سه‌شنبه 2 بهمن 1397 - 19:48
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

دكتر سيدعباس توليت
مشاور فرهنگي رئيس سازمان

 

نقش بيداري اسلامي در گفت‌وگوي اديان و فرهنگ‌ها

 

 

 

 

چكيده:

اگرچه فرهنگ‌ها از دين‌ها متأثرند و تمامي فرهنگ‌ها به نوعي از دين تغذيه شده‌اند و با فرهنگ ديني تعامل داشته‌اند و هيچ فرهنگ و تمدني هرگز مستقل از دين رشد و نمو نداشته و هر تمدني به دليل مستقل نمودن خود از دين اصيل، انحطاط و انحراف يافته لكن نمي‌توان اديان و فرهنگ‌ها را يك كاسه نمود و حساب هر دو را يكجا مورد بررسي قرار داد. آنچه جداسازي و تجزيه ميان اديان و فرهنگ‌ها را اجتناب ناپذير مي‌سازد يكي تفاوت اديان به لحاظ كمال، جامعيت و مصونيت از تحريف و تصرف است و ديگري تفاوت پيروان اديان در ميزان اثرپذيري آنها از دين در امر فرهنگ‌سازي و بناي تمدن بشري است.

ميزان طاقت تدريجي بشري در فهم حقيقت توحيد و توكل و ميزان پايبندي و التزام عملي او به تقوا و پرواي الهي، انواع خاصي از فرهنگ و تمدن را پديد آورده است. ظرفيت و قابليت عيني دين في‌حد ذاته و انتظار ذهني پيروان اديان از دين، ثانياً و بالعرض، ايجاب مي‌كند كه گفتگوي اديان و شناخت نقاط اشتراك و افتراق احتمالي آنها جداي از گفتگوي فرهنگ‌ها و تمدنها و شناخت نقاط قوت و ضعف آنها صورت پذيرد. راقم اين سطور معتقد است كه فهم عميق تعاليم ديني و التزام عملي به دستورالعمل‌هاي تشريعي كه مبتني و منبعث از توحيد و تقوا باشد، هم موجب «تعالي» فرهنگ‌ها است و هم موجب «ترقي» تمدن‌ها. تمدن اروپايي در قرون وسطي به گفتمان ترقي اهتمام نمي‌ورزيد و در تمدن غربي و تمدن جديد اروپايي در عين اخذ و اقتباس گفتمان ترقي از اسلام، به گفتمان تعالي بي‌مهري و بي‌اعتنايي شد. مطالعه تاريخ تمدن مسيحي نشان مي‌دهد كه اين تمدن يا راه افراط را پيموده و يا راه تفريط را.

جمع معقول و منطقي تعالي از يك سو و ترقي از سوي ديگر، نيازمند ظرافت‌ها و ظرفيت‌هاي ويژه‌اي است كه صرفاً در تعاليم اسلامي ديده مي‌شود اما اينكه چه شد كه ملل اسلامي از اين تعاليم غافل ماندند و در چهار قرن اخير عملاً به اين جمع معقول و منطقي دست نيافتند، پرسشي است كه خلاصه و عصاره پاسخ آن دركلام آلبرت حوراني بازتاب يافته است: «مسيحيان، قوي هستند زيرا به واقع مسيحي نيستند و مسلمانان ضعيف‌اند زيرا به واقع مسلمان نيستند.»

مقدمه:

ترديدي نيست كه دين يا اديان مفهوماً و مصداقاً متفاوت از تمدن يا تمدن‌ها است. آري بي‌شك تمدن‌هاي بزرگ ريشه در اديان الهي دارند و يا حداقل به طور قابل ملاحظه‌اي متأثر از اديان الهي بوده‌اند كما اين كه في‌الجمله متدينان نيز بسته به عمق و دقت درك خود از حقيقت ديني، عناصري از تمدن و تأدب و رسوم قومي و اقليمي خود را در دين داخل نموده، معتقد و ملتزم و مروج ديني بوده‌اند كه از فرهنگ و تمدن بومي و اقليمي آنها اثر پذيرفته است. اصولاً رسالت اصلي مصلحان ديني و محييان ديني همين بوده است كه از خلوص و محوضت دين دفاع ‌كنند و چهره دين را از غبار آداب و رسومي كه مخالف با گوهره و حقيقت دين است بپيرايند. به بيان ديگر محييان ديني و مصلحان اجتماعي ديندار، تلاش نموده‌اند كه فرهنگ ديني را تعليم و ترويج نمايند و تمدن اصيل ديني را بنا گذارند. در رأس اين فرهيختگان و مصلحان، انبياي الهي قرار داشته‌اند. انبياي الهي، والاترين فرهنگ‌سازان و نافذترين تمدن سازان تاريخ فرهنگ و تمدن بشري بوده‌اند.

انبياي الهي خواسته‌اند كه فرهنگ عمومي را كه نوعاً مشوب به خرافات و انحرافات بوده، ارتقا و اعتلا بخشند و به بيان ديگر فاصله ميان فرهنگ عمومي و فرهنگ الهي را به صفر برسانند و يا در حد امكان از اين فاصله بكاهند. نظر به فاصله ميان فرهنگ عمومي و تمدن‌هاي تابع آن از يك طرف و فرهنگ الهي از طرف ديگر، و نظر به اينكه تاكنون به علل عديده‌ اين فاصله حذف نشده و تا رسيدن فرهنگ وتمدن عرفي به فرهنگ و تمدن اصيل ديني، تفكيك بحث و تقسيم آن به دو مبحث گفتگوي اديان و گفتگوي تمدن‌ها امري ضروري و كاملاً منطقي است.

زماني كه از گفتگوي اديان سخن مي‌گوييم، نظر به اصل حقانيت و مراتب حقانيت آن دين داريم و نيز از ظرفيت‌هاي آن دين براي نيل به نقاط مبنايي و مشترك ميان اديان سخن مي‌گوييم. در حالي كه هنگام بحث از گفتگوي تمدن‌ها از ميزان توفيق عملي دينداران در امر بهره‌وري از موهبت عقل و عرفان در جهت رفاه و صلاح و سعادت انسان سخن مي‌رود. به بيان ديگر در بحث از گفتگوي اديان نظر به منطق دين و انطباق آن با نيازهاي واقعي بشر است در حالي كه در بحث از گفتگوي فرهنگ‌ها، نظر به رويه و خط مشي عملي مدعيان تدين و تمدن در تامين سلامت دنيا و سعادت آخرت متدينان و طالبان تمدن پيشرفته است.

آنچه سبب مي‌شود كه گفتگوي اديان مقدم بر گفتگوي تمدن‌ها مطرح شود، اين است كه خصوصاً از نظر انديشمندان اسلامي، تمدن به خودي خود بار معنايي مثبت ندارد و واژه تمدن به تنهايي متضمن معناي تعالي و ارتقا نيست؛ تمدن‌هاي روم، يونان، مصر و ايران قبل از اسلام و تمدن عرب، هريك به نوبه خود افت‌ها، تنزل‌ها و انحطاط‌هاي قابل ملاحظه‌اي داشته‌اند و حتي تمدن اسلامي بعد از رحلت رسول اكرم صلي‌الله عليه وآله و در زمان خلفاي اموي و عباسي و تا عصر حاضر شاهد انحرافات و انحطاط‌هاي غيرقابل گذشت بوده است، بدين ترتيب در انديشه اسلامي، علي القاعده بايستي به دنبال تمدن متعال و متعادل بود يعني تمدني كه به لحاظ نظري، به دقت به تعالي و عروج به معارج معنوي مي‌انديشد و براي تمدن‌ منهاي تعالي و ارتقاي اخلاقي و ارزشي نه تنها ارزش مثبت قائل نيست بلكه تمدن عاري از تعالي اخلاقي و روحي را مخرب و مهلك مي‌شمارد. بدين ترتيب طبيعي است كه پيش از گفتگوي تمدن‌ها، بايد از گفتگوي اديان كه منشأ رشد و اشاعه تمدن مهتدي و متعالي است سخن گفته شود. اصولاً اين اصل بنيادين بايد در ذهن و ضمير و به تبع آن در بنان و بيان انديشمندان و نويسندگان اين مرز و بوم نهادينه گردد كه ارتقاي فرهنگ و آگاهي‌هاي عمومي را جدايي‌پذير از افزايش و گسترش فرهنگ اصيل الهي نپندارند.

تدوين كنندگان قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز به همين دليل مباني الهي اصل دوم قانون اساسي را به عنوان پايه و مايه اصل سوم قانون اساسي ذكر كرده‌اند و در اصل سوم قانون اساسي، ايجاد محيط مساعد براي رشد فضائل اخلاقي بر اساس ايمان و تقوي و مبارزه با كليه مظاهر فساد و تباهي مقدم بر بالابردن سطح آگاهي‌هاي عمومي و مقدم بر آموزش و پرورش ذكر شده است.

فيلسوفان‌حقوق، جامعه‌شناسان‌حقوق و روان‌شناسان اجتماعي، نقش بسيار مؤثر قوانين و مقررات اجتماعي را در جامعه‌پذيري و بالاتر از آن در فرهنگ‌پذيري مورد تصريح قرار داده‌اند.1 تفاوت جامعه‌پذيري2 و فرهنگ‌پذيري3 در اين ناحيه است كه فرهنگ‌پذيري فرآيند تعميق يافته و تثبيت شدة جامعه‌پذيري است. به عبارت ديگر فرايندي است كه به موجب آن در هريك از آحاد جامعه رفتارهاي هنجاري و الگوهاي اكتسابي اجتماعي، تداوم يافته و به صورت بخشي از رفتار ثابت در آمده است.4 و در بياني آسان‌تر، جامعه‌پذيري، يادگيري سطحي شيوه‌هاي رفتار و الگوهاي فرهنگي است و فرهنگ‌پذيري، يادگيري عمقي همان شيوه‌ها و الگوهاست.5 نظر به نقش كاملاً موثري كه قوانين در امر فرهنگ‌سازي و فرهنگ‌پذيري دارد، تدوين كنندگان قانون اساسي بلافاصله در اصل چهارم تصريح نموده‌اند كه كليه قوانين و مقررات مدني، جزايي، مالي، اقتصادي، اداري فرهنگي، نظامي، سياسي و غير اينها بايد براساس موازين اسلامي باشد. اين اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسي و قوانين و مقررات ديگر حاكم است. حاكميت بينش و ارزش‌هاي اسلامي بر كليه قوانين و مقررات كه سنگ نخستين تامين استقلال و اعتلاي كشور است نشانه ديگري است بر نقش بنيادين تعاليم اسلامي در اعتلاي فرهنگ عمومي و ارتقا و استقلال تمدن كشورهاي اسلامي.

اصل تقدم انديشه و انگيزه اسلامي(= فرهنگ اسلامي) بر تمدن اسلامي، در تنظيم و تدوين سند چشم‌انداز بيست‌ساله جمهوري اسلامي ايران نيز به صورتي آشكار منعكس گشته است. توسعه همه‌جانبه و درون‌زا و پايدار، برخورداري از جايگاه اول اقتصادي، علمي و فناوري، الهام بخشي به جهان اسلام، تعامل سازنده موثر در روابط بين‌الملل، آزادي و مردم سالاري، عدالت و امنيت اجتماعي، امنيت قضايي، استقلال، اقتدار دفاعي، پيوستگي مردم و حكومت، برخورداري از سلامت، رفاه، امنيت غذايي، تامين اجتماعي، فرصت‌هاي برابر، توزيع مناسب درآمد، نهاد مستحكم خانواده، رفع فقر، فساد و تبعيض، بهره‌مندي از محيط زيست مطلوب، روحيه اعتزاز و افتخار ملي، ايثارگري و مسئوليت‌پذيري، وجدان كاري، روحيه تعاون و سازگاري اجتماعي، ارتقاء نسبي سطح درآمد سرانه و رسيدن به اشتغال كامل و 000 همه و همه مؤلفه‌هاي يك تمدن است كه اين تمدن به نوبه خود، متكي بر اصول اخلاقي و ارزش‌هاي اسلامي است. در اين چشم‌انداز مؤلفه‌هاي تمدني مبتني و متفرع بر مباني فرهنگ اسلامي است.

الف) گفتگوي اديان

منظور از گفتگوي اديان، گفتگوي موثر و مفيد است، يعني گفتگويي كه به تفاهم و كشف موارد هم‌پوشي تعاليم اديان بيانجامد. موارد هم‌پوشي اديان در حقيقت همان موارد و مواضع و موازين و ضوابطي هستند كه ميان اديان مشترك‌اند. در باب گفتگوي اديان وقتي به كشف نقاط اشتراك نائل مي‌شويم و با سعه‌صدر و به وسيله گفتگوي مستدل و مستند پي‌مي‌بريم كه تعاليم و دستورالعمل هاي مشترك اديان به مراتب بيش از آن چيزي است كه گمان مي‌برده‌ايم، از ميزان تعارض و تكاذب آنها كاسته مي‌شود. كاسته شدن از موارد متوهم تعارض و تكاذب و افزايش يافتن موارد اشتراك و اتحاد عقيده و عمل، راه را براي تنقيح محل نزاع مي‌گشايد در نتيجه موضوع و متعلق بحث شفاف‌تر مي‌گردد و راه براي تحري حقيقت و تقرب به حقيقت هموارتر مي‌شود. روش قرآن كريم در نيل به هدف يادشده كه تأليف قلوب و تلطيف فضاي فرهنگي است دعوت به توجه و عمل به معلومات و تمايلات قلوب و تلطيف فضاي فرهنگي است دعوت به توجه و عمل به معلومات و تمايلات فطري است: «قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لانشرك به شيئاً و لا يتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون الله»6 دعوت به توحيد و تسليم در برابر حق و تساوي مسلمان و غيرمسلمان در اين جهت كه اصل و قاعده فطري، بر عدم ربوبيت و عدم ولايت غير خدا است.7 آنچه از آيه شريفه قرآن استفاده مي‌شود اين است كه صاحبان اديان مختلف مي‌توانند با پذيرش خطوط كلي دين، در كنار يكديگر با صلح و مسالمت زندگي كنند.

معناي زندگي مسالمت آميز ارباب اديان هرگز به معناي پذيرش و قبول پلوراليزم و كثرت‌گرايي ديني نيست. راه كمال انسان يكي بيش نيست تنها يك راه براي تامين كمال نهايي و سعادت بشر وجود دارد، در اين جهت هيچ ترديدي نيست (فماذا بعد الحق الاالضلال) لكن نبايد از نظر دور داشت كه ايمان به صراط مستقيم و راه حق، تحميل‌پذير نيست(لااكراه في‌الدين) در چنين شرايطي تامين شرايط مساعد براي نيل بشر به كمال نهايي و سعادت حقيقي اقتضا دارد كه بدون تهديد و فشار روحي و جسمي، يك فضاي فكري باز براي رسيدن انسان به ايمان و يقين فراهم گردد. زندگي مسالمت‌آميز نه تنها براي موحداني كه در جامعه ايراني و يا جامعه جهاني زندگي مي‌كنند بايد فراهم باشد بلكه براي كفار و ملحداني كه در اثر پيروي از مكاتب مادي و الحادي از ايمان توحيدي محرومند نيز بايد فراهم شود. بديهي است ايجاد فضاي صلح و مسالمت صرفاً براي آن دسته از اهل كتاب و آن دسته از كافراني جايز است كه قصد براندازي و توطئه و ايجاد فتنه عليه حكومت را نداشته باشند زيرا نظم عمومي و امنيت ملي، از عواملي است كه هيچ نظام حكومتي از آن صرف نظر نمي‌نمايد و اجازه نمي‌دهد كه به بهانه آزادي،‌ حاكميت ملي به مخاطره افتد.

به موجب آيات قرآن، رفتار عادلانه و احسان به كافراني كه فاقد سابقه و لاحقه سوءاند و نه قبل از پيروزي اسلام و نه بعد از آن عليه امنيت و وفاق ملي مسلمانان اقدام ننموده‌اند، روا و شايسته است:

«لاينهاكم عن الذين لم يقاتلوكم في الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم ان الله يحب المقسطين، انما ينهاكم الله عن الذين قاتلوكم في‌ الدين و اخرجوكم من دياركم و ظاهروا علي اخراجكم ان تولوهم و من يتولهم فاولئك هم الظالمون»8

منطوق و مفهوم آيه شريفه، در اصل چهاردهم قانون اساسي مورد تصريح قرار گرفته است. برابر اصل يادشده:«به حكم آيه شريفه لاينهاكم الله 000دولت جمهوري اسلامي ايران و مسلمانان موظف‌اند نسبت به افراد غيرمسلمان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامي عمل نمايند و حقوق انساني آنان را رعايت كنند اين اصل در حق كساني اعتبار دارد كه بر ضد اسلام و جمهوري اسلامي ايران توطئه و اقدام نكنند.» اين بزرگ‌ترين سند افتخار براي مسلمانان است كه قرآن كريم بندگان خود اعم از مسلمانان و غيرمسلمانان را به دليل استماع سخن و تبعيت از نيكوترين سخنان، بشارت داده و آنان را شايسته هدايت الهي و صاحبان تفكر ناب دانسته‌ است:

«فبشر عباد الذين يستعمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هداهم الله و اولئك هم اولوالالباب»9

علامه طباطبايي در تفسير آيه شريفه فرموده‌اند: مقتضاي سياق آيات اين بود كه خداوند سبحان عبارت «فبشرهم» را بكار گيرد لكن نظر به اينكه صفت استماع دقيق سخن به منظور كشف حقيقت و تبعيت از آن، صفتي بسيار شريف است، خداوند چنين انسان‌هايي را به صفت والاي «عبادي(= بندگان ويژه من)» تشرف بخشيده است. نكته ديگر در آيه شريفه اين است كه به قرينه فيتبعون منظور از واژه «قول» هر كلامي است كه به نوعي مرتبط با عمل است و اين نشان مي‌دهد كه دين اسلام، دين انديشه و عمل است كما اينكه در بسياري از آيات قرآن(بيش از هفتاد آيه)، اسلام، دين ايمان و عمل صالح معرفي شده است.

برخي از مفسران گفته‌اند كه منظور از استماع قول، شنيدن قرآن و غيرقرآن و تبعيت از قرآن است و برخي ديگر گفته‌اند منظور از استماع قول، شنيدن اوامر الهي و تبعيت از احسن آنها است. به عنوان مثال از جمله احكام قرآن اين است كه ولي دم مي‌تواند قصاص كند و مي‌تواند عفو نمايد و از آنجا كه در شرايط معمولي عفو قاتل شايسته‌تر است، تبعيت عملي از احسن اقوال، عفو نمودن قاتل است. لكن علامه طباطبايي فرموده‌اند كه دو قول يادشده، تخصيص بدون مخصص است.10 منظور علامه طباطبايي اين است كه اصالت الاطلاق و اصالت العموم در آيه شريفه اقتضا دارد كه آزادي فكر مقيد و محدود به قرآن و مقايسه آن با غير قرآن نباشد. بدين ترتيب آيه شريفه قرآن، براي تعقل و انديشه، اصالت، اعتبار و استقلال قائل شده و عقل مستقل را حجت شمرده است. البته به هيچ روي نبايد فراموش كرد كه احسن اقوال، كلام و اقدامي است كه از توحيد نشأت گيرد و در چهارچوب توحيد و در راستاي توحيدباشد: «ومن احسن قولاً ممن دعا الي الله و عمل صالحاً و قال انني من المسلمين»11

اوج اعجاز قرآن در بعد آزادي انديشه و ايجاد فضاي باز تفكر، در همين جا است كه در عين اينكه كلام خود را راست‌ترين12 و نيكوترين كلام‌ها13 و احكام قرآني را نيكوترين احكام14 و هدايت قرآني را قوي‌ترين‌ هدايت‌ها15 معرفي مي‌كند در همان حال انسان‌ها را به آزادي انديشه فرا مي‌خواند.

خوب دقت كنيد فرق است بين وضعيت متكلمي كه خود از ارائه بهترين ايده‌ها و آرمان‌ها عاجز باشد و دعوت به آزادي بيان و آزادي انديشه كند و بين وضعيت متكلمي كه در عين ارائه بهترين ايده‌ها و اهداف، دست ديگران را در انديشه و بيان منطقي باز گذارد و آنان را به آزادي انديشه دعوت نمايد. وضعيت دوم نشان‌دهنده غايت اتقان و نهايت اعتلاي كلام متكلم است.

آنچه تاكنون گفتيم مربوط به ايجاد فضاي باز فرهنگي و بستر سازي‌هاي لازم براي آزادي انديشه است. قرآن كريم نه تنها ايجاد اين فضاي باز و سالم را ضروري مي‌شمارد بلكه علاوه بر آن در راستاي تحقق زمينه‌هاي نيل بشر به سعادت وكمال حقيقي خود، در دعوت به دين و به طور كلي در تعليم و تبليغ حقيقت، صرفاً به كارگيري روش‌هاي منطقي و مقبول را مجاز مي‌شمارد:

«ادع الي سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتي هي احسن»16

مطابق آيه شريفه، در روش دعوت به شناخت حكم الهي و عمل به احكام آن، اصالت با حكمت و اندرز نيكو است و به هيچ وجه مجادله، هم سنگ حكمت و موعظه نخواهد بود؛ هرچند مجادله، از نوع جدال احسن باشد. اين نكته، نكته كمي نيست كه قرآن كريم، حكمت و موعظه حسنه را موضوع دعوت الهي قرار داده، در حالي كه جدال احسن را جداگانه ذكر نموده است. اصطلاحاً در آيه شريفه، روش جدال احسن با روش حكمت و موعظه حسنه وحدت سياق ندارد؛ آيه شريفه نمي‌گويد با سه چيز يعني حكمت و موعظه حسنه و مجادله احسن به راه پروردگارت دعوت كن بلكه مطلب را در دو بخش جداگانه بيان مي‌كند، در بخش اول تكليف مي‌نمايد كه با دو روش به تبليغ و تعليم دين اقدام كن، آن دو روش عبارتند از: يك روش مبتني بر حكمت و فهم عميق و مستدل و دوم روش پند و اندرز نيكو و در بخش دوم و به دنبال عدم تاثير حكمت و موعظه حسنه در مورد پاره‌اي از انسان‌ها دستور مي‌دهد كه پيامبر نه به عنوان دعوت به دين، بلكه به عنوان مقابله به مثل با كساني كه اهل حكمت و موعظت نيستند مجادله نمايد، آنهم نه مجادله حسن بلكه مجادله احسن.

توضيح اينكه وقتي كسي با ديگري به مجادله برمي‌خيزد ممكن است اين مجادله به سه صورت انجام شود: يا در مجادله خود مقيد به حقيقت و فضيلت نيست و از هر طريق ولو از طريق خدعه و دروغ، طرف مقابل را مسكوت مي‌سازد. صورت دوم صورتي است كه مجادله‌كننده حتي در مجادله نيز جانب حقيقيت و فضيلت را نگاه مي‌دارد و هرگز متوسل به تكذيب حقيقت و تخريب فضيلت نمي‌گردد، اين صورت را جدال حسن مي‌نامند. صورت سوم كه جدال احسن نام دارد، مراتب اتم و اكمل همان صورت دوم است، مجادله‌كننده مي‌كوشد ساحت حقيقت و حريم فضيلت را در نقطه اوج آن پاس بدارد. در جدال احسن، مجادله كننده بر امر باطل صحه نمي‌گذارد و در حقيقت تشكيك نمي‌نمايد بلكه در نهايت حفظ ادب و رعايت اخلاق، يكي از مقدمات مورد قبول طرف بحث را به صورت معلق و مشروط، مورد توجه و موضوع بحث قرار داده و نشان مي‌دهد كه آن مقدمه به تناقض در نظام معرفتي طرف مقابل منجر مي‌شود. همانگونه كه امام معصوم با نصارا مجادله نمود، آنان مي‌گفتند: عيسي پدر ندارد پس پسر خداست. امام معصوم فرمود اگر اين استدلال صحيح باشد پس حضرت آدم نيز بايد پسر خدا باشد در حالي كه نصاري مقام پسر خدايي را فقط مخصوص عيسي مي‌دانند. از آنچه گفتيم معلوم شد كه مجادله به خودي خود ارزش منفي ندارد بلكه بسته به مخاطب ارزشيابي مي‌شود. اگر مخاطب از روي عناد و لجاج، حق را انكار كند، مجادله با او مجادله حسن است و به هر ميزان كه در اين مجادله، تحفظ بيشتري نسبت به اخلاق و حقيقت صورت گيرد، بر مراتب حسن اين جدال افزوده مي‌گردد.

برخي از مفسران و لغت‌شناسان قرآني، يكي از معاني جدال را دفاع دانسته‌اند17 و بديهي است كه دفاع از حق، عين حق است، دستور به مجادله احسن در مقام مقابله به مثل با كافراني است كه پس از كشف حقيقت نيز از پذيرش آن سرباز مي‌زدند و با پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله دشمني و خصومت مي‌ورزيدند:«يجادلونك في الحق بعد ما تبين»18

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله چه آنجا كه در مقام مقابله به مثل، موظف به دفاع و جدال است: «ادفع بالتي هي احسن السيئه نحن اعلم بما يصفون»19 و چه آنجا كه به دستور الهي موظف به كناره‌گيري از كفار و تحمل ايذا و آزار آنهاست، در همه حال به احسن وجه عمل مي‌كند و همواره و همه جا جانب حقيقت و فضيلت را به نيكوترين و زيباترين صورت ممكن پاس مي‌دارد:«واصبر علي ما يقولون و اهجرهم هجراً‌ جميلاً»20 تاريخ بشري، هرگز انساني را نديده كه همچون پيامبر اكرم در انديشه‌اش، منطقي و متقن و در رفتارش صبور و واسع الصدر و در سلوكش با مخالفان، اهل صلح و مسالمت باشد، جوامع بشري از خلق چنين شخصيتي تا صبح قيامت عاجز و عقيم خواهند بود.

قرآن كه حديث احسن و تفسير احسن حقيقت است و پيامبر اكرم كه مثل اعلاي اعتقاد و التزام به حقيقت قرآن است، مظهر و مجلاي تمام عيار تجلي اسماي حسناي الهي است «و لله الاسماء الحسني»، «الله لا اله الا هو له الاسما الحسني»

خداوند سبحان به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمان مي‌دهد كه به مردم ابلاغ كند كه محبوب بودن نزد خدا، متوقف بر تبعيت از پيامبر است: قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله»21 تمام آنان كه محب خدا و محب رسول خدايند بايد بدانند كه در امر دعوت به راه الهي بايد مبتني بر بصيرت عمل نمايند. «قل هذه سبيلي ادعوا الي الله علي بصيره انا و من اتبعني»22 پيامبر، به مردم بگو تسليم در برابر حق كه حقيقت اسلام است سبيل و سلوك من است، هم من و هم تمام كساني كه از من تبعيت مي‌كنند، بر اساس بصيرت و بينش عميق، انسان‌ها را به سوي خدا دعوت مي‌كنيم. بدين ترتيب مسلمانان موظفند كه در امر اقامه و تبليغ دين اسلام و گفتگو با ارباب اديان با بصيرت تام و با سعه صدر گام بردارند.

ممكن است اين سؤال به ذهن خطور كند كه وقتي پيامبر اسلام اشرف انبيا است و دين اسلام، اتم و اكمل اديان و كتاب قرآن مهيمن و حاكم بر تمامي كتب آسماني، ديگر چه نيازي به گفتگوي اديان داريم؟ چون كه صد آمد نود هم پيش ماست. پيش از پاسخ به سؤال يادشده توضيح اين نكته ضروري است كه به شهادت آيات قرآن كريم پيامبر اكرم، سرآمد پيامبران است:

«فكيف اذا جئنا من كل امه بشهيد و جئنابك علي هولاء شهيداً»23 يعني ما از هر امتي گواهي(پيامبري و امامي كه شاهد و ناظر بر عقايد، اعمال و نيت‌هاي آنها است) مي‌آوريم و تو را اي محمد بر آن گواهان و شاهدان، گواه و شاهد قرار مي‌دهيم. به بيان ديگر انبيا مشرف بر امم خود هستند و پيامبر مشرف بر تمامي انبيا و امم آنها است و به سخن ديگر پيامبر اكرم، شاهد شاهدان است. كتاب قرآن نيز مهيمن بر كتاب‌هاي آسماني است: «وانزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقاً لما بين يديه من الكتاب و مهيمناً عليه»24 منظور از مهيمن بودن قرآن بر ساير كتب آسماني اين است كه قرآن، ناظر، مفسر و حاكم بر مضامين و ضوابط كتاب‌هاي آسماني است. همانگونه كه مي‌دانيم مضامين و مطالب تورات و انجيل كنوني، برخي محرفند يعني به دست بشر تحريف شده‌اند و برخي ديگر منسوخ‌اند يعني با آمدن شريعت جديد، حكم جديد آمده و حكم مذكور در كتاب قبلي تغيير نموده است. قرآن كريم اولا‌ً مشخص مي‌سازد كه كدام تغيير از ناحيه خداست و كدام تغيير از ناحيه تحريف بشر، به علاوه قرآن بخشي از كتاب‌هاي آسماني پيشين را كه محتوي اصول دين و پاره‌اي از فروعات احكام‌ است ابقا نموده بر آنها تكيه و تاكيد مي‌نمايد و نشان مي‌دهد كه مضمون آنها، از تعاليم و دستورالعمل‌هاي مشترك ميان اديان الهي است.

بدين ترتيب قرآن هم مصدق كتاب‌هاي آسماني قبلي است و هم فارق ميان معتبر و غيرمعتبر؛ در آن بخشي كه دست خوش تغيير و تحريف نشده مصدق است و ابقا حكم مي‌كند و در برخي ديگر كه تغيير كرده پايان مدت اعتبار حكم را اعلام مي‌كند(نسخ) و يا حكم به ابطال مي‌نمايد(تحريف). مهيمن يعني مراقب و محافظي كه بر كسي يا چيزي سلطه و سيطره و احاطه و اشراف دارد. وقتي مي‌گوييم قرآن بر ساير كتب آسماني مهيمن است يعني مرجع نهايي در تعيين حق و باطل و تعيين معتبر از غير معتبر، قرآن است.25 به علاوه قرآن به لحاظ همين هيمنه و احاطه و اشرافي كه بر ساير كتب آسماني دارد، حقايق معتبر دركتاب‌هاي آسماني را به نحو آشكارتر و شفاف‌تري تبيين مي‌كند. به بيان ديگر، مهيمن بودن تنها به اين نيست كه حق را از باطل باز نمايد بلكه علاوه بر آن بر وضوح و شفافيت حق نيز مي‌افزايد و هرگونه ابهام را از چهره حق مي‌زدايد. بدين‌ ترتيب حتي اگر هيچ تحريف و انحرافي در تورات و انجيل كنوني راه نيافته بود، و حتي اگر هيچ نسخ و تغييري در احكام كتاب‌هاي آسماني قبلي صورت نمي‌پذيرفت، باز هم عقل سليم حكم مي‌نمود كه صرفاً از قرآن كه اوضح و احسن تفاسير از حق و حقيقت است تبعيت نماييم. «واتبعوا احسن ما انزل اليكم»26، «ولايأتونك بمثل الاجئناك بالحق و احسن تفسيراً»27 احكام و امثال و قصص كه در ساير كتب آسماني آمده است يا غير حق است و يا اگر به حق است، قرآن متضمن احسن و احق است.

نام احمد نام جمله انبيا است
چونكه صد آمد نود هم پيش ماست

پرسش اين بود كه وقتي يقين داريم كه معالم و تعاليم قرآني، به تمام معنا فارق ميان حق و باطل است و قرآن كه فرقان است و فوق تمامي كتب آسماني است آيا از گفتگوي اديان بهره‌اي هم عايد ما مي‌شود يا اينكه گفتگوي اديان صرفاً به منظور تبليغ اسلام به غير مسلمانان است و از اين گفتگو هيچ‌گونه رشد و افزايش علمي براي ما مسلمانان حاصل نمي‌شود؟ البته پرسش يادشده، برخاسته از نگرشي مثبت است و الا كسي مي‌تواند همين پرسش را با نگرش منفي طرح نمايد؛ شكل پرسش با رويكرد و نگرش منفي به اين صورت است: كسي كه معتقد است كه اسلام فوق همه اديان و قرآن، فوق همه كتاب‌هاي آسماني است آيا ديگر مي‌تواند از سر انصاف و بدون تعصب و جانبداري و صرفاً به منظور تحري حقيقت به گفتگوي اديان اهتمام ورزد و بر سر ميز گفتمان ارباب اديان بنشيند؟

 

 

پي‌نوشت‌ها:

1-دكتر پرويز صانعي، حقوق و اجتماع، ص 681 به بعد، براي اطلاع بيش‌تر ر.ك. به: جامعه‌شناسي ارزش‌ها از همان مؤلف.
2- socialization
3- acculturation
4- دكتر هدايت الله ستوده، روان‌شناسي اجتماعي، ص74
5- همان مؤلف، آسيب‌شناسي اجتماعي، ص24
6- سوره آل‌عمران، آيه 64
7- الميزان، ج3، ص 250-246
8- سوره ممتحنه، آيات 9-8
9- سوره زمر، آيات 18-17
10- الميزان، ج17، ص 250
11- سوره فصلت، آيه 33
12-«و من اصدق من الله حديثاً» (نسا آيه 87) هيچ سخني در صدق و راستي به پاي سخن الهي نمي‌رسد.
13-«الله نزل احسن الحديث كتاباً متشابهاً مثاني تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم» (سوره زمر، آيه 22) خداوند قرآن را نازل كرد كه بهترين حديث است كتابي كه آياتش مشابه يكديگر و منعطف و هماهنگ است.
14- «و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون» (سوره مائده، آيه 50) براي آنان كه اهل يقينند حكم الهي نيكوترين و هماهنگ است.
15- «ان هذا القرآن يهدي للتي هي اقوم»(سوره اسرا، آيه 9)
16- سوره نحل، آيه 125
17- سيدعلي‌اكبر قريشي، قاموس قرآن، ج2، ص23
18- سوره انفال، آيه 6
19- سوره مومنون، آيه 96
20- سوره مزمل، آيه 10
21- سوره آل‌عمران، آيه 31
22- سوره يوسف، آيه 108
23- سوره نسا، آيه 41
24- سوره مائده، آيه 48
25- الميزان، ج5، ص 348-346
26- سوره زمر، آيه 55
27- سوره فرقان، آيه 33

 

 

 


 

بخش دوم

نقش بيداري اسلامي در گفت‌وگوي اديان و فرهنگ‌ها

دكترسيدعباس توليت
مشاور فرهنگي رئيس سازمان

 

ب) گفتگوي فرهنگ‌ها

پيش از اين از گفتگوي اديان سخن گفتيم و دانستيم كه طراح اصلي گفتگوي اديان، صاحب دين، يعني خداوند سبحان است. دانستيم كه قدر متيقن و نقطه مشترك ارباب اديان، توحيد و نفي ربوبيت غيرخداست و در اين جهت اصلي تفاهم وجود دارد. اينك نوبت آن رسيده است كه از گفتگوي فرهنگ‌ها و به تبع آن گفتگوي تمدن‌ها سخن بگوييم؛ زيرا همان طور كه مي‌دانيم تمدن، بعد مادي فرهنگ است يعني تمدن ظهور و نمود خارجي و عيني فرهنگ است، در اينجا نيز از نظر قرآن، قدر متقين و نقطه مشتركي وجود دارد. اين نقطه مشترك، تقوا و پرواي الهي است. از نقطه نظر فرهنگ قرآني، مطلوبيت تقوا، امري فطري است و به همين دليل خداوند سبحان، يكسان نبودن تقوي و فسق را به صورت جمله استفهامي بيان مي‌دارد؛ اين قاعده كه يك حقيقت فطري ترديد ناپذير به صورت جمله استفهامي بيان مي‌شود، قاعده‌اي است كه به نوبه خود در تمامي زبان‌هاي دنيا مشترك است.

توضيح اين كه در تمامي زبان‌هاي دنيا گاهي موضوعي را مورد سوال قرار مي‌دهند لكن نه به اين معنا كه شخص پرسش كننده، پاسخ پرسش را نمي‌داند و نه به اين منظور كه شخص مورد پرسش، به آن پرسش، پاسخ دهد بلكه جمله استفهامي را به اين منظور مورد استفاده قرار مي‌دهند كه شخص مورد پرسش را به فطري بودن پاسخ پرسش توجه و تذكر دهند. در چنين شرايطي، هم پرسش‌كننده و هم پرسش‌شونده هر دو به وضوح از پاسخ پرسش مطلعند لكن قصد پرسش‌كننده اين است كه به پرسش شونده توجه دهد كه چرا از امري فطري و بديهي و ترديد ناپذير غافل شده‌ است و به اقتضاي فهم فطري و درك بديهي خود عمل نمي‌كند. به عنوان مثال وقتي خداوند مي‌پرسد: «هل جزاء الاحسان الا الاحسان» مقصودش اين است كه چرا مخاطب از اين امر فطري و بديهي غافل است كه پاداش نيكي را جز به نيكي نمي‌دهند.

چه شده است كه مخاطبان به اقتضاي درك بديهي خود عمل نمي‌كنند به جاي آنكه نيكي را با نيكي پاسخ دهند، نيكي را با بدي پاسخ مي‌دهند و پاداش آنان به احسان، اسائه و سوء رفتار است؟ خداوندي كه قديم الاحسان است و غني بالذات است، هيچ نيازي به احسان مخاطبان ندارد(ان احسنتم احسنتم لانفسكم)، و اگر جوياي احسان مخاطبان است در حقيقت به آنان تذكر مي‌دهد كه به ديگران احسان كنيد آنگونه كه من نيز به شما احسان كردم؛ «احسن كما احسن الله اليك» يعني پاداش احسان خدا به انسان اين است كه انسان نيز به شكرانه احسان الهي و به شكرانه نعمتي كه خداوند به يك انسان ارزاني داشته است، او نيز به انسان ديگر احسان كند.

مثال ديگر اين است كه خداوند مي‌پرسد:«أفي الله شك فاطر السموات و الارض» آيا در خداوندي كه آفريننده آسمانها و زمين است شكي وجود دارد؟ البته در اين امر هيچ شكي وجود ندارد و اصولاً اعتقاد به خالقيت و فاطريت خدا، امري فطري و بديهي است. پس مقصود خداوند اين است كه چرا كساني كه ترديدي در فاطريت و خالقيت خداوند ندارند، در عمل به گونه‌اي رفتار مي‌كنند كه با اين اعتقاد، انطباق ندارد.

لازمه اعتقاد به توحيد ذاتي و توحيد در خلق، توحيد ربوبي و توحيد در عبادت است. خداوند فقط آفريدگار نيست بلكه پروردگار نيز هست. يعني مي‌آفريند و خوب هم مي‌آفريند(الذي احسن كل شي خلقه) و علاوه بر آن خوب مي‌پرورد. رب آن است كه ربوه(= بلندي و بزرگي) مي‌بخشد و مي‌پروراند و برمي‌كشد و در يك كلام اهتداء و ارتقا و اعتلا مي‌بخشد«يا صاحبي السجن ارباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار»1، «و لا يتخذ بعضنا بعضا ارباباً من دون الله»2، «قل اغيرالله ابغي رباً و هو رب كل شي»3، «الا له الخلق و الامر تبارك الله رب العالمين»4 اينك مي‌گوييم استفاده از سياق و صيغه استفهامي، هم در مورد خدا(توحيد) به كار رفته است(اصل مشترك گفتگوي اديان) و هم در مورد تقوي به كار رفته است(اصل مشترك گفتگوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها):

«افمن اسس بنيانه علي تقوي من الله و رضوان خير أم من اسس بنيانه علي شفا جرف‌هار فانهار به في‌نار جهنم»5 آگاهي به تفاوت و تمايز تقوي از مقابل آن كه فسق و فجور است، امري وجداني و فطري است و انسان، مفطور به اين تمايز و تفوق است. «و نفس ما سواها فألهمها فجورها و تقويها» يعني انسان به الهام الهي كه به فطرت و خلقت خاص او باز مي‌گردد، اين قوه تمييز را به دست آورده است. آيه اساسي كه نشان مي‌دهد فلسفه گفتگوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، تقواي الهي است آيه ذيل است:

«يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلنا شعوباً‌و قبائل لتعارفوا، ان اكرمكم عندالله اتقاكم ان الله عليم خبير6 مطابق آيه شريفه، هيچ انساني را بر انسان ديگر برتري نيست مگر به تقوي، انسان‌ها در اصل خلقت از يك پدر و يك مادر به دنيا آمده‌اند، عرب را بر عجم، سفيد را بر سياه، غربي را بر شرقي، هيچ تفوق و برتري نيست و نظر به اصل مشترك و جدّ مشترك، هيچ يك نمي‌تواند بر ديگري تفاخر نمايد و خود را قوم برتر شمارد، تفاوت اقوام و قبائل، صرفاً به اين منظور بوده كه از يكديگر بازشناخته شوند و هر دسته دسته ديگر را مورد تعاطف و تعاون و احسان قرار دهد و از او چيزي بياموزد و به او چيزي آموزش دهد. اين تفاوت‌هاي ظاهري به اين منظور بوده كه هريك فرهنگ و تمدن خود را با ديگري مقايسه نمايد، با حذف نقاط ضعف و اخذ نقاط قوت، خود را بركشد و برآيند اين شناخت‌ها و شناسائي‌ها، تعالي و تقواي الهي باشد.7

خوب دقت كنيد همه سخن بر سر تقوا است و از نظر اسلام نيل به قله رفيع تقواي الهي، غايت قصواي گفتگوي تمدن‌ها است. بديهي است گفتگوي تمدن‌ها خصلت مقدمي دارد و به اعتبار آثار و نتايج مثبتي كه بر آن مترتب مي‌شود مطلوبيت يافته و مورد توجه قرار گرفته است. اين حقيقت كه همه توانايي‌هاي فكري و فرهنگي و تمامي ظرفيت‌هاي اقتصادي و سياسي و اجتماعي بايد در مسير رسيدن انسان به مراتب بالاي تقواي الهي استخدام شود،‌ نكته‌اي است كه در آيات ديگر قرآن نيز مورد اهتمام تام قرار گرفته است.

خداوند سبحان، فلسفه زندگي و يا فلسفه آفرينش را تحقق عمل حسن بلكه عمل احسن معرفي نموده است:

1- خلق الموت و الحياه ليبلوكم ايكم احسن عملاً. خداوند مرگ و حيات را آفريد تا در عرصه امتحان الهي، انسان به حسن اختيار خود نيكوترين اعمال را انجام دهد.
2- و هو الذي خلق السموات و الارض 000 ليبلوكم ايكم احسن عملاً8
3- انا جعلنا ما علي الارض زينه لها لنبلوهم ايهم احسن عملاً9

اصولاً مگر فرهنگ و تمدن چيزي جز تعاون و احسان و خدمت به خلق خدا است؟

ملاك تمدن و ملاك ملت متمدن، نيكو بودن عمل نوع آحاد و افراد آن ملت است و هرچه آن اعمال نيكوتر باشد، آن ملت متمدن‌تر خواهد بود. بديهي است كه در فرهنگ اسلامي، عمل نيكو صرفاً ناظر به نيازهاي فيزيكي و جسماني نوع بشر نيست بلكه علاوه بر آن، پاسخگويي به نيازهاي روحي و ايجاد زمينه‌هاي مساعد براي رشد و تكامل معنوي و فكري بشر نيز عمل نيكو محسوب مي‌شود. در مقياس و قاموس قرآني، هم رديف بودن «اتقي» با «احسن عمل» نشان دهنده وسطيت و جامعيت ديدگاه قرآني در زمينه توسعه و تمدن است «و كذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا»10 و اين چنين شما- تربيت شد‌گان واقعي اسلام را- جماعت وسط و معتدل و متعادل قرار داديم تا حجت و شاهد بر مردم ديگر باشيد و پيامبر حجت و شاهد بر شما است. معناي آيه شريفه اين نيست كه مسلمانان تحت هر شرايطي، امت وسط و معتدل و متعادلند، بلكه منظور از آيه، امت واقعي اسلام است و بديهي است كه امت وسط و معتدل و متعادل، امتي است كه با تعاليم وسط و معتدل عمل مي‌كند.11

نظريه‌پردازان توسعه در غرب و اروپا تنها قريب سه دهه است كه به ابعاد فرهنگي توسعه توجه نموده و پيش از آن همواره ابعاد اقتصادي و سياسي و نظامي توسعه را كه به استعمار و استثمار و جنگ و اشغال نظامي منجر مي‌شد، ملاك سياستگذاري و برنامه‌‌ريزي قرار مي‌دادند، لكن قرآن كريم از همان ابتدا توسعه را با ديدي جامع مطرح نمود. به طوري كه در امر توسعه، تمامي زوايا و اضلاع مثلث فرهنگ، اقتصاد و سياست را مورد تصريح و اهتمام قرار داد. آري اين حقيقت، ترديدناپذير است كه در مثلث توسعه اسلامي، اولويت و اهميت با فرهنگ است. و به همين دليل نيز در قرآن كريم و در كلمات اولياء خدا بيش از هر عنصري بر عنصر معرفت و تقوي تكيه و تاكيد رفته است. تكرار اين سخن را لازم مي‌دانم كه در فرهنگ اصيل اسلامي هم به اقتصاد و سياست بها داده شده و هم به فرهنگ. منتها چون اعتلاي فرهنگي، توسعه اقتصادي و سياسي را در مسير خدمت به جميع مخلوقات قرار مي‌دهد، بر عنصر فرهنگ تكيه و تاكيد بيشتري شده است.

اين وضعيت را مقايسه كنيد باتوسعه غربي كه كانون توجه خود در توسعه را اقتصاد قرار داده و به هر قيمتي ولو به قيمت ابتذال فرهنگي و ارتكاب جنگ و جنايت و غارت و چپاول سرمايه‌هاي ملل ديگر، به دنبال افزايش سرمايه و ثروت‌اندوزي است. توسعه اقتصادي غرب، علل عديده‌اي دارد. همانگونه كه اشاره كرديم يكي از علل آن، تسلط غرب بر ساير ملل و استعمار آنان و غارت معادن و منابع طبيعي آنان و بيگاري كشيدن از نيروي كار اجباري و يا ارزان آنها بوده است. استعمار علني و وحشيانه قديمي غربيان با كمال پررويي و بي‌پروايي، امروز نيز همچون گذشته و بلكه گستاخانه‌تر و بي‌رحمانه‌تر ادامه دارد و البته اين بار بهانه غربيان در حفظ هژموني و تسلط علني خود بر جهان سوم مقابله با تروريسم به طور عام و مقابله با بنيادگرايي اسلامي به طور خاص است. بي‌شك، غرب در اين توسعه اقتصادي و نظامي كه حقيقتاً توسعه‌طلبي نام دارد از تكنولوژي بهره برده است. تكنولوژي چيزي نيست مگر به كارگيري دانش و فن‌آوري در جهت تسخير منابع و قواي طبيعت و تصرف و بهره‌برداري از آن. اين تسلط و تسخير، تسلط و تسخيري است منهاي ايمان، منهاي تقوا و تعاون. توسعه علم و فن‌آوري منهاي تقوا و منهاي توسعه فرهنگ ديني. به آنجا مي‌انجامد كه شناخت و شكاف هسته اتم به جاي آنكه در جهت مقاصد صلح‌آميز به كار گرفته شود، در ساخت بمب اتمي به كار مي‌رود. پيشرفت در علم شيمي و بيوشيمي و بيولوژي پيش از آنكه در جهت كشف و ساخت داروهاي حيات بخش به كار رود، در ساخت مواد مخدر و سلاح‌هاي شيميايي به كار مي‌رود. پيشرفت در فيزيك الكتريسيته و دانش الكترونيك پيش از آنكه در مسير توسعه آموزش و پرورش به كار رود، به كار ساخت جنگ‌افزارهاي ديجيتالي و پخش اصوات و تصاوير مستهجن و مبتذل مي‌آيد.

مرحوم مطهري مكرر در سخنراني‌هاي خود به مناسبت رابطه علم و دين و يا رابطه علم و ايمان، از اين امر شكايت مي‌كند كه در هيچ عصري، به اندازه عصر حاضر علم اسير حرص و هواي نفس و اسير حب جاه و شهوت نبوده است. تمدن جديد به ظاهر سخن از آزادي علم مي‌گويند و فريبكارانه شعار آزادي بيان را سر مي‌دهند، لكن در واقع و در باطن امر، هم انسان اسير شده است و هم علم انسان، هم پشت انسان به خاك ساييده شده است و هم بر صورت علم سيلي خورده است. امروز غرب هنگامي كه از علم آزاد و آزادي علمي سخن مي‌گويد، چيزي بيش از يك تمسخر و استهزا نگفته است. با لبخند از علم آزاد سخن مي‌گويد لكن لبخند او، نيشخند و زهرخندي است بر علم و عالمان. علم غربي كه اسير هواي نفس و مطيع مطامع حيوي و شهوي انسان غربي است كجا، علم و فن‌آوري در فرهنگ و تمدن اصيل اسلامي كجا؟

در فرهنگ اصيل اسلامي همه جا تقوا و پرواي الهي، مقدم و مقارن با علم و فن‌آوري است و به تعبير ديگر، علم و فن‌آوري در فرهنگ اسلامي، محاط و مسقف به تقوا و كف نفس و حفظ حقوق ديگران است. توضيح اين كه تكنولوژي ماهيتاً از سنخ تسخير است؛ حال آيات قرآن را ملاحظه فرماييد كه از قدرت تسلط و تسخير طبيعت و ساخت ابزارهاي توان افزا سخن مي‌گويد:

1- سبحان الذي سخرلنا هذا و ما كنا له مقرنين و انا الي ربنا لمنقلبون12
2- سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا13
3- رب بما انعمت علي فلن كون ظهيراً للمجرمين14

مطابق آيات ياد شده، يك دانشمند و فن‌آور كه بهره‌مند از فرهنگ الهي است و به طور كلي هر متدين و متألهي كه به نوعي متنعم به نعمت دانايي و توانايي است كاملاً‌ توجه دارد كه نعمت علم و فن‌آوري خود را از ناحيه خداوند سبحان به دست آورده و بهتر بگوييم، نعمت علم و فن‌آوري، موهبت الهي است كه اگر لطف و عنايت قادر متعال، شامل او نمي‌شد هرگز داراي هيچ دانش و مهارتي نبود و نيك مي‌داند كه بازگشت او به سوي خداست و در مقابل نحوه بهره‌برداري از نعمت علم و مهارت بازخواست، خواهد شد(لتسئلن يومئذ عن النعيم) و خوب مي‌داند كه بايد شاكر نعمت‌هاي الهي باشد و آن نعمت را در مسير ظلم و اعانت به ظالمين به كار نگيرد.

(تعاونوا علي البر و التقوي و لا تعاونوا علي الاثم و العدوان) و به حكم «احسن كما احسن الله اليك» مي‌كوشد كه با دانايي و توانايي خود به ديگران احسان كند. يوسف صديق آنجا كه مي‌خواهد با انتصاب به رياست و سمت حكومتي به مردم خدمت كند مي‌فرمايد: «واجعلني علي خزائن الارض اني حفيظ عليم» از صفت حفظ و امانت‌داري خود خبر مي‌دهد و دختر حضرت شعيب آنگاه كه مي‌خواهد پدر را در استخدام حضرت موسي عليه‌السلام تشويق و ترغيب كند به پدر مي‌گويد:«يا ابت استاجره ان خير من استاجرت القوي الامين» امانتداري حضرت موسي را مورد تصريح قرار مي‌دهد. در فرهنگ اسلامي، هرگاه دانشمند و فن‌آور، امين و حفيظ نباشد، نه تنها سودي نمي‌رساند بل آتشي بر مي افروزد كه مي‌سوزاند، آباد نمي‌كند كه هيچ، ويران مي‌سازد. دانا و توانايي كه حفيظ و امين نيست، به هر ميزان كه داناتر و تواناتر باشد مخرب‌تر و خانمان‌ سوزتر است(چو دزدي با چراغ آيد گزيده‌تر برد كالا)، ابزار علمي در دست او چون تيغي است در كف زنگي مست. در فرهنگ اسلامي تخصص منهاي تعهد الهي، متخصص را مصداق آيه شريفه مي‌سازد كه: «يعلمون ظاهراً من الحياه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون» و صد البته كه غفلت از حق با خدمت به خلق نمي‌سازد.

تقواي الهي از آن رو غايت قصواي گفتگوي تمدن‌ها است كه تمدن‌ها را بالا مي‌برد و ارتقا مي‌بخشد، وقتي تقوي نباشد، تبعيت از هواي نفس به جاي آن مي‌نشيند و آن گاه كه هواي نفس جانشين شود، علم و آگاهي، انسان را بالا نمي‌برد و در تعالي تمدن انساني سودي نمي‌بخشد، حتي اگر علم و آگاهي، از نسخ علم به آيات الهي باشد:«واتل عليهم نبأ الذي آتيناه آياتنا فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين و لو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الي الارض و التبع هويه»15

مشكل‌ تمدن جديد اروپايي و غربي، مشكل طمع، تبعيت از هواي نفس و چنگ در زدن بر زمين است. تنها زمين را مي‌بيند و چشم به سوي آسمان نمي دوزد و راه به سوي آسمان نمي‌برد. اگر آسمان را هم در آسمان ببيند(از سفينه فضايي) دل در گرو زمين دارد و آسمان را به چشم سَر مي‌بيند نه به چشم سِرّ، (ما را به چشم سَر مبين، ما را به چشم سِرّ ببين) اينان به حكم اينكه به غرور و تكبر علمي مغرور و شيفته گشته‌اند، هرگز ابواب آسمان معاني بر آنان گشوده نخواهد گشت و همواره عاجز از عروج به معارج معنوي خواهند بود(ان الذين كذبوا بآياتنا و استكبروا عنها لاتفتح لهم ابواب السماء و لايدخلون الجنه حتي يلج الجمل في‌سم الخياط و كذلك نجزي المجرمين)16

تمدن غربي، به دروغ علم را معيار ارزيابي تمدن و توسعه قرار مي‌دهد. در تمدن غربي آنچه موضوعيت و محوريت دارد قدرت است و در اين جهت براي غرب تفاوت نمي‌كند كه قدرت از ناحيه علم‌آموزي باشد يا از ناحيه مال‌اندوزي، بلكه اصولاً علم و فن‌آوري را هم براي تكاثر و زيادت طلبي مي‌جويد و اكتشاف و اختراع را براي سودجويي و سوداگري.

تمدن جديد غرب، حكايت قارون است كه خداوند به او گنجينه‌هايي بخشيده بود كه كليدهاي آن بر گروهي نيرومند نيز سنگين مي‌آمد و قارون نيز به تمكن و توانمندي مالي خود شادخوار و شادكام بود، به او گفتند همانگونه كه خدا به تو احسان كرده است تو نيز به نيازمندان احسان كن و حقوق واجب اموال خود را بپرداز و در اين سرزمين فتنه و فساد مجوي، قارون در پاسخ گفت اين مالي است كه با علم و تجربه و مهارت خود كسب‌ كرده‌ام، تخصص از خودم، مال از خودم و اختيار انواع تصرف نيز از خودم:«قال انما اوتيته علي علم عندي»17 حكايت اين حكايت، حكايت قارون بود كه به دليل غرور و قدرناشناسي و معصيت و كفران نعمت، هلاك گرديد.

حال تمدن جديد غرب از اين نيز اسفناك‌تر است چرا كه غرب نه علمي از خود دارد و نه ثروتي از خود، بخش عمده ثروت و توسعه اقتصادي در غرب، غاصبانه و ناشي از قتل و غارت بوده و هست. وقتي سخن از غصب و غارت پيش مي‌آيد علي القاعده مي‌توان كل دارايي و ثروت را نامشروع دانست. چرا كه بزرگان گفته‌اند:«الحجر المغصوب رهن علي خرابها» يعني يك سنگ غصبي كه در بناي تمدن به كار رفته مجوز ويران كردن آن بنا است. حكايت قدرت در تمدن اصيل اسلامي، حكايت قدرت داوود پيامبر است. خداوند در قرآن كريم از داوود به عبد خود ياد مي‌كند كه هم توانمند بود و هم بسيار به ياد خدا:«واذكر عبدنا داود ذاالأيد انه اواب»18 حضرت داود، عالم به صنعت زره‌‌بافي بود و اين صنعت را در مسير حفظ جان انسان‌ها از گزند دشمنان به كار مي‌گرفت،«و علمنه صنعه لبوس لكم لتحصنكم من بأسكم»19، «و لقد آتينا داود منا فضلاً، يا جبال اوبي معه و الطير و الناله الحديد، ان اعمل سابغات و قدر في‌ السرد و اعملوا صالحاً بما تعملون بصير20 و به راستي از خود به داوود موهبتي ارزاني داشتيم و آهن را براي او نرم گردانيديم و به او گفتيم كه زره‌هاي بلند بساز و در امر زره‌بافي بسامان و سنجيده عمل كن. نيكوكاري كنيد كه من به آنچه مي‌كنيد آگاهم. مطابق آيات يادشده، در تمدني كه قرآن از آن ياد مي‌كند، انساني كه صاحب صنعت و قدرت است، انساني است كه صنعت و مهارت خود را از ناحيه تفضل الهي مي‌بيند و موظف است كه كار نيكو انجام دهد و آن كار نيكو را نيكو انجام دهد. هم خوب كار مي‌كند و همواره نيز خود را در محضر خدا مي‌بيند.

در تمدن الهي، قدرت از خداست و بايد براي خدا به كار گرفته شود. اميرالمومنان علي عليه السلام در دعاي كميل از خداوند سلامت و قوت اعضا مسئلت مي‌كند تا در خدمت خدا باشد«اللهم قو علي خدمتك جوارحي» در تمدن الهي هر قدرت و هر مهارت و هر صنعتي و هر نعمتي از سلامت و امنيت گرفته تا غير آن بايد در مسير رضاي حق باشد و اين ممكن نيست مگر به تقوا. در پرتو آنچه گفتيم اينك روشن‌تر مي‌شود كه چگونه فصل مشترك و فصل الخطاب تمامي تمدن‌هاي الهي، تقوا است. اگر تقوا نباشد تمدن نيست، تباهي است، توحش است و سياهي. در تمدن غيرالهي، نه صلحي است نه اصلاح نباتي و نه اصلاح نسلي، هلاكت حرث و نسل است. قرآن كريم، تمدن غيرالهي را اين چنين توصيف مي‌كند:«ومن الناس من يعجبك قوله في الحياه الدنيا و يشهد الله علي ما في‌ قلبه و هو الدالخصام و اذا تولي سعي في الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل و الله لايحب الفساد»21 و از مردمان كساني هستند كه سخن آنان درباره زندگي دنيا(تمدن جديد غربي) تو را به شگفتي مي‌آورد و خداوند را بر آنچه در دل دارند گواه مي‌گيرند و حال اينكه بسيار كينه‌توزند(از حقوق بشر و حق توسعه و رفع فقر و ايجاد رفاه سخن مي‌گويند، در حالي كه هيچ اعتقادي به حقوق بشر و نوع‌دوستي ندارند) اينان چون از سخنراني فارغ شوند مي‌كوشند كه در زمين فتنه و فساد برپا كنند، زراعت و دام را نابود مي‌سازند و خداوند فساد را دوست نمي‌دارد. حال مي‌بينيد كه آيه شريفه چه قدر صريح و آشكار از صنعت و تمدن جديد بالاخص تمدن غرب سخن مي‌گويد و ويژگي غيرانساني آن را برملا مي‌سازد.

تقوي، عدالت و آزادي

هنگام بحث از فلسفه گفتگوي تمدن‌ها، از نقش محوري تقوي سخن گفتيم، اينك مي‌افزائيم كه آرمان‌هاي خردپسند و دل‌ربايي از قبيل عدالت و آزادي نيز به نوعي مستقيم يا غيرمستقيم از تقوا قوت و قوام مي‌گيرند؛ تقوا و احساس حضور مبدأ هستي در لحظه لحظه و جاي جاي زندگي، قوي‌ترين و عميق‌ترين ضمانت‌هاي اجرايي عدالت و آزاديند. انسان متقي از ظلم به ديگران مي‌هراسد و هرگز حاضر نيست كه با سوء استفاده از قدرت خود، حريم آزادي ديگران را بشكند و به حقوق حقه ديگران تجاوز كند. او نه تنها ظلم نمي‌كند بلكه با ظالم مقابله مي‌كند و در مقابل او تمام قد مي‌ايستد و به اقامه عدل و احقاق حقوق ديگران مي‌پردازد: «كونا للظالم خصماً و للمظلوم عونا»، «يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهدا لله و لو علي انفسكم و الو الدين و الاقربين»،22 «يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين لله شهدا بالقسط و لايجرمنكم شنان قوم علي الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوي و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون»23 مطابق آيه اخير، تقوي مانع ظلم است و موجب رعايت عدالت است و از سوي ديگر رعايت عدالت بر مراتب تقواي انسان مي‌افزايد و انسان را به مراحل بالاي تقوا نزديك‌تر مي‌سازد.24

بر خلاف عموم كج‌انديشان كه تقوا را صرفاً در صف اول جماعت ايستادن و تسبيح به دست گرفتن و احياناً ترشرويي و كج خلقي خلاصه مي‌كنند، قرآن، عدالت را به تقوي نزديك‌تر مي‌داند و عدالت را در معناي جامعي معرفي مي‌نمايد كه شامل عدالت فردي(اخلاقي) و عدالت اجتماعي مي‌گردد. نظر به اهميت عدالت اجتماعي است كه خداوند سبحان علاوه بر تزكيه و تعليم، بسط قسط و اقامه عدالت اجتماعي را نيز از اهداف بعثت انبيا معرفي مي‌نمايد:«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد» اصولاً از ديدگاه قرآن تعالي بدون تعادل تحقق نمي‌يابد. از مصاديق بارز تعادل، تعادل در بعد اجتماعي است كه از اين دومي به عدالت اجتماعي تعبير مي‌كنند. تحقق عدالت اجتماعي جز با ايجاد يك تمدن قوي و مستقل ميسور نيست، استعمار خارجي و استبداد داخلي هيچ‌يك، فضايي مساعد و هوايي پاك براي عدالت باقي نمي‌گذارند. در نگاه قرآني ميهن اسلامي بايد از آنچنان قدرت و قوتي برخوردار باشد كه دشمن استعمارگر، جرات اينكه چشم طمع به حريم حكومت الهي بدوزد نداشته باشد:«واعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخيل ترهبون به عدوالله و عدوكم» اين استطاعت و قدرت غير از استطاعت و قوتي است كه از ناحيه «الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا» به دست مي‌آيد. اگرچه پيوند معنوي با مبدأ هستي و استمداد از امدادهاي غيبي جايگاهي بي‌بديل دارد:«ربنا افرغ علينا صبراً و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين»،لكن خداوند سبحان، توكل را همراه با تلاش و تحرك منشا اثر مي‌داند و براي حفظ مؤلفه‌هاي مثبت يك تمدن، توسعه اقتصادي و تقويت بنيه نظامي را ضروري مي‌داند؛ چه باك از توسعه اقتصادي و نظامي آنگاه كه همراه با سعه صدر و تقواي الهي در مسير احيا و ابقاي تمدن متعالي باشد؛ هر دو در يك نظام واحد حل و هظم و متحد مي‌شوند كه فرمود:«والذين جاهدوا فينا لندينهم سبلنا»

 

پي‌نوشت‌ها:

1- سوره يوسف، آيه 39
2- سوره آل عمران، آيه 64
3- سوره انعام، آيه 164
4- سوره اعراف، آيه 54
5- سوره توبه، آيه 109
6- سوره حجرات، آيه 13
7- الميزان، جلد 18، ص328-325
8- سوره هود، آيه 7، رك: الميزان، ج10، ص151
9- سوره كهف، آيه 7
10- سوره بقره، آيه 32
11- استاد شهيد مرتضي مطهري، ختم نبوت، ص19
12- سوره زخرف، آيات 13-14
13- سوره بقره، آيه 32
14- سوره قصص، آيه 17
15- سوره اعراف، آيات 176-175
16- سوره اعراف، آيه 40
17- سوره قصص، آيه 78
18- سوره ص، آيه 17
19- سوره انبيا، آيه 80
20- سوره سبأ، آيات 10 و 11
21- سوره بقره، آيات 204 و 205
22- سوره نساء، آيه 135
23- سوره مائده، آيه 8
24- الميزان، ج5، ص237

 

يكشنبه 16 مرداد 1384 - 13:44


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری