سه‌شنبه 3 ارديبهشت 1398 - 2:25
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

حميد قنبري

 

بحثي در رابطه با نوجوئي و نوگرايي

 

بسياري از ما تا كنون درباره تقليد چيزهاي زيادي شنيده يا خوانده‌ايم، اما درباره ماهيت و تفاوت تقليد از مدهاي غربي، تا تقليد از مراجع تقليد، كمتر به مطلبي برخورده‌ايم. در اين نوشته سعي شده تفاوت‌هاي اصولي ميان اين دو موضوع و ارتباط ماهوي با نوجويي و نوگرايي به اختصار تشريح گردد. تقليد از مصدر باب تفعيل از فعل قَلَّدَ در اصل ورود به محدوديتي خاص است. همچون قلاده‌اي كه بر گردن حيواني مي‌نهند تا محدودش نمايند، اما اگر بپذيريم انسان خود حيوان ناطق است، قلاده‌اي كه زيبنده و شايسته اوست، عقل و قانون و شرع است.

عقل و عِقال نيز به معناي بندوبست است و انسان را از خيلي رفتارها و گفتارها باز مي‌دارد. آزادي نيز پايان همه محدوديت‌ها نيست و ارتباط تنگاتنگي با عقل و قانون و عدالت دارد. چنان كه هنري كامپبل در تعريف آزادي مي‌گويد:«رهايي از همه محدوديت‌ها، مگر آنهايي كه قانون عادلانه وضع كند.» همچنين گفته شده آزادي يعني:
«رهايي تنظيم شده در قانون»
بنابراين اگر تقليد بر مبناي تعقل و قانون (ديني و غيرديني) باشد با آزادي منافاتي ندارد و نمي‌تواند با تقليد شرعي نيز تضادي داشته باشد. زيرا اساس تقليد پذيرش خردمندانه است و شخص متعبد و مكلف با تعقل فردي خود دريافته كه چه راهي را براي زندگي در جامعه برگزيند. تقليد و اجتهاد هر چند به ظاهر دو مقوله متناقض و جداگانه به نظر مي‌رسند و قاعده فقهي اين است كسي كه قوه اجتهاد به دست آورد. مجتهد پس از اجتهاد نيز تقليد دين را انكار نمي‌كند، بلكه به لحاظ تسلط بر متون روايي ديني و تحصيل قوه استنباط فقهي به درجه‌اي از فهم و تفقه رسيده كه تقليد از مجتهد ديگر بر او جايز نيست. مي‌توان گفت: اجتهاد او در طول تقليد قرار دارد، نه در عرض آن، لذا تناقض ماهوي ميان اين دو مقوله نيست.

محمدبن كرام سيستاني(متوفي255) زاهد مشهور در مورد«خوف» نظير همين مطلب را بيان كرده است:«خوف المخلوقين رق و خوف الله عتق» ترس از آفريد‌گان اسارت است و ترس از خدا آزادي است.

وقتي فردي از مدير يا رئيس اداره خود مي‌ترسد، ترس او موجب رقيت و خواري اوست. اما برعكس ترس از خدا او را مؤمن و با جرأت و شجاع در برابر ساير مخلوقين مي‌سازد.

اين سخن، دو ترس را از يكديگر متمايز ساخته، يكي اسارت و ديگري آزادي ببار مي‌آورد. علت اصلي اين تناقض ظاهري، نسبت ميان طرفين اين دو قضيه است: آفريدگان و آفريدگار. رابطه تقليد از مظاهر غربي و مدگرايي و تقليد فقهي و شرعي نيز درست به همين صورت است. هر دو تقليد به ظاهر محدوديت است اما نوع دوم به جهت استناد و نسبتش به قانون الهي و كمال روحاني، خود نوعي آزادي، آزادگي و رهايي به شمار مي‌رود. آنچه در اسلام مذمت شده، عبادت مقلدانه نيست بلكه عبادت از روي عادت و بدون آگاهي نسبت به فلسفه آن است.

شيخ فريدالدين عطار، در منطق‌الطير مي‌گويد:
تو يقين مي‌دان كه اندر راه او
نيست عادت لايق درگاه او
هرچه از عادت رود در روزگار
نيست آن را با حقيقت هيچ كار
و اقبال لاهوري نيز مي‌گويد:
دل آگاه مي‌بايد و گرنه
گدا يك لحظه بي‌نام خدا نيست

اما تقليد از سبك و شيوه متجددانه و ولنگارانه غربي، كه با ظهور شبكه‌ها و امواج ماهواره‌اي شتاب گرفته است چه از روي آگاهي و چه عادت، از آنجا كه بر پايه از خودبيگانگي و خودمحوري و نفس‌پرستي و تظاهر و خودنمايي است، نمي‌تواند عامل رشد انسان باشد. مدرنيت و نوجويي و نوگرايي و تجدد تنها در صورتي كه مبتني بر كمالات انساني و رشد عقلاني و اخلاقي و تربيتي تاثيرگذار باشد، مي‌تواند يك ارزش و الگوي ثابت و پسنديده به شمار آيد. اما اگر اين نوگرايي از عمق و محتوا خالي بوده و تنها به قصد جلوه‌گري بي‌مورد و بيهوده و فخرفروشي انجام گيرد، قطعاً نمي‌تواند در نظر هر انسان بالغ و عاقل و رشيد جايگاهي داشته و در شأن يك جامعه توسعه يافته و ديني باشد.

عطار در منطق الطير ضمن تمثيل زيبايي نتيجه مي‌گيرد كه همين نوجويي انسان باعث رانده شدنش از بهشت شده است.
روزي دو تن سقا از يك جا آب برمي‌داشتند، يكي از آنها به ديگري گفت: مرا آبي ده. آن يكي گفت: تو هم همين آب را داري، بخور! سقاي اولي گفت: آب ده مرا كه دلم از اين آب خويش گرفته است. بعد عطار مي‌گويد:

بود آدم را دلي از كهنه سير
از براي نو به گندم شد دلير
كهنه‌ها جمله به يك گندم فروخت
هرچه بودش جمله در گندم بسوخت
عور شد، دردي ز دل سر بر زدش
عشق آمد، حلقه اي بر در زدش

طبق نظريه عرفا، اولين فرد مدرن جهان حضرت آدم بوده كه در قمار نوجويي و گريز از عادت، بهشت را باخته است.
نوآوري و ابتكار همواره آرزوي انسان‌هاي بزرگ بوده، نويسندگان و شاعران بزرگ در طول تاريخ بر اين نكته واقف بوده‌اند و پيوسته تلاش مي‌كرده‌اند آثار زيبا و جديد و مبتكرانه و بديع بيافرينند زيرا طبيعت انسانها اصولاً به دنبال نوجويي است و اين نوجويي در غريزه كمال‌جويي او نهفته است.

اديبان و شاعران و نويسندگان بزرگ دنيا نيز همواره به دنبال خلق آثار بديع و نو و مضامين بكر و تازه بوده‌اند. خاقاني به نوآوري خود فخر نموده و مي‌گويد:
منصفان استاد دانندم كه در معنا و لفظ
شيوه تازه نه رسم باستان آورده‌ام
كليم كاشاني نيز مي‌گويد:
گر متاع سخن امروز كساد است كليم
تازه كن طرز كه در چشم خريدار آيد
فرخي سيستاني هم مي‌گويد:«سخن نو آر كه نو را حلاوتي است دگر»

اما وقتي اين نوگرايي را در رفتار و گفتار عده‌اي از مدگراها و تقليدگران فرهنگ غربي مي‌بينيم، در مي‌يابيم كه جز به همان تقليد از عادات و رفتارها و مظاهر جا افتاده در سنت و فرهنگ غربي، به چيزي ديگر گرايش ندارند. وقتي ما به عنوان نوگرايي به دنبال مد يا شيوه‌اي از زندگي جديد هستيم، حداقل بايد از خود بپرسيم، در پس اين انتخاب و گزينش چه انگيزه و هدف و معنايي نهفته است زيرا در اينجا با يك پديده رفتار اجتماعي و فرهنگي متفاوت روبروييم.

نخست بايد از خود بپرسيم آيا چنين رفتاري اصولاً نوگرايي است؟ اگر چنين است چه پيام يا متاع يا ايده تازه‌اي را براي خودمان و ديگران به همراه دارد. ممكن است چنين افرادي خود را روشنفكر نيز به شمار آورند و بر اين عقيده باشند كه پوشش مقلدانه آنان نوعي رفتار مبتني بر مبناي آزادي مدني و دمكراسي و ليبراليزم غربي است. در اين صورت گرايش و نيت اصلي آنان نوعي جبهه‌گيري و تحريك اجتماعي در مخالفت ديگر افراد جامعه، و با آنان كه هم رأي‌شان نيستند مي‌باشد. و نهايتاً انگشت اتهام را به سوي متدينين به بهانه فانداتاليسم(بنيادگرايي) و تحجر و پيروان استبداد ديني در جامعه نشانه مي‌روند. بنابراين لزوماً‌ هركس به دنبال مدگرايي و انتخاب پوشش‌هاي غربي است، خواستار نوگرايي نيست و ممكن است گرايش او يك فيدبك و بازخورد رواني، اجتماعي باشد. هرچند اگر قصد و نيتش آن بود، نمي‌شد او را يك نوجو دانست زيرا اساساً چنين تقليد ناآگاهانه‌اي نوجويي را بر نمي‌تابد. نوگرايي سير مشخصي به سوي تعالي علمي يا اخلاقي و تربيتي دارد كه در رفتار مقلدانه و مدگرايي عوامانه و عاميانه چنين تصوري اصلاً‌ وجود ندارد. چنين گرايشي تنها هنگامي با واقعيت جهان مدرن و پست مدرن و پسامدرن سازگار است كه مبتني بر باورهاي شخصي، هويتي و ملي و ميهني باشد نه به صورت وارداتي صرف كه فريبكارانه و با غرض تغافل، سلطه و بهره‌برداري فرهنگي و اقتصادي و سياسي كشورهاي جهان سوم از سوي مناديان، بانيان و مروجان اين مدها، الگوها و رفتارهاي ناهنجار اشاعه مي‌يابد. همين موضوع در طول تاريخ معاصر ما مراجع انديشمند خردورزان و آگاهان را بر آن داشته تا گاه و بيگاه فتاوا و احكام ثانوي جهت جلوگيري از نفوذ و گسترش بي‌رويه معضلات فرهنگي و هويتي صادر نمايند كه براي نمونه در اينجا به برخي از آنها اشاره مي‌شود:

1- فتواي رهايي زنان مسلمان توسط ميرزامسيح مجتهد به سال 1829 ميلادي
2- فتواي معروف تحريم تنباكو توسط ميرزاي شيرازي در زمان ناصرالدين شاه
3- فتواي دفاع مشروطه توسط آخوند خراساني در سال 1285 شمسي(هرچند نهضت مشروطيت پديده‌اي غربي بود، اما چون بر مبناي آگاهي و آزاديخواهي عموم ملت صورت گرفت و محمدعلي شاه در صدد توقف آن برآمد، صدور چنين فتوايي از سوي آخوند خراساني نه تنها مغاير با دين نبوده كه مطابق اصل اساسي آن يعني آزادگي و آزاديخواهي و مبارزه با سلطه و استبداد شاهنشاهي و سلطنتي بوده است.)
4- فتواي تحريم اجناس خارجي از سوي مراجع و علماي اصفهان
5- فتواي قيام تاريخي عليه كشف حجاب رضاخان توسط مجتهدين مشهد.
البته گستره اين مخالفت‌ها تنها فتاوي مراجع ديني را در بر نمي‌گيرد، قيام ملت مسلمان ايران و خيزش نوين برخي كشورهاي اسلامي و غيراسلامي در جهان سوم واكنشي شديد عليه اين نوع گرايشات مقلدانه بوده كه به سبب آن، زمينه دستيابي و بازيابي خاستگاه و هويت ملي و ديني خود را فراهم مي‌آورند.

 

 

سه‌شنبه 21 تير 1384 - 14:50


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری