پنجشنبه 30 خرداد 1398 - 19:31
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

دكتر رضا داوري

 

فرهنگ و پيوستگي تاريخي

 

 

 

 

اشاره:

در پنجمين جلسه از سلسله مباحث «ميز انديشه» كه به همت دفتر پژوهش‌هاي كاربردي معاونت پژوهشي و آموزشي برگزار مي‌گردد، دكتررضا داوري اردكاني انديشمند برجسته كشورمان بحث مبسوطي را درباره فرهنگ و پيوستگي تاريخي پيش كشيد كه نظر شما را به برگزيده‌‌اي از اين مبحث جلب مي‌كنيم.

سخن درباره پيوستگي و گسيختگي فرهنگي است. مطلبي در غرب مطرح شده و در ميان ما هم بعضي نويسندگان مطرح كرده‌اند و آن تاريخ داشتن و تاريخ نداشتن، بي تاريخ بودن، بيرون افتادن از قطار تاريخ و به مرخصي رفتن از جريان تاريخ مطرح شده است.

قومي مي‌تواند بي‌تاريخ باشد، مي‌تواند از تاريخ خارج شود و مي‌تواند تاريخ آن گسيخته باشد. صفت تاريخ پيوستگي است اگر در زمان، گسيختگي باشد، تاريخ وجود ندارد. ممكن است جايي تاريخ گسيخته شود و مرحله‌اي تازه پيدا شود. تاريخ غربي در رنسانس سمت و مسير تازه‌اي پيدا مي‌كند از مسير خطي خودش منحرف مي‌شود وارد مسير ديگري مي‌شود. در اين مسير تازه كه وارد مي‌شود همه پيوستگي است از گاليله تا فيزيك امروز و بيكن تا فلسفه امروز؛ از شعر و ادب رنسانس تا شعر و ادب امروز همه پيوستگي است و همه‌ي غرب در اين سنت زندگي مي‌كند حالا وقتي مي‌بينيد كه فلسفه وارد مرحله پست مدرن شده باز نقد دكارت مي‌كند يعني دكارت در تاريخ فلسفه معاصر فراموش نشده تاريخ فلسفه معاصر نقد دكارت است اين پيوستگي هنوز ادامه دارد ـ اطمينان ندارم كه اين پيوستگي ادامه داشته باشد، وقتي بي‌خردي ظاهر مي‌شود تأمل كنيد كه شايد پيوستگي هم غرق مي‌شود ـ ما در تاريخ وضعيت معاصر غرب آثار بي‌خردي را مي‌بينيم يعني خرد چهارصد، پانصد سال غرب بناي آن ترك بر مي‌دارد، من نمي‌گويم ويران شده است و يا بزودي ويران مي‌شود، چون پيشگويي و پيش‌بيني نمي‌خواهم بكنم اما در هر حال آثاري از ترك خوردگي اين بنا و آثاري از بي‌خردي در غرب ظاهر شده است، بي‌خردي كه ظاهر مي‌شود گسيختگي در تاريخ و فرهنگ پديد مي‌آيد، بي‌تاريخي دوام اين گسيختگي است وقتي پيوند و ارتباط قطع مي‌شود و اين بي‌ارتباطي دوام پيدا مي‌كند در واقع تاريخ نيست، مردم با هم پيوسته‌اند، جامعه مجموعه‌ي افراد نيست، جامعه موزائيك نيست كه افراد بدون ارتباط با هم و بنابر بعضي مصلحت‌ها و مقتضيات كنار هم با هم همكاري بكنند. هر علمي با هر فني و اعتقادي اگر كنار هم گذاشته شود، موزائيك ساخته مي‌شود.

جامعه موزائيك نيست، جامعه بشري يك وحدت است، مدينه بشري يك وحدت است، عالم انساني يك وحدت است، به اين معني نيست كه همه‌ي مردم مثل هم فكر مي‌كنند. عالم اسلام يك وحدت است. در اين وحدت ما ابن سينا، فخر رازي، بايزيد بسطامي و شيخ مفيد را داريم كه خيلي از هم دور هستند، مقصود من اين نيست كه جامعه يك موجود واحد است يعني همه مثل هم فكر و رفتار مي‌كنند. جامعه اصل و اصولي واحد دارد و وجه همبستگي و پيوستگي دارد كه مردم در سايه‌ي ‌آن زندگي مي‌كنند به عبارت ديگر جامعه عمود و محوري دارد كه مردم حول آن با هم وحدت دارند، حرف و زبان هم را درك مي‌كنند و با هم مناسبت و هماهنگي دارند اگر اين عمود و محور نباشد آ‌شفتگي در فكر، عمل، روح و همچنين گسيختگي در عقل پديد مي‌آيد. مردم يونان بعد از سوفكل افلاطون احمق و كودن نشدند.

 آن زمان چيزي بود كه استعدادها پرورش پيدا مي‌كرد و بارور مي‌شد كه سوفك و، افلاطون پديد مي‌آمد. 2500 سال از تاريخ يونان گذشت بقراط و ارسطويي پديد نيامد، چرا؟ اين اتفاق و حادثه بود كه آن يونان چنان گوهرهايي را پديد آورد؟ خير! شرايطي فراهم مي‌شود و نوري به زندگي مردم مي‌تابد كه مستعدترين اشخاص اين فرصت و امكان را پيدا مي‌كنند كه استعدادشان به فعليت برسد قوايي كه دارند تحقق پيدا مي‌كند. سوفكل مي‌توانست تباه شود چنانكه سوفكلهايي در تاريخ 2000 ساله اخير يونان بوجود آمدند، تباه شدند.

اين طور نيست كه در تاريخ يك ملت در يك دوره و زمان چند نابغه بوجود بيايند و بعد درِ نبوغ بسته بشود و ديگر استعدادي وجود نداشته باشد هميشه در همه‌ي جامعه‌ها مردم با استعداد هستند اين استعدادها گاهي امكان رشد دارد و گاهي امكان رشد ندارد اين اتفاقي نيست كه بگوئيم قرن چهارم و پنجم هجري عده‌اي آدم مستعد داشته، اتفاقاً فردوسي، ابوريحان بيروني، ابن سينا و محمد بن زكرياي رازي در فاصله صد سال بدنيا آمدند و بعد ديگر اين چنين استعدادهايي بوجود نيامدند، جامعه يك پيوستگي و نشاطي دارد، بودن اين نشاط، مايه‌ي پرورش مي‌شود نبودن اين نشاط، نشانه‌ اين است كه استعدادها پرورش پيدا نمي‌كند من از علت و معلول حرف نمي‌زنم. از دال و مدلول، از نشانه‌ها حرف مي‌زنم زيرا كه اعلام كردم بنده وحدت بين هستم و كثرت را در وحدت مي‌بينم بنابراين از علت و معلول چيزي نمي‌گويم كه يك چيز را اصل قرار بدهم و همه چيز را فرع آن بگيرم، زندگي آدمي و تاريخ آدميان يك وحدت است.

قومي بي‌تاريخ مي‌شود كه از اين وحدت خارج شود يعني يك اصل محوري عالم او را راه نمي‌برد، كار ،‌كردار، قول، فعل و علم به مبداء واحد باز نمي‌گردد اصلاً مگر فكر نمي‌كنيم كه جامعه بايد هماهنگ باشد، ضامن اين هماهنگي چيست؟ ما مي‌كوشيم با سياست و تدبير اين هماهنگي را پديد بياوريم اما اگر اين وحدت و هماهنگي مبنا و زمينه نداشته باشد تدبيري وجود ندارد، و اگر تدبير وجود داشته باشد ديگر تدبيرها كارگر واقع نمي‌شود، تدبيرها بي‌اثر مي‌شود. مردم بايد استعداد و زمينه هماهنگي و وحدت روحي داشته باشند آنوقت تدبيرهاي بزرگ پديد مي‌آيد و تدبيرها مؤثرتر و كارگرتر مي‌شود و به نتيجه مي‌رسد. هر جامعه‌ي بشري يك هويت دارد، جامعه بي‌هويت، آويزان در زمان حال بسر مي‌برد، هر چه از گذشته مي‌گويد حرفهاي رسمي است و آ‌ينده هم ندارد، لفظ بي هويت، ظاهراً آنقدر شايع شده كه اگر هم غلط است بالاخره بايد پذيرفت. وقتي مي‌گوييم هويت، مراد ما اين است كه ما، ما هستيم ولي هويتي كه از آن سخن مي‌گوييم او بودن است نه ما بودن، به هر حال هويت identity است يعني اينكه هر چيزي همان است هر قومي و هر مردمي همانند كه هستند و اينكه يك چيزي وجود دارد كه ما بگوئيم همانند كه هستند؛ چيستند؟ كيستند؟ مشكل است كه بگوئيم ما كيستيم اما در پاسخ‌هايي كه مي‌دهند آسانتر مي‌توانيم بحث كنيم، يعني لازم نيست كه ما حتماً به يك نظر صريحي درباره چيستي و كيستي خود رسيده باشيم كه بتوانيم درباره آنچه كه گفتند بحث كنيم، من نمي‌دانم كه خيابان فلان شهر تهران در كجاست ولي مي‌دانم كه در شهر بخارا نيست، مي‌توانم راجع به صفات سلبي يك چيز، علم داشته باشم معمولاً مي‌گوئيم هويت ما ايراني بودن است در آن هم ترديد نداريم كه ايراني هستيم، همه ‌مردم ايران اگر مسلمان نيستند ولي اكثريت مسلمانند.

همه‌ي فكر من آيه‌ي شريفه‌اي است كه تلاوت شد "قالت الاعراب آمنّا" اگر اين آيه را بفهميم خيلي از مسائل فرهنگي را مي‌فهميم قالت الاعراب آمنّا، ]اي پيامبر اسلام! اعراب به تو مي‌گويند كه ما به خداوند ايمان آورده‌ايم[ يعني شما هويت اسلامي يافته‌ايد خير!؟ شما اعراب اشهد ان لا اله الاالله را به زبان و ظاهر گفته‌ايد] ايمان آوردن به خدا]، محتواي اين جمله بايد به قلب برسد، خيلي چيزها وارد جامعه مي‌شود كه در زبان است و در قلب نيست. اين مطلب اختصاص به اعراب ندارد، هر قومي ممكن است اين حرف را بزند، اختصاص به اسلام هم ندارد. يك قومي ممكن است بگويد من متجدد هستم، شايد متجدد نباشد و اين بحث خوبي و بدي نيست، بحث خيلي وسيع‌تر است. اعراب گفتند ما ايمان آورده‌ايم خير! شما ايمان نياورده‌ايد، البته اين نكته را بدانيد كه عالم اسلامي بدون ايمان تحقق پيدا نمي‌كند. مقاله‌اي نوشته بودم درباره‌ي اسلام و ايران - مثل همه‌ي نوشته‌ها كه بد، سخت و موجز مي‌نويسم در اينجا كمتر مورد توجه قرار گرفت- ، يك دعوتي از تاجيكستان رسيد كه سخنراني راجع به ايران اسلامي داشته باشم، توجه داشته باشيد وقتي مي‌گويند تاجيك مراد آنها ايران است و وقتي مي‌گويند ايران، تاجيك مي‌فهمند يكي از آقايان گفت: "سعدي شاعر تاجيك است" بنده گفتم: "سعدي شاعر تاجيك!؟" گفتند: "مگر نيست" گفتم: "سعدي كه شيرازي است" گفت: "پس رودكي هم شما مي‌‌خواهيد بگوئيد شاعر فارسي است" گفتم: "رودكي هم شاعر فارسي است" گفت: ما فارسي را تاجيك و تاجيك را فارسي مي‌گوئيم." اين همبستگي فرهنگي اگر آلوده به اغراض سياسي و قبيله‌‌اي و قومي نشود اين تفاهم يك امر خيلي مغتنم است. بنده پرسيدم كه چه نكته‌‌اي در مقاله من بود كه نظر شما را جلب كرده گفتند: ما فكر مي‌كرديم مسلمانيِ ايراني يعني مسلماني به زور تبر است.

تعبير تبر، تعبير آنها بود من نشنيده بودم، يعني گويي با تبر گردن مغلوب‌ها را مي‌زدند كه مسلمان بشوند مثل اينكه مطلب طور ديگري است، من يكبار ديگر آنچيزي كه نوشته بودم با قدري تفاوت توضيح دادم تا حدي تاريخ گفتم و بعضي از براهين علمي اقامه كردم از اين قبيل كه: اگر از ترس مسلمان شده بودند اين فرهنگ بوجود نمي‌آمد ما صرف و نحو عربي را تدوين كرديم. ببينيد اين زبان، زبان ما نبود، ما نه فقط پزشكي، فلسفه، تفسير، عروض، بيان و علوم معارف را تأسيس كرديم و اين را حمل بر ملي و ناسيوناليسم نكنيد كه بيان مي‌كنم بلكه تاريخ مي‌گويم و بر همه معلوم است نه فقط اين مسائل را بنيان گذاشتيم بلكه صرف و نحو علوم ادبي زبان عربي را هم تدوين كرديم مگر ميسر و ممكن است كساني آئيني را به زور و اجبار بپذيرند و بعد در خدمت آ‌ن آئين با صميم قلب برآيند، يك خدمت توأم با تكلف داريم و آن بردگي است اما آن بردگي كه به علم و فقه موّدي نمي‌شود، فقه به معني و همچنين به درك قلبي هم مودي نمي‌شود. بدون ايمان تاريخ ساخته نمي‌شود و نبايد بگوئيم كه عقل مقدم است يا ايمان، كه ما را به عالم انتزاع مي‌برد. هر جايي كه ايمان هست عقل هم وجود دارد و هر جايي كه عقل هست ايمان هم وجود دارد؛ ممكن نيست كسي ايمان داشته باشد عقل نداشته باشد، مهر داشته باشد عقل نداشته باشد. مهر همان معرفت است؛ عقل داشته باشد ولي تعلّق نداشته باشد.

اصلاً جامعه‌ي بدون تعلق مي‌تواند علم و عقل داشته باشد؟ اگر امروزي صحبت كنيم مي‌تواند تكنيك داشته باشد؟ زماني كه اين معاني را از هم جدا مي‌كنيم مشمول به انتزاعهايي مي‌شويم كه ما را از راه خارج مي‌كند. مردم با عشق و ايمان كارهاي بزرگ مي‌كنند، اما آن كارهاي بزرگ بي عقل انجام مي‌شود؟ كار و راه بدون باز بودن گوش و چشم پيموده مي‌شود؟ اگر بستگي و تعلق پيدا كرديم تاريخ پيدا مي‌كنيم چون تعلق پيدا كرديم، توانستيم علم چيني و هندي را به دست آوريم و زبان سانسكريت را آموختيم تا علم هندي را بياموزيم، علم يوناني و همه‌ي علوم عالم را فرا گرفتيم، با تعلق تاريخ يگانه‌اي آغاز شد كه علوم غير ديني و غير اسلامي در آن تاريخ در وحدت وارد شده و مي‌دانيم كساني كه هزاران سال گفته‌اند و هنوز هم مي‌گويند علم يوناني چه بود؟ «چند و چند از حكمت يونانيان/ حكمت ايمانيان را هم بدان» سيصد، چهارصد سال قبل از اينكه، اين گفته به زبان بيايد، حملات تند به فلسفه مي‌شد، همه مي‌‌دانيم كه با فلسفه مخالفت شده است. اگر فلسفه علم كفر بود غزالي كتاب نمي‌خواند تا مقاصد الفلاسفه را بنويسد، او اعتراض و انتقاد به فلسفه داشت، اعتراض و انتقاد داشتن يك چيز است و مخالف اصل وجود فلسفه بودن چيز ديگري است. با همه‌ي اين موارد، فلسفه در عالم اسلامي جايگاهي پيدا كرد كه فقط تعداد كمي با فلسفه مخالف بودند اما فلسفه را طرد نكردند. اگر فلسفه را طرد مي‌كردند ابن سينا، خواجه نصيرالدين طوسي و ملاصدرا وجود نداشت. تا اينكه زمان ملاصدرا حادثه‌اي عجيب رخ مي‌دهد و آن اينكه فقه و فلسفه با هم در يك جا جمع مي‌شوند.

يعني هم فقيه فيلسوف داريم و هم فيلسوف فقيه و نيز هم مفّسر فيلسوف و هم فيلسوف مفسر داريم. تاريخ نمي‌تواند مجموعه اجزاي پراكنده و به گونه‌اي خار و خاشاك گونه پيش برود تا پهلوي يكديگر را بخراشند و همديگر را آزار بدهند تاريخ امر يگانه است و مردم هم در اين امر يگانه به سر مي‌برند و تفاهم دارند و همچنين از خرد هم برخوردارند و خرد هم در تاريخ سقوط مي‌كند زماني كه يگانگي از بين مي‌رود در نتيجه بي‌خردي هم ظهور مي‌كند. مثالي كه براي يونان زدم اين مثال براي هر تاريخي قابل اطلاق است وقتي فرهنگ كه ضامن وحدت مردم است بي‌نور، بي‌روح و ضعيف مي‌شود، پيوند مردم هم گسيخته مي‌شود با گسيخته شدن پيوند، عقل گسيخته مي‌شود، عقل پيوند و پيوستگي است، عقل ربط داشتن است اين معني كه بيان مي‌كنم شامل همه اقسام و صور و معاني عقل مي‌شود. تاريخ ما تاريخ پيوستگي است هم تاريخ قديم ايران و هم تاريخ اسلامي؛ ما از تاريخ اسلامي بيشتر اطلاعات داريم. همه طوايف اهل فكر، نظر، درس، علم و نظر كه ظهور كرده‌اند يك ارتباطي با گذشته داشته‌اند و از گذشته درس مي‌گرفتند به سلف رجوع مي‌كردند، عارفان، شيخ و پير داشته‌اند، پيران سلسله داشته‌اند و هريك به شيخ بنيانگذار و مؤسسي مي‌رسيدند. فلاسفه همه به اصل رجوع مي‌كردند، ابن سينا به فارابي نظر داشت -البته به ديگران هم نظر داشت و آثار آنها را مطالعه مي‌كرد- اما به فارابي معتقد بود مثلاً به ابوالحسن عامري معتقد نبود ولي معني آن اين نبود كه آثار او را مطالعه نمي‌كرد. سهروردي ابن‌سينا را مي‌خواند، فارابي و عامري را هم مطالعه مي‌كرد و به وراي اين مسائل هم مي‌رفت و حكمت خسرواني را هم مطالعه مي‌كرد.

نمي‌دانم تاريخ دويست ساله اخير ايران را مطالعه كرده‌ايد يا خير؟ ما به تازگي شروع به نوشتن تاريخ تجدد و تجددمابي دويست ساله اخير ايران كرده‌ايم. خيلي معني دار است اينكه مورخان اين اثر، ايرانيان مقيم خارج از كشور ـ خوب يا بد- به آن كمر همت بسته‌اند. تاريخ را اگر از جنگ‌هاي ايران و روس شروع بكنيم بعضي حوادث و وقايع تاريخي را مي‌شناسيم و مي‌دانيم كه جنگ‌ها تبديل به چه چيزي شده و چه قسمتهايي از ايران منتفع شد، مشروطه كي سركار آمد، قاجاريه چه زماني سقوط كرد. اما مقصود من از تاريخ، حوادث نيست، حوادث همه‌جا وجود دارد و همه‌ي مردم با آن روبرو هستند، مگر مي‌شود مردم در يك مكاني زندگي بكنند و حادثه در زندگي آنها نباشد، حادثه وجود دارد بالاخره اگر حادثه‌اي مهم وجود ندارد به نسبت مي شود كم و بيش مهم را پيدا كرد و به صورت تاريخ در ‌آورد. مقصود من از تاريخ زماني است كه مردم با درك آن زمان و در آن زمان زندگي مي‌كنند و در آن زمان رفت و آمد دارند و مي‌فهمند، درك مي‌كنند و علم، اقتصاد سياست و تعاون دارند. در جنگهاي ايران و روس، مردم آن زمان در مقايسه با فرنگ احساس كمبود مي‌كردند.

عباس ميرزا به افسر فرانسوي گفت: فرنگي! چه كاري را انجام داده‌ايد يا چه طوري به اين مسائل رسيده‌ايد؟ نياز سبب شد كه ژنرال گاردان و افسران فرانسوي را به ايران بياورند تا در جنگ با روسها از آنها كمك بگيرند، حالا كمكي كردند يا نكردند بحث ديگري است. اما از آن زمان به بعد فكر كرديم كه از افسران فرانسوي فنون جنگ و اسلحه سازي را ياد بگيريم، در مدت كوتاهي زماني كه مرد بزرگ تاريخ دويست ساله ايران اميركبير، دارالفنون را تأسيس كرد باز فكر كرد كه بايد تكنيك غربي را أخذ كند. اصلاً در اينجا صحبت از ملامت اميركبير نيست، هركسي اميركبير را ملامت كند ناشكري كرده است، تاريخ و زمان را نمي‌بيند و همچنين درك تاريخ را ندارد. اما مدرسه‌اي تأسيس كرد كه در آن مدرسه، اسلحه سازي، توپ خانه و داروسازي و غيره‌ وجود داشت، مدرسه‌ي تكنيك بود.

اين مدرسه تكنيك، اساس نداشت چون اساس نداشت به جاي اينكه تحول پيدا كند و تبديل به دانشگاه، دارالتحقيق و مركز پژوهشي شود تنزل كرد و محلي شد به نام دبيرستان دارالفنون در خيابان ناصر خسرو، اين تاريخ دارالفنون بود. از ابتدا سعي شد بنايي گذاشته نشود. به اين مثال توجه كنيد اگر زميني به وسعت روي زمين داشته باشيد و گل را از گل فروشي بخريد و در داخل گلدان بگذاريد، فرداي آن روز گل خشك مي‌شود و دوباره بايد به گل فروشي برويد كه معلوم نيست گل را از كجا مي‌آورد گل بخريد و در داخل گلدان بگذاريد كه فرداي آن خشك شود. اگر گل بكاريد، گل‌فروش مي‌شويد و اگر گل بخريد گل را خشك مي‌كنيد و دوباره مجبور هستيد گل بخريد، اميركبير گل خريد و در گلدان گذاشت آن گل پژمرده و افسرده شد، بعدي‌ها لياقت درك و سياست او را نداشتند و گفتند گل هم نمي‌خواهيم و گلدان را هم به دور انداختند.

اين تاريخ را اگر از آن زمان در نظر بگيريم هيچ‌كس سَلَف هيچ‌كسي نيست، هيچ‌كس خلف هيچ‌ كسي نيست و هيچ دانشمندي به دانشمند قبل از خودش استناد نمي‌كند. كتاب غزالي را در كتابخانه‌هاي خود و يا كتاب‌فروشي‌ها مي توانيد تهيه بكنيد اما يك عدد كتاب طالبوف را نمي‌توانيد در كتابخانه‌ها و كتاب فروشي‌ها پيدا كنيد. يك زماني مي خواستم راجع به تاريخ مطالعه كنم نمي‌دانيد چه زحمتي كشيدم تا بتوانم كتابهاي آخوندزاده، ملكم خان و سعدالدوله را پيدا بكنم در كتابخانه‌ها هم وجود ندارد، در صد سال پيش آثار ادبي اروپائيان را ترجمه كرديم نسل بعد يادش رفت و اين كتاب‌ها را كسي مطالعه نكرد. كتاب "سه تفنگدار، الكساندر دوما" را ترجمه كرده‌ايم "محمدطاهر ميرزا اسكندري" آن را ترجمه كرده است، مترجمان نسل بعد اسم محمدطاهر ميرزا اسكندري را هم نشنيده‌ بودند و دوباره كتاب سه تفنگدار را ترجمه كردند. كتاب اقتصاد سيسموندي را ترجمه كرديم تا ده‌ها سال بعد از ترجمه كتاب سيسموندي كسي اقتصاد نمي‌دانست و مطالعه نكرده‌ بود و در تاريخ اقتصاد، نام سيسموندي ظاهر گشت بدون اينكه كسي متوجه شود كه اين كتاب ترجمه شده است، كتاب "ديسكور دِكارت" ترجمه شد، تا آنجا كه من تحقيق كرده‌ام هيچ كس اين كتاب را مطالعه نكرده است. "عبدالغفار نجم الملك" يك كتاب درسي فلسفه را ترجمه كرد با عبارات و خط خوش آنرا نوشت و يك نسخه آن در كتابخانه دانشگاه تهران موجود است ولي هيچ كس اين كتاب را مطالعه نكرده است به اين دليل كه هيچ ذكري از آن نيست البته بعضي اصطلاحات آنرا دكتر سيلاسي آورده است شايد، دانش آموختگان دارالفنون اين كتاب را ديده باشند.

نسل‌ها با هم پيوستگي و ارتباط ندارند اين نسل مي رود و نسل بعد مي آيد. از صفر شروع به كار مي‌نمايد. نسل سوم مي‌آيد از صفر شروع مي‌كند، نسل چهارم همين طور اصلاً نمي‌دانند كه نسل‌هاي قبل از آنها چه گفته‌اند، نسل منور الفكري كه منور الفكري آن با آخوندزاده شروع شد به قرن هجدهم فرانسه نظر داشت، ديگران هم به قرن هجدهم فرانسه نظر داشته‌اند. دائماً از ولتر ياد مي‌كردند، نسل بعد از مشروطه كه ظهور كرد هيچ پيوندي با قبل نداشت و مريد گوستاولون شد، شايد براي توجيه استبداد مترقّي لازم بود كه فكرگوستاولون، فكر راسيس جايگزين منور الفكري امثال ميرزا ملكم خان و طالب زاده بشود.

مسأله براي من اين است كه اگر فكر يا نسل بعدي كه مي‌آيد از استاد و بنيانگذار مي‌آموزد نه اينكه از نو و صفر شروع كند و نسل سوم كه روي كار مي‌آيد دوباره از نو شروع كند.

محمد علي فروغي در سال 1333 كتاب دكارت را ترجمه كرد البته خوب كاري را انجام داده اما در مقدمه‌ آن كتاب ننوشت كه اين كتاب را افرادي چون يهودي و امثال‌الملك كرماني هم ترجمه كرده است و من به آن ترجمه‌ها رجوع كرده‌ام كه فرضاً آن ترجمه‌ها خوب بوده يا بد بوده است.

نسلها از هم خبر ندارند، نسلها از هم گسيخته هستند چرا از هم گسيخته هستند؟ اين گسيختگي بي‌تاريخي است. چرا از هم گسيخته هستند براي اينكه آن نسل اولي كه آمد باد تجدد به سرش خورده بود، با باد تجدد كه به سر فلان نويسنده، فلان سياح يا سياست مدار خورده تجدد نمي‌شود، نسل بعدي كه براساس آن باد نمي‌تواند به تجدد رو كند او خودش مستقيماً به تجدد رو مي‌كند، رويكرد او به تجدد، رويكردي ظريف است و بادي هم به سر او مي خورد، او هم در عرض نسل قبلي مي‌شود، دو نسل كه در عرض هم هستند كه پيوستگي ندارند، سلف و خلف ندارند، سومين نسل هم همين‌طور است.

مي‌خواهم با ديد پژوهشگرانه وارد تاريخ شوم و بعد اگر ايدئولوژي هم وجود دارد بر بنيان پژوهش استوار شود نه اينكه با ديد ايدئولوژيك به قضايا نگاه كنم. استثنايي كه هست در شعر و ادب جديد است. از جهت اخلاقي بنيانگذاران شعر و ادب جديد را هرچه مي‌خواهيد بدانيد اما در آنجا كمي پيوستگي مي‌بينيد، همه‌ي شاعران جديد به نيما يوشيج ارادت داشته‌اند البته بايد توجه داشت نيما يوشيج بزرگترين شاعر نوپرداز نيست اما همه به اين بنيانگذار علاقه و نظر داشته‌اند. هدايت كسي نيست كه مورد قبول همه باشد. ادبيات تنها استثنا است و در شئون ديگر تجدد هرجا كه من نگاه مي‌كنم ناپيوستگي و گسيختگي مي‌بينم.

ارتباط نمي‌بينم؛ اين بي‌ارتباطي بي‌تاريخي است، تاريخ تجدد مآبي ما با ضعف و سستي شروع شد و اين سستي ادامه پيدا كرد و اين سستي بي‌تاريخي شد نه تاريخ، بيشتر مسائل ما تجدد است ما نمي‌توانيم از تجدد بركنار باشيم، تجدد شوخي نيست، مگر اين‌كه بگوييم علم كه تجدد نيست، علم براي همه‌ي مردم است؛ تكنولوژي كه تجدد نيست، تكنولوژي متعلق همه‌ي مردم است؛ ترافيك كه تجدد نيست، ترافيك براي همه و در هرجايي مي‌تواند باشد؛ بوروكراسي كه تجدد نيست، بوروكراسي هم هر جايي مي‌تواند باشد. با كساني كه مي‌گويند هويت ما، ايراني بودن و متجدد بودن است دلم نمي‌خواهد بحث كنم، مثل اين است كه بگوييم اعضاي تشكيل‌دهنده ميكروفون آب بعلاوه هندوانه و ستون است يا آب بعلاوه نمك بعلاوه ستون است.

مي‌گوييد ما ايراني مسلمان هستيم و ايرانيان مسلمان هم مي‌توانند يكجا جمع شوند، آمريكايي‌هاي مسلمان هم مي‌توانند يكجا جمع شوند. اسلام اختصاص به قوم و ملتي خاص ندارد اما هويت من ايراني، اسلامي و متجدد بودن من است ظاهراً مي‌گوييم، بله. ما متجدد هستيم و تجدد كه همه‌ي زندگي ما را فراگرفته است، بله درست است تجدد همه‌ي چيز زندگي ما را فرا گرفته است، كاغذي كه روبروي شماست و مطلبي را روي آن نوشته‌ايم و چاپي كه كلام الله مجيد با آن چاپ شده است همه‌ي اين موارد متعلق به جهان تجدد است و در واقعيت تجدد همه‌جا را گرفته اما من فكر كرده‌ام كه تجدد چگونه در هويت من وارد شده است، چگونه ايرانيت را با تجدد مي‌توان جمع كرد، تجدد شبيه دين است، تجدد هم اختصاص به قوم و ملتي ندارد، تجدد ايراني، كانادايي و عربي نداريم چنانكه دين كانادايي، ايراني و عربي نداريم اما اگر مليت و دين با هم جمع شود، بارزترين صفت تجدد، سكولاريته است.

اگر بگويند يك صفت براي تجدد ذكر كنيد مي‌توان سكولاريته را نام برد، تجدد با سكولاريته شروع شد و آن وقت اگر بخواهيم در هويت وارد كنيم، بايد فكر كرد كه اين دو مقوله چگونه با هم جمع مي‌شود، اگر مي‌گوييم كه اين دو با هم جمع مي‌شوند بايد روشن كنيم كه چگونه اين دو با هم جمع مي‌شوند. خطابي، سياسي و ايدئولوژيك حرف زدن كار بدي نيست كه انجام مي‌دهيم، سياستمدار بايد اين را بيان كند، سياستمدار اهل فلسفه و تحقيق نيست اگر هم باشد در مقام سياستمداري خطابه مي‌گويد، سخن سياستمدار خطابه است اما من كه مي‌خواهم فلسفه بخوانم و بگويم ناگزيرم كه تحقيق و تتبع كنم آيا تجدد چنانكه با مليت من جمع شود با دين هم جمع مي‌شود؟ و اگر جمع مي‌شود چگونه اين عمل ممكن مي‌شود؟

اگر بنيانگذاران تجدد ما به اين معنا انديشيده بودند تاريخ تجدد ما سير ديگري پيدا مي‌كرد و ما به مقصد ديگري مي‌رسيديم. آنها دو فرقه و دو طايفه بودند، يك عده گفتند: تجدد با دين مخالف است، و برخي ديگر گفتند: تجدد با دين مخالف نيست بعضي از كساني كه اسم بردم گفتند تجدد با دين مخالف است و البته مستنداتي هم داشته‌اند هم صاحب نظر بي‌دين در غرب وجود داشت و هم نظرهايي بود كه مي‌شد گفت اين نظرها با دين جمع نمي‌شود. تجدد، اين نظرها نبود، تجدد مجال مي‌داد كه نظر غير ديني هم بوجود بيايد، نظر ضد ديني هم بوجود بيايد. تجدد مجال داده بود نه اينكه تجدد ضد هم به وجود آيد و عده‌اي ديگر نيز گفتند نخير، تجدد خيلي خوب است به همين علت با دين ما هم كه پديده‌ي خوبي است بايد يگانگي داشته باشد و هر دو سطحي هستند، هركدام از ديگري سطحي‌تر است.

تاريخ تجدد مآبي ما با سطح نگري به تجدد شروع شد به عمق تجدد نگريسته نشد، حتي صاحب نظرهاي ما هم به نظرهاي قبلي توجه نكردند. يك پرسشگر يعني "بديع الملك ميرزا" از دو استاد بزرگ يك پرسش را پرسيد و هر دو يك جواب دادند، و هر دو بد جواب دادند يعني غلط جواب دادند البته با نبوغ جواب دادند اما بد جواب دادند. "بديع الملك ميرزا" از مرحوم "ملا علي زنوزي" پرسيد: دكارت، لايب نيتس، اسپينوزا، كانت و غيره... اين حرفها را زده‌اند نظر مبارك چيست گفت: اينها حرفهاي بيهوده‌اي است همه‌ي اين حرفها در كتاب‌هاي متكلم‌هاي ما نيز وجود دارد اين را با نبوغ تشخيص داد كه بديع الملك ميرزا 2 الي 3 ساعت از اين اشخاص صحبت كرده بود و او با نبوغش تشخيص داد كه اين حرفها شبيه حرفهاي متكلم‌هاي ماست و فلسفه اروپايي شبيه علم كلام است اما مقصد و غرض كلامي ندارد. همين سؤال را از "ملا علي اكبر اردكاني" كه جوان‌تر بود پرسيد: همين جواب را شنيد، اگر اين دو بزرگ كه "ملا علي زنوزي" با "كنت دو بوگينو" در ارتباط بوده است و "كنت دو بوگينو" فلسفه دكارت را ترجمه كرده كه "ملا علي زنوزي" بخواند. اگر اين‌ها توجه كرده‌ بودند مي‌توانستند با نظر تحقيقي در فلسفه اروپايي نظر داشته باشند اين شخصيتها مي‌توانستند در فلسفه‌ي اروپايي نظر كنند و تجدد بنا گذاشته شود. اما كساني به تجدد توجه كردند كه ريشه در اين سنت نداشته‌اند ريشه در تاريخ خودشان نداشته‌اند، ريشه‌اي كه "ملا علي زنوزي" و "ملا علي اكبر اردكاني" داشتند آنها اين ريشه و عمق را نداشتند. تاريخ سيري ديگر پيدا كرد كه ما اين سير را ديديم كه تاريخ سطحي بود و اين تاريخ اسمش بي‌تاريخي است.

اگر بپرسيد بي تاريخي چه هست من نمي‌گويم كه هيچ حادثه‌اي اتفاق نيافتاده است و هيچ خبري در اينجا نيست، خيلي خبرها بوده، عمر من خيلي عمر مهمي بوده است عمر 2000 هزار سال تاريخ است از دوره شباني تا دوره عالي تكنيك و تكنولوژي خيلي خبرها بوده است اما اين كه سنگ روي سنگ گذاشته شود و پي ساختمان ساخته شود و ديروز به امروز بپيوندد و امروز بر اساس ديروز گذاشته شود و به فكر فردا بودن، در تاريخ دويست ساله، تجدد ما به آن پرداخته نشده است.

 

سه‌شنبه 21 تير 1384 - 14:50


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری