پنجشنبه 25 مهر 1398 - 3:50
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

يادداشت

 

حميد سرسختي

 

نمونه كارمندان

 

يادداشت‌هاي يك كارمند ساده

جماعت كارشناسان نحرير1 و بي‌نظير بر آن شدند، تا بر سبيل تشويق و مناط مسابقت و مفاخرت و رقابت سالم، از ميان كاركنان شريف انموذجي(نمونه) برگزينند، باشد كه اين ترفند جمع كاركنان را به فعاليت برانگيخته و تشويقي باشد كه آنان را از ژاژكاري و لاطائلات بپرهيزاند.

پس اوراقي و فرم‌هايي چند فراهم ساخته به ادارات و دفاتر بپراكندند، تا پس از پر شدن آنها، به نقد و نظر و سنجش در ترازوي عدل و داد، نهاده و پاداشي چند از حقوق يا زرق و برق سكه و غير هما، به رسم تقدير يا يادبود، بر آن بنهند.

ما كاركنان ساده مشغول كار خود بوديم كه بغتتاً از تابلوي اعلانات اداره، دعوت به حضور در مراسم «انتخاب كارمند نمونه» شديم و چون شركت كرديم، گرم پذيرايي و صرف ميوه و شيريني، فجئتاً(ناگهان) اسامي چند قرائت گرديد كه اي دريغ و بوالعجب كه نه نامي از ما در آن بود و نشاني از ما. با لبداهه اين بيت در ذهنمان جاري گشت كه:

هماي گو مفكن سايه شرف هرگز
در آ‌ن ديار كه طوطي كم از زغن باشد

پس مسلم شد كه اين جمع واله و حيران و شرمنده و نالان را در بزم مقربان و برگزيدگان جايي و مقامي نيست. ناچار برخاسته و مخذول و مخجول سر بكوي نامرادي خود نهاده و بدين ضرب‌المثل خاطر خود تسلي بخشيديم:

«چراغ زير تنبوشه جاي دارد.»
از طلا گشتن پشيمان گشته‌ايم
مرحمت فرموده ما را مس كنيد

تاريخچه

شايد نخست باري كه اين رسم جميل و سنت برين، صورتي شكيل يافت، زمان هارون‌الرشيد، در مجلسي بود كه تعداد قفيزي از اعيان و اركان و نجبا و ندما و اقران دعوت يافته بودند، تا از ميانشان پاره‌اي برگزيده شده و با معارفت و مكارمت نسبت به ديگران، از هميان ضحيم بيت‌المال، صله و عطيه دريافت نمايند.

حاليا، ناگهان بهلول عاقل در آن محفل وارد آمد و چون جامه‌اي به غايت مندرس بر تن داشت، بالمواجهه بي‌اعتنايي جمع و بي‌محلي اقران، ناچار بر همان درگاه نزول كرد و سر به جيب مراقبه فرو برد. چون خواستند طعام آورند، بهلول برخاسته و از مجلس خارج شده و با لباسي ديگر، به غايت فاخر و سترگ به محفل وارد گشت. اين بار جميع حاضرين بپايش قيام كردند و او را به صدر مجلس دعوت كردند. پس سفره طعام بگستردند و ناگهان همه ديدند كه بهلول عاقل سر به ديار جنون زده، به جان طعام افتاده و جمع خوراك را به آستين جامه خود مي‌فرستد. جمع فرياد زهازه بركشيدند كه مگر اين چه قماش صرف طعام است و لباس را به طعام چه نسبتي است؟ بهلول پاسخ داد:

دانستم حرمت و مكرمت من به اين جامه است، پس هم طعام سزاوار است. چنان كه گروهي نيز از اين بيت سعدي عليه الرحمه، با آوردن يك ويرگول نابجا، شوخي باردي ساخته‌اند كه:

تن آدمي شريف است به جان آدميت
نه،! همين لباس زيباست نشان آدميت

شايد در همان مجلس وقتي از بهلول پرسيدند: ديوانگان را برشمر. پاسخ گفت:

از ديوانگان متعذرم، بگوييد تا عاقلان را بر شمرم.

و نيز شايد اگر از او مي‌خواستند، كاركنان ساده را برشمرد، متعذر مي‌شد و مي‌خواست، تا اُنموذج كاركنان را برشمرد!

حكايت

گويند كارمندي نمونه پس از انتخاب، صبح روزي، از خودروي آژانس با كبكه و دبدبه تمام پياده شده، مبايل به كمر و كيف تمام چرم و گرانبها به دست، وارد اداره‌اي شد. فوراً كفش‌ها را فنر زده، فنجان آب‌جوش از مستخدم طلب كرد، تا كافي ميتي نوشيده و از كشوي نيمه باز خود صبحانه مفصلي صرف نمايد. بايد خود را مهياي كار سخت روزانه مي‌كرد.

چون از صبيحه فارغ شد، همكارش در زد و چون به ناچار در را گشود، همكاراني چند وارد شدند. يكي گفت: حقّا كه آخر كلاسي!

ديگري گفت: من نيز در مدرسه هميشه آخر كلاس بودم.
ديگري گفت: زِپِِرشك.

كارمند نمونه برآشفت و چشمان را ور قلمبيد كه مرد حسابي! اين چه توهين و اهانتي است كه روا داشتي؟ همكارش به تعدر گفت: توهين چيست و اهانت كجا؟ من فقط عطسه كردم، همين. و قضيه به خير و خوشي خاتمه و فيصله يافت.

روز بعد كه همكارش اين حكايت را در غياب او، با ساير دوستان و همكاران باز مي‌گفت، همگان به عطسه افتاده بودند.

 

پي‌نوشت:

1- نحرير: زيرك. دانا
2- انموذج يا نموذج: نمونه

 

يكشنبه 6 شهريور 1384 - 14:51


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری