با مصرف مي‌خواستند متجدد شوند و به تمدن غربي برسند اين راه نرسيدني و طي نشدني بود به اين جهت 150 سال ما و بسياري از كشورهاي جهان دور خودمان گشتيم و وقتي انقلاب اسلامي شد تقريباً ما همانجا بوديم كه غرب از آنجا شروع كرده بود. يعني 150 سال رفتن و به هيچ‌جا نرسيدن. 150 سالي كه اروپا تمام تمدن خود را ساخته بود. اروپا هم از همان زمان ساختن را شروع كرد. ما به تاريخ فكر نكرديم.

 

يكشنبه 3 مهر 1384 - 10:32


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری