دوشنبه 4 شهريور 1398 - 2:35
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

حميد اكرمي

 

يادداشتي بر فيلم بيدمجنون‌، آخرين ساخته مجيدمجيدي (از توليدات حوزه هنري)

 

 

الا اي يوسف مصري كه كردت سلطنت مغرور000

«يوسف» چهل‌پنج ساله‌، استاد دانشگاه در رشته ادبيات كه در كودكي بر اثر حادثه چشمان خود را از دست داده است اكنون پرهيزگاري غرق در وادي عرفان و ادبيات است كه در طول سال‌هاي نابينايي با وضعيت موجود خو گرفته است و زندگي لبريز از عاطفه‌اي با همسر و تنها دخترش دارد، ناگهان در اثر ابتلا به يك بيماري خطرناك با كمك دائيش براي معالجه به فرانسه اعزام مي‌شود. پس از مداوا مشخص مي‌شود كه چشمانش در مقابل نور حساسيت نشان مي‌دهد لذا با پيوند قرنيه بيناييش را باز مي‌يابد و دنياي تازه‌اي به رويش گشوده مي‌گردد. در بدو ورود با ديدن چهره زيباي دختر جواني از آشنايان كه از ورودش عكس مي‌گيرد به او دلبستگي پيدا مي‌كند و اين عشق آن قدر اوج مي‌گيرد كه نه تنها با ترك همسر و دخترش كانون خانواده‌اش را متزلزل مي‌سازد كه به نابودي زندگي و آتش‌زدن كتاب‌هايي كه روزي براي او همه‌چيز بود منتهي مي‌شود. با اين همه رويا همسر رويائيش كه در دنياي روشندلي با چشم دل انتخاب شده بود تلاش مي‌كند تا زندگي و خانواده‌اش راحفظ نمايد اما براي يوسف تنها يك چيز معنا پيدا كرده و آن هم عشقي است كه با چشم سر برگزيده و او را گرفتار جنگ ويراني نموده و پايان اين شيدايي همان رسوائي مي‌شود كه يوسف با آن همه معنويت و صفاي باطن را اسير هوسي ناپايدار مي‌نمايد و پايانش به تاريكي و از دست رفتن چشمان سويافته او منتهي مي‌گردد.

مجيد مجيدي فيلمساز مطرح و جهاني كشورمان كه تا مرحله نامزدي دريافت جايزه اسكار هم صعود نمود فيلمسازي واقع‌گرا و رئال‌پرداز است. او با اولين فيلم بلند سينمائيش«بدوك» مورد توجه قرار گرفت و با «بچه‌هاي آسمان» موقعيت فيلمسازيش را تثبيت نمود و «رنگ خدا» اوج آثار او براي ماندگاريش بود. پس از آن «باران» با همه لطافت‌هايش نتوانست از اثر قبلي پيشي بگيرد و بدين سان مجيدي تصميم گرفت با وسواس و تأملي بيش‌تر به گفتن حرف‌هايي از جنس ديگر روي آورد. براي همين هم حدود پنج تا هفت ماه توليد «بيدمجنون» بطول انجاميد. مبلغي غيرمتعارف براي توليدش مصروف شد و در مدت چهار ماه فيلمبرداري سه مدير فيلمبرداري جابجا گرديدند. اين‌ها همه دلالت بر حساسيت و دقت مجيدي در ساخت اثر دارد اما اين كه تا چه حد موفق بوده بسيار جاي تامل دارد.

رنگ خدا اولين فيلم او درباره دنياي نابينايان از قدرتي برتر نسبت به بيدمجنون برخوردار بود، اگرچه آخرين اثر فيلمساز اولين ساخته‌اش در گذر از دنياي كودكان و نوجوانان به عالم بزرگسالان مي‌باشد و بايد با وسواس مضاعفي كه به خرج داده بود و حضور بازيگري توانمند همچون پرويز پرستويي در مقابل نابازيگران ديگر فيلم‌هايش اثري ماندگارتر از اثر پيش خلق مي‌شد اما اين اتفاق نيفتاد اگرچه رنگ و لعاب و كيفيت اجراي صحنه‌ها و بازي قدرتمند پرويز پرستويي قابل اعتنا بود اما تطابق فرم و محتوا دركليت فيلم ضعفي مشهود است كه قسمتي از آن برمي‌گردد به بن مايه‌هاي داستان، چرا كه قصه، معمولي و فاقد ذوق و ابتكاري بود كه در آثار مجيد مجيدي و دوستان همراه او سراغ داريم.

آنچه تا حدي موجب برجستگي اثر شده بود مي‌توانست نحوه قصه‌پردازي باشد كه در تمامي آثار مجيدي اين خلاقيت به چشم مي‌خورد. او با تصاوير حرف مي‌زند و با ايما و اشاره‌هاي چشمگير پيامش را القا مي‌نمايد. در اين جا هم از آن ابتكارات هميشگي به نوعي استفاده نموده بود. براي مثال: استفاده از مورچه‌اي كوچك از آغاز نابينايي تا ابتداي بينايي او در بيمارستان با محدوده جغرافيايي كاملاً‌ متفاوت، از تهران تا شمال و از تهران تا پاريس بدنبال راز و رمزي پنهان است كه به تمثيل آشكار مي‌گردد. يا قطرات خونين اشك كه پس از سال‌ها با گشودن چشمانش حديثي نمادين دارد و تصاوير پاياني از كوچه‌هاي عاشقي تا به آب سپردن ديوان مولانا و به آتش كشيدن همه داشته‌ها تا حيراني در خويش و سرگرداني در جماعت همه و همه گوياي ذهني خلاق است اما تركيب و تناسب كلي اين صحنه‌هاي خلاق كارساز نمي‌باشد.

آنچه مي‌تواند در مسير واقعي قصه سؤال برانگيز باشد بيش از هرچيز غلبه زيبايي‌هاي لحظه‌اي و گذرا به عاطفه‌اي كهنه و عميق است كه قاعدتاً‌ بايد با گشودن چشم سر طغيان نموده و همه چيز را تحت الشعاع خود قرار دهد نه اين كه به نازك ابرويي با نگاهي به يغما رفته از آن اثر پايدار به سقوط منتهي گردد. آنچه مسلم است گرايش يوسف به همسرش كه با عشق خيالي برگزيده و دختر كوچك و شيرين او كه در بستر ناپيداي زندگي چون آمالي جاودانه مي‌ماند تا به نااميدي‌هاي او رنگ زيباي اميد بخشد و تصورات و ذهنيات طولاني كه در سر مي‌پروراند تا شايد روزي با بينائيش به واقعيت گره زند نمي‌تواند با ورود يوسف به دنياي روشنايي چنين ساده‌انگارانه در رخسار و چشمان دختري جوان به تباهي رسد. قطعاً همه آرزوي پنهان يوسف پس از گشودن چشمانش ديدن آمال جاودانه‌اش فرشته كوچكي مي‌باشد كه تمام دلخوشي‌ها و شادماني‌هايش با او تقسيم شده بود و پس از آن همسري كه با عشق بسر برده و كتاب‌هايي كه همه داشته‌هاي عرفاني و انساني‌اش در آن نهفته بوده است.

چطور يك نگاه ناآشنا و رخسار بزك شده مي‌تواند غالب بر احساسات انبوه و آمال مكتومش باشد. از سوي ديگر تمايز دو دنياي مادي و غيرمادي براي كسي كه عمري معنا را ديده و فهميده و ماده را تنها لمس كرده است كاري ساده نيست كه به راحتي آن همه تعمق و تفكر و انديشه‌هاي پنهان معنا در مقابله با مظاهر فريبنده دنيا اين چنين سست و بي‌دريغ پاي از محدوده بيرون نهد. شايد اگر بجاي يوسف معناگرا و استاد دانشگاه به سراغ يوسف بنا يا يوسف چوپان مي‌رفتيم باز دليلي بر تاثيري اين چنين سطحي داشتيم اما در مورد يك عارف و زاهد سرشار از ادراك معنويت بقول معمول چنين وصله‌اي سخت خواهد چسبيد. اما برقراري توازن بين يك ملودرام ساده و كاوشي فلسفي كاري دشوار نمي‌باشد، تنها نيازمند همان نگاه‌هاي ديريني است كه مجيدي در دنياي كودكان به آن مي‌پرداخت آن هم در شرايطي كه نگارش يك فيلمنامه دو سال طول مي‌كشد و دو همراه مانند خود در كنار دارد و براي ساخت هم بين پنج تا هفت ماه زمان مي‌گذارد و از حيث تسهيلات و امكانات هم هيچ دريغ نمي‌ورزد. اينجاست كه توقع آنان كه مجيدي را تافته‌اي جدابافته يافته بودند رو به صعود دارد.

بيد مجنون يك اثر سمبليك و چند لايه است كه راوي مقطعي از زندگي يك روشندل مي‌باشد. استفاده از عناصر طبيعي براي القاء مفاهيم موجود در قصه به حد توان صورت گرفته، با اين همه قدرت و لطافت رنگ خدا در بيدمجنون يافت نمي‌شود و به جهت اوج و فرودهاي محدودش به نوعي خود را از سينماي معناگرا به بدنه سينما و سينماي تجاري و گيشه‌اي نزديك كرده است. بجز شخصيت محوري و چند وجهي يوسف ديگر شخصيت‌هاي قصه در جهت پيرنگ و قهرمان يكه‌تاز آن طراحي شده‌اند. استفاده از زلال آب و تلألو قطره‌ها عنصري است كه به تكرار در تمامي آثار مجيدي رخ مي‌نمايد و بي‌وقفه معنا مي‌پذيرد همانند رودخانه در «رنگ خدا»، حوض آب در «پدر»، رد پاي مانده در زير قطرات باران در«باران» و حوض و باران طوفنده«بيدمجنون» براي تطهير مردي كه در كودكي با حادثه‌اي به سياهي رفته و حال در ميانسالي به تجلي پرتوي از نور به روشنايي رسيده است. آنچه او را در واپسين سال‌هاي نابينايي به چشم سر مي‌بيند وجهي معنايي دارد، و ميل به ماندن و تلاش براي يافتن در نمادين‌ترين صحنه فيلم يعني پلاني كه مورچه بر روي پنجره آرام و صبور در حركت است و از آن پس از عصيان در برابر زيبائي‌هايي كه چشم نوازند و مرگ عشقي كهنه براي جايگزيني عشقي تازه اينها جملگي توجه به حقيقت و تنبه از كردار خويش است و اين خود برزخي است كه يوسف را بي‌رحمانه در خويش مي‌سوزاند. در مجموع فيلم به لحاظ معنا و پرداخت نوشتاري نمي‌توانست توقع كساني را كه مجيدي را با«پدر» و «رنگ خدا» تجربه كرده بودند برآورده سازد.

 

يكشنبه 23 مرداد 1384 - 11:51


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری